نرده آهنی قژی کرد و کنار رفت. نگاهی به اطراف انداخت و بیحضور عابری پلهها را یکی در میان طی کرد. از در قهوهای که گذشت مرد را ندید. نبود مثل همیشه. پشت در کمین میکرد. وقتی زن میپیچید توی راهرو دستهاش را حلقه میکرد دور شانههای زن و میگفت:
- چطور است حال خوشگل من؟
از میان شیشههای مه گرفته دیدش. نشسته روی صندلی، كتابی را ورق می زد. صدای گامهاش را نشنیده بود؟
ایستاد. نفسی تازه کرد و گفت:
- سلام
فریم عینک مرد نور خیرهکننده لامپ را انعکاس میداد و چشمهاش را ندید.
انعکاس سوت مانند سلام را شنید. صداش فرق داشت با همه روزها و ساعتهایی که با هم بودند.
خط ابرو پشت عینک پنهان بود.مرد سرش را بلند کرد:
- بشین
نشست روی دورترین صندلی. میز بینشان بود و گلدان. صورتش را از بین برگهای درشت گلهای مصنوعی میدید. صدای برگه زدن آلبومش بود که سرمای اتاق را بیشتر میکرد.
- عکسهای زیارت است. بد نیست ببینید.
گفته بود: "ببینید" و نه "ببین"
دستش را دراز کرد آلبوم را بگیرد مرد گذاشت روی میز. برداشت.
صفحه اول او بود با كاپشن چرمی قهوهای. كنارش زنی ایستاده با چادر مشكی، از قرص صورت تنها دو چشم پیدا. میخواست دقیق نگاهش كند. مرد در مورد زنش حرفی نمیزد.
قشنگتر از او بود؟ جز دو چشم بی حالت و ریز چیزی ندید. پشت سرشان گنبد طلایی بود كه زیر نور آفتاب میدرخشید.
تا به آخر همین بود. دلش نمیخواست برگ بزند آلبوم را.
مرد گفت: چیزهایی هست كه...
خیره شد به مرد. دستهاش را دید كه روی میز بود و میلرزید. مرد نگاهش را دزدید.
- حرفهایی هست كه باید بگم
سعی میكرد آرام و شمرده بگوید.
- رابطهی من و شما
- درست نیست باید...
كتابی كنار دستش بود. خط عربی درهم، زرکوب روی جلدش. نتوانست بخواند. مرد کتاب را برداشت. صفحهای را باز كرد. گفت:
- هر چی من گفتم پشت سرم تكرار كن.
خواند با صدای سنگین . صدایی كه اصلا شبیه صدای او نبود وقتی شعر میخواند. وقتی...
نگاهش مانده بود روی چشمان بیحالت زن در قاب سیاه چادر و كنارش مردی چهارشانه و بلند با كاپشن قهوه ای.
هوای اتاق سنگین بود. گره روسری را شل کرد. از روی صندلی بلند شد. چرخید سمت قفسه کتابها.
یادش آمد روزهای اول آشناییشان:
«كلاس ساعت دو بود . بعضي موقع ها كه يك ربع زودتر مي رسيد مي ديد مرد سجاده را پهن كرده و نماز مي خواند. چهار نفري مي نشستند.مرد عينك مي زد. از روي دفتري تند مي خواند و او بي آن كه فرصت سر بلند كردن داشته باشد مي نوشت .
جلسه آخر بود. نشستند توي اتاق . ده دقيقه زود رسيده بودند. مرد سجاده اش پهن نبود و صدايش هم نمي آمد. زهرا رفت از روي ستون كتاب هاي روي هم تلنبار شده كنار ديوار كتابي برداشت . ورق زد. كاغذي از زير كتاب افتاد وسط اتاق . عكس تمام قد زني بود لخت.
صداي قدم هاي مرد پيچيد توي راهرو. نشست پشت ميز. عينكش را از روي كتاب برداشت . چراغ مطالعه تيكي كرد و اتاق روشن شد.
كاغذ را دراز كرد سمت مرد.
_ اگه ميشه نظرتون را راجع به اين شعر برام بگين
مرد گفت :
_ باشه تا بعد
مي خواست نمايشگاه اش را راه بيندازد و ساختمان را كه چند ماهي مي شد كه خريده، مرتب كند.
زهرا گفت :
_ ما فردا صبح مي آيم
صبح نمي توانست بيايد . امتحان پايان دوره داشت.
*** ***
نور لامپ كه به شيشه هاي اتاق مي خورد برق مي زد. صبح تميز كرده بودند.
