تبليغاتX
پاتوق ادبی
 
  کلبه شادی
 

سلام بر تمام اهالی پاتوق ادبی. بدلیل محدودیت های سرویس بلاگفا و سهولت در نقل و انتقال به وب سایت پاتوق که بزودی راه اندازی می شود،تصمیم بر این شد که وبلاگ پاتوق ادبی به پرشین بلاگ منتقل شود. بزودی آرشیو کل داستان های پاتوق ادبی بهمراه نقدهای مفید بصورت PDF در اختیار شما قرار خواهد گرفت.

http://plits.persianblog.ir/


کلبه ی شادی

از روی پل که رد می شوم  گاهی به سرم می زند به جای بالا رفتن از پله ها، از سراشیبی پایین بیایم و روی کف خشکیده  و ترک خورده رودخانه پا بگذارم. توی این چند ماه همیشه بوده اند کسانی که به جای پل، عرض رودخانه را برای عبور انتخاب کرده اند. یک بار زن و مرد جوانی را دیدم. زن کفش های پاشنه بلند پوشیده بود و دست مرد را محکم گرفته بود.با اینکه ماهها بود آفتاب داغ، نم خاک را بلعیده بود زن می ترسید. شاید  فکر می کرد زیر خاک ترک خورده و خشک هنوز اژدهای رودخانه زنده است. اما نبود. ماه ها بود که مرده بود . وقتی که صدای شر شر آب می آمد زمستان یا تابستانش فرقی نداشت. زیر همین پل می نشستم و گاهی ساعت ها به آب نقره ای کف آلود نگاه می‌کردم که از میان سی و سه دهانه پل رد می شد .

حالا اما هوا عجیب خشک و گرم شده بود. این بار دو پسر بچه کوچک عرض رودخانه را با اشتیاق می دویدند.

 از صبح تا حالا به چند تا مشاور املاک سر زده بودم. به لیست خانه ها که با ماژیک آبی روی وایت برد نوشته بودند نگاه می کردم و آرام می ایستادم روبروی مرد مغازه دار و می گفتم یه آپارتمان یه خوابه برای اجاره می خواستم

و همه وقتی می فهمیدند تنهام یا اخم می کردند و می گفتند خانه مجردی نداریم  یا مدام از خانواده ام می پرسیدند.

همه خانه ای هم که نمی توانستم بروم به قول یکی شان می گفت آپارتمان،امن باید باشد.

 توی پیاده رو آدم ها به هم تنه می زند و گرمای تن شان به تنم می رسد .باز هم رگه‌های عرق مانتوی سیاهم را سفید می کند. عباس آباد را که رد می کنم حواسم هست که باید مغازه ها را با دقت نگاه کرد. کلبه شادی من یکباره پیدایش می شود. همان طور که رد می شوی و نگاهت به مانکن‌های زن و مرد و کودک است یکباره چراغ‌های قرمز کم سویش پیدا می شود. شیشه‌های مغازه آن قدر چربی گرفته که به سیاهی می زند و چراغ های قرمز کم سویش توی این خیابان که مغازه هاش همه چراغ‌های پر نور دارند گم است. تا یک هفته پیش اسمش را هم نمی دانستم. تنها از همین نور کم سوی قرمز و شیشه‌های چربی گرفته اش بود که می شناختمش. شنبه پیش بود. از روبرو نگاهش کردم . درختهای روبروی مغازه آن قدر بلند بود که نمی گذاشت تابلوی مغازه پیدا شود. از میان برگهای کثیف و دود زده دیدم که روی تابلو عکس مردی بود که کلاه سفید آشپزی به سر داشت و دهانش به خنده باز شده بود. بدتر از همه آن بود که مرد چشم نداشت. یعنی جای  چشم، دو حفره مانده بود. حفره ای به رنگ آهن زنگ زده  و مرد آشپز با رنگ نارنجی نوشته بود کلبه شادی.

کلبه شادی من، غمناک ترین مغازه آن خیابان بود. گاهی وقت‌ها صندوق دار دم مغازه می ایستاد و به عابرهایی که از خیابان می گذشتند خیره می شد حالا اما جلوی در چند نفر ایستاده بودند.

مردی با زن و بچه اش ،بالای مغازه میز مرا گرفته بود.همیشه عادت داشتم آن جا بنشینم و  به آدمهایی که با عجله از پیاده رو می گذشتند خیره شوم. مرغ سفارش دادم.روبروی صندوق دار ایستاده بودم تا فیش بگیرم.مردی که شلوار راه راه پوشیده بود کنارم ایستاد.دستهاش سیاه بود و با دستهای چرب پنج تومانی از توی جیبش درآورد و زیر لب آرام حرفی زد و توی صورتم خندید.

 مرد گفت:

-          میبرید یا همین جا می خورید ؟

آن طرف خیابان پارکی بود. ران مرغ، قهوه ای سوخته شده بود. بهش می آمد خوشمزه باشد. پلاستیک را که از روی ظرف برداشتم سر و کله اش پیدا شد. کلاغی سیاه رنگ. کلاغ هایی که دیده بودم با صدای کوچک یا پرتاب سنگ پرواز می کردند و دیگر اثری ازشان نمی ماند. این یکی اما با قدم های کوچکش لحظه به لحظه نزدیک تر می شد. تکه چوبی از روی چمن برداشتم و به طرفش پرت کردم. با چشمهای ریزش نگاهم کرد اما یک قدم هم عقب تر نرفت. سرش را بالا آورده و با نگاه خیره مرا می پایید. چنگال را توی ران مرغ فرو کردم .رنگش به جای سفید، صورتی بود. انگار نپخته باشد.  چنگال را که پایین تر بردم گوشت بنفش بود. مثل وقتی که کسی را خفه کنند و گوشتش تیره شود. تکه‌ گوجه‌ای برداشتم. سنگینی نگاهش را نمی شد ندید گرفت. جلوتر نیامده بود.فکر کردم همین حالاست که یکباره حمله کند و غذای جلویم را به منقار بگیرد و پرواز کند برود. اولین لقمه را که فرو دادم یاد فیلم پرندگان افتادم که کلاغ ها حمله می کردند و چشم آدم ها را می خواستند. با آن که  کنارم پر از سنگ بود اما ترسیدم . گاهی زیر چشمی نگاهش می کردم.  یکی نبود دوتا شده بودند. یکی شان درست پشت سرم و به فاصله یک متری دیگری ایستاده بود. کمی آن طرف تر خانواده ایی چهار نفری نشسته بودند. روی اجاق چای درست می کردند و بوی غذاشان هم می آمد اما حیوانی دورشان نبود. جلوتر مردی به درخت تکیه داده بود. غذا می خورد. از میان بوته های پشت سرش دوتا گربه بیرون آمدند.پوست یکی شان پلنگی بود و یکی دیگر سیاه . مرد ریش بلندی  داشت. یاد کتاب دینی بچگی‌ام افتادم که مردی که یادم نمی آمد کیست در سایه درخت نشسته و به سگی غذا می داد.
گربه‌ها دور مرد ریش بلند حلقه زده بودند. لقمه بعدی را که فرو دادم سنگینی نگاه کلاغ‌ها را حس نمی کردم.  دو تا گربه تند می دویدند سمت من. گربه پلنگی و سیاه رسیده بودند روبرویم و عجیب آن بود که کلاغ ها نترسیدند و هنوز پابر جا مرا می پاییدند. گربه پلنگی رفت و روی خاک داغ کنار درخت دراز کشید. سرش روی دستهاش بود و چشم های میشی‌اش، خیره به من بود. گربه سیاه دستهاش را جلو داده بود و نگاهم می کرد. چشم راستش سفیدی نداشت . شاید کور بود. چشم چپش را از حرکت دایره سیاه در حفره سفید رنگ چشم تشخیص می دادم.  چشم راست ثابت بود.نمی‌دانستم چطور باید باقی غذا را خورد.


نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:8  توسط لیلا 
 
 
  یک داستان نسبتاعاشقانه توی یک متن به همین سادگی
 

پیرمرد زودتر خواهد آمد. ته کافه روی قدیمی ترین میز خواهد نشست. سیگاری از جیبش بیرون می آورد و مثل تمام روزهای سه شنبه ای که با دختر قرار دارد سفارش چای می دهد.


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 21:34  توسط لیلا 
 
 
  دلم می خواست بخوابم
 
چند بار با پا به شكمم زد.

- بيدارشو،ساعت يازده است...مي خوام برم دانشگاه

- بروگم شو... توله سگ

- خودت گفتي بيدارت كنم،خره

ملغي زدم. مرتضي گاهي وقتها كفر آدمودرمي آره.داشت سوت مي زد.دلم مي خواست بالش رو بكوبم توسرش.حاليش نمي شه يه نفر خوابيده.


ادامه مطلب

نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 23:4  توسط لیلا 
 
 
  دیوارها
 

روي اولين پله مي نشينم.روشني ضعيفي از محوطه به داخل مي تابد.سنگ سرد است . كتاب را باز مي كنم.چشم هايم درست نمي بيند.برگهاي كتاب كاهي است . هنوز چهار صد صفحه مانده . سرما به تنم هجوم مي برد.بلند مي شوم از پله ها پايين مي آيم . راهرو تاريك است.سمت راست رديف حمام ها ست .مي پيچم سمت چپ.نماز خانه . به در تكيه مي دهم.باز مي شود.يك سالن بزرگ،خلوت.چراغ هاي آبي روشن است . مي روم كنار شوفاژ . گرم مي شوم، پالتو را در مي آورم مي گذارم زير سرم. صفحات كتاب روشن است. آخ كي اين صد و بيست واحد لعنتي تمام مي شود . پايم را مي چسبانم به شوفاژ . كتاب را ورق مي زنم.هنوز به صفحة دوم نرسيده ام كه صداي پايي مي آيد .



ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:43  توسط لیلا 
 
 
  بدون عنوان
 

صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالت باعث شد ، عابران توی پیاده رو به ماتیز سیاه رنگش خیره شوند . درب جلوی ماشین را باز کردم و نشستم . صدای ضبط ماشین کر کننده بود .سر تکان داد .لبخند زدم.کنترل را بر داشت و آهنگ را عوض کرد. _ محکم بشین می خوایم پرواز کنیم.


ادامه مطلب

نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 14:57  توسط لیلا 
 
 
  نسل من نسل باران خورده ایست،کسی چتر دارد؟
 

تقدیم به حمزه کاظمی و جواد صابر

دریا فندک نیکو را بلعیده بود‌. وسیله ای که نیکو به شدت به آن نیاز داشت . ردپای دریا همه جا بود . حتی توی خانه ی ویلایی ما به هر حال باید سری به دریا می زدیم . هرچند اگر به قیمت از دست رفتن فندک نیکو تمام می شد . برای فندک گمشده ی نیکو ترانه ای ساختیم و یاد فندک اش را گرامی داشتیم . چون لابد چیز دیگری نداشتیم تا یادش را گرامی داشته باشیم .


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 21:42  توسط لیلا 
 
 
  زندگی _عشق و پس از آن مرگ
 

گل سرخ ـ ای تناقض ناب ـ ای شوق خواب هیچ کس نبودن ـ در پشت اینهمه پلک

 (ریلکه)


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 12:12  توسط لیلا 
 
 
  صدام من
 

طاهری رفت. به همین راحتی.‌‌كوله بار پانزده ساله اش را بست و رفت. میز بزرگ چوبی‌اش روبروی در ورودی بود. وقتی نجار میز بزرگ را آورد، گفت:

- میز را كجا بذارم؟

گفتم:

- روبروی پنجره

طاهری گفت:

- روبروی پنجره؟ نه، اصلا خوب نیست. میز مدیر باید بالای اتاق باشه .


ادامه مطلب

نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 13:20  توسط لیلا 
 
 
  این داستان اسم ندارد
 

اين داستان اسم ندارد. 

مهران خانه پدري اش را تعمير كرد و اسمش را فرهنگسرا گذاشت.دور تا دور حياط اتاق بود.كنار حوض چند تا تخت بود. عصرها روي تخت مي نشستم و به هنرجويان كلاس نقاشي نگاه مي كردم كه زير درخت توت ايستاده بودند با سه پايه و تابلويي روي آن.يكي شان طرحي از من مي كشيد كه به ماهي هاي توي حوض سنگ مي زدم.



ادامه مطلب

نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 16:6  توسط لیلا 
 
 
  انگشتر
 

ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:0  توسط لیلا 
 
 
  از پشت شيشه هاي مه گرفته
 

نرده آهنی قژی کرد و کنار رفت. نگاهی به اطراف انداخت و بی‌حضور عابری پله‌ها را یکی در میان طی کرد. از در قهوه‌ای که گذشت مرد را ندید. نبود مثل همیشه. پشت در کمین می‌کرد. وقتی زن می‌پیچید توی راهرو دست‌هاش را حلقه می‌کرد دور   شانه‌های زن و می‌گفت:

- چطور است حال خوشگل من؟

از میان شیشه‌های مه گرفته دیدش. نشسته روی صندلی‌، كتابی را ورق می زد. صدای گام‌هاش را نشنیده بود؟

ایستاد. نفسی تازه کرد و گفت:

    - سلام

فریم عینک مرد نور خیره‌کننده لامپ را انعکاس می‌داد و چشم‌هاش را ندید.

