تبليغاتX
پاتوق ادبی
 
  عاقلی از قفس پرید
 

 پاتوق ادبی به دلیل فصل امتحانات تا اطلاع ثانوی بروز نمی شود.   

بی‌هوا می‌آید. وسط حیاط شاید یادش بیاید و بگوید یاا... و تو سرت را بالا کنی و جیغی بکشی و بدوی توی اتاق؛ هرکدام که نزدیک‌تر باشد. می‌نشیند لبِ ایوان. بیشتر کنار پله‌ها. خوشش می‌آید یکی از پاهایش را بگذارد روی پله‌ي اول و پای دیگرش را دراز کند تا دو موزائیک جلوتر. حرف نمی‌زند. کسی را صدا نمی‌کند. تکان نمی‌گویم نمی‌خورد که پای دراز کرده‌اش را چپ و راست کرده و هی نگاهش می‌کند. بعد تو  می‌آیی یا پولی کف دستش می‌گذاری تا برود بقالی پنیری و نانوایی نانی بخرد یا بشقابی غذا می‌کنی با پاره‌ای نان و اگر تابستان بود لیوانی دوغ و برایش می‌آوری. ولع غذا خوردنش که تمام شد می‌گویی برود. کجایش را همه می‌دانند. یک‌یک کوچه‌ها را گز می‌کند. می‌رود تا دره آسیاب. کج می‌کند سمت سرقنات و باز می‌گردد توی کوچه باغ‌ها. تند می‌رود. دنبالش بیفتی، نفس کم می‌آوری. داد می‌زنی "هی آروم‌تر!" و او انگار صدایت را نمی‌شنود و باز می‌رود. خسته نمی‌شود هیچ‌گاه. دور می‌زند شهر را و شب باز، بی‌هوا می‌آید و می‌رود توی هر خانه‌ای که درش باز باشد.

اینجا شهر کوچکی است. این سر تا آن سرش را یک ساعته می‌توان گز کرد. درهای خانه‌ها را هر کس طاقت و توان مهمان‌داری داشته باشد، نمی بندد تا نیمه شب و می‌شود در خانه باز. خیلی‌ها توی این محل درهایشان را باز گذاشتند ولی حاج عباس سال‌هاست، در خانه باز ِمعروفِ این محله است. خانه حاج‌عباس نیست که معروف است. این خودش است که به احترامش حتی پیرترهای محل پیش قدم می‌شوند سلامش کنند و جلویش بلند شوند و اگر در مجلسی وارد شدند از بلند نشدنش خم به اَبرو نیاورند و فکر کنند برای حاجی سخت است با هیکل سنگین‌اش بلند شود و پیش هرکس و ناکسی مهره‌های گردنش را خم و راست کند. انگار کسی توی ناخودآگاهشان نوشته سرت را می‌اندازی پایین، کلاهت را پل می‌کنی بین دست‌هایت و سلامش می‌کنی و می‌روی پایین دستش، جایی که انگار او برایت در نظر گرفته می‌نشینی و گاهی، آن هم فقط برای تائید حرف‌هایش یا لبخند به طنز جملاتش  لب‌هایت را می‌جنبانی .

اما مجاهد سلامش نمی‌کند. سرش را نمی‌اندازد پایین که زل می‌زند توی چشم‌هایش و حتی می‌رود صاف می‌نشیند روبه رویش، کنارش، بالا دستش، هرجایی که بخواهد.چایی‌اش را تعارفش نمی‌کند، اجازه خوردنش را نمی‌گیرد و  هورتش می‌کشد که همه حتی مجاهد قبل از آن‌که بند پوتین‌های سربازی‌اش را گره بزند بهم و از کمربند شلوار سیاهش آویزان کند و پابرهنه بزند به کوچه‌ها، می‌دانند حاج عباس از صدای هورت چایی خوردن  بدش می‌آید.

