تبليغاتX
پاتوق ادبی
 
  چمدان
 

سلام. شاید همزمانی این داستان با داستان علی سروی جالب توجه باشد. داستان را خانم زهرا عزیزی نوشته است. متولد 1364 در ابهر.خانم عزیزی لیسانس و دبیر ریاضی است.

سکوت را خیلی دوست داشت. تاریکی شب که اهالی کوچه را به خانه هایشان می کشید، از خانه اش خارج می شد. دستانش را در جیب می گذاشت و تا بخواهد از طول کوچه ی بلند و باریکشان عبور کند، از روی روشنایی قاب شده ی پنجره ها در کف کوچه می گذشت. چهره اش که در روشنایی پنجره ها قرار می گرفت می توانستی چین و چروک پیشانی اش را ببینی. انگار دلت بخواهد دستت را بگذاری روی صورتش، خط ها را بکشی و صاف کنی. وبعد دوباره در تاریکی گم اش میکردی.


ادامه مطلب

نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 21:5  توسط مهمان 
 
 
  ساک قرمز
 


مادرم همیشه موقع آمدن سایه خانم طوری خانه ی احتشامی ها را تمیز می كند كه سرو صدای سارا، خواهر سایه خانم و ماندانا عروسشان در می آید.او سالی دو یا سه بار از تهران می آید پیش مادرش.یك هفته قبلش هم زنگ می زند و می گوید:

-فاطمه قربونت همه جا رو خوب تمیز كنی ضد عفونی سرویسها یادت نره.

- چشم.

-ا ستكانا و لیوانا رو حتما وایتكس بزنی.

- چشم خیالتون راحت باشه خانوم.

 

نسرین سالاری



ادامه مطلب

نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:53  توسط مهمان 
 
 
  سنور
 

سروش رهگذر 

گرچه دوست داشتيم ایشان را در قسمت نويسندگان اصلي پاتوق ببينيم اما با اين حال اميدواريم آخرين داستاني نباشد که از او روي پاتوق به چاپ مي­رسد.

 www.Rahgozarnameh.blogfa.com

 

 

سُنور

 

- " کجا ميري؟! "

پسر دستانش را جلوي دهانش مشت کرده بود، ها مي کرد. و تنها به صداي خرد شدن سوزن برفها زير چرخهاي زنجير دار کاميون گوش مي داد. دست برد تا با آستين پوست پوست شده کاپشنش شيشه را تميز کند؛ همه چيز سفيد و درهم شد.

- " با اين..."

با لنگ سراسر شيشه بخار گرفته را تميز کرد. تابلوي ريزش کوه تا نيمه در برفها فرو رفته و منجمد شده بود: " ريزش کوه ممنوع! "

- " پس مال اين اطراف نيستي! "

 پسر به دامنه پوشيده از برف کوه نگاه مي کرد. آنجا که کوه سنگين به خواب رفته بود؛ احتمال آن نمي رفت که در خواب شانه به شانه شود. رو به مرد برگشت؛ فرمان را دودستي گرفته بود و با چشماني نيمه باز، کناره­هاي جاده را مي پاييد؛ جاده اي که تنها چند تابلوي رنگ و رو رفته هويتش را به او باز مي گرداند


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 14:8  توسط مهمان 
 
 
  الناز رجبیان
 

الناز رجبیان

16 ساله از اصفهان.

http://www.3noghteh-siah.blogfa.com/

 

" حرف بزن!"

دستش را از لای میله های قفس جلو برد.گوشت تکه شده را انداخت کف قفس.پرید و گوشت را بین چنگال هاش گرفت مثل یک موش صحرایی.دور اتاق چرخید.

-" خاکستر سیگارت داره می ریزه روی لباست...آهای! با توام!"

پرید طرفش.هوهوی جغد سفید که دور منقارش خون ماسیده بود مثل یک دیوار جلوش را گرفت.وایساد.برگشت بهش نگاه کرد.گردنش کامل چرخیده بود و با چشمهای گردش زل زده بود بهش.صورتش را گذاشت بین میله های قفس.جغد یک قدم روی میله به عقب رفت.بال هاش را کمی بالا برد و سرش را جلو آورد.


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:7  توسط مهمان 
 
 
  رها پاکان
 

رها پاکان

http://www.rahapakan.persianblog.ir/

ايستاده بر پاهاي گريزان

در را پشت سرش محکم به هم کوبيد و پله‌ها را دو تا يکي پايين آمد.

ـ کثافت عوضي!

دندان‌هايش را به هم فشار داده بود و پره‌هاي بيني‌اش با هر نفس زدن تکان مي‌خورد. با يک دست سر مقنعه را گرفت و با دست ديگر موهايش را زير مقنعه کشيد عقب.

ـ کاش مرده بودي بابا!

زير لب‌هايش زمزمه کرد، همراه با بغضي در گلو.


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:12  توسط مهمان 
 
 
  مثل سیاوش - مجید جنگی زهی
 

 

مثل سياوش

 

قدیم تر ها دل ت که می گرفت سری به باغ ملی ، تجریش ، ده ونک و این جورجاها می زدی ، یا تن ها یا با تیمور ؛ اگه هوا اجازه می داد اشرف و کوروش رو هم همراه می بردین . کوچک بودن اون وقت ها .

اما حالا اگه دل ت بگیره که می گیره نه تیمور هست ، نه اشرف و نه کوروش .

رفتن . تو مانده ای و یه خانه ی کلنگی توی بهارستان و اشرف که اون ور دنیاس و تیموری که اسیر خاک امامزاده صالح شده و کوروش ی که ...


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 13:49  توسط مهمان 
 
 
  الناز معتمدی
 

سلام به همراهان همیشگی پاتوق.اهالی پاتوق قرار است در نمایشگاه کتاب دور هم جمع شوند و از همه شما دعوت می کنند تا با آنها همراه شوید.زمان :یکشنبه ۸۷۰۲۰۱۵ ساعت ۳۰/۲ بعد از ظهر. برای اطلاع از مکان دقیق با ما تماس بگیرید.

*                                                              *                                                         *

الناز معتمدی
مادرم مرا
در طولانی ترین شب سال
حدود بیست و سه سال پیش
به این جهان آورد
امروز
دانشجوی کارشناسی ارشد
زبان و ادبیات فارسی
هستم و تنها دلمشغولی ام
نوشتن

http://baz-adabiyat.blogfa.com/

 

"مثل هميشه"

 


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:35  توسط مهمان 
 
 
  مجید اسطیری - با شوهرم طرفی
 

مجید اسطیری از آن دست داستان نویسان بااخلاق و مؤدبی است که فقط به داستان فکر می­کند و کم کم دارد در داستان به تشخص می­رسد. داستان­هایش را ساده و راحت می­نویسد. بدون هیچ تکلف زبانی. و این برای نوشتن امر مهمی است.

http://ghooolesabz.blogfa.com/

با شوهرم طرفی


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 17:26  توسط مهمان 
 
 
  یک دو سه تا هیچ !
 

پست مهمان!

اين حميد ملک زاده را بايد يکي زد پس گردنش تا مثل آدم بنشيند و داستان بنويسد!

www.disgraced.blogfa.com

يک دو سه تا هيچ

صداي عجيب - غريبي از توي زيرزمين، هر شب درست ساعت هشت و سي دقيقه شروع مي­کند به گز کردن فضاهاي خالي خانه، تلفن پنج بار صدا مي کند و پنجره اتاق عمه هر دفعه به صورت غيرمنتظره­اي باز و بسته مي شود. چهار بار، پرده اتاق تکان مي­خورد و توي تاريکي اين طور به نظر مي­رسد که با هر بار بسته شدن پنجره، پرده به طرف من کشيده مي­شود و بعد از آن وقتي که پنجره باز مي­شود پرده سر جايش برمي­گردد و آرام مي گيرد. . مثل وقتي که نرگس نفس مي­کشيد. هر بار با پُر شدن ريه­هايش از هواي تازه يقه نازک لباس زير مانتويش به طرف خيابان کشيده مي­شد و بعد با هر بار باز دم سر جايش بر مي­گشت. من که هميشه رو به روي او مي­نشستم احساس مي­کردم با هر بار نفس کشيدن بخشي از لايه­هاي رويي تنم را مي­بلعد.  اين جا خانه عمه من، خانم صادقي بايد باشد! حداقل در اولين نامه عقي که از طرف اين زن به دستم رسيد اين طوري نوشته شده بود: برادر زاده عزيزم امروز بعدازظهر خودروي سياه رنگي در مقابل دانشگاه منتظرِ تو خواهد بود. به همراه خانم سياه پوشي که به تو معرفي مي شود به خانه من بيا. تو را براي مدت زيادي در انتظار نخواهم گذاشت. قربانت خانم صادقي. . بعد من به همراه خانم سياه پوش به اين جا وارد شدم. خانه اي بي نهايت بزرگ با سالن هاي پيچ در پيچ و باغي بزرگ که تقريبا در ۱۵ کيلومتري شهر قرارگرفته است. خوب که فکر مي کنم همه چراغهاي اين خانه از روزي که واردش شده ام خاموش بودند و من هيچ وقت نتوانستم از توي پنجره اتاقم ته باغ را ببينم. الان درست يک ماه از تعطيلات دانشگاهي را پشتِ سرگذاشته ام.

