تبليغاتX
پاتوق ادبی
 
  کلوتر
 

 

 کلوتر

اولین بار یکی شان را توی خانه ی فرزاد دیدم. خدایی خیلی خوشگل بود. کمی از کبوتر درشت تر بود و از کلاغ کوچک تر.  قیافه اش اما با کبوتر مو نمی زد. همان چشم های درشت، همان نوک با مزه که کمی بلندتر از نوک کبوتر بود و همان سینه ی معروف کفتری. اما رنگش عین کلاغ سیاه سیاه بود. فرزاد می گفت سفید هم دارند. اما خیلی کم. شاید یک در هزارشان سفید در بیاید. خیلی هم رام و حرف گوش کن بود. توی اتاق فرزاد این ور و ان ور می پرید. انگار حضور من آشفته اش کرده بود.چند باری که طول و عرض اتاق را پرواز کرد بالاخره روی کمد دو لنگه ی فرزاد نشست و با چشم های گرد و قلمبه اش به من خیره شد. انگار می خواست با چشم هایش مرا بخورد. چشم تو چشم شده بودیم. عین وقتی که توی کلاس با بچه ها بازی می کردیم تا یکی آخرش کم بیاورد. ولی لعنتی کم نمی آورد. همان جور خیره نگاهم کرد. ته چشم هایش یک نور عجیبی بود. بالاخره با صدای فرزاد از چشم هایش کنده شدم.  

- عاشق اینه که خیره بشه تو چشمای آدم. لعنتی هیچ وقت کم نمیاره! خیلی هم سر براهه.تاحالا تو اتاق خرابکاری نکرده.همیشه میره بیرون کارش رو می کنه برمیگرده. اسمش رو گذاشتن کلوتر.

-                   کلوتر؟ یعنی چی ؟

-                   یه چیزی بین کلاغ و کبوتر. میگن اولین بار تو آزمایشگاه ساختنش. از این آزمایشگاهی ها دیگه. چی میگن؟ آها.... شبیه سازی شده.

-                   خیلی باحاله!

-                   اسمش هر چی میخواد باشه. من اسم این رو گذاشتم سیروس. خیلی خفنه ،نه؟ عین سگ دست آموزه. خیلی هم باهوشه. دو سه روزه جای همه چیز رو یاد گرفت. دیروز میخواستم تمرین فیزیک حل کنم. دفتر رو گذاشتم جلوم، ولی هر چی گشتم خودکار پیدا نکردم. اتاق من که میدونی چه جوریه. خودم توش گم میشم. چه برسه به شتر با بارش.یهو دیدم پرید رفت زیر میز کامپیوتر. خودکارم رو گرفت نوکش اورد. گرفتی چی شد؟ میدونست من دنبال خودکار می گردم.

-                   عجب جونوریه! منم باید یکی بگیرم.

-                   حتما بگیر. قیمتش روز بروز داره میشکنه. اوایل خیلی گرون بود. ولی حالا ارزون تر شده. آخه جونور خیلی پرکاریه. هر دو ماه یه بار شیش تا تخم میذاره، زهر مار هر شیش تا هم در میاد! تازه! هم با خودشون جفت گیری میکنن، هم با کبوترا!نر و ماده فرقی نمی کنه. بچه هاشون همه عین خودشون میشن.خلاصه یه دونه بخری، در عرض یه سال میشه چهل تا! کاسبی خوبیه.

-                   حالا صداش چه جوریه؟ آواز میخونه یا بغ بغو میکنه؟

-                   قسمت باحالش همینجاست! اصلا صدا نداره. لاله! تا بحال یه جیک ازش نشنیدم.خوبیش همینه. آدم میتونه تو آرامش همه ی کاراش رو بکنه. میشینه یه گوشه زل میزنه به من. چند ساعت بدون حرکت یه جا میشینه و نگاه می کنه. علی خرخون یادته چه جوری به تخته سیاه زل می زد؟ عین اون زل میزنه بهم. انگار میخواد همه چی رو یاد بگیره. حالا نیگاه کن ببین چکار می کنه.

آرام از جایش بلند شد و رفت طرف میز کامپیوتر. صندلی را عقب کشید و نشست پشت میز. کلوتر روی کمد نسشته بود و با گردن برافراشته با دقت داشت نگاهش می کرد. همین که فرزاد کابل کامپیوتر را به پریز زد مثل برق از روی کمد پرید و رفت کنار پای فرزاد نشست و با نوکش دکمه ی پاور کامپیوتر را فشار داد. کامپیوتر روشن شد.

-                   حال کردی؟ تا وقتی پریز رو نزنم نمیاد. میدونی چرا؟ تازه خودم فهمیدم. عقل جنم بهش نمیرسه! لعنتی فهمیده ممکنه با کامپیوتر کاری نداشته باشم. شاید بخوام پشت میز درس بخونم. واسه همین خودش رو بیخودی خسته نمی کنه. تا مطمئن نشه هیچ کاری نمی کنه.

-                   بابا بی خیال! عجب تخم جنیه! همین امروز میرم یکی میخرم.

همین کار را هم کردم. آن روز عصر رفتم مولوی و یک کلوتر سفید خریدم.نه اینکه سفیدش کمیاب بود، گفتم بعدها می توانم پزش را بدهم. قیافه اش درست مثل مال فرزاد بود. انگار دوقلو بودند. به عشق بهروز وثوقی اسمش را گذاشتم قیصر .دادم دو طرف یک تکه چوب اسمش را به انگلیسی و فارسی در آوردند و آویزان کردم به گردنش.