 آن‌وقت شاید همه سرش داد بزنند که: "درست بخور."  ولی حاج عباس درحالی که لبخندی گوشه‌ی لبش را کج کرده، دست‌هایش را نه برای مجاهد که برای همه تکان می‌دهد، یعنی رهایش کنند و می‌گوید :"بخور مجاهد، بخور!" ولی مجاهد دیگر نمی‌خورد. استکان را وارونه می‌کند توی نعلبکی. قندها را می‌اندازد توی دهانش و خلش خلش می‌جودشان که هر کس باشد -حتی حاج عباس- از صدایش جرمی‌آید و خون خونش را می‌خورد تا مجاهد بلند شود برود دم در، کفش‌هایش را بردارد و از کمربندشلوار آویزانش کند و بزند بیرون.

بیشتر اوقات دور و بر خانه‌ی حاج عباس می‌پلکد. گاهی می‌نشیند روی هشتی ِ کنار خانه و بچه‌ها دوره‌اش می‌کنند. سیگار زر برایش می‌خرند و برای این‌که بدهندش باید برایشان آواز بخواند.

حاج عباس گره به ابرو انداخته که بیاید بچه‌ها پا گذاشته‌اند به فرار. نگاهش نمی‌کند و یک‌راست می‌رود داخل که صدای تق آیفون می‌آید.

آیفون را می‌گذاری سر جایش. می‌دوی توی آشپزخانه. می‌گیری به قوری؛ می‌گذاری سر جایش. اسکاج را برمی‌داری؛ ظرفی نیست بشویی. کشوها را باز می‌کنی و می‌بندی ، از بالا تا پایین و از پایین تا بالا. در را باز می‌کند و با صدای سرفه‌ای می‌آید داخل. می‌ایستی وسط آشپزخانه و خیره می‌شوی به پاهایت که یکی را صاف گذاشته‌ای آن یکی را کج! سرت را بالا می‌کنی تا از راهرو که می‌پیچد توی هال، بگویی "سلام" و خیره شوی درست به وسط دو ابرویش که گره افتاده.  گره کوری که باورت نمی‌شود بتوان بازش کرد.

باید لبخند بزنی. لب‌هایت را می‌کشی و می‌روی طرفش. می‌دانی وقتی ابروهایش بالا، توی پیشانی‌اش رفته باشد،  چیزی عصبانی‌اش کرده. کتش را می‌گیری. حرف نمی‌زنی. حتی اینکه چای می‌خورد یا نه. نباید جلویش رژه بروی؛ چه آرایش کرده و مو افشان و چه عبوس و بی‌عشوه. ولی باید باشی. جایی که حس‌ات کند. می‌روی توی آشپزخانه. می‌خواهی که غذا بپزی . می‌دانی بچه‌ها که بیایند، می‌ریزند سرش. یکی‌شان سوار شانه‌هایش می‌شود و با سبیل و موهایش ور می‌رود و آن یکی با بنگ‌بنگ تفنگ و  تهدید مجبورش می‌کند دست‌هایش را بالا ببرد و تسلیم‌اش شود. آن‌وقت تو آزاد می‌شوی. می‌روی توی اتاقت. می‌نشینی روی صندلی کنار پنجره. چشم‌هایت را می‌بندی. می‌روی بالا می‌آیی پایین. می‌روی بیرون می‌آیی داخل. گوش می‌خوابانی؛ صدای آواز ِ مجاهد است که کوچه‌ها را گز می‌کند. دستش را حس می‌کنی که نرمه‌ی گوش‌ات را لمس می‌کند. روی گونه‌ات لیزمی‌خورد و می‌رود برای نقاشی لب‌هایت. دست‌هایت را می‌گیرد و می‌کشاندت بیرون. می‌روید توی کوچه باغ‌ها. می‌دوید لای درخت‌های بادام. حرف نمی‌زنید ، نمی‌ترسید، لبخند نمی‌گویم نمی‌زنید که لب‌های‌تان را کشیده‌اید، ولی نه مثل آن‌روزها، که قهقهه را توی دل‌تان قایم کرده‌اید تا اگر کسی آمد توی اتاق، تو را نبیند که می‌خندی، که بلند می‌خندی. بالا و پایین فرقی نمی‌کند برایت. که اینجا باشی یا نباشی.