چيز عجيب ديگري که بايد به آن اشاره کنم ميزان شناختيست که خانم صاحب خانه از علايق من دارد. توي اتاقي که براي من در نظر گرفته شده قفسه­هاي جداگانه کتاب وجود دارد. رمان­هاي خوبي که به دقت طبقه­بندي شده اند. قفسه اول با مجموعه­اي از رمان­هاي بزرگ روسي آغاز شده و بعد از آن مجموعه­اي از نوشته­هاي بزرگ ادبيات فرانسه در ادامه­اش چيده­اند؛ اين سلسله نهايتاً به مجموعه­اي از نوشته­هاي آمريکايي ختم مي­شود. و از همه جالب تر اين است که در ابتداي همه آن کتاب ها اين جمله عجيب نوشته شده است.: من مجموعه اي از کلمات بي معنايي هستم که هم نشيني معنا داري پيدا کرده اند. براي مردي که هست، که نيست!. بعد هم تاريخ روزي که براي اولين بار کتاب منتشر شده است را زير اين جمله نوشته اند. از آن جايي که هر کدام از اين کتاب ها با خط متفاوتي نوشته شده احساس مي کنم که نويسنده شخصاً آن را براي من امضا کرده باشد. شايد هم براي يک نفر ديگر! مردي که هست، که نيست.

روز هاي اول خانم سياه پوشي که توي سطر هاي اول نوشته نشسته است، بدون اين که مزاحمت خاصي براي من ايجاد کند به اتاقي مي رفت و بعد از چند ساعت، هميشه راس ساعت 14:44 خانه را ترک مي­کرد. ساعت تنها چيزي است که اين­جا هيچ گاه از چشمان آدم پنهان نمي ماند. چون تقريبا همه جاي خانه ساعت­هاي مختلفي هست که هر بار به تو نشان مي­دهند درست در چه موقعي از روز هستي. الان درست يک ماه و ۱۷ ساعت است که من اين جا وسط خانه بزرگي سرگردانم. روز سوم وقتي از خواب بيدار شدم متوجه شدم که يک نفر آرام وارد اتاق شده است، درهاي پنجره را که ديشب به هواي باد خنک شامگاهي باز کرده بودم بسته و زير سيگاري مستطيل شکل و خاکستري رنگ مرا خالي کرده و بعد ازآن، درست پيش از بيدار شدنم از اتاق خارج شده است. همچنين تغييرات ديگري در اتاق من اتفاق افتاده بود که گيجي مرا افزوده مي کرد. مثلا يک بطري کنياک نصفه کاره در گوشه ميز مطالعه اي که تقريبا در همه اتاق­هاي خانه وجود دارد گذاشته بودند و دو گيلاس که يکي از آن ها نيمه کاره بود در کنار صفحات مچاله شده دفتري که روي زمين افتاده بودند در اتاق ديده مي­شد که پيش از اين نبود. من که از تاريکي شب مي­هراسيدم و از صداي خارج شدن زن از اتاق کنار تقريباً خواب شبانه­ام پريشان شده بود آرام آرام بلند شدم و به سراغ کاغذهاي مچاله شده رفتم. مجموعه­اي از نوشته­هاي منقطع که هر بار به طور ناشيانه­اي خط خطي شده بودند و انگار يک نفر با بي­حوصلگي آن ها را پاره و از پشت ميز به گوشه اي پرت کرده بود. بوي عطر مردانه اي هم در گوشه اي از اتاق پيچيده بود که مطمئن بودم مال من نيست. چون اصلا به خاطر نمي آورم هيچ گاه از عطر فرانسوي استفاده کرده باشم، و در اين خانه هم هيچ مرد ديگري نبوده است. با خودم فکر کردم که حتماً ديشب بعد از اين که به خواب رفته بودم کسي- شايد مستخدم خانه -که فقط شب­ها براي سر و سامان دادن به اوضاع به­هم­ريخته مي­آمده است- به اتاق خوابم آمده تا به هم ريختگي اتاقم را سر و سامان بدهد. شايد ديشب پس از آن که بر سر يک نفر روسپي در کافه هاي پايين شهر زد و خورد مفصلي کرده شيشه کنياکش را برداشته و بلافاصله به خانه عمه­ام آمده براي انجام وظايفش بعد هم که وارد اتاق شده از روي استيصال و عصبانيت پشت ميز نشسته و شيشه کنياکش را از کيف چرمي سياه رنگي که همواره به همراه دارد بيرون اورده تا جرعه اي بنوشد. بعد دفتري را که احتمالا ماجراهاي شبانه اش را در ان ثبت مي کرده بيرون اوذرده تا ماجراي ديشب در ميخانه هاي پايين شهر را بنويسد. از آن جايي که انسان وقتي در ميانه مستي و عصبانيت گير افتاده نمي تواند تمرکز داشته باشد، مرد کاغذ هاي زيادي را پشت سر هم نوشته و چون ماجراي رضايت­مندي از آن بيرون نمي­امده است صفحه­هاي نيمه کاره را از دفتر جدا کرده و با عصبانيت به طرف من پرت کرده. بعد از مدتي، درست وقتي که مي خواسته از زير زمين وسايل کارش به اتاق من بياورد به هر دليل در آن جا زنداني شده و شايد اين صدا هاي عجيب و غريبي که از توي زير زمين مي آيند اصلا تلاش هاي آن مرد بيچاره باشند براي نجات يافتن. از آن جايي که اين ماجرا اصلاً براي من نمي توانست مهم باشد با بي حوصلگي بلند شدم و به طرف دفتري رفتم که روي ميز قرار داشت. مجموعه بي معنايي از نوشته هايي که بيشتر شبيه تلاش يک نفر نويسنده تازه کار بود براي نوشتن خاطرات من. جالب اين جا ست که دست خط نويسنده شان شباهت زيادي با نوشته اي داشت که در صفحه اول کتاب هاي من ثبت کرده بودند. شايد اين فرصت مناسبي بود براي اين که بتوانم از ماجراهاي عجيب و غريبي که اين روزها داشت اتفاق مي افتاد سر در بياورم، به همين دليل بلند شدم و به سرعت در اتاقم را قفل کردم. بعد برگشتم پشت ميز و و از ابتداي دفتر شروع کردم به خواندن. چيز هاي بي معني وپراکنده اي بود که من اصلا از آن سر در نياوردم، فقط مي تواتم بگويم مجموعه­اي از کدها و نشانه هاي عجيبي بودند که بعضي مربوط به من مي شد؛ بعضي از آن ها را پيش تر مي­دانستم، از بعضي ديگر سر در نمي آوردم. بيشتر شبيه پيشگويي هايي در باره آينده من بودند. تنها يک چيز عجيب در آن وجود داشت که مي شود گفت معناي مشخصي مي دهد، چيزي که براي من بيشتر شبيه يک کابوس بود. روز چهارم وقتي مرد روبه پنجره داشت باغچه را تماشا مي کرد، زن- که لباس سياه زيبايي به تن کرده بود- وارد اتاق شد و آرام روي تخت نشست. آخرين پک هاي سيگار را که زد، درست پيش از خاموش کردن سيگار نفس عميقي کشيد و به همراه دود غليظي که محکم به درون کشيده بود بوي عطر تازه اي را حس کرد. آرام چرخيد و زن را ديد که به او خيره شده است. چشم هاي سياه و درشت دختر، دکمه هاي سياهي که انسان را در ترکيب تاريکي اتاق و لباس بلند دخترک به خود متوجه مي کرد، چاله هاي بزرگي که انگار در ميان گردي سفيد رنگي گذاشته شده بودند تا سرماي اطرافشان را عميق تر نشان بدهند. سيگار خاموش نشده را محکم توي زير سيگاري خاموش کرد و بي توجه به حضور زن به طرف ميز کارش حرکت کرد. شيشه کنياکي را که تقريبا به نيمه رسيده بود برداشت، گيلاسي براي خود ريخت و بعد گيلاسي را براي زن. به طرف دختر حرکت کرد، گوشه­اي از تخت نشست و در حالي که به ديوار تکيه مي داد گيلاس را به دست دخترک داد: متوجه نشدم کي وارد شدي. داشتم به تاريکي باغچه نگاه مي کردم و سعي مي کردم ببينم به کجا ختم مي شود. بعد نفس عميقي کشيد و رو به دختر چرخيد، طوري که انگار مي خواهد چيز مهمي را با او در ميان بگذارد. احساس سگي را داشت که چند روز در تاريکي به سر برده است و حالا روشنايي چراغي، هر چند سرد و لرزان او را به هيجان واداشته است: از وقتي که به اينجا آمده ام هر روز مثل ديوانه ها به اين چيزها فکر مي کنم. به علاوه که صدا هاي توي زير زمين اين ايده احمقانه را منتقل مي کنند که اين جا درست همان خانه ارواح است و من توسط يکي از شرورترين آن ها به اين جا منتقل شده ام. حتي به اين هم فکر کردم که تو مي توانستي فرشته مرگ من باشي و اين جا در واقع همان جهان ميان آخرت و دنياست که مسلمانان به آن برزخ مي گويند. جايي براي صبر کردن و منتظر ماندن که در آن همه چيز خنثي است. نه عذابي و نه پاداشي. چندين بار خواستم اين چيز ها را با کسي در ميان بگذارم اما اصلا فرصتي پيش نمي آمد. . بعد در حالي که سنگيني­اش را از روي تخت مي کَند تا به به ديوار پشت سرش تکيه کند به ديوار خيره شد: فکر مي کنم حتماً بايد به يک نفر روان پزشک يا روان شناس مراجعه کنم. . زن که گيلاس کنياکش را يک نفس بالا کشيده بود بلند شد و به طرف پنجره رفت. حرکت نرم ران هاي دختر نگاهش را از سکون و يک دستي ديوار منحرف کرد. اين شايد همان چيزي بود که مرد براي رها شدن از تصوراتي که هر روز آزارش مي دادند به آن نياز دارد. احساسي که حرکت کردن يک نفر موجود ديگر در اين خانه به او مي دهد مي تواند فرضيه هاي پيشينش را باطل و او را از چند چيز مطمئن کند.: اما حالا که مي بينم يک نفر انسان ديگر هم اين جا هست که راه مي رود، مي نوشد و احتمالا مي تواند صحبت کند تصورات بيمار گونه ام از جايي که در ان هستيم تا حدي تضعيف مي شوند. راستي اسم شما را . .پيش از اين که جمله اش تمام شود دختر که پنجره را بسته بود به سمت او چرخيد: زن، اين چيزيه که مي توني باهاش منو صدا کني. . بعد آروم کنار مرد نشست و در حالي که به نرمي روي تخت لم مي داد دستش را روي لبهاي پسر کشيد. .از اين جا به بعدش را ننوشته بود و من هر قدر سعي کردم نتوانستم چيزي در مورد اتفاقي که افتاده بود به ياد بياورم. مثل اين که قرار بود از اين به بعد اتفاقات عجيب ديگري نيز در اين خانه بيافتد. چطور مي توانستم دختري که تا حالا بيش از چند کلمه با من صحبت نکرده بود لميده روي تخت خودم احساس کنم. اصلا چرا بايد اين کار را مي کرد. اصلا چرا فکر مي کنم اين ماجراي من و همان خانم سياه پوشي است که چند دقيقه پيش خانه را ترک کرد؟ مي دانستم که او دختر عمه من نيست. اگر اين طور بود حتما خانم صادقي در نامه اش مي نوشت که دخترش در انتظار من خواهد بود و ضرورتي نداشت که از کلمه خانم براي معرفي او استفاده کند. به هر حال من هنوز هم سر در نمي آورم. بعد بي اختيار دستم را دراز کردم و جرعه اي از کنياک توي شيشه را براي خودم ريختم و بالا رفتم. بعد از آن سيگاري کشيدم و سعي کردم ذهنم را روي اتفاقاتي که تا امروز براي من رخ داده است ،متمرکز کنم. در نهايت چيز مشخصي به خاطرم نيامد. تصاوير مبهمي از ورودم به خانه اي که بزرگ است و تاريک و فقط از روي ساعت هاي بي شماري که همه جاي آن بود مي شد فهميد در چه وقتي از روز هستيم. به هر حال بعد از گذشت چند ساعت بي خيالِ قضايايي که اتفاق افتاده است دستم را روي سرم کشيدم. نفس عميقي کشيدم، انگار همه چيز هايي که در موردشان فکر کرده بودم به همراه ملوکول هاي هوا از تنم خارج شدند. بلند شدم پنجره را باز کردم و روي تخت دراز کشيدم. ساعت 21:26 بود که از اتاق کناري صداي موسيقي آرامي اتاق­هاس تو در توي خانه را پشت سر گذاشت و انگار که سنگيني لذت آوري را هل داد توي اتاقي که من نشسته بودم. احساس مي کنم جايي آن را شنيده ام. از آن دست موسيقي هاي است که مي شود با آن آهسته رقصيد و بعد آرام رها شد توي بغل کسي که با تو مي رقصد و او را بوسيد و به طرف تختي هدايت کرد که در انتظار سنگيني اندام سبکبار انسان اند. صداي زنگ هاي ساعت 6 بار ميان من و لذت لزجي که دچارش شده بودم نواخته شد. به کشيدن سيگار هر چند دقيقه عادت کرده بودم. درست مثل کسي که سال هاست اين کار را مي کند. بعد از اين بود که- در فاصله آن شش ضربه و روشن شدن سيگار- دختري که انگار با فاصله کمي از زمين قدم بر مي داشت وارد اتاق شد. لباس سياه بلندي پوشيده بود و چشمان سياه و سردي داشت. کنار تخت نشست و پيش از اين که بخواهم حرفي بزنم لب هاي خشکيده ام را بوسيد. بعد من را از روي تخت بلند کرد و تن کوچکش را آرام حرکت داد. يک ساعتي با هم رقصيديم. بعد خودش را ول کرد توي اغوشم و براي چندمين بار من را بوسيد. و بعد به طرف تخت رفت. چيزي شبيه پرواز بود با کايت دست سازي که انگار براي من ساخته بودندش. .علي رغم کوچکي اندام زيبا و يخ کرده اش همه مرا در بر مي گرفت. مي توانم بگويم جسم اين زن از چيزي ژله اي شکل، از ماده اي لزج، ساخته شده بود که ميل زيادي به پوشاندن من داشت. من را با خود مي پوشاند و تمام شب جريان خون توي رگ هايم را با حرکتي که در تمام تنش وجود داشت تنظيم مي کرد. من وارد کشمکش زجر آوري شده بودم با موجودي گه هر بار بيشتر مي شد و انگار قصد نداشته بگذارد هواي بيرون از او به من برسد. هر بار سعي مي کردم حرکتي کنم ، دنباله هاي برهنگي اش وجودم را مي پوشاند و سرماي عجيبي که به من منتقل مي کرد امکان حرکت دوباره تن را از من مي گرفت. من خشک مي شدم و تلاش دوباره اي را براي بيرون رفتن از اين چيز چسبناک آغاز مي کردم و هر بار بيشتر تلاش مي کردم کم تر موفق مي شدم. تا اين که به طرز خارق العاده اي سراسر وجودش را لرزيد، درست مثل بيد هاي جوان و کوچکي که اولين باد هاي پاييزي را تجربه مي کنند. سرتاسر وجودش شروع به لرزيدن کرد. بعد حرکت مداومش متوقف شد و آرام روي تخت دراز کشيد. بلند شدم و در حالي که سيگاري روشن مي کردم دو گيلاس کنياک خنک براي خودمان ريختم. گيلاسش را لاجرعه بالا رفت و بعد خوابيد. در حالي که از پنجره به باغ خيره بودم. صداهاي عجيب و غريبي شنيدم که از زير زمين به گوش مي رسيد اما اين بار آرام تر؛ انگار يک نفر داشت با خودکار چيز تازه اي مي نوشت. درست مثل وقتي که شاگرد اول ها دارند پاسخ هاي سؤالات امتحاني را مي نويسند. بعد بوي عطر مردانه اي در تمام اتاق پيچيد و ساعت دو بار نوخته شد. نسيم خنکي از پنجره فضاي اتاق را تازه کرده بود و من به باغچه اي فکر مي کردم که تاريک است و مردي که هست. که نيست!

