تبليغاتX
پاتوق ادبی
 
  کلبه شادی
 

سلام بر تمام اهالی پاتوق ادبی. بدلیل محدودیت های سرویس بلاگفا و سهولت در نقل و انتقال به وب سایت پاتوق که بزودی راه اندازی می شود،تصمیم بر این شد که وبلاگ پاتوق ادبی به پرشین بلاگ منتقل شود. بزودی آرشیو کل داستان های پاتوق ادبی بهمراه نقدهای مفید بصورت PDF در اختیار شما قرار خواهد گرفت.

http://plits.persianblog.ir/


کلبه ی شادی

از روی پل که رد می شوم  گاهی به سرم می زند به جای بالا رفتن از پله ها، از سراشیبی پایین بیایم و روی کف خشکیده  و ترک خورده رودخانه پا بگذارم. توی این چند ماه همیشه بوده اند کسانی که به جای پل، عرض رودخانه را برای عبور انتخاب کرده اند. یک بار زن و مرد جوانی را دیدم. زن کفش های پاشنه بلند پوشیده بود و دست مرد را محکم گرفته بود.با اینکه ماهها بود آفتاب داغ، نم خاک را بلعیده بود زن می ترسید. شاید  فکر می کرد زیر خاک ترک خورده و خشک هنوز اژدهای رودخانه زنده است. اما نبود. ماه ها بود که مرده بود . وقتی که صدای شر شر آب می آمد زمستان یا تابستانش فرقی نداشت. زیر همین پل می نشستم و گاهی ساعت ها به آب نقره ای کف آلود نگاه می‌کردم که از میان سی و سه دهانه پل رد می شد .

حالا اما هوا عجیب خشک و گرم شده بود. این بار دو پسر بچه کوچک عرض رودخانه را با اشتیاق می دویدند.

 از صبح تا حالا به چند تا مشاور املاک سر زده بودم. به لیست خانه ها که با ماژیک آبی روی وایت برد نوشته بودند نگاه می کردم و آرام می ایستادم روبروی مرد مغازه دار و می گفتم یه آپارتمان یه خوابه برای اجاره می خواستم

و همه وقتی می فهمیدند تنهام یا اخم می کردند و می گفتند خانه مجردی نداریم  یا مدام از خانواده ام می پرسیدند.

همه خانه ای هم که نمی توانستم بروم به قول یکی شان می گفت آپارتمان،امن باید باشد.

 توی پیاده رو آدم ها به هم تنه می زند و گرمای تن شان به تنم می رسد .باز هم رگه‌های عرق مانتوی سیاهم را سفید می کند. عباس آباد را که رد می کنم حواسم هست که باید مغازه ها را با دقت نگاه کرد. کلبه شادی من یکباره پیدایش می شود. همان طور که رد می شوی و نگاهت به مانکن‌های زن و مرد و کودک است یکباره چراغ‌های قرمز کم سویش پیدا می شود. شیشه‌های مغازه آن قدر چربی گرفته که به سیاهی می زند و چراغ های قرمز کم سویش توی این خیابان که مغازه هاش همه چراغ‌های پر نور دارند گم است. تا یک هفته پیش اسمش را هم نمی دانستم. تنها از همین نور کم سوی قرمز و شیشه‌های چربی گرفته اش بود که می شناختمش. شنبه پیش بود. از روبرو نگاهش کردم . درختهای روبروی مغازه آن قدر بلند بود که نمی گذاشت تابلوی مغازه پیدا شود. از میان برگهای کثیف و دود زده دیدم که روی تابلو عکس مردی بود که کلاه سفید آشپزی به سر داشت و دهانش به خنده باز شده بود. بدتر از همه آن بود که مرد چشم نداشت. یعنی جای  چشم، دو حفره مانده بود. حفره ای به رنگ آهن زنگ زده  و مرد آشپز با رنگ نارنجی نوشته بود کلبه شادی.

کلبه شادی من، غمناک ترین مغازه آن خیابان بود. گاهی وقت‌ها صندوق دار دم مغازه می ایستاد و به عابرهایی که از خیابان می گذشتند خیره می شد حالا اما جلوی در چند نفر ایستاده بودند.

مردی با زن و بچه اش ،بالای مغازه میز مرا گرفته بود.همیشه عادت داشتم آن جا بنشینم و  به آدمهایی که با عجله از پیاده رو می گذشتند خیره شوم. مرغ سفارش دادم.روبروی صندوق دار ایستاده بودم تا فیش بگیرم.مردی که شلوار راه راه پوشیده بود کنارم ایستاد.دستهاش سیاه بود و با دستهای چرب پنج تومانی از توی جیبش درآورد و زیر لب آرام حرفی زد و توی صورتم خندید.

 مرد گفت:

-          میبرید یا همین جا می خورید ؟

آن طرف خیابان پارکی بود. ران مرغ، قهوه ای سوخته شده بود. بهش می آمد خوشمزه باشد. پلاستیک را که از روی ظرف برداشتم سر و کله اش پیدا شد. کلاغی سیاه رنگ. کلاغ هایی که دیده بودم با صدای کوچک یا پرتاب سنگ پرواز می کردند و دیگر اثری ازشان نمی ماند. این یکی اما با قدم های کوچکش لحظه به لحظه نزدیک تر می شد. تکه چوبی از روی چمن برداشتم و به طرفش پرت کردم. با چشمهای ریزش نگاهم کرد اما یک قدم هم عقب تر نرفت. سرش را بالا آورده و با نگاه خیره مرا می پایید. چنگال را توی ران مرغ فرو کردم .رنگش به جای سفید، صورتی بود. انگار نپخته باشد.  چنگال را که پایین تر بردم گوشت بنفش بود. مثل وقتی که کسی را خفه کنند و گوشتش تیره شود. تکه‌ گوجه‌ای برداشتم. سنگینی نگاهش را نمی شد ندید گرفت. جلوتر نیامده بود.فکر کردم همین حالاست که یکباره حمله کند و غذای جلویم را به منقار بگیرد و پرواز کند برود. اولین لقمه را که فرو دادم یاد فیلم پرندگان افتادم که کلاغ ها حمله می کردند و چشم آدم ها را می خواستند. با آن که  کنارم پر از سنگ بود اما ترسیدم . گاهی زیر چشمی نگاهش می کردم.  یکی نبود دوتا شده بودند. یکی شان درست پشت سرم و به فاصله یک متری دیگری ایستاده بود. کمی آن طرف تر خانواده ایی چهار نفری نشسته بودند. روی اجاق چای درست می کردند و بوی غذاشان هم می آمد اما حیوانی دورشان نبود. جلوتر مردی به درخت تکیه داده بود. غذا می خورد. از میان بوته های پشت سرش دوتا گربه بیرون آمدند.پوست یکی شان پلنگی بود و یکی دیگر سیاه . مرد ریش بلندی  داشت. یاد کتاب دینی بچگی‌ام افتادم که مردی که یادم نمی آمد کیست در سایه درخت نشسته و به سگی غذا می داد.
گربه‌ها دور مرد ریش بلند حلقه زده بودند. لقمه بعدی را که فرو دادم سنگینی نگاه کلاغ‌ها را حس نمی کردم.  دو تا گربه تند می دویدند سمت من. گربه پلنگی و سیاه رسیده بودند روبرویم و عجیب آن بود که کلاغ ها نترسیدند و هنوز پابر جا مرا می پاییدند. گربه پلنگی رفت و روی خاک داغ کنار درخت دراز کشید. سرش روی دستهاش بود و چشم های میشی‌اش، خیره به من بود. گربه سیاه دستهاش را جلو داده بود و نگاهم می کرد. چشم راستش سفیدی نداشت . شاید کور بود. چشم چپش را از حرکت دایره سیاه در حفره سفید رنگ چشم تشخیص می دادم.  چشم راست ثابت بود.نمی‌دانستم چطور باید باقی غذا را خورد.


نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:8  توسط لیلا 
 
 
  کلوتر
 

 

 کلوتر

اولین بار یکی شان را توی خانه ی فرزاد دیدم. خدایی خیلی خوشگل بود. کمی از کبوتر درشت تر بود و از کلاغ کوچک تر.  قیافه اش اما با کبوتر مو نمی زد. همان چشم های درشت، همان نوک با مزه که کمی بلندتر از نوک کبوتر بود و همان سینه ی معروف کفتری. اما رنگش عین کلاغ سیاه سیاه بود. فرزاد می گفت سفید هم دارند. اما خیلی کم. شاید یک در هزارشان سفید در بیاید. خیلی هم رام و حرف گوش کن بود. توی اتاق فرزاد این ور و ان ور می پرید. انگار حضور من آشفته اش کرده بود.چند باری که طول و عرض اتاق را پرواز کرد بالاخره روی کمد دو لنگه ی فرزاد نشست و با چشم های گرد و قلمبه اش به من خیره شد. انگار می خواست با چشم هایش مرا بخورد. چشم تو چشم شده بودیم. عین وقتی که توی کلاس با بچه ها بازی می کردیم تا یکی آخرش کم بیاورد. ولی لعنتی کم نمی آورد. همان جور خیره نگاهم کرد. ته چشم هایش یک نور عجیبی بود. بالاخره با صدای فرزاد از چشم هایش کنده شدم.  

- عاشق اینه که خیره بشه تو چشمای آدم. لعنتی هیچ وقت کم نمیاره! خیلی هم سر براهه.تاحالا تو اتاق خرابکاری نکرده.همیشه میره بیرون کارش رو می کنه برمیگرده. اسمش رو گذاشتن کلوتر.

-                   کلوتر؟ یعنی چی ؟

-                   یه چیزی بین کلاغ و کبوتر. میگن اولین بار تو آزمایشگاه ساختنش. از این آزمایشگاهی ها دیگه. چی میگن؟ آها.... شبیه سازی شده.

-                   خیلی باحاله!

-                   اسمش هر چی میخواد باشه. من اسم این رو گذاشتم سیروس. خیلی خفنه ،نه؟ عین سگ دست آموزه. خیلی هم باهوشه. دو سه روزه جای همه چیز رو یاد گرفت. دیروز میخواستم تمرین فیزیک حل کنم. دفتر رو گذاشتم جلوم، ولی هر چی گشتم خودکار پیدا نکردم. اتاق من که میدونی چه جوریه. خودم توش گم میشم. چه برسه به شتر با بارش.یهو دیدم پرید رفت زیر میز کامپیوتر. خودکارم رو گرفت نوکش اورد. گرفتی چی شد؟ میدونست من دنبال خودکار می گردم.

-                   عجب جونوریه! منم باید یکی بگیرم.

-                   حتما بگیر. قیمتش روز بروز داره میشکنه. اوایل خیلی گرون بود. ولی حالا ارزون تر شده. آخه جونور خیلی پرکاریه. هر دو ماه یه بار شیش تا تخم میذاره، زهر مار هر شیش تا هم در میاد! تازه! هم با خودشون جفت گیری میکنن، هم با کبوترا!نر و ماده فرقی نمی کنه. بچه هاشون همه عین خودشون میشن.خلاصه یه دونه بخری، در عرض یه سال میشه چهل تا! کاسبی خوبیه.

-                   حالا صداش چه جوریه؟ آواز میخونه یا بغ بغو میکنه؟

-                   قسمت باحالش همینجاست! اصلا صدا نداره. لاله! تا بحال یه جیک ازش نشنیدم.خوبیش همینه. آدم میتونه تو آرامش همه ی کاراش رو بکنه. میشینه یه گوشه زل میزنه به من. چند ساعت بدون حرکت یه جا میشینه و نگاه می کنه. علی خرخون یادته چه جوری به تخته سیاه زل می زد؟ عین اون زل میزنه بهم. انگار میخواد همه چی رو یاد بگیره. حالا نیگاه کن ببین چکار می کنه.

آرام از جایش بلند شد و رفت طرف میز کامپیوتر. صندلی را عقب کشید و نشست پشت میز. کلوتر روی کمد نسشته بود و با گردن برافراشته با دقت داشت نگاهش می کرد. همین که فرزاد کابل کامپیوتر را به پریز زد مثل برق از روی کمد پرید و رفت کنار پای فرزاد نشست و با نوکش دکمه ی پاور کامپیوتر را فشار داد. کامپیوتر روشن شد.

-                   حال کردی؟ تا وقتی پریز رو نزنم نمیاد. میدونی چرا؟ تازه خودم فهمیدم. عقل جنم بهش نمیرسه! لعنتی فهمیده ممکنه با کامپیوتر کاری نداشته باشم. شاید بخوام پشت میز درس بخونم. واسه همین خودش رو بیخودی خسته نمی کنه. تا مطمئن نشه هیچ کاری نمی کنه.

-                   بابا بی خیال! عجب تخم جنیه! همین امروز میرم یکی میخرم.