 ولی باید پنهانش کنی . نباشد نه . باشد، ولی جایی که کسی نتواند ببیند. آخر این‌جا شهر کوچکی است. همه از هم خبر دارند. گویی با نخی نامرئی همه را به هم دوخته‌اند. و این را نه فقط تو که همه می‌دانند. حتی مجاهد؛ چه قبل از آن‌که برود سربازی و چه بعد از آن‌که‌ بند پوتین‌هایش را گره بزند به‌هم و از کمربند شلوار  آویرانش کند و پابرهنه بزند به کوچه‌ها.

 یا دور بزند شهر را  یا بی‌هوا برود داخل هر خانه‌ی درخانه‌بازی. گاهی بنشیند  پای ایوان‌شان و بزند زیر آواز . یا بایستد جلوی درهایشان، شلوارش را بکشد پایین و درحالی که دندان‌هایش را روی هم می‌ساید، شاشش را ول کند روی سنگفرش‌شان. آن‌وقت کسی قبل از آن‌که از آن‌جا رد شود، بزند پشت گردنش و بگوید شانس آوردی چیزی حالی‌ات نیست وگرنه می‌داد پدرت را بسوزانند.

تا او تندی زیپ شلوارش را بکشد بالا و برود توی جوی آب و دراز بخوابد کَفَش تا آب، نه نرم نرم که ناگهان، چون مار بخزد روی تنش و از سرش بگذرد.  بچه‌ها دوره اش کنند و بخندند و مردم نگاهش کنند و سر تکان بدهند که مجاهد پسر شاطر جلیل، همان که آوازه‌ی نجابتش شهر را دوره کرده بود، همان که چون پدرش چهار شانه و کشیده بود، حالا با آن هیکل، دراز کشیده توی جوی آب تا آب از سرش بگذرد. تا کسی نگوید چرا سرت را می‌اندازی پایین و توی هر خانه‌ی در خانه‌بازی سبز می‌شوی. تا کسی نگوید چرا می‌روی درست زیر پنجره‌ی خانه‌ی حاج‌عباس می‌نشینی و می‌زنی زیر آواز؟،

 ولی تو خوب می دانی. می‌زند زیر آواز تا تو بشنوی و دو دستت را قلاب کنی روی پیشانی و برای بچه‌های بچه‌های حاج عباس بگویی مجاهد برای خودش کسی بود روزی و دلداده زیاد داشت. شهر ولی می‌گوید مادرش که مرد دیوانه شد.

مادرش را خوب بیاد داری و آن نگاه خریدارش را. حتی آن لحظه‌ای که دیدی‌اش سفید، که کفن پوشش می‌کنند سفید‌تر شود .

شنیدی که می‌گفتند مجاهد که آمد  زیر تابوت را بگیرد، شنیده‌اند سنگینی‌اش کمرش را شکست و فقدانِ  های‌های گریه‌هایش را پوشاند.

بعد که رفتی، روی پاهایت نشستی و دستت را – نه دست چپ که دست بی انگشترت را-  آرام سراندی روی پارچه‌ی خیس و سیاه و فاتحه خواندی. ولی دیدی که او هیچ فاتحه نخواند انگار نمی‌خواست خاتمه‌ای باشد آن فاتحه‌اش. نگاهت کرد. نه! هر بار که سرش را بالا می‌آورد نگاهت می‌کرد. گاهی حتی زل می‌زد. نمی‌دیدی‌اش. سرت پایین بود و دست چپ‌ات را قایم کرده بودی زیر چادر سیاه و می‌خواستی که نبیند. گذاشت فکر کنی، ندیده است. تا بعد بتوانی بغض‌ات را بترکانی روی خطوط نقش‌های رویه‌ی بالش‌های جهازیه‌ات که باید خیلی زود تمام‌شان را گل‌دوزی کنی. درست مثل وقتی که او می‌رود توی بیابان و سر اولین چاه دو چاهی می‌ایستد . آب از چاه می‌کشد توی حوضچه و می‌نشیند روی دیواره‌ی سیمانی‌اش و پاهای تاول‌زده‌اش را ول می‌کند توی حوضچه و اشک‌ها‌‌یش را دو تا یکی می‌چکاند توی آب.