همه ی زندگی ام شده بود قیصر. هر روز شیرین کاری های جدید یادش میدادم. حالا دیگر هر خانه ای حداقل یک کلوتر داشت. کار و بار خیلی ها از صدقه سر کلوترها سکه شده بود. آنهایی که از قبل کبوتر داشتند با یک کلوتر می توانستند کلی جوجه بکشند و حسابی سود کنند. فرزداد هم همین جوری داشت پول پارو می کرد.مثل والدینی که پز بچه هایشان را به هم میدهند، مردم با کلوترهایشان پوز هم را می زدند. یکی به کلوترش یاد میداد زیر اجاق را زیاد کند. یکی دیگر یاد میداد کتابش را ورق بزند. آن یکی به کلوترش یاد داده بود کولر را روشن و خاموش کند یا هوا که تاریک شد نگفته لامپ ها را روشن کند. کلوترها هم انگار خیلی با این وضعیت حال می کردند. خیلی مطیع و حرف گوش کن بودند و خیلی هم زود همه چیز را یاد می گرفتند. من خودم به قیصر یاد داده بودم روی تراس بنشیند و هر کس که زنگ می زد دکمه ی در باز کن را فشار دهد. البته تا من نمی گفتم در را باز نمی کرد. به محض اینکه زنگ در را می زدند، به من خیره می شد. اگر اسمش را صدا می زدم یا حتی با سر اشاره می کردم بلافاصله می پرید و با نوکش دکمه را فشار می داد. بعدها از روی تراس نگاه می کرد و اگر می دید یک آشنا زنگ می زند بدون اشاره ی من خودش در را باز میکرد.

یک سالی می شد که قیصر را خریده بودم. آن روز صبح وقتی فرزاد زنگ زد احساس کردم صدایش می لرزد.حدس زدم باید مربوط به کلوترهایش باشد. جلدی خودم را رساندم خانه شان. قیافه اش خیلی درب و داغان بود. مرا که دید بغضش ترکید. دستم را گرفت و بی حرف برد روی پشت بام. صله ی کبوترهایش بدجوری شلوغ پلوغ شده بود.مثل میدان جنگ بود.لاشه ی بیست سی تا کبوتر این طرف و آن طرف افتاده بود. بین لاشه ها دو سه تا کلوتر هم به چشم میخورد. باقی شان یک گوشه ی صله از ترس کز کرده بودند.

-                   چرا اینجوری شدن فرزاد؟ حتما کار گربه ای چیزیه؟

-                   نمیدونم والله! شاید. نمیدونم. هر چی بوده انگاری زورش به کلوترها نرسیده. ولی آخه چرا کبوترها رو قتل و عام کرده؟ گربه یکی رو میگیره می بره یه گوشه ای میخوره. تازه، صبح که اومدم رو پشت بوم دیدم در صله از بیرون بسته است.حتما از یه گوشه ای راه پیدا کرده.

-                   حتما. باید خوب نگاه کنی ببینی از کجا رفته تو. ممکنه دوباره برگرده. حالا دیگه مزه ی خون اومده تو دهنش.

ولی ماجرا به این سادگی ها نبود. کم کم  قضیه بالا گرفت. از همه طرف خبرقتل و عام کبوترها به گوش می رسید. کلوترها مثل برق گرفته ها یک گوشه می نشستند و هیچ کاری نمی کردند. همه نگران کلوترهاشان بودند. 

یک هفته ای از آن جریان ها گذشت. قیصر یاد گرفته بود چای کیسه ای را توی لیوان چایی ام بالا و پایین ببرد. خوب می دانست چای غلیظ دوست دارم و حتی بهتر از خودم رنگ چای را تنظیم می کرد.

آن روز صبح که بیدار شدم حواسم به قیصر نبود.دیگر برایم عادی شده بود که صبح برایم زنگ ساعت را خاموش کند. آن روز اما نیامد. من هم جدی نگرفتم.صبحانه را که خوردم تصمیم گرفتم دنبالش بگردم و پیدایش کنم. اما نبود که نبود. ناگهان نگاهم به پنجره افتاد که کمی باز بود. رفتم پای پنجره. ناخودآگاه آسمان را نگاه کردم. نمیدانم در آن لحظه قیافه ام چطور شده بود.هزاران یا شاید هم میلیون ها کلوتر سیاه و گاهی سفید به شکلی متحد و یکسان پرواز می کردند. مثل یک ابر سیاه که هر لحظه به اندازه اش اضافه می شد و کم کم داشت تمام آسمان را می پوشاند. فکر نمی کردم این همه کلوتر فقط توی تهران باشد.

اولش زیاد نگران نشدم. فکر میکردم قیصر مثل هر روز از گشت روزانه اش بر می گردد. ولی برنگشت. تا شب همه داشتند لکه ی سیاه رنگ بزرگ توی هوا را نگاه میکردند. شب که شد هنوز داشت به توده ی سیاه اضافه می شد.آن قدر زیاد بودند که می شد در تاریکی شب راحت دیدشان. تا دیروقت منتظر قیصر ماندم تا اینکه نمی دانم کی روی کاناپه خوابم برد.

صبح با صدای عجیبی از خواب بیدار پریدم. چشم هایم را که باز کردم ، خشکم زد.اتاق پر بود از کلوتر هایی که همه چیز را زیر و رو می کردند. یکی شان نشسته بود روی سینه ام و داشت خیره نگاهم می کرد. جیغ زدم و با دست پراندمش. داشتند به همه چیز نوک می زدند و به همه جا سرک می کشیدند. از بیرون صدای جیغ و داد و کیش کیش همسایه ها می آمد. یکی از کلوتر ها یک قاشق را به نوکش گرفت و پرواز کرد رفت. یکی دیگر خودنویس نقره ای ام را برداشته بود. آن یکی دسته کلیدم را نوک می زد. انگار دنبال چیزهای براق بودند.هنوز بهت زده بودم که یکی شان پرید و نشست روی پاهایم. چشم هایش برق عجیبی داشتند. مثل مسخ شده ها آرام آرام به طرف سینه ام حرکت کرد. ناگهان یاد گردنبد فَروَهَرم افتادم. حتما برق گردنبند چشمش را گرفته بود. بعد یکی دیگر هم آمد. و بعد سومی. کم کم دیدم هوا پس است.با دست پراندمشان. پر پر زدند و چند متر دورتر نشستند. رفتم طرف آشپزخانه. کلوترها از زیر پایم پرواز می کردند. طی را برداشتم و شروع کردم به پراندن آنها. دلم نمی آمد محکم بزنمشان.یهو سر طی خورد به یکی از کلوتر ها و پخش زمین شد. ناگهان یکی از کلوترها به طرفم حمله کرد و پرید روی سرم. با دستپاچگی پراندمش.چهل پنجاه تا کلوتری که توی خانه بودند با نگاهی تهدید آمیز به من خیره شده بودند. یکی شان آرام آرام به من نزدیک شد. کم کم همه شان به طرفم راه افتادند. عقب عقب رفتم. نمی دانستم باید چکار کنم. نیم متر بیشتر با من فاصله نداشتند که ناگهان یک کلوتر سفید دهانش را باز کرد و جیغ زد: نه!