همین کار را هم کردم. آن روز عصر رفتم مولوی و یک کلوتر سفید خریدم.نه اینکه سفیدش کمیاب بود، گفتم بعدها می توانم پزش را بدهم. قیافه اش درست مثل مال فرزاد بود. انگار دوقلو بودند. به عشق بهروز وثوقی اسمش را گذاشتم قیصر .دادم دو طرف یک تکه چوب اسمش را به انگلیسی و فارسی در آوردند و آویزان کردم به گردنش.

همه ی زندگی ام شده بود قیصر. هر روز شیرین کاری های جدید یادش میدادم. حالا دیگر هر خانه ای حداقل یک کلوتر داشت. کار و بار خیلی ها از صدقه سر کلوترها سکه شده بود. آنهایی که از قبل کبوتر داشتند با یک کلوتر می توانستند کلی جوجه بکشند و حسابی سود کنند. فرزداد هم همین جوری داشت پول پارو می کرد.مثل والدینی که پز بچه هایشان را به هم میدهند، مردم با کلوترهایشان پوز هم را می زدند. یکی به کلوترش یاد میداد زیر اجاق را زیاد کند. یکی دیگر یاد میداد کتابش را ورق بزند. آن یکی به کلوترش یاد داده بود کولر را روشن و خاموش کند یا هوا که تاریک شد نگفته لامپ ها را روشن کند. کلوترها هم انگار خیلی با این وضعیت حال می کردند. خیلی مطیع و حرف گوش کن بودند و خیلی هم زود همه چیز را یاد می گرفتند. من خودم به قیصر یاد داده بودم روی تراس بنشیند و هر کس که زنگ می زد دکمه ی در باز کن را فشار دهد. البته تا من نمی گفتم در را باز نمی کرد. به محض اینکه زنگ در را می زدند، به من خیره می شد. اگر اسمش را صدا می زدم یا حتی با سر اشاره می کردم بلافاصله می پرید و با نوکش دکمه را فشار می داد. بعدها از روی تراس نگاه می کرد و اگر می دید یک آشنا زنگ می زند بدون اشاره ی من خودش در را باز میکرد.

یک سالی می شد که قیصر را خریده بودم. آن روز صبح وقتی فرزاد زنگ زد احساس کردم صدایش می لرزد.حدس زدم باید مربوط به کلوترهایش باشد. جلدی خودم را رساندم خانه شان. قیافه اش خیلی درب و داغان بود. مرا که دید بغضش ترکید. دستم را گرفت و بی حرف برد روی پشت بام. صله ی کبوترهایش بدجوری شلوغ پلوغ شده بود.مثل میدان جنگ بود.لاشه ی بیست سی تا کبوتر این طرف و آن طرف افتاده بود. بین لاشه ها دو سه تا کلوتر هم به چشم میخورد. باقی شان یک گوشه ی صله از ترس کز کرده بودند.

-                   چرا اینجوری شدن فرزاد؟ حتما کار گربه ای چیزیه؟

-                   نمیدونم والله! شاید. نمیدونم. هر چی بوده انگاری زورش به کلوترها نرسیده. ولی آخه چرا کبوترها رو قتل و عام کرده؟ گربه یکی رو میگیره می بره یه گوشه ای میخوره. تازه، صبح که اومدم رو پشت بوم دیدم در صله از بیرون بسته است.حتما از یه گوشه ای راه پیدا کرده.

-                   حتما. باید خوب نگاه کنی ببینی از کجا رفته تو. ممکنه دوباره برگرده. حالا دیگه مزه ی خون اومده تو دهنش.

ولی ماجرا به این سادگی ها نبود. کم کم  قضیه بالا گرفت. از همه طرف خبرقتل و عام کبوترها به گوش می رسید. کلوترها مثل برق گرفته ها یک گوشه می نشستند و هیچ کاری نمی کردند. همه نگران کلوترهاشان بودند. 

یک هفته ای از آن جریان ها گذشت. قیصر یاد گرفته بود چای کیسه ای را توی لیوان چایی ام بالا و پایین ببرد. خوب می دانست چای غلیظ دوست دارم و حتی بهتر از خودم رنگ چای را تنظیم می کرد.

آن روز صبح که بیدار شدم حواسم به قیصر نبود.دیگر برایم عادی شده بود که صبح برایم زنگ ساعت را خاموش کند. آن روز اما نیامد. من هم جدی نگرفتم.صبحانه را که خوردم تصمیم گرفتم دنبالش بگردم و پیدایش کنم. اما نبود که نبود. ناگهان نگاهم به پنجره افتاد که کمی باز بود. رفتم پای پنجره. ناخودآگاه آسمان را نگاه کردم. نمیدانم در آن لحظه قیافه ام چطور شده بود.هزاران یا شاید هم میلیون ها کلوتر سیاه و گاهی سفید به شکلی متحد و یکسان پرواز می کردند. مثل یک ابر سیاه که هر لحظه به اندازه اش اضافه می شد و کم کم داشت تمام آسمان را می پوشاند. فکر نمی کردم این همه کلوتر فقط توی تهران باشد.

اولش زیاد نگران نشدم. فکر میکردم قیصر مثل هر روز از گشت روزانه اش بر می گردد. ولی برنگشت. تا شب همه داشتند لکه ی سیاه رنگ بزرگ توی هوا را نگاه میکردند. شب که شد هنوز داشت به توده ی سیاه اضافه می شد.آن قدر زیاد بودند که می شد در تاریکی شب راحت دیدشان. تا دیروقت منتظر قیصر ماندم تا اینکه نمی دانم کی روی کاناپه خوابم برد.