تو نمی‌بینی‌شان؛ چه بخواهی چه نخواهی.  کاره‌ای نیستی. چیزی آن بالا هست که این را می‌گوید. تو تنها، کاره‌ی مهمانی‌های هر شب حاج عباسی که به خوبی برگزار شود. تنها می‌توانی منتظر بمانی حواسشان پرت شود تا راحت رها شوی توی خودت. همان‌جایی که کسی  جز خودت کاره‌ای نیست و می‌توانی بی‌هیچ مشکلی هر کاری که می‌خواهی بکنی. همان‌جایی که قدرت اول و آخر خودت هستی و حاج عباسی نیست تا در جلسه شورای شهر بگوید مجاهد را باید به تیمارستانی که رئیسش را خوب می‌شناسد بفرستند، که زمستان نزدیک است و اگر مجاهد بخواهد توی آن سرما پابرهنه، روی آسفالت‌های یخ زده‌، شهر را دور بزند و بی‌هوا توی هر خانه‌ی در‌خانه‌بازی سبز شود، دیگر حنجره‌ای برایش نمی‌ماند که بزند زیر آواز، آن هم درست زیر پنجره‌ی خانه‌ی حاج عباس.

آنجا! توی خودت را می‌گویم، رویاهایت کاری به قدرت‌های نه‌شاید مطلق، ندارند. قطعیت‌شان آزادی است. آزادی‌ای که وجدان را دور می‌زند و قال می‌گذارد. و تو چه لذتی می‌بری، تا جایی که یادت می‌رود باید بیرون بیایی . شاید گم شده‌ای آن تو که این‌طور می‌نشینی روی صندلی. می‌روی بالا می‌آیی پایین.  هیچ نمی‌گویی . فرقی ندارد برایت اینجا باشی. که اینجا نیستی. نه حاج عباس را می‌بینی و نه پدرت را که با آن کت همیشه پاره‌اش ایستاده جلویت و تهدیدت می‌کند جوابش دهی.  جوابش را نمی‌دهی، آنقدر که حاجی مجبور می‌شود در و پنجره‌های خانه‌اش را ببندد و آنقدر باز نکند  تا هوای خانه را دم بگیرد .

 هر شب می‌آید و می‌نشیند رو به رویت و زل می‌زند به چشم‌هایت که بسته‌اند. فکر می‌کند تو  اینجایی، روبه‌رویش. اما تو توی کوچه‌هایی و پا برهنه به دنبال مجاهد می‌دوی و داد می‌زنی: "هی آروم‌تر." و او انگار صدایت را نمی‌شوند و باز می‌رود و تو باز می‌دوی . آنقدر می‌دوی که نمی‌فهمی دستت را گرفته‌اند و سوار ماشین‌ات کرده‌اند و بردنت تیمارستان.

آنقدر می‌دوی که حتی مجاهد را هم نمی‌بینی که هر روز می‌آید  پشت پنجره و زل می‌زند به چشم‌های بسته‌ات. نه دیگر می‌زند زیر آواز و نه بی‌هوا سبز می‌شود توی اتاقت، تا  تو سرت را بالا کنی و جیغی بکشی و بروی زیر ملحفه. می‌داند نه پولی داری که بگذاری کف دستش و نه غذایی که ولع خوردنش را تا آخر نگاه کنی.

                                         
نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 9:57  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  دلم می خواست بخوابم
 
چند بار با پا به شكمم زد.