نمی دانم آن لحظه چه حالی داشتم. احتمالا فکم پایین افتاده بود و باید با جک بالا می کشیدمش. ولی یادم هست که بدنم خیس عرق شد. عرق سرد. قلبم داشت مثل قلب گنجشک می زد. قیصر بود. از گردنبند شناختمش. برگشت و مثل همیشه توی چشمهایم خیره شد. ته چشمهایش برق عجیبی بود. چند لحظه خیره ماندیم و بعد انگار که از خواب بیدار شده باشد، خودش را تکانی داد و با سر اشاره کرد که یعنی برو. آرام آرام خودم را رساندم به حمام. یک گوشه کز کردم .ساعت ها با خودم فکر کردم که آیا قیصر واقعا حرف زده بود؟ خیالی بود یا واقعی، نمی دانم. همین قدر می دانم که جانم را نجات داد.

کلوترها آن روز هر چه که می توانستند با خودشان بردند. من از ترسم تا عصر توی حمام قایم شدم . گاهی که در را باز می کردم تا سرکی بکشم یکی از آنها با حالت تهاجمی دهانش را باز می کرد که یعنی همان جا بمان. انگار این بار آنها یاد می دادند و ما یاد می گرفتیم.

شب که شد، از لای در نگاه کردم و دیدم که همه رفته اند. خانه بدجوری ریخت و پاش شده بود. کشوها باز بود و لباس ها این طرف و آن طرف پخش بودند. آشپزخانه مثل آشغالدانی شده بود.

رفتم طرف پنجره.هیچ کلوتری دیده نمی شد.هنوز مبهوت و وحشت زده بودم. حوصله نداشتم خانه را جمع و جور کنم. آب قطع شده بود. هیچ صدایی از شهر نمی آمد. انگار همه بهت زده بودند. تلویزیون را روشن کردم. برفک پخش می کرد. چند تا سیگار پشت سر هم کشیدم و بالاخره روی کاناپه ای که پر از لباس های پخش و پلا بود خوابم برد.

صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. فرزاد بود. با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد پرسید: بیرون رو دیدی؟

گوشی را قطع کردم و رفتم دم پنجره. هزاران یا شاید میلیون ها کلوتر سیاه مثل یک گرداب بزرگ توی آسمان داشتند چرخ می زدند. درست مثل کرکس هایی که منتظر طعمه های خود هستند.این پایین اما منظره ی عجیب تری بود. جنازه ی صدها کلوتر سفید کف خیابان را پر کرده بود.حتما قیصر را هم کشته بودند. با خودم گفتم: لعنتی ها به خودشون هم رحم نمی کنن.دیگه چیز براقی توی خونه ها نیست. حالا چی میخوان ببرن؟

درها و پنجره ها را محکم بستم. حوالی ظهر بود که بالاخره پایین آمدند. انگار جلسه شان تمام شده بود.خودشان را به شیشه ها میکوبیدند و آنها را می شکستند و وارد خانه ها می شدند.دفتر و قلم برداشتم و رفتم توی دستشویی قایم شدم. باید همه ی اینها را می نوشتم.گفتم گور پدرشان. هر چی می خواهند ببرند.

چند لحظه گوش دادم. هیچ صدایی نمی آمد. در را آرام باز کردم. صدها کلوتر سیاه کف اتاق نشسته بودند و خیره نگاهم می کردند.توی چشم هاشان برق ترسناکی بود. یکی از کلوترها دهانش را باز کرد و با لحنی ترسناک و فش فش مانند گفت: چشم ها!

و بعد همه با هم شروع کردند به فش فش کردن: چشم ها ! چشم ها! چشم ها!

فکری وحشتناک برای یک لحظه از مغزم گذشت .چشم ها.چشم های من. آنها هم حتما برق می زنند. تنها چیز براقی که باقی مانده است. حالا می فهمم چرا عاشق خیره شدن توی چشم بودند.

...

 

الان که دارم اینها را می نویسم، نیم ساعتی می شود که خودشان را به در دستشویی می کوبند. شانس آوردم که در دستشویی شیشه ندارد. ولی زیاد طاقت نمی اورم. اینجا هیچ غذایی نیست. یا از گرسنگی می میرم یا اینکه بیرون می روم و کشته می شوم. خدایا کمکم کن!

.

.

.

الان دقیقا 4 ساعت و 18 دقیقه است که توی دستشویی حبس شده ام. مامان همیشه می گفت چرا موقع خواب ساعتت را باز نمی کنی؟ شاید به فکر امروز بوده ام . هر چند اگر ساعت نداشتم شاید این طور گذر وقت را احساس نمی کردم.کاشکی به جای ساعت موبایلم همراهم بود.

شکمم به قار و قور افتاده.لعنتی! دیشب که شام نخورده خوابیدم. امروز هم تا به خودم بیایم این اجنه ریختند توی خانه. دیگر خودشان را به در نمی کوبند. یک بار که از گوشه در نگاه کردم، دیدم با همان نگاه های خیره و سردشان کف اتاق نشسته اند و تکان نمیخورند. منتظر هستند طعمه خودش برود سراغشان. اما این آرزو را به گور می برند.

.

.

.

ساعت 21:35 دقیقه ی پنجشنبه است.13 ساعت است که اینجا حبس شده ام. آب از دیشب قطع است. بعد از کلی کلنجار رفتن، بالاخره خودم را راضی کردم که چند جرعه از آب ولرم توی آفتابه را سر بکشم. گرسنگی اما امانم را داشت می برید. تا اینکه حدود یک ساعت قبل که در را باز کردم تا ببینم چه خبر است یکی شان خودش را به در کوبید و از لای در افتاد توی حمام. فوری در را بستم و پایم را گذاشتم روی گردنش. کلوترها مثل گلوله های توپ خودشان را به در می کوبیدند و صداهایی مثل ناله از گلوشان در می آمد. گردنش را محکم چسبیدم و روبروی صورتم گرفتم . چشم هایش داشت از حدقه بیرون می زد. به دست و پا زدن افتاده بود. دوباره با یک کلوتر چشم در چشم شده بودم. این بار اما ترس توی چشم هایش بود. با صدای بلند گفتم:

-          میخواین من رو بکشین؟ حالا حالیتون می کنم.

