تبليغاتX
پاتوق ادبی
 
  بابای خوبِ قهرمانِ من
 

 

 

همه ی بچه ها حداقل تا سنین نوجوانی پدرشان را قهرمان زندگی خود می دانند . کسی که حمایتشان می کند و در هر مشکلی مثل کوه پشتشان است . ولی برای من اصلا اینطور نبود . برای اینکه پدر من یک کوتوله بود .

راستش همیشه از اینکه کسی به بابام بگوید کوتوله می ترسیدم . . هر بار که ازا ین واژه ی " کوتوله " استفاده می کنم عذاب می کشم . ولی واژه ی دیگری برای بیانش سراغ ندارم . ولی خب ! از واقعیت که نمی شود فرار کرد . پدر من فقط 93 سانت قدش بود و در چاق ترین دوران زندگی اش هم به 50 کیلو نرسید . با آن سر بزرگ و دماغ پت و پهن و چشمان ریز گود افتاده اش قیافه ی بامزه ای داشت . دست ها و پاهایش کوتاه و گوشتالود بودند و وقتی راه می رفت تقریبا می دوید . اما بامزه تر و شاید بدتر از همه صدایش بود . وقتی حرف میزد حسابی جیغ جیغ راه می انداخت . شانس با ما بود که پدرم آدم کم حرفی بود  . احتمالا با خودتان می گویید :

" آخه کدوم زنی با همچین آدمی ازدواج میکنه ؟" جواب خیلی ساده است . مادر من ! آخر مادر من هم یک کوتوله است ! من حاصل ازدواج یک زوج کوتوله هستم . البته قد مادرم حدود 10 سانتی متری بلندتر از پدرم بود ، ولی این در اصل قضیه هیچ توفیری نداشت .

مادرم یک زن معمولی بود . خیلی معمولی . خانه دار و مهربان و بیشتر اوقات آرام و کم حرف . این هم یادم هست که تخصصش در سوزاندن برنج بود !

وقتی 10 ساله بودم قدم 10 سانتی متر از پدرم بلندتر بود . وقتی توی کوچه با هم راه می رفتیم مردم با پوزخند نگاه مان می کردند . به همین دلیل تا می توانستم از بیرون رفتن با پدرم طفره می رفتم و او هم این را خوب می فهمید . ولی به روی خودش نمی آورد .

 

دوم راهنمایی بودم . یک روز که زنگ آخر خورد حسابی جنگ روده کوچک و بزرگ بالا گرفته بود . کیفم را  زدم زیر بغلم و تا می توانستم سریع قدم برداشتم . سر کوچه که رسیدم پدرم را دیدم که توی هر دستش یک نایلون خرت و پرت دارد و تند تند طرف خانه می رود . سرعتم را کم کردم تا متوجهم نشود . ناگهان سر کوچه رضا سگ سبیل را دیدم .

رضا سگ سبیل یک جورهایی آفت محله بود . قدش دو برابر پدرم بود و هیکل پری داشت . همیشه هم سیگار به نوکش آویزان بود . ولی از همه بدتر سبیل کَت و کلفت و بلندش بود که تا زیر لب پایینش می افتاد . خیلی سعی کرده بودم دندان هایش را ببینم ولی سبیلش اصلا راه نمی داد . این رضا سگ سبیل از دو چیز تو این دنیا خیلی نفرت داشت . یکی همین لقب " سگ سبیل " و دومی آدم های ضعیف تر از خودش که تقریبا شامل همه ی محله می شد .

وقتی رسید به پدرم که در بین افراد ضعیف تر از خودش در ته زنجیره ی غذایی جا می گرفت ، پوزخندی زد و گفت :" چطوری کوتوله ؟"

پدرم هم کم نیاورد . تر و چسبان با صدای جیغ جیغی اش جواب داد : "به مرحمت شما سگ سبیل خان !"

سبیل طرف سیخ شد . تا بناگوشش سرخ شد و برگشت طرف پدرم .

-          "چه زری زدی ؟ "

پدرم هیچ جوابی نداد . فقط با گردن کج به طرف بالا و قیافه ی کریه رضا نگاه میکرد . دوباره سگ سبیل نعره زد :

"گفتم چه گهی خوردی ؟ "

خم شد و زیر بغل های او را گرفت و بلندش کرد بالا . پدرم داشت توی هوا دست و پا میزد . توی صورت پدرم داد زد :" پرسیدم چی بلغور کردی واسه خودت ؟"

پدرم به تته پته افتاد . با صدایی آرام گفت :" هیچ چی ! "

ناگهان چشمش افتاد به من که آن طرف خیابان داشتم با وحشت تماشایشان می کردم . همینکه مرا دید رنگش سفید شد . سگ سبیل هم مرا دید و با پوزخند گفت :

" این پسرته ، نه ؟ یا نکنه تو پسر اونی ؟ آخه اون دو سه وجب از تو بزرگتره ! "

با نفرت داد زدم :" ولش کن سگ سبیل !"

چشم هایش پر خون شد . پدرم را پرت کرد زمین و آمد به طرف من. با تمام سرعتم دویدم طرف خانه . یک راست رفتم توی اتاقم و زدم زیر گریه . خانه مان بدجوری بوی برنج سوخته میداد . مادرم آمد و با همان آرامش همیشگی گفت :" چی شده عزیز دلم ؟"

همان طوری که هق هق می کردم  گفتم :چرا ... بابای من کوتو...له است ؟  خجالت ... میکشم وقتی تو ... خیاب..بون باهاش راه میرم ... همه  یه ... جوری ... به ما ... نیگاه می کنن . اصلا ... کاشکی بابا ... نداشتم .

سرم را که برگرداندم دیدم پدرم ایستاده توی قاب در . رنگش با رنگ گچ دیوار زیاد فرق نمی کرد . به تته پته افتادم .

"من ... باباجون ... من ... "

سرش ر ا انداخت پایین و رفت بیرون . آن شب خانه نیامد . فردای آن روز آمد و گفت که از این محله میرویم .

 

رفتیم چند کوچه بالاتر . اول دبیرستان بودم . قدم از همه ی هم کلاسی هایم بلندتر بود . هر روز میرفتم باشگاه تمرین بسکتبال می کردم که قدم باز هم بلندتر بشود .

پدرم خیلی کم با من حرف میزد . قلبش را بدجوری شکسته بودم . نیازی نبود این ها را تو روی خودم بگوید . از رفتارش کاملا مشخص بود هنوز از دستم دلخور است.

 

یکی از روزهایی گرم بهاری که داشتم خسته و کوفته از باشگاه بر می گشتم ، جلوی نانوایی دیدمش . داشت لواش جمع می کرد و چند نفری هم پشت سرش بودند . قدش به میز نمی رسید و به همین دلیل شاطر نان ها را نزدیکش می انداخت . خواستم بروم کمکش کنم ، ولی میدانستم ناراحت می شود . به همین دلیل آرام و بی صدا به راهم ادامه دادم .

ناگهان چشمم افتاد به یک قیافه ی آشنا . خود سگ سبیلش بود . قیافه اش کریه تر شده بود و سبیلش کلفت تر . سیگار هم مثل همیشه به لبش بود . ته سیگار لای سبیلش گم شده بود . از جلوی نانوایی که رد می شد ناگهان چشمش افتاد به پدرم . برق عجیبی توی صورتش دیدم . یک لحظه مکث کرد و بعد برگشت رفت طرف نانوایی . با پا پدرم را هل داد و گفت :

"نوبت منه کوتوله !  "

پدرم سرش را بالا گرفت و با دیدن قیافه ی رضا حالتش عوض شد . از همان نیمرخی که از او میدیدم توانستم ببینم که خطی روی بینی اش افتاد و چند تا چین عمیق هم روی پیشانی اش کشیده شد . نفرت توی صورت پدرم موج میزد .