- بيدارشو،ساعت يازده است...مي خوام برم دانشگاه

- بروگم شو... توله سگ

- خودت گفتي بيدارت كنم،خره

ملغي زدم. مرتضي گاهي وقتها كفر آدمودرمي آره.داشت سوت مي زد.دلم مي خواست بالش رو بكوبم توسرش.حاليش نمي شه يه نفر خوابيده.


ادامه مطلب

نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 23:4  توسط لیلا 
 
 
  الو
 

سایت پاتوق ادبی

- الو؟

_ الو

- سلام فریبا خانم، چطوری؟

_ سلام.بَه علی آقا ! چه عجب از این ورا؟ خوبی؟

- قربونت.ما که هستیم.شما کم پیدایی.خوب، چه خبر؟ چی کار می کنی؟

_ هیچی.هستیم.

 


ادامه مطلب

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:46  توسط علی یوسفی 
 
 
  یک داستان کاملا شخصی
 

رها پاکان
اردیبهشت 1381/ تبریز

 بايد جايي در حوالي يك سينما اتفاق بيافتد ، يك هتل يا جايي شبيه آن . در كنار استخري همان نزديكي ها . استخر بايد خالي باشد . با توهمي آبي تويش و خيالي جاري كنارش .
دو تا صندلي لبه ي استخر و يك ميز . ميز رابطه ، ميز فاصله . و انگشت هايي روي چانه ، به نشانه ي تفكر .
_ به نظر من اين پيرمرد كتاب فروش بايد روشنفكري از طبقه ي متوسط ايران باشد ...


ادامه مطلب

نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 0:22  توسط رها پاکان 
 
 
  افسانه ی روسری(2)
 

این داستان قسمت سوم از سه گانه ی افسانه روسری 1 و کولی است.

پیش از طوفان

آسفالت زیر پایمان می تپید. انگار نبض شهر به کار افتاده بود.کم کم از دور سیاهی نمایان شد. مثل یک ابر سیاه که نشان از طوفانی سهمگین دارد.

همه در یک خط ایستاده بودیم و آماده بودیم که فرمانده دستور شلیک بدهد. هیچکس نمی دانست که با چه چیزی روبرو هستیم. این ور و آن ور زمزمه هایی شروع شده بود. می گفتند طوفان شروع شده است.هرچند برای من و لعیا طوفان از خیلی وقت پیش شروع شده بود.


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:43  توسط رامین راد‌منش 
 
 
  ساک قرمز
 


مادرم همیشه موقع آمدن سایه خانم طوری خانه ی احتشامی ها را تمیز می كند كه سرو صدای سارا، خواهر سایه خانم و ماندانا عروسشان در می آید.او سالی دو یا سه بار از تهران می آید پیش مادرش.یك هفته قبلش هم زنگ می زند و می گوید:

-فاطمه قربونت همه جا رو خوب تمیز كنی ضد عفونی سرویسها یادت نره.

- چشم.

-ا ستكانا و لیوانا رو حتما وایتكس بزنی.

- چشم خیالتون راحت باشه خانوم.

 

نسرین سالاری



ادامه مطلب

نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:53  توسط مهمان 
 
 
  دیوارها
 

روي اولين پله مي نشينم.روشني ضعيفي از محوطه به داخل مي تابد.سنگ سرد است . كتاب را باز مي كنم.چشم هايم درست نمي بيند.برگهاي كتاب كاهي است . هنوز چهار صد صفحه مانده . سرما به تنم هجوم مي برد.بلند مي شوم از پله ها پايين مي آيم . راهرو تاريك است.سمت راست رديف حمام ها ست .مي پيچم سمت چپ.نماز خانه . به در تكيه مي دهم.باز مي شود.يك سالن بزرگ،خلوت.چراغ هاي آبي روشن است . مي روم كنار شوفاژ . گرم مي شوم، پالتو را در مي آورم مي گذارم زير سرم. صفحات كتاب روشن است. آخ كي اين صد و بيست واحد لعنتي تمام مي شود . پايم را مي چسبانم به شوفاژ . كتاب را ورق مي زنم.هنوز به صفحة دوم نرسيده ام كه صداي پايي مي آيد .



ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:43  توسط لیلا 
 
 
  قصه کودک
 

 این دفعه نوبت پرتورین بود که چشم بزاره.ولی چون دستاش کوتاه بود و به چشماش نمی رسید،باید سرشو داخل تنه ی تو خالی درخت دوستی میکرد و باید یادش می موند تا 99 که شمرد، سرشو طوری دربیاره تا شاخ کوچولوش به سوراخ گیر نکنه.بعضی موقع ها دلش میخواست هیچ وقت بزرگ نمی شد تا شاخش دربیاد.اما پدرش بهش گفته بود که این برای محافظت از خودش در برابر دشمنا لازمه و می تونه جونشو نجات بده.درخت دوستی هم درختی بود که پرتورین، دومانو و ژولی پولی اونجا برای اولین بار همدیگرو دیدن و با هم دوست شدن.برای همین اسم اون درخت پیر خشکیده رو گذاشتن "درخت دوستی".

 


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 10:26  توسط علی یوسفی 
 
 
  نوع سوم
 

باور کنید گناه چندانی ندارم. مساله این است که من از دو، خیلی خوشم می‌آید. البته این به این معنا نیست که از  عددهای دیگر خوشم نمی‌آید، نه. در حقیقت به جز یک، بقیه اعداد را هم دوست دارم. ولی دو، چیز دیگری است. فقط کافی‌ست به‌ایستی روبه روی آینه و بگویی دو؛ آن‌وقت بوسه‌ای که برای خودت می‌فرستی همه چیز را روشن می‌کند.


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 2:28  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  بدون عنوان
 

صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالت باعث شد ، عابران توی پیاده رو به ماتیز سیاه رنگش خیره شوند . درب جلوی ماشین را باز کردم و نشستم . صدای ضبط ماشین کر کننده بود .سر تکان داد .لبخند زدم.کنترل را بر داشت و آهنگ را عوض کرد. _ محکم بشین می خوایم پرواز کنیم.


ادامه مطلب

نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 14:57  توسط لیلا 
 
 
 
 
  معرفی کتاب

بسته ی مطالعاتی عیدانه ی علی یوسفی

فرانی وزویی / سالینجر / ترجمه: میلاد ذکریا / نشر مرکز

رگتایم / دکتروف / ترجمه: نجف دریا بندری / انتشارات خوارزمی

گتسبی بزرگ / فیتس جرالد / ترجمه: کریم امامی / انتشارات نیلوفر

 
  نویسندگان
ما
رامین راد‌منش
الهه علي‌خاني
علی یوسفی
مصطفی مردانی
لیلا
مهمان
علی سروی
رها پاکان
سامان آزادی

 
  مهمانان پاتوق
سایت پاتوق ادبی
حضور خلوت انس ( عباس معروفی )
گروه اینترنتی کولی ها ( منیرو روانی پور )
زاگرس استوری
در قعر هاويه
حلقه ی سه شنبه
وبلاگ خانم پروین پورجوادی ( دهه ی 60 )
کودکان ایرانی (وبلاگ خانم فریبا کلهر)
عینالی (وبلاگ محمد حسین پورستار )
شبلی و سالهای دور از خانه اش
دفتر صد برگ ( داستان های ژیلا تقی زاده )
مهتاب کرانشه و داستان هایش
کوزت،دختری در مزرعه
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
قصه خوانی
آيدا مرادي
عقل سرخ
ریسمانی از داستان
خودنويس
کافه داستان
داستانک من
اینجا داستان
داستانهای من
اکبر شریعت علیه اکبر شریعت
تمرین نویسندگی
رهگذر نامه
نو.كاريكماتور
عادت مي كنيم
انگيزه هاي خاموشي
تخته سياه
شرح حال
دمادم
داستان گو
در جستجوي زمان از دست رفته
جامعه كهنه
اعترافات یک ذهن خطرناک
سايه اي بلند بي افتاب
چند سال قبل از خود كشي ام
چركنويسي در زمهرير
تيله باز
نوشته های یک شبگرد
وقتي صدا كناه بزرگ لبان ماست
انجمن داستان نویسی چوک
کانون ادبیات ایران
مي خواهم زنده بمانم
ترشحات مغزي من
اندرونيته
یادداشتهای یک فیلمنامه نویس
ادبیات داستانی
پا به پا با داستان کوتاه
داستان کوتاه کوتاه کوتاه
وبلاگ استاد ایرج زبردست ( رباعی سرا )
ربط دار
بدون سانسور
پاتوق شیشه ای داستان ( سعید نیری )
یشم سیاه
:: قالب ساز بلاگفا ::
:: فاطیما بهارمست ::
 