صبح با صدای عجیبی از خواب بیدار پریدم. چشم هایم را که باز کردم ، خشکم زد.اتاق پر بود از کلوتر هایی که همه چیز را زیر و رو می کردند. یکی شان نشسته بود روی سینه ام و داشت خیره نگاهم می کرد. جیغ زدم و با دست پراندمش. داشتند به همه چیز نوک می زدند و به همه جا سرک می کشیدند. از بیرون صدای جیغ و داد و کیش کیش همسایه ها می آمد. یکی از کلوتر ها یک قاشق را به نوکش گرفت و پرواز کرد رفت. یکی دیگر خودنویس نقره ای ام را برداشته بود. آن یکی دسته کلیدم را نوک می زد. انگار دنبال چیزهای براق بودند.هنوز بهت زده بودم که یکی شان پرید و نشست روی پاهایم. چشم هایش برق عجیبی داشتند. مثل مسخ شده ها آرام آرام به طرف سینه ام حرکت کرد. ناگهان یاد گردنبد فَروَهَرم افتادم. حتما برق گردنبند چشمش را گرفته بود. بعد یکی دیگر هم آمد. و بعد سومی. کم کم دیدم هوا پس است.با دست پراندمشان. پر پر زدند و چند متر دورتر نشستند. رفتم طرف آشپزخانه. کلوترها از زیر پایم پرواز می کردند. طی را برداشتم و شروع کردم به پراندن آنها. دلم نمی آمد محکم بزنمشان.یهو سر طی خورد به یکی از کلوتر ها و پخش زمین شد. ناگهان یکی از کلوترها به طرفم حمله کرد و پرید روی سرم. با دستپاچگی پراندمش.چهل پنجاه تا کلوتری که توی خانه بودند با نگاهی تهدید آمیز به من خیره شده بودند. یکی شان آرام آرام به من نزدیک شد. کم کم همه شان به طرفم راه افتادند. عقب عقب رفتم. نمی دانستم باید چکار کنم. نیم متر بیشتر با من فاصله نداشتند که ناگهان یک کلوتر سفید دهانش را باز کرد و جیغ زد: نه!

نمی دانم آن لحظه چه حالی داشتم. احتمالا فکم پایین افتاده بود و باید با جک بالا می کشیدمش. ولی یادم هست که بدنم خیس عرق شد. عرق سرد. قلبم داشت مثل قلب گنجشک می زد. قیصر بود. از گردنبند شناختمش. برگشت و مثل همیشه توی چشمهایم خیره شد. ته چشمهایش برق عجیبی بود. چند لحظه خیره ماندیم و بعد انگار که از خواب بیدار شده باشد، خودش را تکانی داد و با سر اشاره کرد که یعنی برو. آرام آرام خودم را رساندم به حمام. یک گوشه کز کردم .ساعت ها با خودم فکر کردم که آیا قیصر واقعا حرف زده بود؟ خیالی بود یا واقعی، نمی دانم. همین قدر می دانم که جانم را نجات داد.

کلوترها آن روز هر چه که می توانستند با خودشان بردند. من از ترسم تا عصر توی حمام قایم شدم . گاهی که در را باز می کردم تا سرکی بکشم یکی از آنها با حالت تهاجمی دهانش را باز می کرد که یعنی همان جا بمان. انگار این بار آنها یاد می دادند و ما یاد می گرفتیم.

شب که شد، از لای در نگاه کردم و دیدم که همه رفته اند. خانه بدجوری ریخت و پاش شده بود. کشوها باز بود و لباس ها این طرف و آن طرف پخش بودند. آشپزخانه مثل آشغالدانی شده بود.

رفتم طرف پنجره.هیچ کلوتری دیده نمی شد.هنوز مبهوت و وحشت زده بودم. حوصله نداشتم خانه را جمع و جور کنم. آب قطع شده بود. هیچ صدایی از شهر نمی آمد. انگار همه بهت زده بودند. تلویزیون را روشن کردم. برفک پخش می کرد. چند تا سیگار پشت سر هم کشیدم و بالاخره روی کاناپه ای که پر از لباس های پخش و پلا بود خوابم برد.

صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. فرزاد بود. با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد پرسید: بیرون رو دیدی؟

گوشی را قطع کردم و رفتم دم پنجره. هزاران یا شاید میلیون ها کلوتر سیاه مثل یک گرداب بزرگ توی آسمان داشتند چرخ می زدند. درست مثل کرکس هایی که منتظر طعمه های خود هستند.این پایین اما منظره ی عجیب تری بود. جنازه ی صدها کلوتر سفید کف خیابان را پر کرده بود.حتما قیصر را هم کشته بودند. با خودم گفتم: لعنتی ها به خودشون هم رحم نمی کنن.دیگه چیز براقی توی خونه ها نیست. حالا چی میخوان ببرن؟

درها و پنجره ها را محکم بستم. حوالی ظهر بود که بالاخره پایین آمدند. انگار جلسه شان تمام شده بود.خودشان را به شیشه ها میکوبیدند و آنها را می شکستند و وارد خانه ها می شدند.دفتر و قلم برداشتم و رفتم توی دستشویی قایم شدم. باید همه ی اینها را می نوشتم.گفتم گور پدرشان. هر چی می خواهند ببرند.

چند لحظه گوش دادم. هیچ صدایی نمی آمد. در را آرام باز کردم. صدها کلوتر سیاه کف اتاق نشسته بودند و خیره نگاهم می کردند.توی چشم هاشان برق ترسناکی بود. یکی از کلوترها دهانش را باز کرد و با لحنی ترسناک و فش فش مانند گفت: چشم ها!

و بعد همه با هم شروع کردند به فش فش کردن: چشم ها ! چشم ها! چشم ها!

فکری وحشتناک برای یک لحظه از مغزم گذشت .چشم ها.چشم های من. آنها هم حتما برق می زنند. تنها چیز براقی که باقی مانده است. حالا می فهمم چرا عاشق خیره شدن توی چشم بودند.

...

 

الان که دارم اینها را می نویسم، نیم ساعتی می شود که خودشان را به در دستشویی می کوبند. شانس آوردم که در دستشویی شیشه ندارد. ولی زیاد طاقت نمی اورم. اینجا هیچ غذایی نیست. یا از گرسنگی می میرم یا اینکه بیرون می روم و کشته می شوم. خدایا کمکم کن!

.

.

.

الان دقیقا 4 ساعت و 18 دقیقه است که توی دستشویی حبس شده ام. مامان همیشه می گفت چرا موقع خواب ساعتت را باز نمی کنی؟ شاید به فکر امروز بوده ام . هر چند اگر ساعت نداشتم شاید این طور گذر وقت را احساس نمی کردم.کاشکی به جای ساعت موبایلم همراهم بود.

شکمم به قار و قور افتاده.لعنتی! دیشب که شام نخورده خوابیدم. امروز هم تا به خودم بیایم این اجنه ریختند توی خانه. دیگر خودشان را به در نمی کوبند. یک بار که از گوشه در نگاه کردم، دیدم با همان نگاه های خیره و سردشان کف اتاق نشسته اند و تکان نمیخورند. منتظر هستند طعمه خودش برود سراغشان. اما این آرزو را به گور می برند.

.

.

.