سگ سبیل دوباره گفت : برو کنار کوتوله . نوبت منه .

چند نفر توی صف غرولند کردند . ولی با دیدن چشم های وحشی رضا همگی قلاف کردند . پدرم بی تفاوت دوباره شروع به جمع کردن نان ها کرد . این بار سگ سبیل محکم تر هلش داد و گفت :

" مگه زبون آدمیزاد حالی ات نمیشه ؟ گفتم گمشو اون ور . نوبت منه !"

خونم داشت می جوشید . خودم را به نانوایی رساندم و در حالی که صدایم می لرزید داد زدم :

" ولش کن ! تو که همین الان اومدی !"

برگشت و نگاهم کرد . چشمهایش را تنگ کرد و گفت : تو پسر کوتوله ای ، مگه نه ؟ تو ام که مثل بابات زبون دراز تشریف داری !"

داد زدم : " بابای من هر چی که هست آدمه ! مثل توی سگ سبیل حیوون نیست ! "

این را که گفتم آتشی شد . دستش را برد بالا و چنان خواباند زیر گوشم که چند لحظه هیچ چیزی نمی شنیدم . افتادم روی آسفالت داغ و زدم زیر گریه .

ناگهان چشمم افتاد به پدرم . گریه یادم رفت . تابحال اینطوری ندیده بودمش . رنگش سیاه سیاه شده بود . دست های کوچکش را مشت کرده بود و سرتاپایش داشت می لریززید .

ناگهان مثل برق پرید روی میز نانوایی ، وردنه را از دست شاگرد شاطر قاپید و با تمام زورش کوباند پس گردن سگ سبیل . قسم میخورم که صدای شکستن استخوانش ر ا شنیدم .

خنده روی صورتش ماسید . انگاری سبیلش پژمرد . زانوهایش خم شد و با صورت افتاد روی آسفالت .

پدرم همان طور بالای میز ایستاده بود و داشت می لرزید . وردنه از دستش رها شد و افتاد روی میز .

 

سگ سبیل قطع نخاع شد . فقط می توانست بخورد و نگاه کند . قدرت تکلم نداشت . برای همیشه نشست روی ویلچر . برایش پرستار گرفتند . پرستارش برای اینکه راحت تر غذا بخورد سبیلش را از ته زد . مادرم از زن های محله شنیده است که پرستارش می گفته موقع زدن سبیلش داشته گریه می کرده .

پدرم هم افتاد زندان . چون دعوا را شروع نکرده بود برایش شش سال بریدند . دو سال از حبسش گذشت و من به ملاقاتش نرفتم . راستش خجالت می کشیدم با پدرم رو در رو شوم  . خودم را مسبب این اوضاع میدانستم . تا اینکه بالاخره با اصرار مادرم رفتم زندان .

وقتی از پشت شیشه دیدمش قدش همان قدر بود . ولی خیلی فرق کرده بود . شکسته و پیر شده بود . صدایش دیگر جیغ جیغی نبود . از پشت شیشه به هم سلام کردیم . لبخندی زد و با دست اشاره کرد که بلند شوم . بعد هم با انگشتش یک دایره توی هوا کشید که یعنی بچرخ . برایش یک دور تمیز زدم . لبخنش گشاد تر شد . نشست و گوشی را برداشت .

گفتم : سلام باباجون .

 گفت : سلام . چطوری عزیز دلم ؟

-          خوبم باباجون . تو چطوری ؟

* ای میگذره دیگه ! مامانت چطوره ؟

-          خوبه . سلام رسوند .

*ماشالله چقدر بزرگ شدی ! قدت چند سانتی متره ؟

-          192 .

*یعنی دوبرابر من !

-          باباجون ! قدم از رضا سگ سبیل هم بزرگ تر شده . راستی ! گفتم سگ سبیل . باید ببینیش ! سبیلش رو زدن ! این قدر خنده دار شده که نگو ! باویلچر این ور و اون ور میره . حالا که نشسته روی ویلچر قدش از تو هم کوتاه تر شده !

 

اینها را که گفتم قیافه اش در هم شد . نمی دانم انعکاس نور لامپ بود یا اینکه واقعا چشمهایش تر شده بود . چند ثانیه هر دو ساکت ماندیم . بعد به آرامی گفت :

- خداحافظ باباجان . خوب درس بخون . مراقب مادرت هم باش .

 

این را گفت و آرام آرام رفت . دو هفته از آن روز نگذشته بود که خبر دادند پدرم مرده . شب خوابیده بود و صبح بیدار نشده بود . یک مرگ راحت و آرام. هم سلولی هایش می گفتند روزهای آخر یک گوشه ی تختش کز می کرده . زل میزده به کنج اتاق و همه اش زیر لب زمزمه می کرده : 

ویلچر ... کوتوله ... کوتوله ... .

پدرم رفت و من تنهاتر شدم . اما همیشه حسرت میخورم چرا نتوانستم به او بگویم چقدر دوستش دارم و همیشه به وجودش افتخار می کنم . و اینکه نتوانستم بگویم او بابای خوب قهرمان من است   

 

رامین رادمنش

 


نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:6  توسط رامین 
 
 
  الناز معتمدی
 

سلام به همراهان همیشگی پاتوق.اهالی پاتوق قرار است در نمایشگاه کتاب دور هم جمع شوند و از همه شما دعوت می کنند تا با آنها همراه شوید.زمان :یکشنبه ۸۷۰۲۰۱۵ ساعت ۳۰/۲ بعد از ظهر. برای اطلاع از مکان دقیق با ما تماس بگیرید.

*                                                              *                                                         *

الناز معتمدی
مادرم مرا
در طولانی ترین شب سال
حدود بیست و سه سال پیش
به این جهان آورد
امروز
دانشجوی کارشناسی ارشد
زبان و ادبیات فارسی
هستم و تنها دلمشغولی ام
نوشتن

http://baz-adabiyat.blogfa.com/

 

"مثل هميشه"

آنچه که می‌ديدم را باور نداشتم. امروز هم مثل تمام روزهای بی‌حوصلگی از اين کوچه‌های تنگ می‌گذشتم و باز مثل هميشه از مقابل اين خانة جهنمی. پارچة سياه سردر خانه ماتم کرد. در اين خانة متروک ساليان درازی بود که کسی جز فيروزه زندگی نمی‌کرد. چند دقيقه‌ای قدرت فکر کردنم را از دست دادم و بعد تصميم گرفتم بی‌تفاوت مثل همة روزهای ديگر از کنار اين خانه بگذرم. چند قدمی جلو رفتم اما... در قديمی خانه نيمه باز بود. داخل شدم. هيچ کس در خانه نبود. هميشه فکر می‌کردم اگر پا در اين خانه بگذارم فيروزه با همان چشمان آبی نافذش مثل بختک روی سرم می‌پرد تا خفه‌ام کند. لعنت به اين قرصهای کوفتی... اسم فيروزه برايم اين کلمات را که مدام بر زبان داشت تداعی می‌کرد. حياط خانه کثيف و درهم ريخته بود. کنار حوضی که رويش پر از برگ بود نشستم. کمتر از يک ماه پيش بود که ديدمش. چادر سياهی به سر کرده بود. ‌هنوز هم مثل گذشته‌ها ... مثل دوران زيبايي‌اش ساق‌های پايش را از چادر بيرون مي‌انداخت. چقدر اين موضوع زجرم می‌داد. از پشت ديوار خانه می‌پاييدمش. در هفت سالگی برای اولين بار من را از خودش متنفر کرد. وقتی زن همسايه آمد و تفی بر صورتش انداخت و او نيشخند چندش‌آوری زد. ده سالم بود که فهميدم مرد خانه‌ام. در پانزده سالگی بعد از سالها تحمل پچ‌پچ‌های مردم وقتی غير از زمان هميشگی داخل خانه شدم و کفشهای مردانه‌ای را پشت در اتاق ديدم و صدای چندش‌آور قهقة فيروزه را که در حياط بلند بود شنيدم از خانه بيرون آمدم تا امروز ... تا امروز که فيروزه شايد برای هميشه رفته است... از کنار حوض بلند شدم... دور تا دور حياط را نگاه کردم. از در بيرون آمدم. مثل هميشه از کنار خانه گذشتم. دلم مي‌خواهد راه ديگری برای روزهای بی‌حوصلگی‌ام پيدا کنم. ديگر نمی‌خواهم به دنبال شباهت صورتم با چهرة مردهای ايـن محلة خاک‌خورده باشم.