 


نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 20:17  توسط مهمان 
 
 
  عاطفه
 
 

به عاطفه شانزده ساله ایی که به مرگ خندید

 

                               عاطفه

باقدم های آهسته میرفت که نباشد.میرفت تا نفس کشیدن را فراموش کند. تا خورشید را ازیاد ببرد. صدای خرت خرت دمپایی هاش به دیوارها خورد برگشت توی گوش خودش .تا چهارپایه فقط چند قدم مانده بود.گفته بود:آن  مرد بزور آمد.آن مرد لخت آمد.اما کسی باورنکرده بود.

_تن اش سفید بود مثل برف.دماغش شکسته بود از وسط عین خیاری که از وسط بهش گاز زده باشند.وقتی لبمو گاز گرفت فهمیدم .نفسش بو میداد بوی بد،بوی توالت،بوی مدفوع.یه چیز..یه چیزی تومن وول خورد جیغ که زدم چنگ انداخت به صورتم .تخت هم انگار همراه با من میخواست جیغ بزنه .هی میگفت قارچ قوروچ قارچ قورچ..سیاهی زیر ناخن هاش ریخته بود.شاید خانم انضباطی نداشت که سرش داد بزنه بازم که زیر ناخن ات گوه چسبیده.

هیچکدام از این حرفها را کسی گوش نکرد تا دیگر سوز به صورت عاطفه سیلی نزند و

صدای مادرش را نشنود:خدا لعننتون کنه به حق جدم فاطمه زهرا خدا خوار و ذلیلتون کنه

 چادر مشکی را راه اش روی شانه ها افتاده وروی خاک ها روی باسن پهن اش نشسته و ومدام ضجه میزند

_یا فاطمه زهرا خودت شاهد باش ..........

باد پیچید توی روسری ها اما عاطفه هیچ نفهمید که روسری اش از سرش جدا شده دارد روی خاکها به این سو آن سو می غلتد عاطفه حتی صدای  ناله ایی که  باعث  کابوس هرشب اش  بود را از یاد برده بود .صدایی که میگفت تقلا نکن ببین بخدا  تکون بخوری کشتمت . یکم طاقت بیار الان تموم میشه .صدای نفس های عمیق مردی که میخورد به پشت گوشش وجمله ایی که شب روزش را یکی کرده بود :بذار بره تو لعنتی .

تف به ذاتت میگم یه دقه آروم بگیر آآآآخ

حتی بوی عرق تنی را که روی موهای سینه چسیده بود را به یاد       نمی آورد نفسش که توی حلقش گیر کردبیاد آن مرد که لخت آمد افتاد یاد لحضه ایی که مرد نفس عمیق میکشید و او دورتادور مرد کف زنان  میدوید

لحضه ی رقص سینه های نرسیده وجمله ایی که تا ابد توی ذهن اش حک شد :نذار  بمیرم.....

دیگرکنار مرد دوزانو ننشست و دستهای خونین مرد را توی دستهاش نگرفت و زارنزد تورو خدا نمیر من از مرده می ترسم .سرش را نگذاشت روی پاهای مرد و نگفت میخوای رو زخمت نمک بپاشم اولش میسوزه اما زودی زخمت خوب میشه .آن بالا یادش نمی آمد وقتی که مرد به نقطه ایی نامعلوم خیره شد دستش را کشید وگفت توروخدا پاشو اگه خانم انضباطی بیاد منو میکشه.توروخدا نخواب مگه نگفتی باید بری گلهارو آب بدی ؟ مگه خودت نگفتی باغبون اینجا هستی؟اگه پا نشی خانم انضباطی دعوات میکنه ها.چاقو برا میوه خوردنه من که نمیخواستم بزنم.نگفتم اذیت نکن بخدا فقط میخواستم سیخ ات بدم .نکنه قهرکردی؟ اگه پسر خوبی باشی از جات پاشی میذارم بیای روم بخوابی مگه دوس نداشتی روم بخوابی ؟خب بیا دیگه .