انعکاس سوت مانند سلام را شنید. صداش فرق داشت با همه روزها و ساعت‌هایی که با هم بودند.

خط ابرو پشت عینک پنهان بود.مرد سرش را بلند کرد:

   - بشین

نشست روی دورترین صندلی. میز بینشان بود و گلدان. صورتش را از بین برگ‌های درشت گل‌های مصنوعی می‌دید. صدای برگه زدن آلبومش بود که سرمای اتاق را بیشتر می‌کرد.

    - عکس‌های زیارت است. بد نیست ببینید.

گفته بود: "ببینید" و نه "ببین"

دستش را دراز کرد آلبوم را بگیرد مرد گذاشت روی میز. برداشت.

صفحه اول او بود با كاپشن چرمی قهوه‌ای. كنارش زنی ایستاده با چادر مشكی‌،‌ از قرص صورت تنها دو چشم پیدا. می‌خواست دقیق نگاهش كند. مرد در مورد زنش حرفی نمی‌زد.

قشنگ‌تر از او بود؟ جز دو چشم بی حالت و ریز چیزی ندید. پشت سرشان گنبد طلایی بود كه زیر نور آفتاب می‌درخشید.

تا به آخر همین بود. دلش نمی‌خواست برگ بزند آلبوم را.

مرد گفت: چیزهایی هست كه...

خیره شد به مرد. دست‌هاش را دید كه روی میز بود و می‌لرزید. مرد نگاهش را دزدید.

-         حرفهایی هست كه باید بگم

 سعی می‌كرد  آرام و شمرده  بگوید. 

- رابطه‌ی من و شما

- درست نیست باید...

كتابی كنار دستش بود. خط عربی درهم، زرکوب روی جلدش. نتوانست بخواند. مرد کتاب را برداشت. صفحه‌ای را باز كرد. گفت:

     - هر چی من گفتم پشت سرم تكرار كن.

خواند با صدای سنگین . صدایی كه اصلا شبیه صدای او نبود وقتی شعر می‌خواند. وقتی... 

 نگاهش مانده بود روی چشمان بی‌حالت زن در قاب سیاه چادر و كنارش مردی چهارشانه و بلند با كاپشن قهوه ای.

هوای اتاق سنگین بود. گره روسری را شل کرد. از روی صندلی بلند شد. چرخید سمت قفسه کتابها.

یادش آمد روزهای اول آشنایی‌شان:

«كلاس ساعت دو بود . بعضي موقع ها كه يك ربع زودتر مي رسيد مي ديد مرد سجاده را پهن كرده و نماز مي خواند. چهار نفري مي نشستند.مرد عينك مي زد. از روي دفتري تند مي خواند و او بي آن كه فرصت سر بلند كردن داشته باشد  مي نوشت .

جلسه آخر بود. نشستند توي اتاق . ده دقيقه زود رسيده بودند. مرد  سجاده اش پهن نبود و صدايش هم نمي آمد. زهرا رفت از روي ستون كتاب هاي روي هم تلنبار شده كنار ديوار كتابي برداشت . ورق زد. كاغذي از زير كتاب افتاد وسط اتاق . عكس تمام قد زني بود لخت.

صداي قدم هاي مرد  پيچيد توي راهرو. نشست پشت ميز. عينكش را از روي كتاب  برداشت . چراغ مطالعه تيكي كرد و اتاق روشن شد.

كاغذ را دراز كرد سمت مرد.

_ اگه ميشه نظرتون را راجع به اين شعر برام بگين

مرد  گفت :

_ باشه تا بعد

مي خواست نمايشگاه اش را راه بيندازد و ساختمان را كه چند ماهي            مي شد كه خريده، مرتب كند.

زهرا گفت :

_ ما فردا صبح مي آيم

صبح نمي توانست بيايد .  امتحان پايان دوره داشت.

 

***                                                ***

 

 نور لامپ كه به شيشه هاي اتاق مي خورد  برق مي زد. صبح تميز كرده بودند.

مرد توي آشپزخانه بود . نشسته  سر ميز و انگور مي خورد .او را  كه ديد آمد توي اتاق  نشست پشت  ميز. عينك نزده بود و چشم هاي قهوه اش پيدا بود. گفت :

_ خونديد ؟

مرد گفت :

_ آره ولي ببين راستش ديگه اينجور نوشتن ...

كتابي كنارش بود. روي جلدش عكس دو تا دست .يكي لاغر و سياه كه رگ هاش زده بود بيرون و دستي سفيد . عكس هاي كوچكي هم از جنگ بود و ويراني. روي  جلد كتاب آب ريخته بود و گوشه پايينش كه عكس مردي بود با عينك آفتابي طبله كرده بود.

 گفت :

_ اين دو تا دست يعني چه؟

مرد گفت:

_ يعني دستاي سفيد و جوون تو و دستاي من

مرد بلند شد. روزنامه را مچاله كرد توي مشتش .

_ بريم شيشه قاب ها را پاك كنيم

زانو زد روي زمين.مقنعه اش بلند بود و سياه. مرد گفت :

_ يه لباس كار دارم برو بپوش. مقنعه را هم بذار توي يقه ات

پيراهن مردانه را تنش كرد. آستين هاش بلند بود و سر شانه ها آمده بود پايين، نزديك بازوها. از اتاق كه بيرون آمد مرد سرش را بالا برد.

_ حالا خوب شد

_ تو مثه اونا نيستي . صبح به زهره گفتم بپوش يه جوري نگاهم كرد كه انگار...

مرد بلند شد و روزنامه مچاله شده را دستش داد.

 

***                                                                  ***

 

توی راهرو که پیچید چشم‌هاش چند لحظه‌ای ندید. تاریکی غلیظ بود. دستی را دور شانه‌اش حس کرد. دیدش. برق مردمک سیاهش را. نور ضعیفی از بالا می‌تابید.

پرسید:

- چرا تاریکه؟

- اتصالی

مرد نشست روی صندلی. کتاب را از توی کیفش درآورد و به طرف مرد دراز کرد.

     - نوشته‌هام زیرش. صفحه‌ی صد شو...

     - بریم پایین یه چیز کوچولو می‌خوام بهت بدم

مرد بالای سرش بود. دست‌ها دور شانه. گرمای تنش را حس کرد. گفت:

    - توی این تاریکی؟

مرد بوسیده بودش . 

    - هوات رو دارم»

 

کاغذ را از میان برگه‌های کتاب برداشت. تمیز و دست نخورده.

