پاتوق ادبی به دلیل فصل امتحانات تا اطلاع ثانوی بروز نمی شود.
بیهوا میآید. وسط حیاط شاید یادش بیاید و بگوید یاا... و تو سرت را بالا کنی و جیغی بکشی و بدوی توی اتاق؛ هرکدام که نزدیکتر باشد. مینشیند لبِ ایوان. بیشتر کنار پلهها. خوشش میآید یکی از پاهایش را بگذارد روی پلهي اول و پای دیگرش را دراز کند تا دو موزائیک جلوتر. حرف نمیزند. کسی را صدا نمیکند. تکان نمیگویم نمیخورد که پای دراز کردهاش را چپ و راست کرده و هی نگاهش میکند. بعد تو میآیی یا پولی کف دستش میگذاری تا برود بقالی پنیری و نانوایی نانی بخرد یا بشقابی غذا میکنی با پارهای نان و اگر تابستان بود لیوانی دوغ و برایش میآوری. ولع غذا خوردنش که تمام شد میگویی برود. کجایش را همه میدانند. یکیک کوچهها را گز میکند. میرود تا دره آسیاب. کج میکند سمت سرقنات و باز میگردد توی کوچه باغها. تند میرود. دنبالش بیفتی، نفس کم میآوری. داد میزنی "هی آرومتر!" و او انگار صدایت را نمیشنود و باز میرود. خسته نمیشود هیچگاه. دور میزند شهر را و شب باز، بیهوا میآید و میرود توی هر خانهای که درش باز باشد.
اینجا شهر کوچکی است. این سر تا آن سرش را یک ساعته میتوان گز کرد. درهای خانهها را هر کس طاقت و توان مهمانداری داشته باشد، نمی بندد تا نیمه شب و میشود در خانه باز. خیلیها توی این محل درهایشان را باز گذاشتند ولی حاج عباس سالهاست، در خانه باز ِمعروفِ این محله است. خانه حاجعباس نیست که معروف است. این خودش است که به احترامش حتی پیرترهای محل پیش قدم میشوند سلامش کنند و جلویش بلند شوند و اگر در مجلسی وارد شدند از بلند نشدنش خم به اَبرو نیاورند و فکر کنند برای حاجی سخت است با هیکل سنگیناش بلند شود و پیش هرکس و ناکسی مهرههای گردنش را خم و راست کند. انگار کسی توی ناخودآگاهشان نوشته سرت را میاندازی پایین، کلاهت را پل میکنی بین دستهایت و سلامش میکنی و میروی پایین دستش، جایی که انگار او برایت در نظر گرفته مینشینی و گاهی، آن هم فقط برای تائید حرفهایش یا لبخند به طنز جملاتش لبهایت را میجنبانی .
اما مجاهد سلامش نمیکند. سرش را نمیاندازد پایین که زل میزند توی چشمهایش و حتی میرود صاف مینشیند روبه رویش، کنارش، بالا دستش، هرجایی که بخواهد.چاییاش را تعارفش نمیکند، اجازه خوردنش را نمیگیرد و هورتش میکشد که همه حتی مجاهد قبل از آنکه بند پوتینهای سربازیاش را گره بزند بهم و از کمربند شلوار سیاهش آویزان کند و پابرهنه بزند به کوچهها، میدانند حاج عباس از صدای هورت چایی خوردن بدش میآید.
آنوقت شاید همه سرش داد بزنند که: "درست بخور." ولی حاج عباس درحالی که لبخندی گوشهی لبش را کج کرده، دستهایش را نه برای مجاهد که برای همه تکان میدهد، یعنی رهایش کنند و میگوید :"بخور مجاهد، بخور!" ولی مجاهد دیگر نمیخورد. استکان را وارونه میکند توی نعلبکی. قندها را میاندازد توی دهانش و خلش خلش میجودشان که هر کس باشد -حتی حاج عباس- از صدایش جرمیآید و خون خونش را میخورد تا مجاهد بلند شود برود دم در، کفشهایش را بردارد و از کمربندشلوار آویزانش کند و بزند بیرون.
بیشتر اوقات دور و بر خانهی حاج عباس میپلکد. گاهی مینشیند روی هشتی ِ کنار خانه و بچهها دورهاش میکنند. سیگار زر برایش میخرند و برای اینکه بدهندش باید برایشان آواز بخواند.
حاج عباس گره به ابرو انداخته که بیاید بچهها پا گذاشتهاند به فرار. نگاهش نمیکند و یکراست میرود داخل که صدای تق آیفون میآید.