عاطفه نگاهش را به خورشیدی دوخته بود که هر لحضه کم فروغ تر وکبود تر میشد وبعد چند بار تقلا و تکان دادن پا. انگار که روی تاب نشسته است ودارد پاهاش را تکان میدهد این فکر به ذهن مادرش خطور کرد که سرروی خاک گذاشت وضجه زد. مقصرش منم کاش دستام میشکست و این طفل معصوم رو نمیدادم دست شما جلادا

 

محمد محسنی بهمن ۸۶

 


نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 14:13  توسط مهمان 
 
 
  برهنگی
 

 سلام به دوستان پاتوقی

به اطلاع همه علاقه مندان پاتوق ادبی میرسانیم به علت مشغله ی اکثر نویسندگان پانوق و فصل امتحانات دانشگاه ها دراز تاریخ ۱۳دیتا۳ هفته آینده پاتوق به روز نخواهد شد.

به امید اینکه با این استراحت کوتاه با دست پر  و انرژی  بیشتر به پاتوق برگردیم.حتما نظرات و انتقاداتتان نسبت به ساختار پاتوق ادبی هم برای ما ارزشمند و مفید خواهد بود.

 

پاتوق همچنان با پست آقای رهگذر پذیرای شماست و نیازمند نقدهای سازنده تان.

 

((احساس سقوط ناگهاني به درون يک دريا تاريکي؛ هر چند ابتدا هول آور می نمود اما به تدریج دلنشين می شد. سقوط اما نه با سرعت سرسام آور بلکه همچون پري سبک و آهسته به درون حلقه چاهي فرو غلتيدن. هرچقدر بيشتر فرو مي رفت بيشتر احساس سنگيني مي کرد. پلکهايش به تدريج گرم و سنگين مي شدند؛ ديگر هيچ ميلي براي بازگشت نداشت و قدرتي براي باز نگهداشتن چشمانش. دوست داشت تا ابد در همين حالت بماند اما خيلي زود چيزي مانع لذت بردن از سقوط آزادش شد. دستي که از سر شانه اش به نرمي به روي گردنش لغزيد و بناگوشش را با نوک ناخنهای بلندش به آهستگي نوازش کرد و آنگاه به ميان سينه هايش پایین رفت. احساس برهنگی می کرد و هرچه بيشتر خود را جمع مي کرد دست براي لمس ميان سينه هايش بيشتر سماجت نشان مي داد.  شانه به شانه شد؛ موقتا مسح بدنش قطع شد اما خيلي زود دست بازگشت و اينبار رو به پايين تنه اش حرکت کرد. پاهايش را ناخودآگاه به ميان شکم جمع کرد اما انگشتان دراز استخواني دست همچون مارهایی به غار ميان پاهايش ميخزيدند. پاهايش را در هم قلاب کرد و تمام قدرتش را به کار گرفت که مانع پيشروي دست شود. در همین حین صدایی شنید. دقت کرد؛ گويي قبلا آنرا جايي شنيده و عجب اينکه صدا می ترساندش. گویا صاحب دست، آرام زيرگوشها نجوا می کرد: ((سعيده خانوم، سعيده خا...، سعيده...)) و تن مچاله شده سعیده تقلايي کرد و خواست فرياد بکشد اما صدايش در نمي آمد؛ تنها از روي ناچاري فرياد خفه اي کشيد. احساس خفگي با دستي که میان پاهایش مي لوليد، ديوانه اش کرده بود. با دست آزادش به اطراف چنگ زد و در نهايت تعجب دشنه اي در کنار خود يافت. دسته اش را محکم گرفت و با تمام وجود بر روي دست فرود آورد))

 

 

*

 

 

      - "مثل اينکه من يه خورده زود اومدم!"

- "نه، بيا تو"

داخل آمد و انگار منتظر مشاهده تغيير عجيبي باشد به اطراف به دقت نگاه کرد اما در پي نديدن آن تغيير دمغ شد: "پس کو؟!"

-        "چيو کو؟!"

-        "اي بابا، ناسلامتي امروز تولدته ها!"

-        "تولدمه؟ خوب باشه!"

-    "خوب چيو باشه؟! چرا اتاقتو تزئين نکردي؟ چرا به خودت نرسيدي؟ اصلا ببينم کيک ميک، چيزي سفارش دادي؟ راستي چند نفر دعوت کردي؟"

-        "خواهش مي کنم نيلو، خودتم مي دوني من اصلا دل و دماغ اين جور کارا رو نداشتم. اگرم داشتم امروز حوصلشو ندارم!"

-        "يعني چي؟ باز چه مرگت شد سعيده؟!"

-        "هيچي، چيزيم نیست نيلوفر"

نيلوفر جلو آمد و شانه هاي سعيده را گرفت: "ببينمت، نکنه ناخوشي؟!"

-        "نه، گفتم که چيزيم نيست. فقط..."

-        "فقط چي؟"

-    "هيچي" سعيده بنا کرد به جويدن گوشه ی ناخن شصتش. نیلوفر شانه های سعیده را تکان داد: "اه, بنال ببينم چته؟ چيزي نمونده ها، الاناست که مهمونا برسن" سعيده به ساعتش نگاه کرد: "مهمونا؟ ...زياد مهمون دعوت نکردم. خودمونيم و چند تا از بچه هاي باشگاه. تازه سعيد رو هم فرستادم بره واسم يه خورده خريد کنه.... الاناست که برگرده"

-        "خوب حالا... بيا اينجا بشين ببينم چِت شده؟!"

-        "گفتم که، فقط يه خورده، چطور بگم... خوب نخوابيدم. نه ديشب نه امروز ظهر. فقط يه چُرت..."

-        "يه چرت؟!"

-        "اهم، راستش يه خواب بد ديدم و..."

-        "چه خوابي عزيزم؟ برام تعريف کن"

-        " نمي دونم، شايد خنده ات بگيره و مسخرم..."

-    "نه، اصلا" سعیده لحظه ای به چشمان منتظر نیلوفر نگاه کرد. بعد سرش را پایین انداخت و گفت: "خواب بودم، يعني خواب ديدم که يکي تو خواب، يکي تو خواب داره... یکی تو خواب داره دستماليم ميکنه" صداي ناگهانی خنده ي نيلوفر دل سعيده را لرزاند. سعيده اخم کرد. بي اختيار بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. نيلوفر پشت سرش دويد. به زحمت جلوی خنده اش را می گرفت: "نه، خواهش ميکنم؛ ببخشيد منظوري نداشتم" سعیده عصبانی گفت: "گفتم که مسخرم ميکني!"

-    "منم گفتم که ببخشيد. دست خودم نبود. آخه مي دوني سعيده جون، بين خودمون باشه؛ من وقتي از اين نوع خوابا مي بينم بيشتر خوشم مياد تا..."

-        "اما من نه! من متنفرم. مخصوصا اگه..."

-        "اگه چي؟!"

-        "اگه از اون کسی که تو خواب باهات ور میره، متنفر باشي!"

-    "متنفر؟! اون کيه عزیزم؟ من ميشناسمش؟" سعيده دوباره به آرامی برگشت و روي کاناپه نشست؛ نيلوفر جلو پاهايش زانو زد: "بگو عزيزم، کيه که اينقدر ازش بدت مياد؟!"

-        "ولي قول بده دوباره بهم نخنديا!" نيلوفر دست راستش را بالا آورد: "قول اونم از نوع مردونه اش!"

-        "آقاي... آقای ناظمي" نيلوفر مثل کسي که حرف ناجوري شنيده باشد و خودش را به نشيندن بزند، دوباره پرسيد: "کي؟!"

-        "آقاي ناظمي"

-        "ناظمي؟ ناظمي، همون مربی کلاس کامپيوترمون؟!"

نيلوفر بلند شد. و روي صندلي کناري سعيده نشست و دستانش را گرفت. پرسيد:"مطمئني؟ حالا چرا اون؟!" سعيده با ناراحتي سر تکان داد.

-     " اون بنده خدا که اصلا مال این حرفا نیست. کی بود که می گفت اگه دنيا قحطي مرد بشه عمرا زنِ ناظمی بشه؟!" سعيده با ناراحتي غر زد: "نمی دونم اما خواب ديدن که دست خودِ آدم نيست که با هرکی حال کردی بياريش تو خوابت و از هرکی متنفر بودی... ببين، من از همون لحظه ي اول مي دونستم اين مرد يه ريگي تو کفشش هست. تا اون کلاساي لعنتي بود که ((سعيده خانوم، سعيده خانوم)) لقه لقه ي دهن گشادش بود. حالم که گورشو گم کرده نمي دونم از کجا تو خواباي من سر و کله ي نحسش پيدا ميشه؟!"

-        "وا، اينطوري نگو. حالا که بچه ها نیستن و خودمونیم، خداییش دیگه تو اين دوره زمونه از جنس اين نوع مردا پيدا نميشه!"

سعیده تقریبا داد زد: "خر نشو دختر، اينا فيلمشونه! من مي دونم چه آدم چرت و مضخرفي بود؛ با اون نگاه هاي هيز و خنده هاي از خود راضيش"

-    "نه سعيده، من مطمئنم تو يه چيزيت شده؛ مطمئني فقط خواب ديدي؟ شاید سرت به يه جايي خورده؟!" سعيده عصباني دستانش را از ميان دستان نيلوفر بيرون کشيد: " فکر کردی همينکه طرف يه ته ريش ميزاره، موهاشو ژل نمي زنه و تيپ پارچه ای می پوشه، ديگه خيلي مرده؟! نه نيلو جون؛ من ميدونم اين جماعت خشکه مذهب چه آدماي آب زير کاهي هستن..." بلند شد و بي هدف وسط اتاق قدم می زد و گوشه ی ناخن شصتش را می جويد. نیلوفر فقط نگاهش می کرد. سعیده برگشت؛ به وضوح برق اشک در چشمانش را می شد دید: "نيلو، باور کن من نمي خوام به کسي تهمت بزنم اما... اما مطمئنم اين مرتيکه ي بي همه چیز، به من نظر بد داشت..."