گفته بود:

    - همه‌شون را خوانده‌ام

 

صدایی گفت: زوجتک نفسی 

مرد را نگاه كرد. به خروج اصوات نامفهوم از میان لب‌های مرد.

- فی المده المعلومه علی المهر المعلوم

مرد نا‌آرام گفت:

- بگو دیگه

- چی را؟

کاغذ را جلوی چشم‌های مرد گرفت:

- که می‌گی یه کتابی ازش درآرم که باورت نشه

مرد عینکش را برداشت. دست‌هاش را مشت کرده بود و می‌لرزید.

    - بخوون جون من. بعد یه ماه که...

 

«مرد گفت: چشمات را ببند.

زیر چشمی نگاه کرد اما دیوار را دید.

    - حالا باز کن.

سفره را دید. قشنگ چیده بود.

    - زحمت کشیدی.

مرد دورش چرخید. وراندازش کرد. بدنش داغ شد. چشم‌هاش را دوخت به گلهای سفره. مرد نگاهش که تمام شد گفت:

     - همین؟!

نمی‌دانست بنشیند سر سفره یا... مستاصل نگاهش کرد. برگ های شعر از عرق دستش پلاسید. گفت:

- اول اینها را بخونیم یا...

مرد گفت:

    - اینجوری. با این جل و عبای سیاه؟

خواست عقب برود مرد نزدیک آمد. دست انداخت دور روسری و سفت کشید.

    - خوشگل مو شرابی من

خواست دکمه لباسش را باز کند دستش را کنار زد.

    - نه

    - ادا نیا

و هلش داد روی کاناپه چرمی.»

 

مرد بی‌قرار از روی صندلی بلند شد.

بگو پس

«مریم گفت :

_ من دیگه نمی یام. مردتیكه عوضی

زهرا گفت :

_ كاش پول كلاسش رو می گرفت جونمون را راحت می كرده انگار ما كلفتیم

مریم گفت :

_شیشه كه پاك می كردیم می خواست دستش را بذار رو شونم »

مرد  قندان دستش بود. پولكی را برداشت، گذاشت دهنش. مزه‌ی پرتقال گندیده می‌داد.

    - این دیگه چیه؟

مرد گفت :

    - مهریه.

دست انداخت دور گردنش و تند روسری را از سرش برداشت. از سرما به خودش لرزید. 

 

 


نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:34  توسط لیلا 
 
 
  بادبادک
 

 

از بلند ترين  شاخه ي  رو به آفتاب چنار ،پيدا بود . مرد دست  به تنه ي  تناور بيدي  نهاده بود و زن روي نيمكت  هنوز  خيس  پارك نشسته  بود  و انگار  از كيف  كوچك  چرمي  وانهاده  به  اين  سوي  دست ، داشت  كاغذي  را بيرون  مي آورد.  زن روسري سبزي  ما هوتي به سر داشت كه با چتر  زرد  موهاي  پيشاني  اش تناسبي  نداشت. مانتوي معمولي  ارزاني  پوشيده  بود  كه  رنگ قهو ه اي  سوخته  داشت  و زير  آفتاب  پانزده هم مرداد ، روشن تر مي نمود . 

مرد سيگاري  گيراند و دوباره  دست به تنه داد و پا عوض كرد  و خيره  ماند به زن كه كه كاغذ  را گشوده  بود  و مي خواند .  زن شايد  رسيده بود  به كلماتي  از جنس  خشونت  و عشق  كه از خوانش  كاغذ  ماند  و سر به زير  گرفت .

از بلند ترين  شاخه  رو به آفتاب  چنار ،  پيدا بود كه زن  داشت  گريه  مي كرد .  به آرامي ، طوري كه شانه هاي  كوچكش  نلرزد  و نه حتي  بخواهد  دست  به            سايه بان چشم ها  بگيرد  و گاهي سرفه  كند . مرد ته  سيگارش را زير پا  له كرد  و اين  بار تنش  را  رها كرد  روي تنه كه آسوده  بماند . نفس تلخ  مانده را رها كرد و از  لابه لا ي  شمشادها ، زن را پاييد  كه  دوباره  نامه  را گشوده بود  و  مي خواند .

از دور پسر بچه اي ، پي  بادبادكي  كه نبود ، دويد ، سنگچين  هاي  حاشيه ي پارك  بازي را گذشت  و از  سنگ  ريزه  ها  رسيد به  نيمكت. مرد پا به  شد  كه از  لاي  شمشاد ها  هر دو  را ببيند  اما  بچه پيدا  نبود ، حتي  روي  نوك شست  بلند  شد  اما  فقط  كلاه   نقابي  پسر را توانست  ببيند كه عكس  دو توله  گربه ي نشسته  را داشت .

از بلند ترين  شاخه ي رو به آفتاب  چنار  پيدا  بود ، پسر بچه چيزي گفت  يا نگفت ، اما زن  با همان  دستي  كه كاغذ  را به  شست  و نشانه  داشت ،  جايي آن  طرف سپيدارها را نشان  داد . همان جايي  كه خانواده اي كوچك  سفره ي عصرانه  گشوده  بودند .  پسر بچه  به سمت  سپيدارها  دويد و زن  دوباره  به كاغذ گشوده  خيره  ماند .

مرد انديشيد:«حالا  ديگر  بايد  برم ».

دست به آهار  يقه ي كت  نوك  مدادي اش كشيد  و زلف هاي  پريشان  روي  پيشاني اش  را پس نزد .  نگاهي  به آسمان كرد ،  ابرها  بودند  و جايي خورشيد  هنوز  گم  بود .  مرد گام نخست  را  سنگين  و سخت  بر داشت  انگار جفت  پاها را بسته  باشند  به همان  تنه ي  تناور چنار .

زن كاغذ  را تا كرد  و گذاشت  داخل كيف چرمي  كوچك  و دست برد ميان  كيفش ، بلكه بتواند  جعبه ي سيگار  را از ميان  يك مشت  وسايل جور واجور  آرايشي  پيدا  كند ، پيرزني  خميده پشت  را ديد  كه عصا زنان از حاشيه ي شمشاد ها  گذشت  و روي سنگفرش  هنوز خيس پارك  گام به گام آمد  و به نيمكت  و زن  كه رسيد ايستاد.  مرد برگشت  طرف  چنار  و زير لب غريد :

-« گه زدم  به اين  شانس ،  اين ماده خوك پير  ديگه  از كدوم  جهنم  دره اي  پيداش شده !»

و نشست  كه يعني  بند  كفشش باز است .