ساعت 21:35 دقیقه ی پنجشنبه است.13 ساعت است که اینجا حبس شده ام. آب از دیشب قطع است. بعد از کلی کلنجار رفتن، بالاخره خودم را راضی کردم که چند جرعه از آب ولرم توی آفتابه را سر بکشم. گرسنگی اما امانم را داشت می برید. تا اینکه حدود یک ساعت قبل که در را باز کردم تا ببینم چه خبر است یکی شان خودش را به در کوبید و از لای در افتاد توی حمام. فوری در را بستم و پایم را گذاشتم روی گردنش. کلوترها مثل گلوله های توپ خودشان را به در می کوبیدند و صداهایی مثل ناله از گلوشان در می آمد. گردنش را محکم چسبیدم و روبروی صورتم گرفتم . چشم هایش داشت از حدقه بیرون می زد. به دست و پا زدن افتاده بود. دوباره با یک کلوتر چشم در چشم شده بودم. این بار اما ترس توی چشم هایش بود. با صدای بلند گفتم:

-          میخواین من رو بکشین؟ حالا حالیتون می کنم.

-          نه!نه!نه!

- مگه چیکارتون کرده بودیم که حالا به جون ما افتادین؟

صدایی گفت: تو دوست ما ول شود ما هم تو ول شود.

خنده ای بلند سر دادم. صدایم توی حمام پیچید و خودم را هم ترساند. با یک حرکت کله ی کلوتر را کندم. فریاد خفه ای از گلویش در آمد. خونش پاشید توی صورتم. دوباره خودشان را به در کوبیدند و زاری کردند.

.

.

.

باید حوالی نیمه شب باشد. تقریبا یک ساعت قبل ساعت را باز کردم انداختم توی کاسه توالت. حسابی داشت روی مخم راه میرفت. ثانیه های لعنتی انگار درجا می زدند.

کلوتر را خام خام خوردم! خودم هنوز باورم نشده. منی که همیشه غذاهای آماده می خریدم و حتی حوصله ی پختن یک نیمرو را هم نداشتم، حالا یک موجود زنده ی چندش آور را کشتم و بعد پرهایش را کندم و به نیش کشیدمش.گوشت لعنتی اش تلخ بود. بدجوری توی معده ام سنگینی میکند. اما بهتر از هیچ چی است. یادش بخیر آن دوستم که همیشه می گفت: همه چی بهتر از هیچ چی است. آن موقع نمی فهمیدم منظورش چی است. ولی حالا خوب می فهمم.  

انگار هر چه خاصیت بد بوده این لعنتی ها از کلاغ به ارث برده اند. وحشی گری و علاقه به چیزهای براق و گوشت تلخ. خوب با ظاهر کبوتری شان سرمان شیره مالیدند. در تمام مدت داشتند از ما سوء استفاده میکردند. میخوردند و می خوابیدند و همه چیز را یاد می گرفتند.در حالی که ما فکر می کردیم لال هستند داشتند زبان ما را یاد می گرفتند. خودمان اینها را ساخته ایم. خودمان ازشان جوجه کشیدیم. خودمان توی خانه مان راهشان دادیم و همه چیز را یادشان دادیم و حالا هر چی بکشیم حقمان است.

.

.

.

دارم از تشنگی می میمرم. آب آفتابه هم تمام شده. چند ساعتی هست صدایی ازشان در نمی آید. احتمالا خستگی یا گرسنگی امان آنها را هم بریده و رفته اند. شاید هم کلکی در کار است.به هر حال میخواهم دوباره نگاهی بیندازم.

...

هِه!انسان بدبخت. خیال کرد ما کوتاه آمد! خیال کرد دوست ما کشت ما گذاشت رفت! حقش بود. ضعیف باید مرد.احمق باید مرد. همیشه حق با قوی بود. این قانون زندگی بود.

 

رامین رادمنش

 


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:56  توسط رامین راد‌منش 
 
 
  شهاب ها
 

   سوسن هر بار که می‌آید می‌گوید :"خوش به حالت!" و با انگشتان استخوانی‌اش آسمان را نشانه می‌رود برای بچه‌ها. رد شهابی را می‌گیرد و دنبالش می‌کند تا تمام شود. از دیدن این همه ستاره ذوق زده می‌شود و می‌گوید : "اشتباه کردم فروختم، حرامت باشد." و من فقط می‌خندم. آرام و بی‌صدا. و سنگینی نگاهش را  حس می‌کنم که به گودی چاله‌ی کوچک روی گونه‌ام زل زده. دلم می‌خواهد چشم بدوزد توی چشم‌های ثابت‌ یا لب‌های خشکم! خوب می‌دانم که نگاهش دیگر مثل آن روزها نیست؛ نه حتی مثل روزی که باغ را قولنامه می‌کردیم.

همان شب شهریار را  گذاشتم خانه سوسن و تمام شب را در دل تاریکی راندم. حس می‌کردم هر چه به ده نزدیک‌تر می‌شوم ستاره‌ها بیشتر و نورانی‌تر می‌شوند. همان‌جا بود که برای اولین بار دیدمشان که با هم افتادند. اما چه فایده؛ آن‌روزها که می‌خواستم، هیچ وقت نشد ببینم‌شان که یک آن می‌افتند، نه، می‌سُرند، بین هزاران ستاره‌ی دیگر که چسبیده‌اند و نمی‌دانند چه حالی دارد سُریدن و افتادن و آرزو شدن. هرکس چیزی می‌گفت. سوسن می‌گفت: «چطور نمی‌بینیشون، مگه می‌شه خیره شی شبا و نبینی‌شون؟» و مادر می‌گفت: «آرزوی بزرگ داری. می‌ترسن ببینی‌‌شون».

باید یاد می‌گرفتم آرزوی بزرگ نکنم. یاد نگرفتم. هیچ‌وقت؛ حتی همان موقعی که سوسن عروس شد و رفت. مادر ایستاده بود توی درگاهی اتاق سوسن. لب‌هایش می‌خندید ولی چشم‌هایش خیس اشک بود و لرزان. گرفتمش توی بغلم. سرم را گذاشت روی سینه‌اش و زمزمه کرد :«کاش نمی‌رفت». پرسیدم: «سوسن؟». گفت: «سوسن، بابات، همه... تو هم می‌ری.» گفتم: «کاش آقا می‌رفت». اشک‌هایش سُریند و افتادند و من این‌‌بار دیدمشان.