-         "خوب گيريم حق با تو باشه؛ چرا تو تمام اين دوره ي چند ماهه، حرکتي نکرد که..."

-        "حرکت؟! واسه اينکه عُرضشو نداشت. واسه اينکه من بهش روي خوش نشون نمي دادم!"

-    "اما همين جنابعالی نبودي که روزاي اول دوره گيج مي زدي بعد آخر کلاس می موندی و عاجزانه ازش مي خواستي برات فوق العاده بزاره؟! اين تو نبودي که يه آقاي ناظمي مي گفتي که صدتا آقاي ناظمي از بغلش ميزد بيرون؟!... تو نبودي؟"

-        "من؟... دِ آخه منم فکر ميکردم آدمه، مَرده! نه اينکه اينطور..."

-        "اينطور چي؟"

-        "اينطوري بياد تو خواب آدم که آدم نصف عمر بشه!"

نيلوفر چند لحظه ای به سعیده خیره شد؛ خواست چيزي بگويد که در آپارتمان ناگهانی صدايي کرد و باز شد. نيلوفر دست پاچه برگشت. سعيده گفت: "کسي نيست؛ داداشمه، سعيد" آنگاه داد زد: "سعيد برگشتي؟ خريدامو کردي؟!"

صدایی آهسته و خسته گفت: "آره جونم، بيا کمک!" سعيده به کمک سعيد رفت. نيلوفر صداي آرام بوسه ای را شنید. خنده اش گرفت. بلند شد و آرام به طرف در رفت. سعيد را ديد که کلي خريد کرده بود. چند بسته پلاستيکي بزرگ ميوه و يک جعبه ي بزرگ کيک که سعيده آنرا با احتياط از سعيد گرفت و به آشپزخانه برد. بالاخره سعيد متوجه نيلوفر شد؛ چشمانش گرد شد: "اِه, شما هم اينجايي؟ شرمنده متوجه نشدم!"

-        "سلام آقا سعيد"

-        "سلام نيلو خانوم"

 نيلو را با لحن خاصي تلفظ کرد. نيلوفر به نظرش رسيد که نسبت به آخرين باري که سعيد را ديده بسيار فرق کرده بود. موهايش را به نحو عجيبي آرايش کرده بود. سيخ رو به بالا خشک شده بودند؛ انگار جريان قوی برق از آنها گذشته باشد. و ابروهاي نازک شده و یک نقطه ریش سیاه زير لبان براقش. پيراهن سفيد چسباني پوشيده بود و شلوار جين تنگ آبی به پا داشت. دست راستش را بسته بود. نيلوفر دوباره ناخواسته خنده اش گرفت. که ناگهان سعيد گفت: "نيلو خانوم، نسبت به آخرين باری که شما رو ديدم خيلی تغییر کردید؛ یعنی... یعنی خیلی زیباتر شديد!"

نيلوفر بهت زده و شرمگين سرش را پايين انداخت. سعيد چند قدمي نزديکتر آمد. نيلوفر سر بلند کرد و به چشمان رنگي سعيد نگاه کرد. نمي دانست چرا اما به يکباره احساس بدي بهش دست داد. گويی که هيچ چيز تنش نيست.

                                                                                                 مرداد 86-  سروش رهگذر


نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:49  توسط مهمان 
 
 
  لهجه فرانسوی
 

سلام.

 از اين به بعد وظيفه دشوار به روز کردن قسمت مهمان پاتوق به عهده من است و اين بار هم : مطهره محمودي داستان نويسي از بافت کرمان.

دوستاني که دستي به قلم دارند و ما را قابل مي دانند لطف کنند و داستانشان را به آي دي زير بفرستند.

mosiomard@yahoo.com

با احترام، مردانی

 

لهجه ي فرانسوي

 

- گفتم زياد نزديک تيزي نرو. اصلن يه حالي بود. لامصب. بس که با تيزي خوش بود. دمخورش که مي شدي ول کنت نبود. يه جورايي با مرام بود اِند معرفت. ولي هزار بار بهش گفتم بي خيال تيزي شو. تو حالت خرابه.کلت خيلي داغ مي کنه؛ مي زني تو تريپ سگي. همه رو داغون مي کني. به جون سوگولم خيلي مواظبش بودم ولي ديگه بريده بود قات زده بود.

فکر مي کني اين جا زياد مي يومد؟ نه به اين نمک. بيشتر پيش همونايي پلاس بود که بهش مي رسوندن رفيق شيش دنگم بود البته قبل از اينکه بزنه تو فاز  اون گه بازي چرا الان اومدي؟ هر چندم اگه مي ديد اومدي اين جا هم خودشو مي زد هم تورو ناکار مي کرد عجيب شده بود رفته بود بازار ارگ يه چاقو خريده بود که من مور مورم مي شد گفتم اين به چه کارته دختر؟ گفت: همين جوري، عشقي.

رنگت پريده از اين بذار تو دهنت نمک گير نمي شي. مي دونم حالت خرابه.

- تو کفتر بازي؟

- آره اونم که مي بيني داره اوج مي گيره سوگولمه از نوع پرشيه. بذار براش سوت بزنم واست ملق بزنه آدمو خرکيف مي کنه .

مي بيني چه مهارتي داره نامرد! چرا نمي ذاشتي پرنده نگه داره؟ البته به من دخلي نداره ولي شايد براش بهتر بود هيچي ازت نمي گفت.

چاق شدم ديگه نمي تونم راحت برم پشت بوم مي رفت پشت بوم بهشون دون مي داد يه بار زيادي ارزن بخوردشون داده بود سوگول مي خواست بميره که حسابي عنق شد بابت اين قضيه.

- آخرين بار کي اومد؟

- از وقتي پسر همسايه پشتي روي پشت بوم موي دماغش شده بود ديگه نيومد يهو مثل گلوله پريد پايين و با چاقوش رفت که دخلشو بياره مي دونستم اين کارو مي کنه خيلي حالش خراب بود تا وقتي رفتم بالا با مشت کوبيده بود توي دماغ پسره منم پام تو راه پله ها پيچ خورد مي بيني که .از اون موقع ديگه نيومد.

برم چايتو عوض کنم از دهن افتاد.

فکر نمي کردم اين تيپي باشي فقط مي دونسم زياد با هم اياغ نيسين.گوش به حرف نبود مي دونم. خيلي تخص بود ولي جيگر خيلي کارا رو داشت 10 تا کفتر پرشي داشت پيش من.  رفت فروختشون فکر کردم برا علفي، موادي، چيزي اين کارو کرده اما يه چيزي داد دستم گفت نگهش دار. يه چيزي واست خريده بود خيلي تعجب کردم هنوزم همين جاس يادم باشه بدم بت زير دين نمونم. خفن باسليقه بود اين بليز سورمه اي منو اون پسند کرده.اينقد به دستاي من زل نزن من تو خط اين گه بازيا نيستم فقط کفتر بازم ساعد دستمو ببين کجه. 8 سالم بود از پشت بوم افتادم داشتم خاکستريمو مي پروندم که از عقب افتادم و بابام بقيه شو که نشکسته بود ترکوند.تريپ کفتر بازي رو دوس داشت. اين سوگول از اون باوفاتره هر کجا ولش کنم بازم بيخه خودمه نامرد هوشش زياده. مي گفت مي رم کلاس فرانسه بعد ولش کرد بعد اين جريان از سر و صداي اين زبون بسته ها فراري بود مي گفت لهجه شون فرانسويه حالمو بد مي کنن. استاد فرانسش هم سرو گوشش مي جنبيده لابد. ماشينشو خط انداخته بود اين چيزا رو که مي ديدم بهش مي گفتم کمتر دور تيزي برو نمي شه کنترلت کرد ولي گوش به حرف نبود.

دستمالو بگير حالا که ديدمت مي بينم چقد با هم فرق مي کنين اهل گريه و اين حرفا نبود فقط تخص بود و با جيگر. چادرت خاکي شده مي خواي بريم داخل روي اين صندليا کمر آدم درد مي گيره هوا هم سرد شده من مور مورم مي شه.

رفته بود موهاشو از ته زده بود وقتي با اون قيافه ديدمش عش کردم از خنده ولي بعدش مضنه دستم اومد که اوقاتش پاک گه مرغيه فهميدم که زده به سيم آخر.

-         چرا بهم خبر ندادي؟

-     فايده اي نداشت.چيزي نداشتم که جلوشو بگيرم مثل گراز يه تيغه شده بود تو هم نمي تونسي جلوشو بگيري اگه مانعش مي شدي مي زدت مي دونسم. هر چند نشوني ازت نداشتم بسکه اين بشر غد بود. کم حرف مي زد.

-         چند وقت بود گرفتار شده بود؟

    - اين حرفا ديگه مفتم نمي ارزه . اهل يه بازيه خطرناکي بود قيد همه چي رو سه سوته مي زد اول انگاري قيد تو رو زده بود بعد قيد کفتراشو اين اواخر هم قيد مواد و زده بود رفته بود ارگ کلي مواد خريده بود ولي رفت همه رو داد به اون عوضيا گفت ديگه نمي خوامشون بعدشم که قيد خودشو زد. کجا پيداش کردي؟

-         تو اتاقش.