-          نه!نه!نه!

- مگه چیکارتون کرده بودیم که حالا به جون ما افتادین؟

صدایی گفت: تو دوست ما ول شود ما هم تو ول شود.

خنده ای بلند سر دادم. صدایم توی حمام پیچید و خودم را هم ترساند. با یک حرکت کله ی کلوتر را کندم. فریاد خفه ای از گلویش در آمد. خونش پاشید توی صورتم. دوباره خودشان را به در کوبیدند و زاری کردند.

.

.

.

باید حوالی نیمه شب باشد. تقریبا یک ساعت قبل ساعت را باز کردم انداختم توی کاسه توالت. حسابی داشت روی مخم راه میرفت. ثانیه های لعنتی انگار درجا می زدند.

کلوتر را خام خام خوردم! خودم هنوز باورم نشده. منی که همیشه غذاهای آماده می خریدم و حتی حوصله ی پختن یک نیمرو را هم نداشتم، حالا یک موجود زنده ی چندش آور را کشتم و بعد پرهایش را کندم و به نیش کشیدمش.گوشت لعنتی اش تلخ بود. بدجوری توی معده ام سنگینی میکند. اما بهتر از هیچ چی است. یادش بخیر آن دوستم که همیشه می گفت: همه چی بهتر از هیچ چی است. آن موقع نمی فهمیدم منظورش چی است. ولی حالا خوب می فهمم.  

انگار هر چه خاصیت بد بوده این لعنتی ها از کلاغ به ارث برده اند. وحشی گری و علاقه به چیزهای براق و گوشت تلخ. خوب با ظاهر کبوتری شان سرمان شیره مالیدند. در تمام مدت داشتند از ما سوء استفاده میکردند. میخوردند و می خوابیدند و همه چیز را یاد می گرفتند.در حالی که ما فکر می کردیم لال هستند داشتند زبان ما را یاد می گرفتند. خودمان اینها را ساخته ایم. خودمان ازشان جوجه کشیدیم. خودمان توی خانه مان راهشان دادیم و همه چیز را یادشان دادیم و حالا هر چی بکشیم حقمان است.

.

.

.

دارم از تشنگی می میمرم. آب آفتابه هم تمام شده. چند ساعتی هست صدایی ازشان در نمی آید. احتمالا خستگی یا گرسنگی امان آنها را هم بریده و رفته اند. شاید هم کلکی در کار است.به هر حال میخواهم دوباره نگاهی بیندازم.

...

هِه!انسان بدبخت. خیال کرد ما کوتاه آمد! خیال کرد دوست ما کشت ما گذاشت رفت! حقش بود. ضعیف باید مرد.احمق باید مرد. همیشه حق با قوی بود. این قانون زندگی بود.

 

رامین رادمنش

 


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:56  توسط رامین راد‌منش 
 
 
  افسانه ی روسری(2)
 

این داستان قسمت سوم از سه گانه ی افسانه روسری 1 و کولی است.

پیش از طوفان

آسفالت زیر پایمان می تپید. انگار نبض شهر به کار افتاده بود.کم کم از دور سیاهی نمایان شد. مثل یک ابر سیاه که نشان از طوفانی سهمگین دارد.

همه در یک خط ایستاده بودیم و آماده بودیم که فرمانده دستور شلیک بدهد. هیچکس نمی دانست که با چه چیزی روبرو هستیم. این ور و آن ور زمزمه هایی شروع شده بود. می گفتند طوفان شروع شده است.هرچند برای من و لعیا طوفان از خیلی وقت پیش شروع شده بود.


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:43  توسط رامین راد‌منش 
 
 
  دفترچه
 

دفترچه

امروز قضیه قطعی شد. منتقل‌ام می‌کنند به یک شعبه‌ی دیگر. شگردشان همین است، یکی دو سال که می‌گذرد کارمند‌های‌شان را جابجا می‌کنند تا زیادی با مشتری‌ها خودمانی نشوند. اگرچه من از آن آدمها نیستم که زیادی با کسی خودمانی بشوم، ولی خُب... پیرمرده فرق داشت. یعنی همه چیزش فرق داشت...


ادامه مطلب

نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 11:58  توسط رامین راد‌منش 
 
 
  فقط یکی نه بیشتر
 

- زیاد سخت نیست فقط کافیه فکر کنی که داری کمکشون می کنی !

این چیزی بود که همان روز اول مربی یادم داد . البته اسمش چیز دیگریست ما به اسم مربی می شناسیم . مردی خونسرد و پا به سن گذاشته . یکی از آشناهای دورمان معرفی ام کرد .


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 23:24  توسط رامین راد‌منش 
 
 
  دوستان خوب و خوبان دوست!
 

طبق معمول هر سال، در زمان امتحانات دانشگاه ها پاتوق ادبی را تعطیل می کنیم تا بعد از امتحانات با خیال راحت تری دوباره از سر بگیریمش. اما این بار با کمک دوستان تصمیم گرفتیم در این مدت تقریبا یک ماهه جهتخالی نبودن عریضه، نگاهی به گذشته ی خودمان بیندازیم و آماری جالب و خواندنی از این دو سال زندگی پر فراز و نشیب پاتوق ادبی خدمت خوانندگان عزیز پاتوق ارایه دهیم.


ادامه مطلب

نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 23:7  توسط رامین راد‌منش 
 
 
  افسانه ی روسری
 

افسانه ی روسری

هیچ کس دقیقا نمی دانست که قضیه از کجا شروع شد . ماجراهایی که مردم برای هم تعریف میکردند آن قدر عجیب و متفاوت بود که آدم واقعا نمی دانست کدام یکی را باید باور کند .انگار این نخ اصلا سر نداشت .
...


ادامه مطلب

نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:22  توسط رامین راد‌منش 
 
 
  کولی
 

کولی

ساعت 6 صبح پاشو . صبحونه بخور . لباس بپوش . برو پارکینگ . دزدگیرو بزن . به صداش گوش کن : دینگ ... دینگ .ماشینو روشن کن . با غرو لند راه بیفت طرف اداره . تو ترافیک وایستا . هی حرص بخور . هی حرص بخور. هی بوق بزن . هی بوق بزن . به خودت و زمین و زمان فحش بده . بعد میرسی اداره . پارک کن . دزد گیرو بزن : دینگ ... دینگ .دیرت شده . آسانسور خدا طبقه بالاتره . پله ها رو چند تا چند تا بدو . وقتی میرسی به اتاقت خیس عرقی .