تابستان‌ها وقتی بی‌خیال تدریس می‌شوم دلم جای خلوتی می‌خواهد برای مرور خاطرات و چه جایی بهتر از باغ. خانه‌باغ را نگذاشتم همان‌طور بماند. اول از همه گفتم پنجره توری را بردارند و به جایش ایوان را بزرگ‌تر کردم. تا شب‌ها بی هیچ واسطه‌ای بنشینم روی صندلی. پاهایم را دراز کنم تا پله ها و خیره شوم به آسمان، به تاریکی، به شب .

هشت، نه سالمان بود. پچ پچه که می‌کردیم و خنده‌مان می‌گرفت، مگر می‌شد بندش بیاوریم؟ مادر می‌دوید توی حیاط، می‌آمد بالای سرمان، ابروهایش را در هم می‌کرد توی پیشانیِ‌ سفیدش و دست‌هایش مشت توی پهلوهایش. این‌طور مثلا می‌خواست جدی باشد. می‌گفت: «آروم دخترای گنده. صداتون می‌ره بیرون». اما نمی‌توانست. گونه‌ی چپش چال می‌افتاد. تندی لب‌هایش را گاز می‌گرفت تا ردیف سفید دندان‌هایش را نبینیم. و ما می دیدیم و ولو می‌شدیم روی زمین، حتی بدتر از قبل. صدای خنده‌هامان که می‌پیچید توی خانه، آقا بیدار می‌شد و خواب به خواب فریاد می‌زد و ما پا می‌گذاشتیم به فرار. می‌دویدیم توی باغ. قایم می‌شدیم لای آفتاب‌گردان‌های رو گرفته به آفتاب و گوش می‌خواباندیم که آقا، عربده‌هایش کی تمام می‌شود. گاهی که موج عربده‌هایش به دست‌هایش می‌رسید. دست‌هایش حرکت می‌کرد پیِ چشم‌هایش. چشم‌هایش دنبال چیزی بود مثل سیم رادیو یا شلنگ آب تا ‌بیفتد به جان مادر. شب که می‌شد، من وسوسن، بی حرفی، می‌نشستیم لب ایوان و زل می‌زدیم به انگشت‌های مادر که می‌چرخید توی نعلبکیِ روغن و برق می‌افتاد و می‌سُرید روی کبودی‌های تن‌اش. گاهی چکه‌ای روغن می‌افتاد روی زمین و لکی می‌شد کف ایوان. نگاه‌مان که می‌کرد گونه‌ی چپش چال می‌افتاد و ما زل می‌زدیم به صورتش به پیشانی‌اش که چروک می‌افتاد و‌ صاف می‌شد. تعریف می‌کرد بچه که بوده بی‌بی سر صبح یک پشگل می‌بسته پر چارقدش و می‌گفته: «اگه این حرف زد دختر هم حرف می‌زنه.» و او تا شب  جرات نمی‌کرده لب از لب باز کند. آن‌وقت ماها...

ساکت می‌شدیم و خیره می‌ماندیم توی چشم‌هایش که انگار همیشه خیس اشک بود و لرزان. می‌گفت: «خفه می‌شدیم تا شب». می‌گفتیم: «از حرف نزدن؟» می‌گفت: «نه بابا! از بوی گند پشگل»، و ما باز خنده‌مان می‌گرفت و این‌بار سرهایمان را می‌گرفت توی دامنش و ما خنده‌مان را خفه می‌کردیم توی بوی تنش.

زمستان‌ها گاهی می زند به سرم، کلاس‌هایم را تعطیل می‌کنم و می‌کوبم و می‌رانم و می‌زنم به جاده و سفیدی‌اش را شیار می‌کشم تا ده.  شهریار عادت کرده. می‌رود خانه سوسن و می‌نشیند پای خاطره‌هایی که برایش از بچگی‌هامان می‌گوید و من یاد شب‌هایی می‌افتم که نُه نشده، مادر چادر چیت گل‌دارم را می‌انداخت روی سرم و می‌گفت: «آقا باز عصبانی می‌شه ببینه اینجایی هنوز. بی‌بی‌اََم می‌خواد بخوابه ». آن‌وقت با سوسن‌ می‌ایستادند توی قاب در و من می‌دویدم تا خانه‌ی بی‌بی. در را که هل می‌دادم جلو، بر‌می‌گشتم، خیره می‌شدم توی چشم‌هایشان و فکر می‌کردم که چقدر دلم می‌خواهد نروم خانه‌ی بی‌بی و بروم خانه‌ی آقا، تا مادر برایم رخت‌خواب پهن کند کنار سوسن، روبه روی پنجره توری و پارچ آب و لیوان را بگذارد بالای سرمان و ما خیره شویم به آسمان، به ستاره‌ها که سوسن یک هو بگوید: «دیدم» و من بگویم: «کجا؟» و او انگشت‌ کوچکش را بگیرد سمتی در دل تاریکی و بگوید: «آن گوشه» و من بپرسم: «آرزو کردی؟».

اما نمی‌شد. مادر دستش را می‌گرفت که تاب می‌خورد توی هوا برای من، می‌رفتند، بی من، و در را می‌بستند. آن‌وقت حتما رخت‌خواب سوسن را پهن می‌کرد رو به روی پنجره‌ی توری و او انگشت کوچکش را می‌گرفت سمتی در دل تاریکی و من نبودم که برایم بگوید «دیدم».

گاهی خواب می‌دیدم، آقا، بابای من ‌شده و دست ‌گذاشته روی روسری‌ام؛ کشیده‌اش عقب. انگشت‌هایش را ‌برده لای موهایم و آرام سراندشان تا پایین، پشت گردنم وپشت گردنم را بوسیده؛ همان‌طور که پشت گردن سوسن را می‌بوسید.

پشت گردن سوسن یک خال قهوه ای بود اما گردن من خال نداشت. مادر هروقت موهای سوسن را شانه می‌کرد دست می کشید رویش و می‌گفت: «قربون‌ِ خالِ گردنت» و من دست می‌کشیدم روی گردنم. یک‌بار پرسیده بودم و او گفته بود: «خال، مادرزادیه» و من تا چند روز  فکر می‌کردم به خالم که آن روزها که بابا زنده بود کجا بوده؟ زیر گلوم، روی لاله‌ی گوشم یا مثل سوسن پشت گردنم؟ خانه‌ی بی‌بی شهابی نبود. فرض می‌کردم که لابد یکی رد شده و من باز ندیده‌ام. آرزو می‌کردم وقتی مادرها زن آقاها می‌شوند، خال‌ِ مادرزادی هیچ بچه‌ای نیافتد و محو نشود.