آیفون را میگذاری سر جایش. میدوی توی آشپزخانه. میگیری به قوری؛ میگذاری سر جایش. اسکاج را برمیداری؛ ظرفی نیست بشویی. کشوها را باز میکنی و میبندی ، از بالا تا پایین و از پایین تا بالا. در را باز میکند و با صدای سرفهای میآید داخل. میایستی وسط آشپزخانه و خیره میشوی به پاهایت که یکی را صاف گذاشتهای آن یکی را کج! سرت را بالا میکنی تا از راهرو که میپیچد توی هال، بگویی "سلام" و خیره شوی درست به وسط دو ابرویش که گره افتاده. گره کوری که باورت نمیشود بتوان بازش کرد.
باید لبخند بزنی. لبهایت را میکشی و میروی طرفش. میدانی وقتی ابروهایش بالا، توی پیشانیاش رفته باشد، چیزی عصبانیاش کرده. کتش را میگیری. حرف نمیزنی. حتی اینکه چای میخورد یا نه. نباید جلویش رژه بروی؛ چه آرایش کرده و مو افشان و چه عبوس و بیعشوه. ولی باید باشی. جایی که حسات کند. میروی توی آشپزخانه. میخواهی که غذا بپزی . میدانی بچهها که بیایند، میریزند سرش. یکیشان سوار شانههایش میشود و با سبیل و موهایش ور میرود و آن یکی با بنگبنگ تفنگ و تهدید مجبورش میکند دستهایش را بالا ببرد و تسلیماش شود. آنوقت تو آزاد میشوی. میروی توی اتاقت. مینشینی روی صندلی کنار پنجره. چشمهایت را میبندی. میروی بالا میآیی پایین. میروی بیرون میآیی داخل. گوش میخوابانی؛ صدای آواز ِ مجاهد است که کوچهها را گز میکند. دستش را حس میکنی که نرمهی گوشات را لمس میکند. روی گونهات لیزمیخورد و میرود برای نقاشی لبهایت. دستهایت را میگیرد و میکشاندت بیرون. میروید توی کوچه باغها. میدوید لای درختهای بادام. حرف نمیزنید ، نمیترسید، لبخند نمیگویم نمیزنید که لبهایتان را کشیدهاید، ولی نه مثل آنروزها، که قهقهه را توی دلتان قایم کردهاید تا اگر کسی آمد توی اتاق، تو را نبیند که میخندی، که بلند میخندی. بالا و پایین فرقی نمیکند برایت. که اینجا باشی یا نباشی.
ولی باید پنهانش کنی . نباشد نه . باشد، ولی جایی که کسی نتواند ببیند. آخر اینجا شهر کوچکی است. همه از هم خبر دارند. گویی با نخی نامرئی همه را به هم دوختهاند. و این را نه فقط تو که همه میدانند. حتی مجاهد؛ چه قبل از آنکه برود سربازی و چه بعد از آنکه بند پوتینهایش را گره بزند بههم و از کمربند شلوار آویرانش کند و پابرهنه بزند به کوچهها.
یا دور بزند شهر را یا بیهوا برود داخل هر خانهی درخانهبازی. گاهی بنشیند پای ایوانشان و بزند زیر آواز . یا بایستد جلوی درهایشان، شلوارش را بکشد پایین و درحالی که دندانهایش را روی هم میساید، شاشش را ول کند روی سنگفرششان. آنوقت کسی قبل از آنکه از آنجا رد شود، بزند پشت گردنش و بگوید شانس آوردی چیزی حالیات نیست وگرنه میداد پدرت را بسوزانند.
تا او تندی زیپ شلوارش را بکشد بالا و برود توی جوی آب و دراز بخوابد کَفَش تا آب، نه نرم نرم که ناگهان، چون مار بخزد روی تنش و از سرش بگذرد. بچهها دوره اش کنند و بخندند و مردم نگاهش کنند و سر تکان بدهند که مجاهد پسر شاطر جلیل، همان که آوازهی نجابتش شهر را دوره کرده بود، همان که چون پدرش چهار شانه و کشیده بود، حالا با آن هیکل، دراز کشیده توی جوی آب تا آب از سرش بگذرد. تا کسی نگوید چرا سرت را میاندازی پایین و توی هر خانهی در خانهبازی سبز میشوی. تا کسی نگوید چرا میروی درست زیر پنجرهی خانهی حاجعباس مینشینی و میزنی زیر آواز؟،
ولی تو خوب می دانی. میزند زیر آواز تا تو بشنوی و دو دستت را قلاب کنی روی پیشانی و برای بچههای بچههای حاج عباس بگویی مجاهد برای خودش کسی بود روزی و دلداده زیاد داشت. شهر ولی میگوید مادرش که مرد دیوانه شد.