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 23:33  توسط رامین راد‌منش 
 
 
  حاجی
 

حاجی

 

محمدیاش صلوات !

اللهم صل علی محمد و آل محمد ...


 



ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 18:7  توسط رامین راد‌منش 
 
 
  کفشدوزک ها و آدم ها
 

کفشدوزک ها و آدم ها

فتحی با آن هیکل درشتش به زور خودش را پشت میز جا داده بود و مثل یک کرکس همیشه گرسنه داشت بچه ها را ورانداز می کرد . فتحی معلم عربی ما بود . پشت سرش هرکول صدا می کردیمش . بدقواره و بداخلاق . انگشت اشاره ی راستش هم یک بند انگشت نداشت و عادت داشت با همان انگشت به همه اشاره کند . تنها چیز خوبی که داشت صدایش بود . صدای خیلی ناز و قشنگی داشت. مثل دوبلورها . کمی خش دار و با تون بالا که به هیکلش می آمد.


ادامه مطلب

نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:35  توسط رامین راد‌منش 
 
 
  بابای خوبِ قهرمانِ من
 

 

 همه ی بچه ها حداقل تا سنین نوجوانی پدرشان را قهرمان زندگی خود می دانند . کسی که حمایتشان می کند و در هر مشکلی مثل کوه پشتشان است . ولی برای من اصلا اینطور نبود . برای اینکه پدر من یک کوتوله بود

.

 

 


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:6  توسط رامین راد‌منش 
 
 
  زمستان است ...
 

 

 عید با عطرها،رنگ ها،صداها و زیباترین حس مشترک ایرانیان از راه رسید.برای همه دوستای صمیمیه پاتوق آرزو میکنیم که دلهاشون فارغ از غم باشه و بتونن فرصت عاشقی و محبتو بهم بدن.                                

سال هاست روزهامان نو می شود،لحظه هامان از پی هم گم می شود            

آخرین روزی که سبزه ها روئیده بود، در یادهامان آیا رو می شود                       

این هفته همچنان با د استان رامین رادمنش به روز خواهیم بود و پذیرای قدم های بهاریتان                                                                                 

من بدبخت ! من بدذات ! بودن یا نبودن ؟ شاید نبودن تا ابدیت و فراتر از آن . گویا که چاره ای نیست از بودن و رنج دیدن . و از دیده نشدن . از گفتن و هیچ نشنیدن . و اینگونه یک بار دیگر در آخرین روزهای یک زمستان دیگر  تولد خودم را تسلیت می گویم .

 

زمستان است ...  

 

اکنون که در این لامکان نشسته ام، تقریبا وجود ندارم . در این ماشین قراضه که مرا از دانشگاه به دخمه ی تاریک همیشگی ام باز می گرداند . جایی به نام خانه . و در کنارم به جای دوستان و خویشانم چند غریبه نشسته اند . و از همه بدتر چهره ی این دختر کوچک که با چشمان بزرگ نعلبکی مانندش به من خیره شده و با آن دو تا دندان جلویش نیشخند میزند . در دست کوچکش یک اسکناس دویست تومانی را چنان مچاله کرده که انگار تنها دارایی اش در این دنیاست . به او غبطه میخورم . لااقل چیزی برای دلخوشی دارد .  

 

آه ! ای الهه گان زمین و آسمان و ای موجودات پیدا و پنهان ! چرا باید این همه تحقیر و توهین را تحمل کنیم ؟ صلیب کدامین گناه ابدی را به دوش می کشیم ؟

 

 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی  !

 

وقتی صبح زود از خواب بیدار شدم یادم افتاد که امروز روز تولدم است . که یک سال دیگر هم از عمر بی حاصلم گذشت .

 

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان    تا که از عمر به سالی گذرد عید کنند.

 

امروز روز تولدم است ! وای ! آیا کسی هست که مرا و روز تولدم را به یاد آورد ؟ چرا این کورسوی امید به زندگی خاموش نمی شود ؟

با اشتیاق به سوی مادرم رفتم . مثل همیشه اخم کرده بود . هیچ ! هیچ اثری از آشنایی در چشمانش نبود . حتی او هم یادش نبود که سال ها قبل در چنین روزی بار نه ماهه اش را زمین گذاشت و از شر من راحت شد .

 

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 

سرخورده و غمگین راه افتادم به طرف دانشگاه . لااقل دوستانی دارم که هنوز به یادم هستند . کسانی که شریک غم و شادی ام باشند . باز هم امید احمقانه ای در ذهنم جوشید . ابلهانه اندیشیدم که تولد من یادشان هست . که هنوز هم هستم . هنوز هم وجود دارم .

ولی نه ! وجود ندارم !  

 

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست !

 

هیچ کدام از دوستانم در دانشگاه نبودند . حتی دریغ از یک زنگ یا اس ام اس . وای خدا ! ذلت از این بیشتر که هیچ کس در این دنیا به یاد من نیست ؟ که هیچ کس حتی خویشان و دوستانم مرا به یاد نمی آورند ؟

 

 

بی صبرانه منتظر لحظه ای هستم که بر فراز این صلیب بسوزانیدم . به  مسیح حسودی می کنم ! چرا  که آنها که تازیه بر پشتش زدند خویشان و دوستانش نبودند .

مدت هاست به این نتیجه رسیده ام که خداوند مرده است . که هیچ چیز معنایی ندارد . که زندگی فقط درد و است و رنج و مصیبت . و خوشی چیزی نیست جز اندکی کاهش رنج و غم .

 

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور

 

اکنون که در این ماشین نشسته ام و به زندان ابدی ام – خانه ام – نزدیک می شوم ، دیگر در دوردست ها اثری از آن کورسوی امید نمی بینم . مدت هاست دیگر خورشید چشمم را نمی زند . فرق روز و شب برای یک نابینا  چیست ؟ هیچ ؟

 

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .

 

وقتی به خودم می آیم می بینم همه پیاده شده اند و تک و تنها در ماشین نشسته ام . آخر خط هستم . باید چند ایستگاه قبل پیاده می شدم . ولی اصلا برایم مهم نیست . عجله ای برای بازگشت به خانه ندارم . می دانم که آنجا هیچ چیزی در انتظارم نیست . حتی یک نخ وینستون لایت هم نمی تواند بار این همه رنج و غم را بکاهد . احساس می کنم سینه ام دارد می ترکد . بغضی هست که نمی تواند و نمی خواهد بشکند . می ترسم اگر بشکند دنیا را آب ببرد .  

 

راننده هم اخم کرده . کرایه اش را می دهم و پیاده می شوم . ناگهان روی صندلی چشمم می خورد به یک اسکناس دویست تومانی مچاله شده . تنها دارایی دخترک چشم نعلبکی .

برش میدارم و پیاده میشوم . خش خش عجیبی دارد .صافش می کنم . رویش با خط خوش چاپ شده :

 

 آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود    عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

 

 

می چرخانم و پشتش  را نگاه می کنم . کلی گل و بلبل چاپ شده و وسطش با خط خوش نوشته شده:

 

" تولدت مبارک "

 

صافش می کنم و می گذارمش لای سررسیدم . این بهترین هدیه ای است که تابحال گرفته ام .

 

 

رامین رادمنش

 

 


نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 17:5  توسط رامین راد‌منش 
 
 
  تولد
 

 

 

با صدایی بلند از خواب بیدار می شوم . از پشت پلک های بسته هم همه جا را سفید می بینم . معلوم نیست اشعه ی تیز خورشید از کجای این همه برج و آسمان خراش راه پیدا کرده و درست افتاده توی چشم من ! رویم را از پنجره بر می گردانم .  

دوباره صدا می آید . انگار تو خیابان هواپیما فرود آمده یا مترو از زیر خانه ام رد می شود !  همه چیز تکان می خورد . لوستر ، پرده ها ،  میز عسلی کنار تختخواب . چند قطره آب از تو لیوانی که روی میز است روی فرش می ریزد . و بعد دوباره صدا خاموش می شود .

قاب عکس روی دیوار کج شده . تنها چیزی که می توانم تشخیص بدهم قیافه ی درهم شهریار است که از در قاب بودن روی دیوار افسردگی گرفته . دستش را روی سرش گذاشته و با اخم ناله می کند :

 

"آسمان با دیگران صاف است و با ما ابر دارد

می شود روزی صاف با ما هم اما صبر دارد"

 

منگ خواب و گیج صدا ، به سقفی نگاه می کنم که برایم هم آشنا و هم غریب است . مغزم به گردنم اجازه می دهد نود درجه بچرخد .

پنجره ی نیمه باز ، مسیر  چشمانم را به آپارتمانی بلند پیوند می زند . پنجره ها با نظمی آشنا بالای هم چیده شده اند . هر طبقه یک بالکن کوچک دارد . در یکی از بالکن ها ،  دختری کوچک ، شاید دو یا سه ساله ، با لبخندی شیرین نرده ها را محکم گرفته و با دست کوچکش برایم دست تکان می دهد . با لبخندی که سعی می کنم مثل مال او باشد جوابش را می دهم .

 

از جایم بلند می شوم . چه احساس خوبی دارم ! انگار سبک شده ام . گویی بعد از خواب دیشب دوباره متولد شده ام . یکی از همان خواب هایی که همیشه می بینم و هیچ وقت یادم نمی ماند را دیشب دیدم . توی سرم چیزهای مختلفی هست که هیچ کدام معنی ندارند . نمی توانم ربطی بین آن ها پیدا کنم .بی خیالش می شوم .  

 

چشمم به پاکت نامه ای می افتد که گوشه ای افتاده است . برش میدارم و آرام می روم روی بالکن . دست هایم را به نرده ها قلاب می کنم . چیزی داخل پاکت نیست .

 

تا بحال این قدر هوای تهران را پاک ندیده بودم ! سر شوقم می آورد . چنان هوا را توی سینه ام می دهم انگار می خواهم مثل یک باکنک باد کنم ! خودم را تصور می کنم که مثل بادکنک در هوا معلقم . یهو دو تا کبوتر رویم می نشینند و شروع می کنند به نوک زدن و ناگهان بوووم !!!

با خنده ای بلند و عمیق نفسم را بیرون می دهم . زیر لب می گویم :

 

- نخیر استاد ! آسمان اصلا هم ابر ندارد ! بالاخره برای ما هم صاف شد !

 

صدای همهمه ای رشته ی افکارم را پاره می کند . پایین را نگاه می کنم . عده ی زیادی در پیاده رو ایستاده اند و پچ پچ می کنند . با عجله پله ها را چند تا چند تا می پرم و خودم را جلوی در می رسانم .

جمعیت دور چیزی را گرفته اند و زمزمه می کنند . نمی دانم چطور ناگهان خودم را به وسط معرکه می رسانم .

آنجا ، درست زیر پنجره ی اتاق من ، مردی با لباس زیر با صورت روی پیاده رو افتاده و  مچاله شده است  .  خونش در رگ های سنگفرش پیاده رو خشک شده . در دست چپش چیزی هست . مثل یک تکه کاغذ .

 

خودم را از لای جمعیت بیرون می کشم . با صدای کبوتری که بق بقویی شادمان به سر داده ، آسمان را نگاه می کنم . کبوتر سفیدی با جفت ابلقش  روی بالکن خانه ام نشسته اند . درست جایی که من چند دقیقه پیش ایستاده بودم .

نگاهم  ساختمان روبرو را می کاود . دخترک هنوز هم آنجاست . با دیدن من دوباره دست تکان می دهد . من هم برایش دست تکان می دهم .

 

یکی از آن قطارهای قدیمی لکنته که با زغال سنگ کار می کنند و همه اش سوت می کشند  سر خیابان ایستاده است .  همیشه دلم میخواست سوار یکی از اینها بشوم . درست مثل فیلم های سیاه و سفید !

قطار سوت بلندی می کشد . منتظر من است. خودم را می رسانم و سوار می شوم  و به چند نفری که تک و توک نشسته اند  با سر سلام می کنم .