 

 


نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:35  توسط مهمان 
 
 
  انگشتر
 

طبقه بالا خيلي دنج است. شايد براي همين اسمش را گذاشته اند كلبه دنج.

آدم ها از پياده رو مي گذشتند .با همه ژست گرفتن از بالا فرقي با يك نيمكت يا درخت نداشتند.

مرد همبرگر و نوشابه را روي ميز گذاشت. كتاب را  روي ميز انداختم. امير خيره  شد به من. لب هاي درشت و برجسته دارد.  حتي سبيل كلفتش هم نيمه بالايي لب  را كامل نپوشانده. همبرگر را برمي دارد.

 

 دختر همبرگر را  گاز مي زد. چشم هاش گرد است مثل مرغ عشق سفيدي  كه آزادش كرديم. توي آسمان پر كشيد و رفت. چشم هاي سياهي داشت . ابرو كه نداشت  اما اگر آدم بود ابروهاش حتما مثل اين دختر بود.

مريم گوشي مي خواست. ارزان باشد. فيلم هم بگيرد. گوشي ات وارونه افتاده بود روي كاناپه.

گفتم :

_ گوشي دست دوم سراغ  داري؟

_ اوهوم

با دست بلندش كردي.

_ اين چطوره؟

خواستي طرز كارش را نشانم دهي. رفتي روي گالري . چند تا فيلم بود. يكي را پخش كردي. دختر با چشم هاي گرد صفحه موبايل را گرفت.

هل شدي اما گفتي:

 از دوستامه ، نقاشي مي خونه

 

سس سفيد  سبيلش را سفيد كرده. نصف كاهو توي دهانش است.

_ چرا نمي خوري؟

 همبرگر با تكه گوجه قرمز به چشمم سنگين و بزرگ مي آيد.

امير كتاب را از دستم مي گيرد. مثل بچه اي كه بخواهد قبل از پاره كردن قرباني اش را نگاه كند ، كتاب را برگ  مي زند.

_ مي دوني چند ساله كتاب نخوندم؟

حرف كه مي زند انگار كسي توي سرم سوت مي كشد.

بيرون را نگاه مي كنم.آن طرف خيابان ، دم مغازه شيريني فروشي مردم صف بسته اند. بالاي مغازه نوشته:

سوهان عسلي honey ......

 

برات پيام فرستاده بود:

What do you do my honey?

 

مي گن يه ماه تو آسمونه يه فرشته روي زمين،خسته نمي شي عسلم دو شيفت كار ميكني؟

گفتي :

دوستم. نقاشي مي خونه.

گفتي :

-          امسال چه كاره اي؟ يعني مي گم درس ات كي تموم مي شه؟

-          شش ماه ، يه سال ديگه

-          من رفتني ام. چند ماه مي خوام برم خارج

گفتي :

بهترين راه براي زبان ياد گرفتن اس ام اس بازيه

دختر فرستاده بود :

I love you

و تو نوشته بودي:

I love you  too my honey

 

دختر همبرگر را گاز زد. دستمال را  روي لب هاش كشيد. سرخي  لب هاش رفت. گفت:

_ داري فيلم مي گيري از من آره؟

 صداي كوبيدن  چكش روي فلز مي آيد . گفتي:

_اوهوم

عصرها توي ايوان مي نشستيم .  لباس آستين كوتاهي مي پوشيدي. كيك را دستم مي دادي و  خيره مي شدي به من كه چاي را مزه مزه مي كردم .مي گفتم :

-          سردت نيست؟

مي گفتي :

_ اوهوم

و خيره مي شدي به  خرده هاي كيك  كه روي پيراهنم مي ريخت .

 

دختر از خنده ريسه مي رود. چشمك مي زند. با  ابروهاش به جايي آن طرف دوربين اشاره مي كند. چشم هاي گردش را نزديك مي آورد. تمام صفحه گوشي ات را چشم هاي سياه و گرد دختر پر مي كند .

گفتي :

_ مي رم و زود بر مي گردم. تا تو درس ات تموم شه

 

اندازه يك مشت گلوش بالا مي رود. امير لقمه را قورت داد.نوشابه را هورت كشيد. گفت:

_ من الكترونيك خوندم. فيبر چاپي مي زنم. طراحي بردهاي صنعتي و...

صداي ناشناسي از توي گلويم بيرون مي آيد:

_ مادرتون گفته بودن

مي خندد. دندانهاي زردش از بين سبيل هاي سياه پيدا مي شود.

گفت :

_ هفده ساله سيگار مي كشم.

 

توي ايوان  كه مي نشستيم روبرومان گلهاي داودي زرد و نارنجي بود.

من چاي را مزه مزه مي كردم. سيگار را بر مي داشتي .كبريت مي كشيدي:

-          از دودش ناراحت كه نمي شي؟

بوي سيگارت برايم از هر عطري خوشبو تر بود.

 

امير نوشابه را يك نفس سر كشيد. بلند خنديد.

_ مشروب هم هر شب

پسري كه همبرگر آورده بود از روبرويمان  رد شد. گفتم:

-          هيس

امير گفت:

-          هيس نداره. برا دختر خواستگار پيدا شده

 

پسر مرغ سوخاري را براي ميز كناري  برد.

امير نگاهم  كرد. عكس روي كتاب تصوير آدمي  بود. دستش را گذاشته بود روي سرش. دور تا دورش  لكه هاي قرمز ، نارنجي و زرد بود .دهانش باز بود مي خواست فرياد بزند. گفتم:

_ سيگار معضل نيست اما اگه چيز ديگه ي غير سيگار...

_من حوصله ندارم بعد ازدواج زنم بهم غر بزنه. اينكه حالا همه چي را دارم مي گم

 

خيره مي شوم به صورتش كه لاغر است و استخواني. سبزه است و انگار پوست صورتش را كشيده اند.بدنم داغ است. دستهام عرق كرده. انگشتر را از دستم در  مي آورم و روي پام مي گذارم.

 

اول تو رسيدي به جوي آب.مغازه آن طرف بود. رفتي كه از روي پل بروي. من پريده بودم.خنديدي و پريدي.