-     قبلنا بهم مي گفت اگه يه مردي پيدا بشه که پنج تا انگشتش با هم مساوي باشن من زنش مي شم.دستشو اين جوري مي گرفت جلو صورتش و نم نم مي خنديد. من خودم هيچ وقت شوهر نکردم به خاطر کفتر بازي از دست مرداي پنج انگشتي خونه مون مفصل از رو بيست کتک خوردم حالا هم که اينه زندگيم. واسه خودمم. با من زياد نمي چريد وقتي شنگول بود بهم مي گفت مهري کفتر باز چه خط و خبرا؟

با اين حالت به خونه نمي رسي بذار ماشيني چيزي برات بگيرم .

-         دوستش داشتم

-         اينم امانتيت خودش کادو پيچش کرده.

مطهره محمودي

21/6/86


نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 5:40  توسط مهمان 
 
 
  اگر ان روز .....
 

بايد بنويسم.فقط بنويسم. شايد تنها راه خلاصي من از اين تنگنا همين باشد.نمي دانم اصلا لزومي به اين كار است يا نه. خيلي جاها رفتم پيش چندين روانشناس پيش صميمي ترين دوستم مريم اما انگار قبلش يك تيوپ چسب قطره اي خالي مي كردند بين لبهايم. هيچ حرفي از دهنم بيرون نمي امد اگر هم مي امد مريم كه مي خنديد و طبق عادتش مي كوبيد روي شانه ام و مي گفت(سودابه دروغ بگو نه به اين شاخ داري!! تو رو چه به اين غلطا؟)

شايد نوشتن ان صلاح نباشدمردم عقلشان به چشمشان است . قاضي هاي بي رحمي هستند . قبول دارم من هم يكي از اين مردمم اما بيشتر وقتها اين دادگاه را در مورد خودم بر گزار مي كنم دادگاهي يك نفره قاضي متهم وكيل مدافع دادستان همه و همه خود لعنتي ام هستم حكم هم هميشه از قبل معلوم است سنگ سار! احساس مي كنم براي خودم هم غريبه شده ام يك غريبه ي نفرت انگيز.

بايد از ان روز مي نوشتم كه من و همسرم سياوش روبروي هم نشسته بوديم او داشت سس را روي سالادش خالي مي كرد و من چنگال را وسط رشته هاي ماكاروني مي پيچاندم و ذهنم هنوز بين انتخاب بلوز ارغواني يا فيروزهاي به نتيجه نرسيده بود. دو ساعتي به قرارم مانده بود. بي جهت توي ليوان سياوش يخ مي ريختم. او با لبهاي جمع شده و تكان سر معني كارهايم را مي پرسيد. لبخند مي زدم و دائم لبهايم را با دستمال پاك مي كردم پاي برهنه ام سردي سراميك كف اشپزخانه را تا مغز استخوانم مي فرستاد.بدون دستكش و پيش بند با اسكاج پر كف افتادم به جان ظرفها اب داغ كف بشقاب ها را مي شست. مي انداختمشان توي اب چكان. - نمي رم اصلا رفتني ندارم حسابي گر گرفته بودم سياوش روي كاناپه رو به روي تلويزيون روشن خوابش برده بود. خودم را رو به روي اينه ديدم استين بلوز فيروزه ايم از زير مانتوم زده بود بيرون . سايه ابي كمرنگي روي پلكم بود گره روسريم را محكم تر كردم.

توي قفسه سينه ام احساس سنگيني مي كنم. با كف دست ما ساژش مي دهم . بلند مي شوم و يك فنجان قهوه ي تلخ درست مي كنم. همانطور كه حلقه هاي دود سيگار با چشمهاي نيمه بسته دنبال مي كنم قهوه ام را سر مي كشم . من اصلا سيگاري نبودم!روشن فكر بازي هم در نياوردم كه الوده اش شوم. اين هم يكي از حماقت هايم بود0 شايدهم براي جلب توجه.

فكر مي كنم اينها اصلا مهم نبودند . بايد از ان روزي مي نوشتم كه يك دفعه خود را روبه رويه اينه قدي اتاقم ديدم با موهاي به هم ريخته و بلوز شلوار خواب چهار خانه صورتي رنگ.دو شبانه روز از تنم بيرون نيامده بود. موهايم را با دست به عقب شانه زدم انگشتهايم لابه لاي موهايم گير كرد نزديك اينه شدم.ابروهايم مثل موقعي شده بود كه مادرم براي بي بي عزا نگه داشته بود.چشمهاي ريزم زير ان همه پف پلكهايم مثل يك خط شده بود.هيچ وقت تصورش را نمي كردم كه هنوز يك سال از ازدواجم نگذشته به اين ريخت در بيام. همان روز بود كه لباس خوابهاي بندي ابريشمي را گذاشتم كف دست عصمت خانم كارگرخانه ام و گفتم(بذار رو جهاز دخترت)بنده ي خدا فكر كرد چقدر با سخاوتم من!

سيگار را له مي كنم توي فنجان و سرم را محكم به پشتي مبل فشار مي دهم و مانده ام دارم تاوان چه چيزي را پس مي دهم. شبهايي كه كابوسها بيدارم مي كنند مثل يك شبح سرگردان توي خانه شب گردي مي كننم يك دفعه مي بينم سر از اتاق كارم در اورده ام قلم مويم در اب ورنگهاي زيتوني قهوه اي و زرد مي چرخد و كاغذ سفيد را خيس مي كندو رويش را طرح مي زند. خيلي وقت است كه گل نكشيده ام ان هم گلهاي تك.كابوس هايم شده اند مدل طرح هايم. خصوصا ان يكي . ان زن پا برهنه را مي گويم كه در بيابا ن پر از خاري فرار مي كردچهره اش پيدا نبود اما بيابان كه تاريك نبود انگار يك ادم عينكي بدون عينك به چهره ي زن نگاه كنداجزاي صورتش واضح نبودانچه واضح بودحالت ترس و فرارش بوداستادم گفت( سودابه جان شاهكار كردي شاهكار!!)

توي نمايشگاه استاد كلي در باره ي اين تابلو با هر كسي بحث كرد كه اين زن از چه فرار مي كند اما غير از خودم هيچ كس نفهميد كه از چه فرار مي كند! چه سر دردي كشيدم ان روز از بوي گلهاي روز و مريمي كه برايم اورده بودند بزرگترين سبد را استادم اورده بود. خيلي ها امده بودند غير از سياوش همسرم .

سوزش لعنتي معده ام دوباره شروع شد خميده بلند مي شوم. فنجان سياه را پر از اب سرد مي كنم.هنوز اب را تا ته نخورده ام. كه توي سرم تير مي كشد.پرتش مي كنم روي زمين ريز ريز مي شود روي سراميكهاي سفيد كف اشپزخانه مي نشينم. همان جا پيشاني ام را محكم فشار مي دهم به كاشي هاي سرد ديوار وهق هق گريه مي كنم. هر تكه از وجودم در اين رفتنهاي خانه ي استادم له شده بود!! انقدر دندانهايم را محكم به هم كشيدم كه صداي قرچشان در امد0دورو برم پر شده از بقچه هاي باز شده و نشده اي كه از صندوقچه ي ذهنم بيرون زده0

شبهايي كه سياوش روي تخت ارام خوابيده بود0 من از ترس ديدن كابوس ازكنارش بلند مي شدم سرگردان مي رفتم توي اتاقش. مثل هميشه همه چيز مرتب بود اما احساس مي كردم اين اتاق و وسايل هم از من بدشان مي ايد. مي خزيدم توي اتاقم زن فراري را در بيابان روي ديوار روبه رويم بود و تابلوهاي نيمه كاره ام كه هفته هابود انتظار قلم موهايم را مي كشيدند كنار هم خاك مي خوردند0

سيگاري روشن مي كنم دو پك عميق به ان مي زنم و نگاهي گذرا به نوشته ام مي كنم .كنار سينك ظرفشويي ايستاده ام سيگار را به پايين كاغذ نزديك مي كنم ارام شروع مي كند به سوختن . اه عميقي مي كشم اشكهايم از زير چانه ام مي چكد پايين صداي ماشين سيا وش مي ايد بالاي كاغذ را به سيگارم نزديك مي كنم. از دو طرف مي سوزد زن فراري گلهاي رز و مريم خودم سياوش همه و همه مي سوزد 0 دود مار پيچ بالا مي ايد انگار مي خواهد دور گردنم حلقه بزند . با دست گردن بندم را مي كشم پاره مي شود و سر مي خورد توي يقه ام0 صداي پاي سياوش را توي پله ها مي شنوم0 شير اب را با فشار روي كاغذ هاي سوخته باز مي كنم.

                                                    نسرین سالاری


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 9:56  توسط مهمان 
 
 
  باز هم همان
 

اسلحه را در جيب باراني اش گذاشت .روبروي آيينه ايستاد .خنده گرگ آينه وآشکار شدن دندانهاي تيز و برنده ،پشتش را لرزاند .رويش را برگرداند .پاکت سيگار را از جيب باراني اش بيرون آورد .سيگاري برداشت ،خواست گوشه لبش بگذارد ،اما لبش گوشه نداشت .لبخند کجي زد و با خودش گفت : بازم فراموش کردي ، چند روز پيش گوشه لبهاتو به خاطر ترک سيگار عمل کردن .سيگار را در دستش له کرد و به سطل زباله انداخت .داشت خارج ميشد که زن مثل جن جلويش ظاهر شد خنده کريهي کرد و گفت : خروجي ماهانه رو پرداخت نکردي . مرد آرام گفت : تا هفته ديگه حتما بهت ميدم .

زن گفت : اگه تا سه روز ديگه ندي باباتو ميارم پيش چشات .در سنگي کنار رفت و مرد بيرون آمد .دور تا دورش را نگاه کرد ، برف تمام خروجي ها را کفن کرده بود .زير لب گفت : عفريته . هر روز یه پول زور ميگيره ، ورودي ماهانه ،خروجي ماهانه ، زهر مار ماهانه ، من بالاخره يک گلوله ماهانه تو اون کله پوکت جا ميدم .