  نویسندگان پاتوق
نیش و نوش ( وبلاگ جدید رامین خان رادمنش الدوله )
من، کهنه،مثل قهوه ای(سامان آزادی)
یاد روز الست(رها پاکان)
حلقه ادبی(لیلا و علی سروی)
اینجا داستان(مصطفی مردانی)
تولـد یک مرگ ( من)
CUD(علی)
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
  داستان ها
خدا کنه امشب برف بباره
بی خبران
بی نام
خون وعشق
گناهکار
نامه ی عاشقانه ی یک عکاس
ای کاش برادرهایش نبودند
زهرا
رقص پرده ها
قرمز
رویین تن
استخوان
از کوچه تا قبر
صورتش را خیلی وقت است ندیده ای
منحنی اسمان
فاحشه کوچک
من عمیقا بیگناهم
مخ من چند وقته که داغه
حدیث خلقت
نجواهای عاشقانه یک جیرجیرک
چرا سیگار می کشی ؟
نیش
سرنوشت
نفس اخر
نویسنده
کوچه ی بی انتها
ثروت مجازی
تاوان
تاب در باد
یک خودکشی به نام زندگی
تعلق
میدان
گناه
تصمیم
باز هم همان
یک هفته ای که بیمار بودم
اولین
اگر آن روز .....
بادبادک
کلاف سر در گم
لهجه ی فرانسوی
تولد
برهنگی
جا مخفی
ه ز ا ر پ ا ر ه
ناجی
یه نخ.فقط یکی
از پشت شيشه هاي مه گرفته
از پشت شيشه هاي مه گرفته
نارون ِ بريده
نیمی از تنهایی نیمه جان
چوب چوب یه گردن
انگشتر
بابای خوب قهرمان من
بگو دوسم داری
با شوهرم طرفی
مثل همیشه
سفیدی
مثل سیاوش
دوست بیشتر داشتن
ایستاده بر پاهای گریزان
حرف بزن !
کفشدوزک ها و آدم ها
سنور
داستان
ماموریت
حاجی
نویسنده حق دارد
شب
کولی
میز
صدام من
صد درجه سانتي‌گراد
هزارتوهای روزمره
جاذبه ی عشق
زمستان است
قرمز قرمز سياه
افسانه ي روسري
زمستانيه
محمود رحمان
سال n087
ملخ
زندگی عشق و پس از آن مرگ
سینا پسر خاله ام است
دوستان خوب و خوبان دوست
فقط یکی نه بیشتر
نسل من نسل باران خورده ای است ...
دفترچه
بدون عنوان
نوع سوم
دیوارها
ساک قرمز
پیش از طوفان
یک داستان کاملا شخصی
الو
دلم می خواست بخوابم
عاقلی از قفس پرید

 
  آرشیو ماهانه
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 
  طراح قالب
طراح حرفه ای قالب وبلاگ
 
 
 
 

کپی برداری بدون نام منبع غیر مجاز می باشد.