کنترل چی پیر با یکی از آن بلیط سوراخ کن های شبیه منگنه نزدیک می شود . مرا به سوی یک صندلی که از قبل برایم رزرو شده راهنمایی می کند . بلیطی از جیبش در می آورد و به من می دهد .  بعد طوری که انگار فقط طرف صحبتش من هستم خیره نگاهم می کند و می گوید :

 

- همه بلیط هاشون رو آماده کنند !

 

هنوز حرفش تمام نشده بلیطی را که چند لحظه پیش به من داده بود از دستم می گیرد و خیلی سریع سوراخش می کند  و توی جیبش می چپاند . با اخم نگاهم می کند و می گوید :

 

- " آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟! "

 

نگاهش می کنم . همان نگاه آشنا که سال ها به من خیره شده بود . ولی برای اولین بار لبخند می زند ! از او می خواهم کنارم بنشیند و برایم  " حیدربابا " را بخواند . شنیدنش از دهان خود شهریار صفای دیگری دارد .

 

 

 


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 0:16  توسط رامین راد‌منش 
 
 
  نجواهای عاشقانه ی یک جیرجیرک
 

 

 

- " خدا کنه قرارمون یادش نره ! "

 

نمیدونم این چندمین باریه که این جمله رو زیر لب تکرار میکنم . دو تا پای عقبی ام رو دراز کرده ام ، چهار تا پای وسطی رو زیر شکمم جمع کرده ام و دست هام رو زدم زیر چونه ام . ساعت هاست که این گوشه ی اتاق همین طور دراز کشیدم و همه اش این جمله رو تکرار می کنم . 

خیلی وقته که از نصفه شب گذشته ، ولی خوابم نمیبره . هر بار که چشم هام رو می بندم ، تصویرش میاد جلوی چشمام  : اون چشم های کوچیک و براق ، اون شاخک های بلند و نرم که همه اش تکون تکون میخورن ،  اون هشت تا پای بلند و ظریف و اون بدن باریک و سیاه  که شب ها زیر نور ماه برق میزنه .

 

- " خدا کنه قرارمون یادش نره ! "

 

هر چند لحظه یه بار این جمله رو تکرار می کنم . دیگه دست خودم نیست . زیر لب همه اش همین رو میگم . حالا دیگه برام مثل یه شعر شده .

 

چشم هام رو می بندم . میتونم چشمهای گرد و کوچیکش رو تصور کنم . شاخک های شکننده اش رو  جلوی چشمام تکون میده . شاخک هاش آروم آروم از روی پیشونی ام پایین میان . مسیر بینی ام رو دنبال می کنن و  به لب هام میرسن .


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:20  توسط رامین راد‌منش 
 
 
  خدا کنه امشب برف بباره !
 

 

 

پیرمرد پشت پنجره ایستاده است . با دست زبرش شیشه را پاک می کند و به آسمان خیره  می شود . صورت لاغر و استخوانی اش را به پنجره نزدیک می کند و پیشانی چین دارش را به شیشه می چسباند . سرما در پوستش نفوذ می کند . آسمانی که در شبی ابری چنین سرخ شده باشد ، بوی برف می دهد .

 

- خدا کنه امشب برف بباره . از پاییز تا حالا که دو تا بارون بیشتر نباریده . حالا هم که چله ی* بزرگ تموم شده ، هنوز یه برف درست و حسابی نیومده . معلوم نیست چه بلایی سر گندم ها میاد . تا حالا حتما از سرما و بی آبی نابود شدن .

ولی نه ! خدا ارحم الراحمینه ! حتما خودش یه فرجی می کنه . تا حالا که گشنه نموندیم ، بعد از اینش هم خدا بزرگه . فقط اگه برف بباره ...

 

سرش را از روی شیشه بلند می کند . جای عرق پیشانیش بر روی آن می ماند .

.....................................................................

 

دستی از داخل ، شیشه ی مات را پاک می کند و در قابی مه آلود که با دست خودش ساخته است ، چهره ی دختری پیدا می شود . چهره ای گرد و معمولی دارد . یک خال کوچک روی گونه ی راستش دیده می شود  .

پرده را مثل چارقدی روی سرش کشیده و به خیابان نگاه می کند . لحظه ای بعد به آسمان خیره می شود .

 

- خدا کنه امشب برف بباره  . خدا کنه ماشینشون لیز بخوره بره تو دره !

نه ! خدا نکنه ! فقط  طوری بشه که نتونن به خواستگاری برسن . آخه من چطوری به بابام بگم این پسره رو نمیخوام ؟ از وقتی که ما به این شهر کوچ کردیم ، همدیگه رو ندیدیم . کی گفته چون ناف من و اون رو با هم بریدن ، طالع مون یکیه ؟

 

و بار دیگر با گوشه ی پرده ، بخاری را که از نفس خودش بر شیشه نشسته پاک می کند .

.....................................................................

 


ادامه مطلب

نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 10:29  توسط رامین راد‌منش 
 
 
  ... قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند
 

 

نمیدونم چرا قرار شد من اولین پست رو بدم ! چون نه من بهتر از بقیه می نویسم و نه مدیر وبلاگ هستم . به هر حال ، این افتخار نصیبم شد تا اولین مطلب رو در این وبلاگ بنویسم  و بابتش خدا رو شکر می کنم . امیدوارم این حرکت با قدرت و نظم در جهتی پیش بره که در پایان ( اگه پایانی باشه ) همه یک قدم جلوتر از آغاز باشیم .

بنابراین با نام خدا شروع می کنیم که کسی بجز اون نداریم و اگه می نویسیم برای خودمون ، یادمون باشه که ما هم از آن او هستیم .

کسی که وقتی داستان ما رو می نوشت ، بر روی تک تک کاراکترها کار کرد و اجازه نداد هیچ ویرگولی از زیر دستش در بره . کسی که با تمام علمش روی شخصیت های ما متمرکز شد و چنان داستانی نوشت که تا پایان دوران هم خواندنی و زیباست . داستانی که من و تو قهرمانش هستیم . و او در همین شاهکارش به ما رمز نوشتن رو آموخت : کامل ، دقیق ، منظم و با فکر و اندیشه .