از بلند ترين  شاخه ي رو به آفتاب  چنار ، پيدا بود كه زن اهميتي  به عجز و لابه ي پيرزن  نكرد و سيگارش  را گيراند  و دورش  را فوت  كرد  سمت  سنگ چين هاي  كناره  پارك  بازي.  پيرزن  خيره مانده  بود به صورت  گرد زن با آن سايه هاي سبز  چشمانش. پيرزن  نيمكت  و زن  را رها كرد و رفت  سمت  خانواده ايي  كه ديگر    سفره ي عصرانه را جمع  كرده  بودند . مرد  بر خواست  و دست  كشيد  به آهار  يقه‌ي كت نوك  مدادي اش  و دوباره  چتر  موهاي  آشفته اش  را پس زد  و گام رفتن  را تند  و شلخته  برداشت .

زن  به ساعت طلاي مچي اش نگاه  كرد، چند دقيقه اي  مانده  بود  به  چهار  عصر ته  سيگارش  را گذاشت  روي نيمكت ، ايستاده  بماند  اما بعد  با  انگشت پرتش كرد سمت سنگچين ها . كفش هاي بند  آبي ش را جفت  كرد  و فكر  كرد :

«چرا اينقدر  دير  كرد .نكند پيغام  نرسيده  باش . »

و دستهايش  را بغل  كرد  توي سينه فراخش .

مرد رسيد به شمشاد ها ، اما   راه عبور  نيافت  .  نگاه  كرد،  اين  سو و آنسوي  رفتن ،  باريكه  راهي نبود .زن  زير لب  گفت:

«كاش  حالا  هماني  باشد  كه  مي گويند . »

 و دست  برد  لاي  كيف  چرمي  و از بودن  چيزي  مطمئن  شد.

از بلندترين  شاخه ي رو به آفتاب  چنار  پيدا  بود  كه مرد حتي  نگاهي  به خانواده ي  خوشبخت  نكرد  و با كمترين  دوري  كه مي توانست به چرخش  خود  بدهد ، شمشاد ها  را دور زد  و برگشت  طرف  زن  . زن كلافه بر خاست  و سر  به زير ، روي سنگفرش  قدم  زد .

« حيف  پول !  وقتي مي توانم  در فرصتي كمتر از پوست  كندن  يك تخم مرغ  آب پز ،  كلكش  را بكنم ،  مي خو اهم آدم اجير كنم !»

زن دوباره  به ساعتش  نگاه  كر د، چهار  و ربع ، زن برگشت و روي  نيمكت  نشست  مرد شايد چند گامي  مانده  به نيمكت  بود كه پسر بچه  را ديد كه در  رديف درختهاي  چنار كه پيدا  بود  و نبود  ، مي دويد و هنوز  بادبادك  لاي شاخ  و برگ هاي  طاق  بسته ي رو به آسمان ابري ، گم بود . زن  كفش هاي  بند آبي اش را در آورد پاهاي لختش در  سايه ي شمشاد ها  آسودند . مرد رسيد  به نيمكت  و ايستاد . زلف ها ي پريشان افتاده  بود روي پيشاني اش  اما دست نبرد كه پس بزند .

-        ببخشيد ، شما منتظر  كسي  هستيد ؟

زن برگشت . نگاهي  به مرد و چشمهاي قهوه اي اش كرد و بر خاست.

_ شما؟!

مرد تند  و عجول  دست  برد  از جيب  بغل كت  نوك  مداد ي اش ، اسلحه ي كمري كهنه اي بيرون  كشيد و گرفت  طرف زن ، دايره اي  آبي اش ، ديگر پلك نمي خوردند  مانده بودند  رو به قامت  سياه بلندي كه پيشاني اش را نشانه  گرفته بود ، زن كيف چرمي  كوچكش  را گذاشت  روي گوشه اي نيمكت و با دست چتر زرد روي پيشاني اش را پس زد .

-خب !

مرد اسلحه را دست به  دست كرد و پاهايش را كه مي لرزيد روي سنگفرش  هنوز  خيس محكم  كرد.

-         خب من اومده ام كه هر چه  داريد  بگيرم ، يا الله زود باش ،اون  كيفا بده ، من من يه سارق  مسلحه ام .

زن بي وقعي كه به قامت  سياه بدهد  نشست روي نيمكت و كيفش را بغل  زد .

-و اگه ندم .

«خب مي كشمت » كلافه شده  بود و يادش رفته  بود چطور  واژه ها  را كنار هم بچيند .

-        ببين آقاي دزد . من منتظر يه قاتلم كه بدم شوهر ما نفله كند  پس منا از اسلحه ات نترسون !

مرد دستپاچه كنار زن نشست و زل زد به دايره اي آبي كه رو به سنگچين هاي پارك  بازي ،باز بودند .

_ببين ،من يه سارقم  و توي اون  كيفم ، پول . اين معنيش اين مي شه كه خانم  جون اون كيفا بايد رو كني بياد و گرنه  بد مي بيني !

زن برگشت و نگاه  نافذش را گذاشت روي دايره هاي قهوه اي درمانده.

-        چطوره يه معامله  با هم بكنيم . قاتلي كه من منتظر ش بودم  نيومد .

از طرفي تو به پول نياز  داري خب پس  تو  شوهر منا بكش منم پول آن رو بهت  مي دم . 

مرد عاصي  از گوشه ي نيمكت  بر خاست و اسلحه را محكم زد روي پيشاني اش 

_اه . اه . اه. لعنت به من ببين  به تور چه سليطه اي افتاده ام. از من  ميخواد آدم  بكشم  . اونم  فقط  برا چند....

اسلحه را  گرفت  طرف زن طوري كه بخواهد  ماده سگي را بترساند ، چشمهايش را  تنگ  كرد.

_ نه خانم جوون ، كور خوندي ، تو پول آرا مي دي به من و ميروي رد كارت . اون شوهر  گور به گور  شده ات  هم بده  به يه حرموزاده ي ديگه  سقط كند ، من يه دزدم و اگه  اون  كيفا  به من ندي قاتل  هم  مي شم !

زن كه با دهان باز و پلك باز و چتر  موي  زرد باز شده به  مرد مي نگريست  خنديد. بلند و كش داد. طوري كه  سينه هاش مثل دو مشك لرزان، تكان  خوردند، مرد  حوصله اش سر  رفت و  اسلحه را گرفت  رو به دايره هاي آبي و ماشه را چكاند . دوباره  خنديد . همان  طور  بلند و كش دار اسلحه خالي بود .

زوج جواني از حاشيه ي شمشاد ها گذشتند  و رفتند  سمت  سپيدار ها و حتي  به ذهن  يكي  از آنها  نرسيد چيزي  كه  ديده بودند مردي دارد خودش را براي  زنش لوث  مي كند همين .