خواست يقه باراني اش را بالا بکشد ،دکمه سمت راست عمل نکرد .سمت چپي هم کار نکرد . بد جوري عصباني شده بود . با هر دو دست يقه باراني اش را گرفت و مي خواست هر طور که هست آن را بالا بکشد .

يقه باراني زير لب گفت : مرتيکه عوضي ! فکر کرده منم مثل حق مردم هستم که بتونه منو به راحتي بالا بکشه . دستهايش شل شد ، يقه باراني را رها کرد و راه افتاد . حس کرد کسي تعقيبش ميکند .رويش را برگرداند .گرگ را پشت سرش ديد .از چند خيابان گذشت . روبروي دري ايستاد . دور و برش را نگاه کرد .گرگ هنوز هم دنبالش بود . مرد نفس عميقي کشيد و از در عبور کرد .ماه از پنجره به داخل آشپزخانه مي تابيد و انگار ماهي تابه را بيش از همه جا روشن کرده بود . ماهي در ماهي تابه تاب مي خورد . مرد دستش را روي سنگ ديوار اوپن آشپزخانه که تا شکم مرد بالا آمده بود گذاشت . به سختي لب باز کرد و گفت : مهين.

زن رويش را برگرداند .جيغ خفيفي کشيد و گفت : مهيار! تو!برگشتي! بي اختيار گريه کرد .چند دقيقه طول کشيد .آرام آرام زن آرام شد و گفت : بشين .الان کارم تموم ميشه و ميام پيشت .

مهيار روي مبل راحتي نشست ، از خودش پرسيد : مهين ماهي دوست نداشت ، به خاطر من درست مي کرد ، حالا چرا؟

دستش روي دکمه تلويزيو ن رفت ، تق، روشن شد . مهيار گفت : زري من نمي تونم .درسته به خواسن عموم با مهين ازدواج کردم .درسته بچه دار نميشه ، اما عمو ، منو بزرگ کرده ، حق پدري گردنم داره ، چطور ميتونم دخترش رو طلاق بدم؟زري گفت : پس تکليف من چي ميشه؟ تا کي بايد زن صيغه اي جنابعالي باشم ؟

چشمهاي مهيار گرد شده بود ونگاهش روي صفحه تلويزيون خشک . با دستي لرزان دکمه کنترل را فشار داد .تق، تلويزيون خاموش شد .

مهين از آشپزخانه بيرون آمد .روبروي مهيار نشست و سيگاري روشن کرد .مهيار با تعجب نگاهش کرد و پرسيد: تو سيگار نمي کشيدي؟مهين گفت : از سيگار خوشم نمي يومد اما از وقتي تو رفتي ، روزي دو سه نخ مي کشم . وقتي توي خونه بوي سيگار مياد حس ميکنم تو هستي . وقتي تو تصادف کردي و از دنيا رفتي بابا خيلي اصرار کرد منو ببره پيش خودشون . ولي من گفتم درو ديوار اين خونه بوي مهيارو ميده و همين جا موندم .

مهيار با حسرت به مهين نگاه کرد .بغض گلويش را فشارمي داد. دلش مي خواست گريه کند ، اما نمي توانست .انگار چشمه اشکش خشک شده بود . به سختي لب هايش را باز کرد و گفت : تو يک فرشته اي .

از هيجان مهين کاسته شده بود ، به لبهاي مهيار خيره شدو پرسيد : لب هات چی شده مهيار؟چرا خوب نمي توني حرف بزني ! مهيار اسلحه را از جيب باراني اش بيرون آورد و گفت مهين اينو بگير و شليک کن .مغز منو متلاشي کن .مغزي رو که واسه همه چي حساب و کتاب داشت و نذاشت هيچوقت قلبم تصميم بگيره .تو خيلي مهربوني ، راضي نشو من زجر بکشم .

چه زجري ؟

زجر اذيت هايي که به تو کردم . ماشينتو ،دو تا آپارتماني که عمو به اسم تو کرده بود ، فروختم و خرج عياشي کردم . هزار جور زجرت دادم که عاصي بشي و بري ، اما تو عاشق من بودي و موندي . ولي حالا دارم پس ميدم . اونجا هم زن دارم .يه زن که ظاهرش کاملا شبيه تو هست .اما اخلاقش با تو زمين تا آسمون فرق داره .من اينجا هميشه سيگار مي کشيدم . مي دونستم تو از سيگار و دود بدت مياد ، همه جا ، تو بشقاب غذا ، تو استکان چاي ، و.... سيگارمو خاموش ميکردم . هميشه سرت داد زدم .ولي اون مجبورم کرد لبهامو عمل کنم ، حالا نمي تونم سيگار بکشم ،حتي داد هم نمي تونم بزنم .اينجا هميشه سيلي زده بودم يا به تو يا به ديگرون ، اما اونجا هر روز صورتم از سيلي اون سرخ ميشه . من حق خيلي هارو پايمال کردم و حق تو رو از همه بيشتر .

مهيار اسلحه را به دست مهين داد و گفت : حالا خواهش ميکنم شليک کن .

مهين گفت : نمي تونم مهيار .

مهيار شانه هاي مهين را تکان داد و گفت: شليک کن ، شليک کن . دست راستش را روي گلوي مهين گذاشت و فشار داد و گفت : شليک کن ، شليک کن لعنتي !

مهين جيغ کشيد .مهيار با دست چپ دهان مهين را گرفت . مهين داشت خفه ميشد ، دست مهيار را گاز گرفت ،مهيار فريادي کشيد . قلبش داشت از جا کنده ميشد . نفس هايش بريده بريده بود . صورتش خيس عرق شده بود . بدنش مي لرزيد . مهين دستهاي مهيار را گرفت و گفت : مهيار خواهش ميکنم آروم باش ، آروم باش . معذرت مي خوام دستتو گاز گرفتم . ولي تو داشتي منو خفه مي کردي . مهيار به ساعت نگاه کرد. وگفت: واي ساعت هشت شده ، ديرم شده ، چرا صدام نکردي ؟

مهيار دوش گرفت، لباس پوشيد و کيفش را برداشت .مهين با يک سيني که يک ليوان چاي و چند کيک در آن بود ،جلوي مهيار که در حال روشن کردن سيگار ش بود ايستاد و گفت : خواهش ميکنم چند تا کيک و اين چاي رو بخور ، صبحونه نخورده سيگار نکش . مهيار با کيف زد زير سيني چاي و از در خارج شد . مهين سوزش داغ چاي را روي بدنش احساس کرد ، بيرون آمد ، و از بالاي پله ها گفت : مهيار خواهش ميکنم ، عجله نکن ، مواظب خودت باش

                              روح الله کرهانی شیرازی

                     


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 17:8  توسط مهمان 
 
 
  تاوان
 
با سلام به همه ی دوستان

باید به استحضار همه گرامیان برسانیم که در جهت گسترش وبلاگ پاتوق ادبی و پویا شدن هر چه بیشتروبلاگ تصمیماتی اتخاذ گردید که من بعد پستی جدید به عنوان مهمان به پاتوق افزوده شود تا همه ی کسانی که مایل هستند اثرشان در پاتوق مورد نقادی قرار گیرد تحت این عنوان به ارائه اثرشان بپردازند.

                                                              باتشکر مدیریت وبلاگ


تــــــــــــــا وان

- باز شو دیگه لعنتی .

مرد برای چندمین بار سعی کرده بود ،پنجره را باز کند .پنجره به اندازه ی چند میلیمتر از جایش تکان می خورد و دوباره به وضعیت قبلی برمی گشت .نگاهی به درزها انداخت . به نظر چیزی وجود نداشت که مانع باز شدن اش شود .هوای اتاق برایش سنگین بود وشهر- پراز آدم را می دید که آنطرف پنجره ، بی هیچ صدایی در حال جنب و جوش بودند .

- حق امه .زوره که نمی خوام آرامش زندگی مون به هم بخوره .

زن ساکت بود .همیشه بزرگ ترین اعتراض اش به شرایط حاکم ،سکوت اش بود .انگار از سکوت  زن بیشتر عصبانی شده باشد ،حالا با شدت بیشتری به دستگیره پنجره فشار می آورد -چند بار بگم با این دختر حشرو نشر نکن،زبونم مو در آورد .

حالت اصلا خوب نبود .کلاسهای دانشکده را تعطیل کرده بودی و حالا توی پاگرد بود،که حضور کسی را توی راه پله حس کردی .سرت را بالا گرفتی .وقتی چشمتان به هم افتاد ،تو سریع سربرگرداندی تابه او فرصت نداده باشی که تو را با نگاهش سنگ باران کند . دستت را گذاشته بودی توی کیف ات و به دنبال کلید آپارتمان گشتی . نیازی نبود نگاهت را از کیف برداری تا از پله ها بالا بروی . پا هایت پله ها را حفظ بودند . جلوی در آپارتمان کلید را چرخاندی توی قفل .که زن با دامن اسکاتلندی قرمز زانو زده بود روی کف اتاق و مشغول مرتب کردن میز بود .حس معاشقه از سلولهایت بالا زده بود . اما جلوی خودت را گرفتی . باید کار را برای همیشه تمام می کردی .

تازه متوجه انحنای غیر عادی پرده شده است . رد پرده را تا بالا گرفت .قسمتی از پرده بین لولای پنجره گیر کرده است .که مانع باز شدن پنجره می شود .اگر با همان شدت به دستگیره فشار می آورد، پرده فرو می ریخت .فکر -خراب کاریهای تازه اذیت اش می کرد . شبیه حسی که یک ساعت پیش با شنیدن این جمله ها داشت .

- خیل -خوب ،بهتره این بحثو تموم کنی .