انگشترهاي طلا كنار هم چيده شده بود. روي مخمل سياه مي درخشيد. دستم را گذاشته بودم روي شيشه ويترين. يكي نگين سبز رويش بود. يكي ديگر سنگ هاي ريز داشت. نگاه مي كردم. انگشتت روي شيشه مي لغزيد و مدام مي گفتي:

-          اين چطوره ؟

من نمي دانستم. مثل آن روز كه رفته بوديم روسري بخريم. گيج شده بودم ميان ده ها روسري. انگار كه بال نقش دار هزار پروانه را روبرويم گذاشته اند و مي گويند: كدام قشنگ تر است؟

گفتي : كدومش قشنگتره؟ اين يا اين كه نگينش ريزه؟

گفتم:

-          نمي دونم.خب همين خوبه

 

و از اين نمي دانم گفتنم فهميدي كه باز گيج شده ام.

مرد طلا فروش سر طاسش را خاراند و گفت:

- همين خوبه؟ مي بريد؟

تو فرصت ندادي .آمدي بيرون.گفتي:

-          هميشه اون قدر بگرد تا اون چي رو كه دوست داري پيدا كني

 

امير سيگار بر مي دارد. كبريت مي كشد. قهقهه مي زند.

_ از دودش كه ناراحت نمي شي؟

هيس ته گلوم خفه مي شود. انگشتر از روي پام مي افتد .زير ميز را نگاه مي كنم.

زير كفش هاي واكس خورده امير ،بين پايه هاي ميز. نيست. انگار كه از اول نبوده است.

 

 

خلاصه اي از نظرات دوستان درباره داستان انگشتر:

نيره نورالهدي

داستان خوب به صورت تصویری نوشته شده بود.یعنی تمام جملاتش از همان آغاز تصویری بود انگار همزمان با خواندن وارد سینما شدم و فیلمی که را که در حال پخش است بدون اینکه نگاه کنم روی کدام صندلی می نشینم نگاهش می کنم و دیالوگهای قوی دو شخصیت داستان که آنقدر با عجله و زیر پوستی با هم صحبت می کنند که انگار کسی می پایدشان.کلن زیبا بود و از توصیف زیاد و نا به جا در کل متن پرهیز شده بود.فقط اگر فریم ها با هم کمی بیشتر مرتبط بود-دیگر حرف نداشت

غريبه

قشنگ بود. کاش روی مرتبط کردن تکه ها بیشتر کار میکردی

پروين پورجوادي

من فکر میکنم ما زنها از همه توانایی نوشتاریمون برای درک دنیای مردها استفاده می کنیم ویا برای محکوم کردنشون
داستان ساده نبود دو بار خوندم وسعی کردم رابطه دیالوگها و لحن هایی که عوض می شد بفهمم. چند جمله اول گنگ بود ومبهم (شاید به عمد) جلوتر انسجام جمله ها بهتر شد . وپرش ها قابل فهم تر . ترکیب ساندویچ بزرگ گلو گیر جالب بود . وهمین طور عصرانه بعد از ظهر .آخر داستان واگویی تلخی بود از دندانهای زرد تا انگشتری که انگار هیچوقت نبوده . خوب نوشته بودیش . بهترین قسمت داستان بود ! امایک سوال ذهن نوپرداز شما جوانهای دانشجو چرا به سرنوشتهای محتوم تن می دهد وآن را می نویسد ؟؟

علي اكبر كرماني نژاد

قلم گيرايي داري . روان وخوب. اما مانده‌ام چه اصراري براي پيچاندن مخاطب داري و طرح معما؟ يك بار ساده و خطي براي خودت بنويس و بخوانش.

علي سروي

از همان جمله اول شروع می کنم جمله اول شروع خوبی است یعنی در واقع یک جمله خوب است برای شروع داستان اما دنج بودنش به داستان نمی خورد . گاهی ما چیز های می نویسیم که خیلی قشنگ و زیبا است اما به داستان ما نمی اید
این کلبه باید برای شخصیت داستان دنج باشد اما انگار کاربردی ندارد و اصلن برای او دنج نیست باید برای او جای بی نظیری باشد جایی که او در ان احساس راحتی کند اما اینگونه نیست(مطمئن نیستم حرفم درست باشد)
جمله دوم به نظر زاویه نگاه راوی را کم دارد و بیشتر به راوی دانای کل می خورد و اگر هم برای شروع انتخاب شود یعنی جمله اول بد نیست(کاملن حسی)
مرغ عشق برای چی وارد داستان می شود ؟سعی کردم ارتباطی ایجاد کنم اما نشد یعنی شاید منظوری بوده ومن نگرفتم
تا انجایی که راوی میگه خواستی طرز کارش را نشانم دهی انگار نه انگار که راوی اول شخص است فقط یکجا با کتاب انداختن روی میز حضور دارد یا انجا که از ازاد کردن پرنده حرف می زند (همان مرغ عشق)درواقع انگار داستان را به دو بخش قسمت کنم در بخش اول حضور راوی کمرنگ تر است . در حالیکه همه چیز باید از نگاه او باشد او راوی است اوست که تعریف می کند (شاید این ترکیب خواسته یا ناخواسته نگاه سوم شخص و نگاه راوی به داستان کمک کند که البته من اینطور فکر نمی کنم)

انجاییکه بعد از جمله سس سفید سبیلش ر....
یالوگ می اید به نظرم اگر این جمله وصل شود به همبرگر با تکه گوجه فرنگی و....
بهتر است و بعد از جمله امیر کتاب را از دستم می گیرد وبعد دیالوگ امیر بیاید بهتر است (حسی است. حس میکنم اینطوری بهتر است دلیل قانع کننده ای برایت ندارم)
این برات پیام فرستاده بود:و......را کی میگه؟اگه راوی میگه باز هم شبیه روایت با نگاه دانای کل است یا دوم شخص. اول شخص اینطوری روایت میکنه:کنارت نشسته بودم که دختر برایت پیا م فرستاد که و.....(یا یه همچین جمله ایه)چون او نگاه خودش را دارد نه نگاه دانای کل را(شاید اشتباه میکنم)

باید بگویم انجا که می نویسی:عصر ها توی ایوان می نشستیم
خوب در واقع داری یک فضا میسازی مکان را مشخص می کنی
انگار توی یک خانه است در حالیکه اگه درست فهمیده باشم این موضوع هم باید در
کلبه دنج اتفاق افتاده باشد .من فکر نمی کنم با این جمله که میگوید:خیره می شدی
به خرده های کیک ......بتوان مکان اتفاق یا این رخداد را فهمید
یک وقتی شما مکان و زمان داستان را پنهان می کنی و برایش دلیل داری اما اینجا انگار بی دلیل است. اینطور نیست؟شاید برای درهم امیختگی تصاویر چاره ی دیگری نداشتی . خودت چی فکر می کنی؟من فکر میکنم خیلی راحت انجایی که پسر دارد همبرگر را می اورد میتوانستی بنویسی پسر از ایوان کافه یا کلبه یا هر چیز دیگری گذشت نگاهی به گل های و.....و مثلن همبرگر ها را گذاشت روی میز (یه همچین جمله ای) یا در جاهای دیگر فقط یکبار اشاره کافی است که مخاطب مکان را خوب لمس کند و بفهمد این که نویسنده میگوید در کلبه است در خانه است . کجاست؟