مرد كه احساس  كرده بود خيسي  سنگفرش  راه باز كرده به  مويرگهاي تنش و آني است  كه  جمجمه اش  يخ بزند. در مانده  نشست  كنار زن و اسلحه  را پرت كرد حاشيه ي  سنگفرش ، كنار سيگار  فراموش  شده اي  زن . و با دست  زلف هاي پريشان  روي پيشاني  را پس زد .

از بلند ترين شاخه ي رو به آفتاب  چنار ، پيدا  نبود  كه چرا  مرد پيشنهاد زن  را   نپذيرفت  و ولنگار و خسته  از نيمكت  برخاست و نرفت  رو به  نرده هاي  آبي  حاشيه ي  پارك  همان  جايي  كه پير زن  نشسته  بود و داشت تخمه  مي شكست .

زن  نفس  مانده  ر ا رها كرد  و برخاست . كيف  چرمي كوچكش  را انداخت روي ساعد  راست ، خستگي  تن  را آسود  و رفت  كنار  سنگچين ها ، اسلحه  مرد را برداشت و توي جيب  مانتو  گذاشت  نگاهي  به  بلندترين  شاخه ي  رو به آفتاب  چنار  انداخت . به كلاغي  كه آرام  و بي صدا  نشسته  بود و گاهي به نيمكت  و او نگاه  مي  كرد . زن قدم  زنان  از حاشيه ي شمشاد  ها گذشت  و از روي  سنگفرش  هنوز  خيس  رفت  طرف سپيدار ها  همان  جايي كه پسر  بچه يي  بادبادكي كه نبود ،مي دويد .

  

 


نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 8:50  توسط لیلا 
 
 
  گناه
 

دختر حلزون ها را توی آفتاب كنار هم چیده بود.  زمین داغ پایش را  سوزاند .حلزونی تكان خورد. تن ژل مانندش براق بود. شاخك های نازك  بالای سرش تكان خورد . روی زمین خزید . عبور تنش روی زمین خط نازك نقره ای به جا گذاشت.

چوب های خشكیده  را برداشت. تكه سنگی را روی  چوب ها  گذاشت. ظرف فلزی   تا كنار دسته ها سیاه و دود زده بود.

زهره از بالای ایوان نگاهش می كرد. اگر دعواشان نشده بود پایین می آمد.

 

دختر به خانه رسیده بود .روسری اش را روی درخت كاج انداخت و لب باغچه نشست. زهره سوار دوچرخه بود. از آن سر حیاط آمد. دختر نفس نفس می زد. پاهاش را گذاشته بود روی خاك نمناك باغچه .

_ شكری را دیدم

_ غذا خوردی؟

_ بوسم كرد.

_ وای به مامان گفته می شه كتك ها...

زهره سمت اتاق دوید. دختر سرش را بین برگ های سوزنی كاج پنهان كرد.

 

آتش زبانه كشید. شعله های نارنجی و زرد دور  قابلمه را گرفت . دختر حلزون ها را در آب جوشان ریخت. صدای پیسی  داد مثل وقتی كه باد تایری خالی شود. 

 

آسمان كوچه پیدا نبود.  با پارچه سبز سایبان زده بودند . دیوارهای كوچه  سیاهپوش شده بود. دختر نشست. مردی كه عبای سیاه به تن  داشت روی شتر نشسته بود. مرد  افسار شتر را كشید.  بچه شتر سرش را زیر پاهای مادر پنهان كرد.

مردی بلندگو به دست داشت.  روی موهای سرش گل مالیده بود. كفش به پا نداشت. بلندگو را به طرف مرد عباپوش برد. مرد نالید. سرفه كرد:

_  ای شمر...

آن جا كه سایبان تمام می شد مردی  سرخ پوش ایستاده بود . كلاه خودی بر سر داشت و شمشیری به كمر آویخته بود.

مرد سرخ پوش از آن دور آمد . تازیانه ای  به شتر زد.

صدای اذان  می آمد. مردها كه روبروی دختر  نشسته بودند از جا بلند شدند. شكراله  را دید. اسمش را گذاشته بودند: شكری

موهای بلندی داشت و انتهای موهاش فر بود. پایش را روی پاشنه كفش گذاشته بود.

زنی كنارش نشست. تكان كه می خورد از زیر چادرش صدای جیر جیر پلاستیك می آمد.

_ ناهار مردها را دارن می دن

مرد سرخ پوش می غرید. مردها دسته دسته از روی موكت بلند می شدند  و جلوی در خانه ای جمع می شدند.

زن دست بچه اش را گرفت و رفت. مرد عباپوش می نالید. روی موكت كسی ننشسته بود. دختر بلند شد. زن ها آخر كوچه جلوی در خانه ای جمع شده بودند.  از زیر سایبان گذشت و به در خانه رسید. بین چادرهای سیاه گم شد. قدش تا كمر زنی كوتاه قد می رسید. چشم هاش جز سیاهی چادر نمی دید . بوی عرق می آمد.

كسی به سمت جلو هلش می داد و هنوز تن اش از حركت نایستاده به طرف عقب  رفت. در خانه باز شد. مردی با ملاقه ای دردست جلوی خانه ایستاده بود. بوی غذا شكم خالی را چنگ زد.

دختر به جلوی در رسید . غذا را گرفت و پا به حیاط خانه گذاشت. حوض بزرگی داشت و روی دیواره سنگی  ظرف بزرگ مسی بود. قاشق را از داخل ظرف برداشت. كنار دیوارهای حیاط هر جا كه سایه ای بود زن ها روی زمین داغ نشسته بودند و غذا می خوردند. زنی را كه كنارش نشسته بود دید. دخترش  پلاستیك را گرفته بود و زن بشقاب غذا را داخلش خالی می كرد.

دختر لب ایوان نشست.

در خروجی انتهای خانه بود .از خانه بیرون آمد.  كف كوچه پر از آشغال بود و دیوارها، آجرهای كج و كوله ای بود كه نامنظم  روی هم چیده شده بود.

در خانه ای باز شد.  شكری بود. نگاهش می كرد.

_ بیا از این در برو نزدیكتره

كوچه دراز كه تمام می شد  باید از خیابان رد می شد تا برسد به خانه اما  این در قهوه‌ای...  شكری عموی مریم بود. دختر توی خانه رفت. كف اتاق فرش پوسیده پهن بود. كفش را توی دستش گرفت. شكری پشت سرش آمد.