اینها اصولی هستند که ما بر اساس اونا نوشته شده ایم و به خاطر استفاده ی درست از این اصوله که تصور می کنیم واقعی هستیم . ولی این حس رو جدی نگیرید . ما واقعی نیستیم .

ما فقط زاییده ی تخیل خدا هستیم . همین

 

پس :  به نام خدا


نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 10:13  توسط رامین راد‌منش 
 
 
 
 
  آخرین پستها
کلبه شادی
کلوتر

 
  معرفی کتاب

سلام به دوستان
پاتوق ادبی قصد دارد فصل جدیدی از فعالیت های خود را آغاز کند و به این منظور از حضور نویسندگان با استعداد جدید، در جمع نویسندگان اصلی و همین طور به عنوان نویسنده ی مهمان استقبال می کند.دوستانی که تمایل به همکاری با پاتوق ادبی را دارند،علاوه بر معرفی وبلاگ یا سایت یا چند داستان از خودشان، شماره ی تماس و آدرس ایمیل خود را به ایمیل زیر ارسال کنند.پس از بررسی و تائید اعضای پاتوق از شما دعوت به همکاری می شود.
ramin_radmanesh_designer@yahoo.com

 
  نویسندگان
ما
رامین راد‌منش
الهه علي‌خاني
علی یوسفی
مصطفی مردانی
لیلا
مهمان
علی سروی
سامان آزادی

 
  مهمانان پاتوق
سایت پاتوق ادبی
حضور خلوت انس ( عباس معروفی )
گروه اینترنتی کولی ها ( منیرو روانی پور )
زاگرس استوری
در قعر هاويه
حلقه ی سه شنبه
وبلاگ خانم پروین پورجوادی ( دهه ی 60 )
کودکان ایرانی (وبلاگ خانم فریبا کلهر)
عینالی (وبلاگ محمد حسین پورستار )
شبلی و سالهای دور از خانه اش
دفتر صد برگ ( داستان های ژیلا تقی زاده )
مهتاب کرانشه و داستان هایش
کوزت،دختری در مزرعه
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
قصه خوانی
آيدا مرادي
عقل سرخ
ریسمانی از داستان
خودنويس
کافه داستان
داستانک من
اینجا داستان
داستانهای من
اکبر شریعت علیه اکبر شریعت
تمرین نویسندگی
رهگذر نامه
نو.كاريكماتور
عادت مي كنيم
انگيزه هاي خاموشي
تخته سياه
شرح حال
دمادم
داستان گو
در جستجوي زمان از دست رفته
جامعه كهنه
اعترافات یک ذهن خطرناک
سايه اي بلند بي افتاب
چند سال قبل از خود كشي ام
چركنويسي در زمهرير
تيله باز
نوشته های یک شبگرد
وقتي صدا كناه بزرگ لبان ماست
انجمن داستان نویسی چوک
کانون ادبیات ایران
مي خواهم زنده بمانم
ترشحات مغزي من
اندرونيته
یادداشتهای یک فیلمنامه نویس
ادبیات داستانی
پا به پا با داستان کوتاه
داستان کوتاه کوتاه کوتاه
وبلاگ استاد ایرج زبردست ( رباعی سرا )
ربط دار
بدون سانسور
پاتوق شیشه ای داستان ( سعید نیری )
یشم سیاه
:: قالب ساز بلاگفا ::
:: فاطیما بهارمست ::
 
  نویسندگان پاتوق
نیش و نوش ( وبلاگ جدید رامین خان رادمنش الدوله )
من، کهنه،مثل قهوه ای(سامان آزادی)
یاد روز الست(رها پاکان)
حلقه ادبی(لیلا و علی سروی)
اینجا داستان(مصطفی مردانی)
تولـد یک مرگ ( الهه علی خانی)
CUD(علی)
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
  داستان ها
خدا کنه امشب برف بباره
بی خبران
بی نام
خون وعشق
گناهکار
نامه ی عاشقانه ی یک عکاس
ای کاش برادرهایش نبودند
زهرا
رقص پرده ها
قرمز
رویین تن
استخوان
از کوچه تا قبر
صورتش را خیلی وقت است ندیده ای
منحنی اسمان
فاحشه کوچک
من عمیقا بیگناهم
مخ من چند وقته که داغه
حدیث خلقت
نجواهای عاشقانه یک جیرجیرک
چرا سیگار می کشی ؟
نیش
سرنوشت
نفس اخر
نویسنده
کوچه ی بی انتها
ثروت مجازی
تاوان
تاب در باد
یک خودکشی به نام زندگی
تعلق
میدان
گناه
تصمیم
باز هم همان
یک هفته ای که بیمار بودم
اولین
اگر آن روز .....
بادبادک
کلاف سر در گم
لهجه ی فرانسوی
تولد
برهنگی
جا مخفی
ه ز ا ر پ ا ر ه
ناجی
یه نخ.فقط یکی
از پشت شيشه هاي مه گرفته
از پشت شيشه هاي مه گرفته
نارون ِ بريده
نیمی از تنهایی نیمه جان
چوب چوب یه گردن
انگشتر
بابای خوب قهرمان من
بگو دوسم داری
با شوهرم طرفی
مثل همیشه
سفیدی
مثل سیاوش
دوست بیشتر داشتن
ایستاده بر پاهای گریزان
حرف بزن !
کفشدوزک ها و آدم ها
سنور
داستان
ماموریت
حاجی
نویسنده حق دارد
شب
کولی
میز
صدام من
صد درجه سانتي‌گراد
هزارتوهای روزمره
جاذبه ی عشق
زمستان است
قرمز قرمز سياه
افسانه ي روسري
زمستانيه
محمود رحمان
سال n087
ملخ
زندگی عشق و پس از آن مرگ
سینا پسر خاله ام است
دوستان خوب و خوبان دوست
فقط یکی نه بیشتر
نسل من نسل باران خورده ای است ...
دفترچه
بدون عنوان
نوع سوم
دیوارها
ساک قرمز
پیش از طوفان
یک داستان کاملا شخصی
الو
دلم می خواست بخوابم
عاقلی از قفس پرید
یک داستان نسبتا عاشقانه
چمدان
مرز
شهاب ها

 
  آرشیو ماهانه
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 
  طراح قالب
طراح حرفه ای قالب وبلاگ
 
 
 
 

کپی برداری بدون نام منبع غیر مجاز می باشد.