خوب البته داستان داستان خوبی است
یکبار داستان را مرور می کنیم داستان درباره دختری است که به جوانی علاقمند شده (جوان هم به او علاقه دارد) اما به هر دلیلی این دو قرار نیست بهم برسند
برای دختر خواستگار دیگری می اید که اگر نگویم دختر از او نفرت دارد باید بگویم علاقه ای هم به او ندارد و مسئله انگشتر هم این وسط خیلی خوب نقشش را بازی می کند (حلقه بهتر نیست؟)
خوب اینها را که گفتم نویسنده خیلی خوب نشان می دهد با یک تصویر حسادتش را به دختر بیان میکند بایک رفتن توی ذهن عدم علاقه به امیر را بیان میکند و انصافن از پس این کار خوب بر امده است . فقط به یک نمونه ارجاع می دهم انجاییکه با پسر می رود چیزی بخرد فوق العاده شاد و شنگول است ریتم تند است دست و پایش را گم کرده انگار انسان این خاطره از اوی که دوستش دارد را با حسرت و با علاقه به یاد می اورد . من قبلن درباره این مسائل داستان و نکات قوتش با شما صحبت کردم و حالا تکرارش کمی ازار دهنده است برایم (یعنی تایپ کردن دوباره)اما انگشتری که امیر به او داده.....
من از یک جای دیگر هم خیلی خوشم امد انجاییکه که اشاره به عکس روی کتاب میکند که تصویر کسی است که میخواهد فریاد بزند این موضوع با اخر داستان مچ است (هیس ته گلوم خفه می شود)
دیالوگ خوب است . تصاویر هم

شبلي

عدم وجود وحدت زمانی در کل کار، یعنی پرش ها و گریزهایی که از زمان حال به گذشته و برعکس زده میشود درک روند منطقی داستان را برایم دشوار میکند. گاهی متوجه نمیشوم دیالوگها دارد بین چه کسانی رد و بدل میشود. در مجموع متن به نظرم بازتاب یک اندیشه هذیانی است و اگر چنین باشد، باید بگویم در القای این ذهنیت هذیانی به خواننده موفق است


طلوع

داستانت رو دوبار خوندم.باید بگم توصیفاتت بسیار قوی و زیبا است.جمله ی آغازین داستانت بسیار حرفه ای و خوب است .اما به قول آقای سروی این آغاز به چه درد بقیه ی داستان می خورد.به نظرم بعضی از جمله ها بودن و نبودنشان لطمه ای به کل کار نمی زند. داستان طرح زیبایی دارد اما این تغییر مدام زاویه ی دید ،داستان رو مثل یک پازل کرده که بعضی قسمت هاش گاهی درست کنار هم مچ نشده اند.جاهایی از داستان خواننده سر در گم می شود چون داستان مدام از این شاخه به آن شاخه می پرد تا رابطه ی شخصیت ها (که خیلی هم خوب شخصیت پردازی شده اند) را مشخص کند و البته گاهی نویسنده موفق می شود و گاهی هم نه و باید بگم این پیچیدگی های زیاد و تعمدی به سیر پیش رونده و روانی داستان لطمه می زند

علي رحماني

سیال ذهن نیاز به تداعی دارد.شما این تداعی ها را نسبتا خوب رعایت کرده اید.

انگشتر و همبرگرو... بهانه های خوبی برای پرش ذهن هستند. اما سیال ذهن نیاز به چیزهای دیگری هم دارد. اولا زبان روایت وقتی وارد ذهن می شود باید به اندازه ی کافی از سیالیت بر خوردار بوده و تا حد ممکن از حالت کتابی خارج شود. به این نگاه کنید:

« عصرها توي ايوان مي نشستيم . لباس آستين كوتاهي مي پوشيدي. كيك را دستم مي دادي و خيره مي شدي به من كه چاي را مزه مزه مي كردم .مي گفتم:
سردت نيست؟
مي گفتي:

اوهوم
و خيره مي شدي به خرده هاي كيك كه روي پيراهنم مي ريخت.»

زیادی منسجم و ساختار یافته است. اصلا اینطور نیست که دارد همین حالا از ذهن میگذرد. این مدل نوشتن مال اول شخص است و به فضای آشفته ی داستان شما نمی خورد.
دوم این که وقتی شما به این سرعت در زمان و بین فضاها حرکت میکنید باید رعایت حال مخاطب را بکنید. برای این کار لازم است به هر فضا یک کد(پلاک) بدهید و وقتی وارد فضا شدید آن را به کار ببرید. مثلا هر وقت وارد فضای رستوران شدید چیزی در مورد خوردن همبرگر بگویید که خاننده متوجه تغییر فضا بشود. (شما این هبرگر را توی یک فضای دیگر کنار دختر چشم درشت به کار برده اید. من اولش فکر میکردم او هم با راوی و امیر توی رستوران است)
یکی دو جا توی زمان افعال سوتی داده اید. مثل اول داستان. فضا همان فضای اصلی (کنار امیر توی رستوران) است منتها اول داستان ماضیست بعد مضارع می شود . که هیچ دلیلی ندارد و کاملا سهوی به نظر می رسد.
این «مریم» ظاهرا دوست راویست و کارکردش هم ظاهرا گذاشتن آن فیلم و .. است. اما جدا میگویم گند زده به کل داستان. ورود بی مقدمه ی یک شخصیت به داستان ذهن مخاطب را آشفته و از خط اصلی اثر دور میکند.
خیلی نوشتم. کلا فکر میکنم خطی نوشتن را بیشتر تجربه کنید. ممکن است نویسنده ی خفنی به نظر نرسید ولی در عوض چیزهای مهمی مثل شخصیت پردازی را از قلم نمی اندازید. بزرگترین نویسنده های آمریکایی مثل همینگوی ،سالینجر، کارور، جامپا لیری و... داستانهای خطی می نویسند و با عمق نگاهشان به شخصیت ها آثارشان متمایز می سازند.

رامين رادمنش

 نظرات بچه ها فوق العاده موشکافانه بود . ولی مطلبی مهم بود که بهش اشاره نشد و فکر میکنم گذاشتینش واسه من . اون هم شخصیت پردازی فوق العاده قوی برای شخصیت امیر بود . متا اینجا می توینم یه شخصیت منفی رو خیلی خوب تصور کنیم و این برمیگرده به توصیفات خیلی قوی خانم عابدی . البته همه میدونیم که شخصیت پردازی در داستان کوتاه اولویت نداره و درواقع مجالی برای این کار ( بخصو.ص در داستان های خیلی کوتاه مثل اینها ) وجود نداره . ولی وقتی هست چرا ازش قدردانی نکنیم ؟!
این شخصیت پردازی قوی شامل اون دختره که ازش فیلم میگیرن و شبیه مرغ عشقه هم همیشه . ولی درباره ی شخصیت های مهم دیگه مثل پسری که شخص اول داستان عاشقش شده دیده نمیشه . شاید هم این قضیه عمدی بوده تا فضای تار و مبهم ذهن رو تداعی کنه و کار رو به تخیل خواننده واگذار کنه .
متاسفانه ضعف عمده ی کارد سوییچ بین نتماهای دید و سردرگمی در این بخشه که بچه ها بهش اشاره کردن . کار پیرنگ نسشبتا خوبی داره که متاسفانه تا حدی به هدر رفته . البته درکتون می کنم . من هم از این کارها زیاد کرده ام
در کل داستانی بود با توصیفات قوی ف شخصیت پردازی نسبتا خوب ف فضاسازی قابل قبول اما با پیرنگی که تا حدی به هدر رفته و همین طور ضعف در زبان روایی داستان هم تا حدی مشهوده .
داستان متوسطی بود که با توجه به کارهای قبلی خانم عابدی به نظرم یک پسرفت باشه . شاید هم نباشه ؟ کی میدونه ؟

در ضمن اشاره ای که فکر میکنم علی سروی به جملات اول داستان کرده بود . به نظرم عمدی بوده تا به ما بگه حتی یه جای دنج هم میتونه همزمان دنج باشه برای یک جفت ظاهرا خوشبخت(دختر چشم درشت و دوستش ) و همچنین عذاب آور باشه برای شخص اول داستان ما .
این نظرات من است و در دادگاه هیچ ارزشی ندراد !