_ تو دوست مریمی؟

سرش را تكان داد. شكری تسبیح را روی زمین انداخت. سرش را پایین آورد. قد كوتاه دختر  تا پاهای شكری هم نمی رسید. شكری چشم های قلمبه داشت .دهانش را باز كرد . دندان های زردش پیدا شد. خندید. مثل وقتی كه  دم خانه شان می ایستاد و دختر را نگاه می كرد كه از مریم دفترش  را می گرفت.

لب های شكری پیدا نبود. اما دختر رطوبتش را روی پوست صورتش حس كرد. دهانش  مزه تخمه می داد. صورت شكری را پس زد . از لب ایوان پرید.

 

 تن ژل مانند كه دیگر براق نبود و  مثل آب بینی شده بود از خانه مارپیچی بیرون می ریخت. انگار تخم مرغ شكسته ای را می جوشاند.

آتش زبانه می كشید و چوب ها می سوخت.

 

مادر داد كشیده بود:

_ می دونی چه گناهی كردی؟

 

 آتش خاموش شد. توی ظرف آب  جوشان بود و پوسته های خالی حلزون.


نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:26  توسط لیلا 
 
 
  كوچه بي انتها
 

 

 سایه دیوارهای بلند رسیده بود تا انتهای حیاط. سطل را از آب پر كرد و پاشید كف حیاط.

دانه های چسبنده توت از موزائیك كنده می شد و سمت باغچه شناور می شد.       صدای هق هق گریه مادر هنوز هم می آمد با آن كه پدر داد زده بود:

_ باز كن آب را

شیر آب را تا به ته باز كرد. پدر انگشتش را گذاشت سر شیلنگ و آب را به روی گل های یاسی عروس پاشید. شاخه گلی از فشار آب كنده شد و افتاد روی خاك باغچه.

كسی با كليد به در كوبید. از روی دانه های چسبنده  توت كه  موزائیك را رها نكرده بود گذشت و در را باز كرد. دور چشم های زن سیاه بود و گرد ریمل تا نزدیك بینی اش رسیده بود. چشم هاش سرخ بود. دستمال سفید را كشید به بینی:

_ دستشویی خونه تون كجاست؟

پدر خیره بود به خط هلالی آّب كه از روی انگشتش رد می شد . هوا را می شكافت و  خاك قهوه ای باغچه را از گلبرگ های یاسی گل عروس پر می كرد.

دستش را دراز كرد سمت دیوار آجری روبروی پدر. چادر مشكی زن صورتش را قلقلك داد. هیكلش قاب در را پر كرد. كنارش زد . صدای تاق تاق كفش هاش از صدای آب بیشتر شد. پدر خیره شد به زن كه چادرش را برداشت و آویزان كرد به شاخه ای از درخت توت.

از روی سكوی سیمانی دم خانه گذشت . صدای آب نمی آمد.

 ماشینی  از خیابان گذشت و صدای عبور كشدارش تا ثانیه ها بعد توی گوشش بود.

تكیه داد به دیوار خانه همسایه. روسری سرش نبود.  با دستش موها را شانه كرد. مادر اگر می دید مشتی فلفل را توی  دهانش می ریخت.

_ باز بی روسری ؟ بزرگ شدی دیگه

 

شب بود. از صدای هق هق گریه های مادر  از خواب پریده بود.

_ آخه چقدر گفتم ما را توی این خراب شده نیار

_ حالا بگیر بخواب

_ دختر اكرم گم شده ، همه اش كه من حواسم بهش نیست اگه یه بار رفتم بیرون...

 

بعد از درختان دود زده وسط خیابان كوچه باریك و بی انتها بود.

 

ظهر كه می شد مادر زنبیل را دستش می گرفت. چادر را روی سرش می انداخت :

_ می رم نون بگیرم ، شیطونی نكنی ها

می نشست لب باغچه. كنار درخت توت و وقتی صدای بسته شدن در را می شنید در را باز  می كرد و مادر را می دید كه با چادر سیاه از خیابان رد می شود و قدم می گذارد به كوچه بلند.

_ یه بار هم بذار من برم

_ خیابونه و هزار خطر

یك بار حتی روسری قرمز را روی موهای وز كرده اش انداخت . دست مادر را گرفت :

_ من هم می یام

مادر چشم غره رفته بود. از آن چشم غره ها كه  اگر ادامه پیدا می كرد مشت مادر بود كه پر از فلفل قرمز می شد و  می ریخت روی زبانش.

 

 تفت جلوی در خانه ی سبز رنگ بود. صدای قرآن می آمد. جمعیت سیاه پوش تكان‌       ‌می خورد. چهار تا زن از میان جمعیت بیرون آمدند. از خیابان گذشتند .از كنارش رد شدند. چادرشان بوی گلاب می داد . نگاهش را برد بالا . چشم های زن سرخ بود و نوك بینی :

_ جسدش را انداختن توی رودخونه

دستمال سفیدی افتاد پشت پای زن. خم شد. دستمال را كشید به بینی:

_ خوبه زنده نموند. همه كاری باش كردن

   چادر های سیاه در پیچ كوچه گم شد. بوی گلاب می آمد.

 

پیرمرد ریش های حنایی داشت. كت پاره ایی  می پوشید كه بر تنش زار می زد.نزدیكش كه می شد بوی گلاب می داد.روی چوب های گاری اش نقش گل های آبی بود. گل هایی كه رنگ برگ هاش هم آّبی بود.

_ بدو آلبالو خشكه ، لبوی داغ دارم

 صدای چرخ گاری پیرمرد می آمد . هر جا كه بود حتی اگر بالای درخت توت هم باشد ،           می دوید و در را باز می كرد.

 

بوی گلاب  می آمد. زن ها رفته بودند.

 

 پایین گاری آن جا كه پیرمرد دست دراز می كرد و مشتش را از آلبالوی خشك پر  می كرد پارچه كثیفی بود كه با میخ وصل كرد بود به سقف گاری.

_ چی می خوای عمو جون؟

_ توت خشكه داری؟

پیرمرد كاغذ خط دار را برداشت. روی خط های آبی با مداد پر رنگ نوشته شده بود :

_ آب بابا

پیرمرد كاغذ را شكل قیف كرد. خم شد و پارچه كثیف را كنار زد. دستش را گذاشت به كمر. صورتش سیاه شده بود. نشست روی آسفالت كف كوچه.

_ آخ كمر نمونده برام

قیف كاغذی را سمتش گرفت:

_ بگیر خودت پرش كن

خم شد. توی ظرفی فلزی كه دائی شن و سیمان مخلوط می كرد سرخی آلبالو ها پیدا بود. پاش را گذاشت روی چرخ .بالا رفت. دستش را خم كرد سمت ظرف فلزی كه دید دختر بچه ایی با موهای انبوه سیاه پشت ظرف خوابیده. دست پیرمرد را روی گردنش حس كرد.