شب‌ها دراز می‌کشیدم کنار بی‌بی که خوابیده بود رو به دیوار، پشت به من و فکر می‌کردم به آقا و به خالی که سُریده بود و افتاده بود از گردنم یا زیر گلوم، یا لاله‌ی گوشم. هرچه بود، مرا که می‌دید انگار صورتش جمع می‌شد و فکر می‌کردم به مادر که می‌گفت: «آقا که خونه‌اس، بمون خونه‌ی بی‌بی. سوسنو می‌فرستم پیش‌ات» و من  بُغ کرده می‌گفتم: «خونه‌ی بی‌بی باغ نداره، تازه توام نمیآیی» و می‌دویدم سمت باغ، می‌چپیدم زیر بوته‌های شاه‌دانه و  دراز می‌کشیدم روی برگ‌های خشک و پلاسیده‌ی روی زمین، خیره می‌شدم به آسمان آفتابی، به امید شهابی که نمی‌بینمش و آرزو می‌کردم کسی پیدایم  نکند و بعد دست‌های مادر بود که می‌گشت لای بوته‌ها. دست می‌گذاشت روی صورتم . خیسی‌اش را که پاک می‌کرد می‌کشیدَم بیرون و می‌گفت: «فقط یه ساعت دیگه». سوسن هم می‌آمد. می‌نشست روی سبزه‌های تازه روئیده‌ی کنار جوی و خیره می‌شد به من که سر گذاشته بودم به سینه‌ی مادر و بعد می‌خزید توی دل مادر و سرش را می‌گذاشت کنار سر من. توی چشم‌های خرماییش که خیره می‌ماندم فکر می‌کردم که چطور آقای سوسن، بابای من نیست، ولی مادر، مادر است؟

نمی‌دانستم چرا. چرا شهاب‌ها را نمی‌دیدم. فکر می‌کردم بی‌بی می‌داند. ولی او هم نمی‌دانست. هیچ کس نمی‌دانست. سوسن هم حالا وقتی رد شهابی را با انگشتان بلند استخوانی‌اش، به بچه‌هایش نشان می‌دهد نمی‌داند. و من وقتی شب‌های شهاب باران زل می‌زنم به سُریدن و افتادن تک‌تک‌شان  یادِ آن‌روزهایی می‌افتم که حسرت‌به‌دلِ دیدنِ یکی‌شان مانده بودم تا بیایند و آرزو کنم که آقا بمیرد، نمی‌دانم. حالا بی‌مادر می‌بینم‌شان که می‌سُرند و می‌افتند و آرزو مي‌شوند و من نمی‌دانم چرا هرچه در مغزم می‌گردم به دنبال آرزویی، انگشتی کوچک می‌بینم که گوشه‌ای در دل تاریکی را نشانم می‌دهد.

        


نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 11:26  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  مرز
 

نمی دانم این خرابی مترو ادامه ی کابوس دیشب است با آن مردک مزخرف، که سر بزنگاه با اطفار های مسخره اش توجه دختری که دو ساعت روی مخش کار کرده بودم به خودش جلب کرد،یا نه .گرما و تاریکی همه را کلافه کرده است.زیاد از ایستگاه دور نشده ایم.درها را باز می کنند تا پیاده برگردیم.میخچه ی پایم امانم را بریده است....


ادامه مطلب

نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11:30  توسط علی یوسفی 
 
 
  چمدان
 

سلام. شاید همزمانی این داستان با داستان علی سروی جالب توجه باشد. داستان را خانم زهرا عزیزی نوشته است. متولد 1364 در ابهر.خانم عزیزی لیسانس و دبیر ریاضی است.

سکوت را خیلی دوست داشت. تاریکی شب که اهالی کوچه را به خانه هایشان می کشید، از خانه اش خارج می شد. دستانش را در جیب می گذاشت و تا بخواهد از طول کوچه ی بلند و باریکشان عبور کند، از روی روشنایی قاب شده ی پنجره ها در کف کوچه می گذشت. چهره اش که در روشنایی پنجره ها قرار می گرفت می توانستی چین و چروک پیشانی اش را ببینی. انگار دلت بخواهد دستت را بگذاری روی صورتش، خط ها را بکشی و صاف کنی. وبعد دوباره در تاریکی گم اش میکردی.


ادامه مطلب

نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 21:5  توسط مهمان 
 
 
  یک داستان نسبتاعاشقانه توی یک متن به همین سادگی
 

پیرمرد زودتر خواهد آمد. ته کافه روی قدیمی ترین میز خواهد نشست. سیگاری از جیبش بیرون می آورد و مثل تمام روزهای سه شنبه ای که با دختر قرار دارد سفارش چای می دهد.


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 21:34  توسط لیلا 
 
 
  عاقلی از قفس پرید
 

پاتوق ادبی به دلیل فصل امتحانات تا اطلاع ثانوی بروز نمی شود.

بی‌هوا می‌آید. وسط حیاط شاید یادش بیاید و بگوید یاا... و تو سرت را بالا کنی و جیغی بکشی و بدوی توی اتاق؛ هرکدام که نزدیک‌تر باشد. می‌نشیند لبِ ایوان. بیشتر کنار پله‌ها. خوشش می‌آید یکی از پاهایش را بگذارد روی پله‌ي اول و پای دیگرش را دراز کند تا دو موزائیک جلوتر. حرف نمی‌زند. کسی را صدا نمی‌کنی.


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 9:57  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  دلم می خواست بخوابم
 
چند بار با پا به شكمم زد.

- بيدارشو،ساعت يازده است...مي خوام برم دانشگاه

- بروگم شو... توله سگ

- خودت گفتي بيدارت كنم،خره

ملغي زدم. مرتضي گاهي وقتها كفر آدمودرمي آره.داشت سوت مي زد.دلم مي خواست بالش رو بكوبم توسرش.حاليش نمي شه يه نفر خوابيده.


ادامه مطلب

نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 23:4  توسط لیلا 
 
 
  الو
 

سایت پاتوق ادبی

- الو؟

_ الو

- سلام فریبا خانم، چطوری؟

_ سلام.بَه علی آقا ! چه عجب از این ورا؟ خوبی؟

- قربونت.ما که هستیم.شما کم پیدایی.خوب، چه خبر؟ چی کار می کنی؟

_ هیچی.هستیم.