- تمومه .من دلم نمی خواددیگه این زنیکه رو اینجا ببینم .

- خودت می فهمی چی می گی ،دیگه شورشو در آوردی .من که نمی تونم بهش بگم دیگه اینجا نیا.

- همینه که هست .میگم حق نداره بیاد توی این خونه .

آخه یه دلیل  خوب واسه حرفات بیار،تا دیروز که گفتم با چند تا از دخترای دانشجوی توی ساختمون بغلی دوست شدم . خوشحال هم شدی .از وقتی کحه زینت اومد خونمون و تو دیدیش از این رو به اون رو شدی ....

دیگر چیزی نشنیدی . روز اول وقتی دیدی اش ،تازه به کوچه ی تان آمده بودند . تو دانشجوی ترم اول تاریخ بودی که با او صبح ها توی یک صف می ایستادی ،کجای اتوبوس به هم گره خوردید ،یادت نیست .حتی نفهمیدی چطور وقتی برایشان آش نذری بردی ،توی حیاط خالی بی مهابا بوسیدی اش ،که حالا تند تند عرق می کنی .وقتی یادت می آید  برهنه - گی هایت را با او،که دیگر نمی خواهی حتی برای خودت هم مرورش کنی .

صندلی را تا لبه ی پرده ،تا  همان جایی که لای پنجره گیر کرده بود ،روی سرامیک کشید.    پایش را که روی آن گذاشت . صدای قریچ وقروچ میخها و چوبها سکوت اتاق را دوباره شکست .روی پنجه ی پایش بلند شده بود و آرام وبا حوصله پرده را از لای زوار بیرون کشید . به سمت دستگیره خم شد .صدای حرکت پنجره روی ریل همراه صدای همهمه ی آدمهای آنطرف پنجره ،مثل آبی که از پشت سدی شکسته طغیان کند به درون اتا ق ریخت .

تازه بلوغ ات از پشت لب ات طغیان کرده بود آنقدر سرت به کتاب و دفترت بود که احساسات ات برای خودت غریبه بود . هرگز نفهمیدی . چقدر زود به آخرش رسیدی و اولین تجربه ات به تلخ ترین بند زندگی ات مبدل شد. پرده ای که پاره کرده بودی ،یک شبه ویرانت کرد . حماقت ات را کتمان کردی .مثل ترسو ها .و چند روز بعد اصلا از آنجا رفته بودیدو تو خودت را زدی به کوچه ی دفترو کتابت .

پنجره بهانه بود .وقتی دعوا بالا گرفته بودو برای چندمین بار در زندگی اش خوابانده بود توی گوش زن اش . به طوری که حالا سرش خورده بود به میز .رفت به طرف پنجره چون بلد نبود بگوید : ببخشید .همیشه از مهلکه فرار می کرد .مثل ترسوها .اما این بار دلش می خواست بغل اش کند .آنقدر محکم که استخوانهایش در او خرد شوند وتا ابدیت لب از لب اش برندارد.صدای آدمهای آنطرف پنجره خلوت شان را به هم می زد.پنجره ای را که بادرد سر زیاد باز کرده بود ،بست .وپرده را کشید.

- بذار ببینم چی شده .

پاهای لختی که از دامن اسکاتلندی قرمز اش زده بود بیرون ،وسوسه انگیزتر از همیشه بود .

- بذار ببرمت روی تخت بخوابونم ات .

جوابی نشنید . آرام لب اش را کنار گوش زن برد و گفت :

- حق نداری  حرف نزنی .وانمود نکن که خوابی که خندم می گیره ، اون طوری که تو سرت خورد به میز ،بعیده بتونی بخوابی .

دستهایش را زیر کتف و قوس زانوی زن گذاشت و بلندش کرد . زن سرد بود . رد خون از لبه ی میز تا کف اتاق ادامه داشت .

 

 

                                                 سمیه زکی تبارـ شهریور ۸۶


نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 9:47  توسط مهمان 
 
 
 
 
  آخرین پستها
کلبه شادی
کلوتر

 
  معرفی کتاب

سلام به دوستان
پاتوق ادبی قصد دارد فصل جدیدی از فعالیت های خود را آغاز کند و به این منظور از حضور نویسندگان با استعداد جدید، در جمع نویسندگان اصلی و همین طور به عنوان نویسنده ی مهمان استقبال می کند.دوستانی که تمایل به همکاری با پاتوق ادبی را دارند،علاوه بر معرفی وبلاگ یا سایت یا چند داستان از خودشان، شماره ی تماس و آدرس ایمیل خود را به ایمیل زیر ارسال کنند.پس از بررسی و تائید اعضای پاتوق از شما دعوت به همکاری می شود.
ramin_radmanesh_designer@yahoo.com

 
  نویسندگان
ما
رامین راد‌منش
الهه علي‌خاني
علی یوسفی
مصطفی مردانی
لیلا
مهمان
علی سروی
سامان آزادی

 
  مهمانان پاتوق
سایت پاتوق ادبی
حضور خلوت انس ( عباس معروفی )
گروه اینترنتی کولی ها ( منیرو روانی پور )
زاگرس استوری
در قعر هاويه
حلقه ی سه شنبه
وبلاگ خانم پروین پورجوادی ( دهه ی 60 )
کودکان ایرانی (وبلاگ خانم فریبا کلهر)
عینالی (وبلاگ محمد حسین پورستار )
شبلی و سالهای دور از خانه اش
دفتر صد برگ ( داستان های ژیلا تقی زاده )
مهتاب کرانشه و داستان هایش
کوزت،دختری در مزرعه
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
قصه خوانی
آيدا مرادي
عقل سرخ
ریسمانی از داستان
خودنويس
کافه داستان
داستانک من
اینجا داستان
داستانهای من
اکبر شریعت علیه اکبر شریعت
تمرین نویسندگی
رهگذر نامه
نو.كاريكماتور
عادت مي كنيم
انگيزه هاي خاموشي
تخته سياه
شرح حال
دمادم
داستان گو
در جستجوي زمان از دست رفته
جامعه كهنه
اعترافات یک ذهن خطرناک
سايه اي بلند بي افتاب
چند سال قبل از خود كشي ام
چركنويسي در زمهرير
تيله باز
نوشته های یک شبگرد
وقتي صدا كناه بزرگ لبان ماست
انجمن داستان نویسی چوک
کانون ادبیات ایران
مي خواهم زنده بمانم
ترشحات مغزي من
اندرونيته
یادداشتهای یک فیلمنامه نویس
ادبیات داستانی
پا به پا با داستان کوتاه
داستان کوتاه کوتاه کوتاه
وبلاگ استاد ایرج زبردست ( رباعی سرا )
ربط دار
بدون سانسور
پاتوق شیشه ای داستان ( سعید نیری )
یشم سیاه
:: قالب ساز بلاگفا ::
:: فاطیما بهارمست ::
 
  نویسندگان پاتوق
نیش و نوش ( وبلاگ جدید رامین خان رادمنش الدوله )
من، کهنه،مثل قهوه ای(سامان آزادی)
یاد روز الست(رها پاکان)
حلقه ادبی(لیلا و علی سروی)
اینجا داستان(مصطفی مردانی)
تولـد یک مرگ ( الهه علی خانی)
CUD(علی)
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
  داستان ها
خدا کنه امشب برف بباره
بی خبران
بی نام
خون وعشق
گناهکار
نامه ی عاشقانه ی یک عکاس
ای کاش برادرهایش نبودند
زهرا
رقص پرده ها
قرمز
رویین تن
استخوان
از کوچه تا قبر
صورتش را خیلی وقت است ندیده ای
منحنی اسمان
فاحشه کوچک
من عمیقا بیگناهم
مخ من چند وقته که داغه
حدیث خلقت
نجواهای عاشقانه یک جیرجیرک
چرا سیگار می کشی ؟
نیش
سرنوشت
نفس اخر
نویسنده
کوچه ی بی انتها
ثروت مجازی
تاوان
تاب در باد
یک خودکشی به نام زندگی
تعلق
میدان
گناه
تصمیم
باز هم همان
یک هفته ای که بیمار بودم
اولین
اگر آن روز .....
بادبادک
کلاف سر در گم
لهجه ی فرانسوی
تولد
برهنگی
جا مخفی
ه ز ا ر پ ا ر ه
ناجی
یه نخ.فقط یکی
از پشت شيشه هاي مه گرفته
از پشت شيشه هاي مه گرفته
نارون ِ بريده
نیمی از تنهایی نیمه جان
چوب چوب یه گردن
انگشتر
بابای خوب قهرمان من
بگو دوسم داری
با شوهرم طرفی
مثل همیشه
سفیدی
مثل سیاوش
دوست بیشتر داشتن
ایستاده بر پاهای گریزان
حرف بزن !
کفشدوزک ها و آدم ها
سنور
داستان
ماموریت
حاجی
نویسنده حق دارد
شب
کولی
میز
صدام من
صد درجه سانتي‌گراد
هزارتوهای روزمره
جاذبه ی عشق
زمستان است
قرمز قرمز سياه
افسانه ي روسري
زمستانيه
محمود رحمان
سال n087
ملخ
زندگی عشق و پس از آن مرگ
سینا پسر خاله ام است
دوستان خوب و خوبان دوست
فقط یکی نه بیشتر
نسل من نسل باران خورده ای است ...
دفترچه
بدون عنوان
نوع سوم
دیوارها
ساک قرمز
پیش از طوفان
یک داستان کاملا شخصی
الو
دلم می خواست بخوابم
عاقلی از قفس پرید
یک داستان نسبتا عاشقانه
چمدان
مرز
شهاب ها

 
  آرشیو ماهانه
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 
  طراح قالب
طراح حرفه ای قالب وبلاگ
 
 
 
 

کپی برداری بدون نام منبع غیر مجاز می باشد.