_ مینا

_ مینا

مادر دم در ایستاده بود. اسكناسی با نقش مردهای كه زمین را بیل می زدند دستش بود.

_  برو این را بده همسایه»

پیرمرد با خش خش چرخ های  گاری از خیابان می گذشت و توی كوچه باریك  با درختان بلند گم می شد.

انتهای كوچه پیدا نبود. تنها جمعیت سیاه پوش بود كه چند دقیقه یكبار دسته ای زن  از آن جدا می شد. زن هایی كه چادرهاشان  بوی گلاب می داد.


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 9:41  توسط لیلا 
 
 
 
 
  آخرین پستها
کلبه شادی
کلوتر

 
  معرفی کتاب

سلام به دوستان
پاتوق ادبی قصد دارد فصل جدیدی از فعالیت های خود را آغاز کند و به این منظور از حضور نویسندگان با استعداد جدید، در جمع نویسندگان اصلی و همین طور به عنوان نویسنده ی مهمان استقبال می کند.دوستانی که تمایل به همکاری با پاتوق ادبی را دارند،علاوه بر معرفی وبلاگ یا سایت یا چند داستان از خودشان، شماره ی تماس و آدرس ایمیل خود را به ایمیل زیر ارسال کنند.پس از بررسی و تائید اعضای پاتوق از شما دعوت به همکاری می شود.
ramin_radmanesh_designer@yahoo.com

 
  نویسندگان
ما
رامین راد‌منش
الهه علي‌خاني
علی یوسفی
مصطفی مردانی
لیلا
مهمان
علی سروی
سامان آزادی

 
  مهمانان پاتوق
سایت پاتوق ادبی
حضور خلوت انس ( عباس معروفی )
گروه اینترنتی کولی ها ( منیرو روانی پور )
زاگرس استوری
در قعر هاويه
حلقه ی سه شنبه
وبلاگ خانم پروین پورجوادی ( دهه ی 60 )
کودکان ایرانی (وبلاگ خانم فریبا کلهر)
عینالی (وبلاگ محمد حسین پورستار )
شبلی و سالهای دور از خانه اش
دفتر صد برگ ( داستان های ژیلا تقی زاده )
مهتاب کرانشه و داستان هایش
کوزت،دختری در مزرعه
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
قصه خوانی
آيدا مرادي
عقل سرخ
ریسمانی از داستان
خودنويس
کافه داستان
داستانک من
اینجا داستان
داستانهای من
اکبر شریعت علیه اکبر شریعت
تمرین نویسندگی
رهگذر نامه
نو.كاريكماتور
عادت مي كنيم
انگيزه هاي خاموشي
تخته سياه
شرح حال
دمادم
داستان گو
در جستجوي زمان از دست رفته
جامعه كهنه
اعترافات یک ذهن خطرناک
سايه اي بلند بي افتاب
چند سال قبل از خود كشي ام
چركنويسي در زمهرير
تيله باز
نوشته های یک شبگرد
وقتي صدا كناه بزرگ لبان ماست
انجمن داستان نویسی چوک
کانون ادبیات ایران
مي خواهم زنده بمانم
ترشحات مغزي من
اندرونيته
یادداشتهای یک فیلمنامه نویس
ادبیات داستانی
پا به پا با داستان کوتاه
داستان کوتاه کوتاه کوتاه
وبلاگ استاد ایرج زبردست ( رباعی سرا )
ربط دار
بدون سانسور
پاتوق شیشه ای داستان ( سعید نیری )
یشم سیاه
:: قالب ساز بلاگفا ::
:: فاطیما بهارمست ::
 
  نویسندگان پاتوق
نیش و نوش ( وبلاگ جدید رامین خان رادمنش الدوله )
من، کهنه،مثل قهوه ای(سامان آزادی)
یاد روز الست(رها پاکان)
حلقه ادبی(لیلا و علی سروی)
اینجا داستان(مصطفی مردانی)
تولـد یک مرگ ( الهه علی خانی)
CUD(علی)
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
  داستان ها
خدا کنه امشب برف بباره
بی خبران
بی نام
خون وعشق
گناهکار
نامه ی عاشقانه ی یک عکاس
ای کاش برادرهایش نبودند
زهرا
رقص پرده ها
قرمز
رویین تن
استخوان
از کوچه تا قبر
صورتش را خیلی وقت است ندیده ای
منحنی اسمان
فاحشه کوچک
من عمیقا بیگناهم
مخ من چند وقته که داغه
حدیث خلقت
نجواهای عاشقانه یک جیرجیرک
چرا سیگار می کشی ؟
نیش
سرنوشت
نفس اخر
نویسنده
کوچه ی بی انتها
ثروت مجازی
تاوان
تاب در باد
یک خودکشی به نام زندگی
تعلق
میدان
گناه
تصمیم
باز هم همان
یک هفته ای که بیمار بودم
اولین
اگر آن روز .....
بادبادک
کلاف سر در گم
لهجه ی فرانسوی
تولد
برهنگی
جا مخفی
ه ز ا ر پ ا ر ه
ناجی
یه نخ.فقط یکی
از پشت شيشه هاي مه گرفته
از پشت شيشه هاي مه گرفته
نارون ِ بريده
نیمی از تنهایی نیمه جان
چوب چوب یه گردن
انگشتر
بابای خوب قهرمان من
بگو دوسم داری
با شوهرم طرفی
مثل همیشه
سفیدی
مثل سیاوش
دوست بیشتر داشتن
ایستاده بر پاهای گریزان
حرف بزن !
کفشدوزک ها و آدم ها
سنور
داستان
ماموریت
حاجی
نویسنده حق دارد
شب
کولی
میز
صدام من
صد درجه سانتي‌گراد
هزارتوهای روزمره
جاذبه ی عشق
زمستان است
قرمز قرمز سياه
افسانه ي روسري
زمستانيه
محمود رحمان
سال n087
ملخ
زندگی عشق و پس از آن مرگ
سینا پسر خاله ام است
دوستان خوب و خوبان دوست
فقط یکی نه بیشتر
نسل من نسل باران خورده ای است ...
دفترچه
بدون عنوان
نوع سوم
دیوارها
ساک قرمز
پیش از طوفان
یک داستان کاملا شخصی
الو
دلم می خواست بخوابم
عاقلی از قفس پرید
یک داستان نسبتا عاشقانه
چمدان
مرز
شهاب ها

 
  آرشیو ماهانه
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 
  طراح قالب
طراح حرفه ای قالب وبلاگ
 
 
 
 

کپی برداری بدون نام منبع غیر مجاز می باشد.