مرد توي آشپزخانه بود . نشسته سر ميز و انگور مي خورد .او را كه ديد آمد توي اتاق نشست پشت ميز. عينك نزده بود و چشم هاي قهوه اش پيدا بود. گفت :
_ خونديد ؟
مرد گفت :
_ آره ولي ببين راستش ديگه اينجور نوشتن ...
كتابي كنارش بود. روي جلدش عكس دو تا دست .يكي لاغر و سياه كه رگ هاش زده بود بيرون و دستي سفيد . عكس هاي كوچكي هم از جنگ بود و ويراني. روي جلد كتاب آب ريخته بود و گوشه پايينش كه عكس مردي بود با عينك آفتابي طبله كرده بود.
گفت :
_ اين دو تا دست يعني چه؟
مرد گفت:
_ يعني دستاي سفيد و جوون تو و دستاي من
مرد بلند شد. روزنامه را مچاله كرد توي مشتش .
_ بريم شيشه قاب ها را پاك كنيم
زانو زد روي زمين.مقنعه اش بلند بود و سياه. مرد گفت :
_ يه لباس كار دارم برو بپوش. مقنعه را هم بذار توي يقه ات
پيراهن مردانه را تنش كرد. آستين هاش بلند بود و سر شانه ها آمده بود پايين، نزديك بازوها. از اتاق كه بيرون آمد مرد سرش را بالا برد.
_ حالا خوب شد
_ تو مثه اونا نيستي . صبح به زهره گفتم بپوش يه جوري نگاهم كرد كه انگار...
مرد بلند شد و روزنامه مچاله شده را دستش داد.
*** ***
توی راهرو که پیچید چشمهاش چند لحظهای ندید. تاریکی غلیظ بود. دستی را دور شانهاش حس کرد. دیدش. برق مردمک سیاهش را. نور ضعیفی از بالا میتابید.
پرسید:
- چرا تاریکه؟
- اتصالی
مرد نشست روی صندلی. کتاب را از توی کیفش درآورد و به طرف مرد دراز کرد.
- نوشتههام زیرش. صفحهی صد شو...
- بریم پایین یه چیز کوچولو میخوام بهت بدم
مرد بالای سرش بود. دستها دور شانه. گرمای تنش را حس کرد. گفت:
- توی این تاریکی؟
مرد بوسیده بودش .
- هوات رو دارم»
کاغذ را از میان برگههای کتاب برداشت. تمیز و دست نخورده.
گفته بود:
- همهشون را خواندهام
صدایی گفت: زوجتک نفسی
مرد را نگاه كرد. به خروج اصوات نامفهوم از میان لبهای مرد.
- فی المده المعلومه علی المهر المعلوم
مرد ناآرام گفت:
- بگو دیگه
- چی را؟
کاغذ را جلوی چشمهای مرد گرفت:
- که میگی یه کتابی ازش درآرم که باورت نشه
مرد عینکش را برداشت. دستهاش را مشت کرده بود و میلرزید.
- بخوون جون من. بعد یه ماه که...
«مرد گفت: چشمات را ببند.
زیر چشمی نگاه کرد اما دیوار را دید.
- حالا باز کن.
سفره را دید. قشنگ چیده بود.
- زحمت کشیدی.
مرد دورش چرخید. وراندازش کرد. بدنش داغ شد. چشمهاش را دوخت به گلهای سفره. مرد نگاهش که تمام شد گفت:
- همین؟!
نمیدانست بنشیند سر سفره یا... مستاصل نگاهش کرد. برگ های شعر از عرق دستش پلاسید. گفت:
- اول اینها را بخونیم یا...
مرد گفت:
- اینجوری. با این جل و عبای سیاه؟
خواست عقب برود مرد نزدیک آمد. دست انداخت دور روسری و سفت کشید.
- خوشگل مو شرابی من
خواست دکمه لباسش را باز کند دستش را کنار زد.
- نه
- ادا نیا
و هلش داد روی کاناپه چرمی.»
مرد بیقرار از روی صندلی بلند شد.
- بگو پس
«مریم گفت :
_ من دیگه نمی یام. مردتیكه عوضی
زهرا گفت :
_ كاش پول كلاسش رو می گرفت جونمون را راحت می كرده انگار ما كلفتیم
مریم گفت :
_شیشه كه پاك می كردیم می خواست دستش را بذار رو شونم »
مرد قندان دستش بود. پولكی را برداشت، گذاشت دهنش. مزهی پرتقال گندیده میداد.
- این دیگه چیه؟
مرد گفت :
- مهریه.
دست انداخت دور گردنش و تند روسری را از سرش برداشت. از سرما به خودش لرزید.
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:34 توسط لیلا