باران

 انگار که نبوده است هیچ گاه
چقدر این جمله تا به حال در ذهن من چرخیده است...

علي يوسفي

چندین بار داستانو خوندم و فارغ از تصاویر و فضاسازیه خوبش ،انسجام لازمو نداشت.با داستان ارتباط برقرار نکردم و شاید این علتشه که الان دارم نظر میدم.چیزی که میتونم بگم موضوع تکراری ولی با توصیفات وتصاویر بدیع بود که بارزترین نقطه قوت کار بود.و پایان بندی که خیلی قوی کار شده بود(نيست. انگار كه از اول نبوده است.) و فضاهای جدیدی برای خواننده ایجاد میکرد.

فرنوش زنگوئي

 راستش یا از خستگی بیش از اندازه ی من است یا داستان کمی انسجام ندارد . داستان را دو بار خواندم . راستش فهمیدن داستان برایم خیلی راحت بود و لذت بخش . داستان بدبختی زنان ایرانی این روزها خیلی باب است ( خودم شدیدا طرفدارش هستم ! ) داستان شما هم از این دست است . ولی تصاویر چرا این قدر به هم ریخته است و دیالگوها این قدر درهم ، را نفهمیدم !!! 


نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:0  توسط لیلا 
 
 
  چوب چوب یه گردن
 
هر روز میشینم پشت پنجره ای که آخرین بار روش دو تا آدمک "چوب چوب یه گردن" کشیدی.برای یکی دو تا گیس باف گذاشتی و برای اون یکی سه تا خط رو سرش.با اینکه دستای پسره رو از پاهاش بلندتر کشیده بودی،بازم به دستای دختره نرسید.از تو نقطه هایی که جای چشم پسره گذاشتی حیاطو نگاه میکنم.درخت خشکیده ی حیاط بهم پشت کرده و شاخه هاشو طوری سمت آسمون دراز کرده که انگار بخواد گنجشکا رو به زور بگیره.هنوز نفهمیده از وقتی بی ادبی کرده و همه لباساشو در آورده گنجشکا باهاش قهر کردن.آقاجون میگه گنجشکام نماز میخونن.میگه اونا همیشه سر صبح که میخواد وضو بگیره،دارن نماز میخونن.رو پیشونی آقاجون دو تا لکه ی سیاه هست.مامان میگه واسه نماز خوندن زیاده.نمیدونم چرا پیشونیه گنجشکا اینجوری نیست.

آقاجون بعضی موقع ها خوبه،مثل وقتی که اولین بار بهش گفتم میخوام باهات عروسی بشم.اونقدر خندیدو زد روی زانوش که اشکاش در اومد.ولی بعضی وقتام خیلی بد اخلاق میشه.مثل همین دیروز پیروزا که بهش گفتم آقاجون، یا اونو واسم میگیرید یا میزارم میرم.چشاش از پشت عینک ته استکانیه قاب سیاش  اونقدر بزرگ شده بود که گفتم الان میترکه.وقتی هم فهمید چند بار اومدی خونمون،داد همه فرشا و ملافه هارو بشورن و سه بار آب بکشن.
هر دفعه که بهش میگفتم یه بهونه میاورد.یه دفعه گفت هنوز پشت لبت سبز نشده زن میخوای؟رفتم سلمونیه عمو عزت گفتم یه جور این پشمارو بزن که زودی سبز بشه.زد زیره خنده و اونقدر بند پیشبندو محکم گره زد که نمیتونستم نفسبکشم.ولی تحمل کردم.بعد چند روز گفتم بیا آقاجون، سبز شدن، دیگه چی میگی.گفت پسره ی جوانلق(نمیدونم چیه.شاید همین مرضیه که میگن دارم).دهنش هنوز بو شیر میده .صاف صاف تو چشام نگاه میکنه میگه من زن میخوام! از اون روز تا الان بگی من لب به شیر زدم نزدم.ولی بازم بهونه آورد.
میگه بچه تو خودتو نمیتونی جمو جور کنی.آخه با این وضعت...! ببین ،هنوز وقتش نشده.اصلا، میتونی خرج دو نفر آدمو بدی؟ گفتم آره.مامان میگه چارده پونزده سالمه.تازه اون خودش کار میکنه.منم میرم باهاش کار میکنم.بازم بد اخلاق شدو یه پس گردنی بهم زد.گوشمو کشید و گفت کره خر یعنی تو،پسر یکی یه دونه ی حاج مصطفی، میخوای بری سر چار راه جلوی مغازش با یه دختر منگول تر از خودت آدامس بفروشی؟ گفتم خوب آقاجون گل میفروشم.باز چشاش داشت میترکید.یه اردنگی بهم زد و از اون روز تا حالا تو همون اتاق بالا خونه که رو پنجرش دو تا آدمک "چوب چوب یه گردن" کشیدی زندونیم کرده.هر چی ازت داشتم برداشته.اون گردن بند چشم زخم آبیم که بهم داده بودی، برداشته.فقط نزاشتم مامان پنجره رو تمیز کنه.دو تا گوشه ی این خط راستی که جای لب دختره کشیدی وقتی آقاجون خونه نیست میره بالا و هر موقع هست میاد پائین.براش یه دامن کوتاه خوشگل از همونایی که دوست داشتی کشیدم.این درخت نفهم هر چی از این جا بهش میگم نمیشنوه.باید از پنجره بپرم پائین بهش بگم لباساشو بپوشه تا بیان.

نقد دوستان بر داستان

آیدا مرادی:زبان کار با زبان شخصیت هماهنگ نیست.کار جوهر خوب و لطیفی داره که با کمی پرداخت می تونه به یک داستان کوتاه خیلی قوی و خوب بدل بشه ولی الان حس می کنم نویسنده از موقعیت هایی که خودش ساخته به راحتی گذشته و زمان لازم رو برای پرداخت جمله ها روش نذاشته.این گذشتن برای ایده ای که به راحتی به یک کار خوب تبدیل میشه کمی بی انصافیه

رامین رادمنش:داستان نسبتا خوبی بود . اولا که من هم معتقدم ایده رو یه خورده به هدر دادی .مشکل اصلی هم اینه که شخصیت داستانت زیادی ابله خلق شده ! زیادی تو داستان مزه ریختی ! یه بچه ی چهارده پونزده ساله که به سن بلوغ هم نزدیک شده این قدر ها هم که تو خلقش کردی احمق نیست که ندونه" دهنت بوی شیر میده" یا " پشت لبت سبز شده " یعنی چی .
نکته ی دوم که خیلی تو پاتوق و بین جوجه نویسنده هایی مثل ما رایجه اینه که داستان رو از اول تا آخر می نویسیم بدون اینکه درست و حسابی ویرایشش کنیم . منظور من در این جا بخصوص سر هم نوشتن همه ی جملاته . تنها کاری که کردی اینه که داستان رو چند تا پاراگراف کردی . چرا دیالوگ های مثلا آقاجون رو در یک خط جدا و با یک علامتی چیزی مشخص نکردی ؟ این باعث میشه خواننده هم داستان رو همون طوری سرهم و با عجله بخونه تا تموم بشه .