مادرش را خوب بیاد داری و آن نگاه خریدارش را. حتی آن لحظهای که دیدیاش سفید، که کفن پوشش میکنند سفیدتر شود .
شنیدی که میگفتند مجاهد که آمد زیر تابوت را بگیرد، شنیدهاند سنگینیاش کمرش را شکست و فقدانِ هایهای گریههایش را پوشاند.
بعد که رفتی، روی پاهایت نشستی و دستت را – نه دست چپ که دست بی انگشترت را- آرام سراندی روی پارچهی خیس و سیاه و فاتحه خواندی. ولی دیدی که او هیچ فاتحه نخواند انگار نمیخواست خاتمهای باشد آن فاتحهاش. نگاهت کرد. نه! هر بار که سرش را بالا میآورد نگاهت میکرد. گاهی حتی زل میزد. نمیدیدیاش. سرت پایین بود و دست چپات را قایم کرده بودی زیر چادر سیاه و میخواستی که نبیند. گذاشت فکر کنی، ندیده است. تا بعد بتوانی بغضات را بترکانی روی خطوط نقشهای رویهی بالشهای جهازیهات که باید خیلی زود تمامشان را گلدوزی کنی. درست مثل وقتی که او میرود توی بیابان و سر اولین چاه دو چاهی میایستد . آب از چاه میکشد توی حوضچه و مینشیند روی دیوارهی سیمانیاش و پاهای تاولزدهاش را ول میکند توی حوضچه و اشکهایش را دو تا یکی میچکاند توی آب.
تو نمیبینیشان؛ چه بخواهی چه نخواهی. کارهای نیستی. چیزی آن بالا هست که این را میگوید. تو تنها، کارهی مهمانیهای هر شب حاج عباسی که به خوبی برگزار شود. تنها میتوانی منتظر بمانی حواسشان پرت شود تا راحت رها شوی توی خودت. همانجایی که کسی جز خودت کارهای نیست و میتوانی بیهیچ مشکلی هر کاری که میخواهی بکنی. همانجایی که قدرت اول و آخر خودت هستی و حاج عباسی نیست تا در جلسه شورای شهر بگوید مجاهد را باید به تیمارستانی که رئیسش را خوب میشناسد بفرستند، که زمستان نزدیک است و اگر مجاهد بخواهد توی آن سرما پابرهنه، روی آسفالتهای یخ زده، شهر را دور بزند و بیهوا توی هر خانهی درخانهبازی سبز شود، دیگر حنجرهای برایش نمیماند که بزند زیر آواز، آن هم درست زیر پنجرهی خانهی حاج عباس.
آنجا! توی خودت را میگویم، رویاهایت کاری به قدرتهای نهشاید مطلق، ندارند. قطعیتشان آزادی است. آزادیای که وجدان را دور میزند و قال میگذارد. و تو چه لذتی میبری، تا جایی که یادت میرود باید بیرون بیایی . شاید گم شدهای آن تو که اینطور مینشینی روی صندلی. میروی بالا میآیی پایین. هیچ نمیگویی . فرقی ندارد برایت اینجا باشی. که اینجا نیستی. نه حاج عباس را میبینی و نه پدرت را که با آن کت همیشه پارهاش ایستاده جلویت و تهدیدت میکند جوابش دهی. جوابش را نمیدهی، آنقدر که حاجی مجبور میشود در و پنجرههای خانهاش را ببندد و آنقدر باز نکند تا هوای خانه را دم بگیرد .
هر شب میآید و مینشیند رو به رویت و زل میزند به چشمهایت که بستهاند. فکر میکند تو اینجایی، روبهرویش. اما تو توی کوچههایی و پا برهنه به دنبال مجاهد میدوی و داد میزنی: "هی آرومتر." و او انگار صدایت را نمیشوند و باز میرود و تو باز میدوی . آنقدر میدوی که نمیفهمی دستت را گرفتهاند و سوار ماشینات کردهاند و بردنت تیمارستان.
آنقدر میدوی که حتی مجاهد را هم نمیبینی که هر روز میآید پشت پنجره و زل میزند به چشمهای بستهات. نه دیگر میزند زیر آواز و نه بیهوا سبز میشود توی اتاقت، تا تو سرت را بالا کنی و جیغی بکشی و بروی زیر ملحفه. میداند نه پولی داری که بگذاری کف دستش و نه غذایی که ولع خوردنش را تا آخر نگاه کنی.
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 9:57 توسط الهه عليخاني