 


ادامه مطلب

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:46  توسط علی یوسفی 
 
 
  یک داستان کاملا شخصی
 

رها پاکان
اردیبهشت 1381/ تبریز

 بايد جايي در حوالي يك سينما اتفاق بيافتد ، يك هتل يا جايي شبيه آن . در كنار استخري همان نزديكي ها . استخر بايد خالي باشد . با توهمي آبي تويش و خيالي جاري كنارش .
دو تا صندلي لبه ي استخر و يك ميز . ميز رابطه ، ميز فاصله . و انگشت هايي روي چانه ، به نشانه ي تفكر .
_ به نظر من اين پيرمرد كتاب فروش بايد روشنفكري از طبقه ي متوسط ايران باشد ...


ادامه مطلب

نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 0:22  توسط  
 
 
 
 
  آخرین پستها
کلبه شادی
کلوتر

 
  معرفی کتاب

سلام به دوستان
پاتوق ادبی قصد دارد فصل جدیدی از فعالیت های خود را آغاز کند و به این منظور از حضور نویسندگان با استعداد جدید، در جمع نویسندگان اصلی و همین طور به عنوان نویسنده ی مهمان استقبال می کند.دوستانی که تمایل به همکاری با پاتوق ادبی را دارند،علاوه بر معرفی وبلاگ یا سایت یا چند داستان از خودشان، شماره ی تماس و آدرس ایمیل خود را به ایمیل زیر ارسال کنند.پس از بررسی و تائید اعضای پاتوق از شما دعوت به همکاری می شود.
ramin_radmanesh_designer@yahoo.com

 
  نویسندگان
ما
رامین راد‌منش
الهه علي‌خاني
علی یوسفی
مصطفی مردانی
لیلا
مهمان
علی سروی
سامان آزادی

 
  مهمانان پاتوق
سایت پاتوق ادبی
حضور خلوت انس ( عباس معروفی )
گروه اینترنتی کولی ها ( منیرو روانی پور )
زاگرس استوری
در قعر هاويه
حلقه ی سه شنبه
وبلاگ خانم پروین پورجوادی ( دهه ی 60 )
کودکان ایرانی (وبلاگ خانم فریبا کلهر)
عینالی (وبلاگ محمد حسین پورستار )
شبلی و سالهای دور از خانه اش
دفتر صد برگ ( داستان های ژیلا تقی زاده )
مهتاب کرانشه و داستان هایش
کوزت،دختری در مزرعه
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
قصه خوانی
آيدا مرادي
عقل سرخ
ریسمانی از داستان
خودنويس
کافه داستان
داستانک من
اینجا داستان
داستانهای من
اکبر شریعت علیه اکبر شریعت
تمرین نویسندگی
رهگذر نامه
نو.كاريكماتور
عادت مي كنيم
انگيزه هاي خاموشي
تخته سياه
شرح حال
دمادم
داستان گو
در جستجوي زمان از دست رفته
جامعه كهنه
اعترافات یک ذهن خطرناک
سايه اي بلند بي افتاب
چند سال قبل از خود كشي ام
چركنويسي در زمهرير
تيله باز
نوشته های یک شبگرد
وقتي صدا كناه بزرگ لبان ماست
انجمن داستان نویسی چوک
کانون ادبیات ایران
مي خواهم زنده بمانم
ترشحات مغزي من
اندرونيته
یادداشتهای یک فیلمنامه نویس
ادبیات داستانی
پا به پا با داستان کوتاه
داستان کوتاه کوتاه کوتاه
وبلاگ استاد ایرج زبردست ( رباعی سرا )
ربط دار
بدون سانسور
پاتوق شیشه ای داستان ( سعید نیری )
یشم سیاه
:: قالب ساز بلاگفا ::
:: فاطیما بهارمست ::
 
  نویسندگان پاتوق
نیش و نوش ( وبلاگ جدید رامین خان رادمنش الدوله )
من، کهنه،مثل قهوه ای(سامان آزادی)
یاد روز الست(رها پاکان)
حلقه ادبی(لیلا و علی سروی)
اینجا داستان(مصطفی مردانی)
تولـد یک مرگ ( الهه علی خانی)
CUD(علی)
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
  داستان ها
خدا کنه امشب برف بباره
بی خبران
بی نام
خون وعشق
گناهکار
نامه ی عاشقانه ی یک عکاس
ای کاش برادرهایش نبودند
زهرا
رقص پرده ها
قرمز
رویین تن
استخوان
از کوچه تا قبر
صورتش را خیلی وقت است ندیده ای
منحنی اسمان
فاحشه کوچک
من عمیقا بیگناهم
مخ من چند وقته که داغه
حدیث خلقت
نجواهای عاشقانه یک جیرجیرک
چرا سیگار می کشی ؟
نیش
سرنوشت
نفس اخر
نویسنده
کوچه ی بی انتها
ثروت مجازی
تاوان
تاب در باد
یک خودکشی به نام زندگی
تعلق
میدان
گناه
تصمیم
باز هم همان
یک هفته ای که بیمار بودم
اولین
اگر آن روز .....
بادبادک
کلاف سر در گم
لهجه ی فرانسوی
تولد
برهنگی
جا مخفی
ه ز ا ر پ ا ر ه
ناجی
یه نخ.فقط یکی
از پشت شيشه هاي مه گرفته
از پشت شيشه هاي مه گرفته
نارون ِ بريده
نیمی از تنهایی نیمه جان
چوب چوب یه گردن
انگشتر
بابای خوب قهرمان من
بگو دوسم داری
با شوهرم طرفی
مثل همیشه
سفیدی
مثل سیاوش
دوست بیشتر داشتن
ایستاده بر پاهای گریزان
حرف بزن !
کفشدوزک ها و آدم ها
سنور
داستان
ماموریت
حاجی
نویسنده حق دارد
شب
کولی
میز
صدام من
صد درجه سانتي‌گراد
هزارتوهای روزمره
جاذبه ی عشق
زمستان است
قرمز قرمز سياه
افسانه ي روسري
زمستانيه
محمود رحمان
سال n087
ملخ
زندگی عشق و پس از آن مرگ
سینا پسر خاله ام است
دوستان خوب و خوبان دوست
فقط یکی نه بیشتر
نسل من نسل باران خورده ای است ...
دفترچه
بدون عنوان
نوع سوم
دیوارها
ساک قرمز
پیش از طوفان
یک داستان کاملا شخصی
الو
دلم می خواست بخوابم
عاقلی از قفس پرید
یک داستان نسبتا عاشقانه
چمدان
مرز
شهاب ها

 
  آرشیو ماهانه
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 
  طراح قالب
طراح حرفه ای قالب وبلاگ
 
 
 
 

کپی برداری بدون نام منبع غیر مجاز می باشد.