البته اینا دلیل نمیشه که به خوبی های داستان اشاره نکنم . طبق معمول ایده ی جالبی رو انتخاب کردی که دست مریزاد داره .
از اون قسمت آخر داستان هم خوشم اومد وقتی نوشتی : " دو تا گوشه ی این خط راستی که جای لب دختره کشیدی وقتی آقاجون خونه نیست میره بالا و هر موقع هست میاد پائین" .
قشنگ بود واقعا . خسته نبای . با یه ویرایش و کمی بازنگری در خلق شخصیت اول داستان مطمئنم چیز دندون گیری میشه

ح م : لطافت و سادگی اشاره شده خاص عشقهای همون دوره از زندگی آدمهاست.
خسته نباشی ، کمی از شخصیتهای ساخته شده ات زود گذشتی اما با زهم روان
بودن متن جذاب و دوست داشتنی .

محمد محسنی:من خیلی از داستان خوشم اومد بدون هیچ حاشیه میروم سراصل مطلب زاویه دید انتخاب شده به داستان میخورد لحن راوی بشدت قوی و محکم است و یکی از دلایل لذت بردن من اما تصویرهایی که بعداز عکسی که توسط دخترک داده شد کمترین کارکرد را دارند یا بهتراست بگویم کارکرد ندارند شخصیت دختر کاملا گنگ ومحو است انگار برای نویسنده دخترک کوچکترین اهمیتی نداشته ماجرا بروی اتفاقی که بین این دونفر می افتد میگردد پس لازم بود که نویسنده مخاطب را با دختر آشنا کند من احساس میکنم داستان یه چیز که همان شخصیت پردازی دخترک باشد را ندارد مادر را براحتی میشود حذف کرد و شخصیت پدر کاملا تیپیکال است در صورتی که به عقیده ی من باید به شخصیت پدر بیشتر اهمیت داده میشد مثلا چرا پدر مخالف ازدواج پسرش است صرف اینکه پسرک دیوانه است کافی نیست وپایان بندی بد داستان به عقیده ی من داستان نباید اینجا تمام میشد
درپایان باید بگویم از اینکه بعداز مدتها پاتوق رنگ یک داستان خوب را به خود دید خوشحالم

من:بی مقدمه میرم سر اصل مطلب
دوستان به اندازه لازم در مورد بعضي جملات كه از دهن يك نوجوان چهارده پونزده ساله بيان مي شه اشاره كردن. (الان يه پسر پونزده ساله كه سهل ِ، ده يازده سال‌شم خيلي از اين چيزا رو ميدونه .)ولي طرح داستان :
يه پسر نوجوان، عاشق دختر بچه اي مي شه كه از قرار معلوم مسلمون نيست( وقتی هم فهمید چند بار اومدی خونمون،داد همه فرشا و ملافه هارو بشورن و سه بار آب بکشن).

و به لحاظ اجتماعي در سطحي پايين تر از خانواده پسره است (گفت کره خر یعنی تو،پسر یکی یه دونه ی حاج مصطفی، می خوای بری سر چار راه جلوی مغازش با یه دختر منگول تر از خودت آدامس بفروشی؟ )

ولي مشكل از اينجا سرچشمه مي گيره كه پسر عاشق پيشه قصه هم سنش پايينه و هم در يك خانواده ي سنتي ، متعصب و مذهبي بزرگ شده .و اين باعث شده كه نتونه به عشقش برسه .ولي داستان چي مي‌خواد بگه .در نگاه اول انگار اين اثرم عين هزارتا داستان رمانيتك ِ به قول يارو گفتني سانتي مانتال ديگه است. ولي صرف نظر از پرداخت نه چندان گيرا نمي شه به چشم يه داستان سانتي مانتال بهش نگاه كرد چون در بطن اين داستان يه چيزي هست كه اونو از اين قسم داستانا متمايز مي كنه .البته به نظر من جا داشت روي طرح كار بيشتري بشه.خيلي پيچش نمي دم .اونطور كه من برداشت كردم داستان مي خواد بگه صرف دين و مذهب و مرتبه ي اجتماعي يه نفر نميشه گفت كه اون شخص چقدر ارج وقرب داره .
در واقع نويسنده خيلي ريز اومده انتقاد كرده از باور بسياري ازمسلمونا كه معتقدن غير مسلمون كافره و نجس . متاسفانه مردم ما اعتقاد ِحيوان به خدا و تسبيح گوي بودن جانوران رو قبول دارن ولي نزديكي يك انسان غير مسلمان به خدا رو نه .به نظر من نقطه ي عطف اين داستان آستانه‌ي داستان ِ.همونجايي كه با گنجشك ودرخت ومهر و پيشاني بازي شده .همونجايي كه نويسنده در سكوت جملات ،داد ميزنه كه گنجشك بدون اينكه سر روي مهر بزاره نماز مي خونه پس يه انسان هم ميتونه مسلمون نباشه و نماز بخونه . البته انتهاي داستان باز نويسنده با جملات بازي كرده تا درونمايه رو برسونه .مثلا استفاده سمبوليك از يك خط كه بالا و پايين بودنش بسته به اقا جونه .
ولي با وجود اين هنر نمايي ،طرح داستان گمراه كننده بود .البته اين برداشت شخصي من بود.

علی سروی: به نظرم این داستان خیلی جای کار دارد البته با انتقاد های که کرده موافقم (تنها اینکه شخصیت پدر بزرگ تیپ شده و حتمن باید شخصیت شود را نمی پذیرم چون به نظرم لازم نیست شخصیت شود و لازمه داستان این نیست)ببخشید

فرنوش زنگویی: راستش برای خوانش اول لذت بردم . ولی در خوانش دوم دیدیم که نه ، احتمالا زیادی سرسری خواندم . شخصیت پسر داستان خلق شده ولی لابه لای کلمات گم شده . اصلا به پسر چهارده یا پانزده ساله نمی آید . بعد من حرف " من " عزیز را نفهمیدم . دختر داستان چرا باید اقلیت باشد ؟!؟ من فکر کردم که آنها با هم رابطه ی جنسی داشتند ( شاید هم من زیادی اشتباه فکر می کنم ! ) دختر داستان که احتمالا سر چهار راه کار می کند ، کجاست ؟!؟ فقط آمده روی شیشه یک نقاشی کشیده و رفته و همین !؟!؟ شخصیت پدر هم یک حاج آقا که همه جا هست . داستان لطمه ی بزرگ را از شخصیت پردازی می خورد . حرف تازه ای هم برای گفتن ندارد . ولی می شد ، همین حرف تکراری را هم با دید و پرداخت تازه ای بیان کرد . در کل خسته نباشید . ولی علی عزیز ، شاید با یکی دوبار بازنویسی شاهکاری شود .

مصطفی مردانی:داستان از زاویه دید یک کودک-راوی نوشته شده. کودک-راوی خاصیت های خودش را دارد. داستان هایی که به این سبک و شیوه نوشته می شوند معمولاً خیلی ساده نوشته می شوند. زبان محاوره برای این راوی بهترین زبان ممکن است. با اینکه زبان معیار هم می تواند استفاده شود.
کودک راوی مسائل را نمی فهمد. با دید ساده کودکانه خودش با مسائل برخورد می کند. معمولاً باعث آشنایی زدایی تصاویر و حوادث می شود. مثل :
وقتي هم فهميد چند بار اومدي خونمون، داد همه فرشا و ملافه هارو بشورن و سه بار آب بکشن.

مامان ميگه واسه نماز خوندن زياده. نميدونم چرا پيشونيه گنجشکا اينجوري نيست.

هنوز نفهميده از وقتي بي ادبي کرده و همه لباساشو در آورده گنجشکا باهاش قهر کردن

اما کاش برای عبارت « گردن بند چشم زخم آبيم » هم حرف بهتری پیدا می کردی. چون بچه از کجا اسم این نوع گردن بندها را میداند؟

با ایده محوری در داستان مخالفم. اما بهتر بود علی جان با این سطح از مطالعه سراغ مسائل جدی تری می رفت. از آنجا که می دانم علی به مسائل اجتماعی هم نیم نگاهی دارد انتظار می رفت داستان با موضوع و ایده ای بهتر نوشته شود

لیلا عابدی:داستان را من اول تكه تكه مي كنم. هر پاراگراف جملات خوبي داشت.
ولي اگر بخواهم در كل به داستان نگاه كنم با يك شخصيت احمق مواجه مي شوم.
شخصيت پسر جملاتي كه مي گويد زيباست اما با اين كارش كه جدي تقاضاي زن گرفتن دارد متناقض است.نويسنده اول بايد تكليفش را با سن پسر معلوم كنداگر 14 يا 15 سال دارد اين قدر احمقانه حرف نمي زند.يا اگر شخصيت احمق است همه جملاتش بايد رنگ حماقت بدهد.(منظور اين است كه اگر از لحاظ پدر كم عقل شناخته مي شود بايد در طرز برخورد سلماني يا حتي پدر رنگي از اين طرز برخورد با يك كم عقل را ببينيم)
يا اگر 7 سال يا كمتر است تنها اين جملات مي تواند درست باشد.حتي نمي تواني اين جملات را براي بچه 10 ساله هم در نظر بگيري.
داستان اگر تكه تكه به آن نگاه كني خيلي زيباست اما من اعتقاد ندارم كه صرف احساساتي بودن بشود گفت داستان خيلي خوب است.
وقتي داستان تمام مي شود من احساس كردم يك نوجوان 14 يا 15 ساله نيست كه دارد حرف مي زند بلكه يك پسر 7 ساله است و باز اگر اين طوري نگاه كنيم آيا طرز برخورد پدر با كودك 7 ساله درست است؟

شریعت:داستان را که خواندم نگاهی هم به نظرات دوستان کردم. این عادت من است و حتی هنوز هم که سی و خورده ای سال دارم معتقد هستم شنیدن نظرات دوستان، فارغ از سن و سال، به اندازه خود داستان در فهم نه تنها خود داستان بلکه بیش از آن ، در فهم دنیای ادبیات به من کمک می کند و همیشه سودای این را در سر می پروراندم که ایکاش نظرات من هم مفید فایده باشد. باری ...
اغلب دوستان به این نکته ایراد گرفته بودند که چرا راوی داستان مثل "احمق" ها فکر و رفتار می کند . من از این دوستان می پرسم که : چرا به این فکر نمی کنید که راوی شخصیتی است که به لحاظ روحی و روانی دچار عقب ماندگی است؟ مگر نه اینکه "آقاجون" به او (راوی)می گوید که: با یک دختر منگل تر از خودت ... ؟
چرا خانم یا آقای من به جای این که جمله ی "وقتی هم فهمید چند بار اومدی خونمون،داد همه فرشا و ملافه هارو بشورن و سه بار آب بکشن" را به جای این که به بیماری این دو شخصیت ربط بدهند به تفاوت دین آنها نسبت می دهند. ( حتما می دانید که کسانی که دچار بیماری روحی و روانی یا همان عقب ماندگی ذهنی هستند نمی توانند ادرار خود را کنترل کنند)؟
راوی پسری است در آستانه بلوغ چون ما می فهمیم که نسبت به جنس مخالف کشش پیدا کرده است و صورتش هم مو درآورده است به حدی که حتی وقتی می رود به سلمانی به او می گوید " این پشما رو جوری بزن ... ." وقتی پسری در آستانه بلوغ اینطور ماجرا را روایت می کند آیا دلیلی جز عقب ماندگی ذهنی می تواند داشته باشد؟ موارد مشابه این نوع روایت را می توان در رمان خشم و هیاهو فصل مربوط به بنجی کودک سی ساله یافت. مرد گنده ای که مثل یک کودک فکر می کند ، حرف می زند و عمل می کند.
اگر دلایل من در رابطه با بیماری راوی قانع کننده و به جا باشد فکر می کنم اغلب ایرادات دوستان برطرف خواهد شد. اما ...
اما با تمام این اوصاف از نظر من این داستان هیچ نکته برجسته ای نداشت. وقتی داستانی نکته برجسته ای نداشته باشد به آن صفت متوسط را الصاق می کنند و متوسط بودن یکی از بیماریهای کشنده در ادبیات و کلا هنر است. متوسط بودن حتی بدتر از ضعیف بودن است چرایش را اگر عمری بود بعد ها توضیح خواهم داد

شبلی:من هم مثل اکثر دوستان فکر میکنم سوژه خوبی است که میتواند با تعمق بیشتر و شخصیت پردازیهای واضح تر و واقعی تر به مراتب بهتر از این که هست بشود. تصویر پردازیها هر یک به تنهایی به نظرم خوب آمد اما بعنوان خواننده، برای احساس کردن انسجام درونی داستان به چیزی بیش از تصویر پردازیهای خوب نیاز دارم. تحلیل "شریعت" از شخصیت راوی بسیار موشکافانه و منطقی است اما فکر میکنم لطافت و سادگی و بی شیله پیلگی کاراکتر راوی و همچنین سوژه داستان از نکات برجسته آن است و بخاطرش باید به نویسنده خسته نباشید گفت.

ابوذر کریمی:داستان زیبایی بود. با وجود این میتوانستی از عناصری که کمی گسسته به نظر میرسند بهتر استفاده کنی. از خاطرات پسرک عقب افتاده چیزی اگر میبود در داستان و صحنه هایی که از دختر در ذهن دارد گمان میکنم بهتر میشد. به یاد عشق ناکام فیلم "سوته دلان" افتادم. زمانی یکی از همدانشکده ایهای من نمایشی با این مضمون و تم وصال در جهان باقی نوشت و به صورت دانشجویی به صحنه برد. به یاد آن هم افتادم. یاس و اندوه پسرک اگر بیشتر نمایش داده میشد خودکشی اش چه بسا ملموستر میبود

مهدی رضائی:سلام آقای یوسفی داستان شما رو بادقت خواندم اما فکر می کنم داستان رو بیشتر از اینها می تونی ادامه بدی شخصیت بچه کامل نیست احتیاج به توصیف بیشتر داره حتما روی این داستان کار کن موضو ع بکری داره. امیدوارم وفق باشید در ضمن انجمن داستانی چوک با داستانی از خودم به روز شده امیدوارم نقد شما و دوستان روهم درباره داستانم ببینم . منتظرم

بهاره عزیزی:داستان ساده و پيچيده اي بود!
خوندن نظرات دوستان باعث عوض شدن نگاه من نسبت به داستان شد. يكي از دوستان اشاره ي خوبي به اين كردن كه شايد اين بچه مشكل داشته ... كه من هم با منطق به همين نتيجه رسيدم ... البته يه نظر ديگه هم دارم درسته الان بچه ها از همون دقيقه كه به دنيا ميان همه چي رو ميدونن ولي خيلي ها هستند كه هيچي رو هم نمي دونن ... ولي نه ديگه اين اصطلاحات ساده رو ... به هر حال نمي دونم كدوم درست تره! ... واين به نظر من اين يعني موفقيت نويسنده كه خواننده داستانش رو به تكاپو بندازه كه قضيه چي بوده ...
ولي مشكل داستان نو روايت داستان و جملات شكسته اونو كه اگر من بودم همين م