تبليغاتX
پاتوق ادبی
 
  شهاب ها
 

   سوسن هر بار که می‌آید می‌گوید :"خوش به حالت!" و با انگشتان استخوانی‌اش آسمان را نشانه می‌رود برای بچه‌ها. رد شهابی را می‌گیرد و دنبالش می‌کند تا تمام شود. از دیدن این همه ستاره ذوق زده می‌شود و می‌گوید : "اشتباه کردم فروختم، حرامت باشد." و من فقط می‌خندم. آرام و بی‌صدا. و سنگینی نگاهش را  حس می‌کنم که به گودی چاله‌ی کوچک روی گونه‌ام زل زده. دلم می‌خواهد چشم بدوزد توی چشم‌های ثابت‌ یا لب‌های خشکم! خوب می‌دانم که نگاهش دیگر مثل آن روزها نیست؛ نه حتی مثل روزی که باغ را قولنامه می‌کردیم.

همان شب شهریار را  گذاشتم خانه سوسن و تمام شب را در دل تاریکی راندم. حس می‌کردم هر چه به ده نزدیک‌تر می‌شوم ستاره‌ها بیشتر و نورانی‌تر می‌شوند. همان‌جا بود که برای اولین بار دیدمشان که با هم افتادند. اما چه فایده؛ آن‌روزها که می‌خواستم، هیچ وقت نشد ببینم‌شان که یک آن می‌افتند، نه، می‌سُرند، بین هزاران ستاره‌ی دیگر که چسبیده‌اند و نمی‌دانند چه حالی دارد سُریدن و افتادن و آرزو شدن. هرکس چیزی می‌گفت. سوسن می‌گفت: «چطور نمی‌بینیشون، مگه می‌شه خیره شی شبا و نبینی‌شون؟» و مادر می‌گفت: «آرزوی بزرگ داری. می‌ترسن ببینی‌‌شون».

باید یاد می‌گرفتم آرزوی بزرگ نکنم. یاد نگرفتم. هیچ‌وقت؛ حتی همان موقعی که سوسن عروس شد و رفت. مادر ایستاده بود توی درگاهی اتاق سوسن. لب‌هایش می‌خندید ولی چشم‌هایش خیس اشک بود و لرزان. گرفتمش توی بغلم. سرم را گذاشت روی سینه‌اش و زمزمه کرد :«کاش نمی‌رفت». پرسیدم: «سوسن؟». گفت: «سوسن، بابات، همه... تو هم می‌ری.» گفتم: «کاش آقا می‌رفت». اشک‌هایش سُریند و افتادند و من این‌‌بار دیدمشان.

تابستان‌ها وقتی بی‌خیال تدریس می‌شوم دلم جای خلوتی می‌خواهد برای مرور خاطرات و چه جایی بهتر از باغ. خانه‌باغ را نگذاشتم همان‌طور بماند. اول از همه گفتم پنجره توری را بردارند و به جایش ایوان را بزرگ‌تر کردم. تا شب‌ها بی هیچ واسطه‌ای بنشینم روی صندلی. پاهایم را دراز کنم تا پله ها و خیره شوم به آسمان، به تاریکی، به شب .

هشت، نه سالمان بود. پچ پچه که می‌کردیم و خنده‌مان می‌گرفت، مگر می‌شد بندش بیاوریم؟ مادر می‌دوید توی حیاط، می‌آمد بالای سرمان، ابروهایش را در هم می‌کرد توی پیشانیِ‌ سفیدش و دست‌هایش مشت توی پهلوهایش. این‌طور مثلا می‌خواست جدی باشد. می‌گفت: «آروم دخترای گنده. صداتون می‌ره بیرون». اما نمی‌توانست. گونه‌ی چپش چال می‌افتاد. تندی لب‌هایش را گاز می‌گرفت تا ردیف سفید دندان‌هایش را نبینیم. و ما می دیدیم و ولو می‌شدیم روی زمین، حتی بدتر از قبل. صدای خنده‌هامان که می‌پیچید توی خانه، آقا بیدار می‌شد و خواب به خواب فریاد می‌زد و ما پا می‌گذاشتیم به فرار. می‌دویدیم توی باغ. قایم می‌شدیم لای آفتاب‌گردان‌های رو گرفته به آفتاب و گوش می‌خواباندیم که آقا، عربده‌هایش کی تمام می‌شود. گاهی که موج عربده‌هایش به دست‌هایش می‌رسید. دست‌هایش حرکت می‌کرد پیِ چشم‌هایش. چشم‌هایش دنبال چیزی بود مثل سیم رادیو یا شلنگ آب تا ‌بیفتد به جان مادر. شب که می‌شد، من وسوسن، بی حرفی، می‌نشستیم لب ایوان و زل می‌زدیم به انگشت‌های مادر که می‌چرخید توی نعلبکیِ روغن و برق می‌افتاد و می‌سُرید روی کبودی‌های تن‌اش. گاهی چکه‌ای روغن می‌افتاد روی زمین و لکی می‌شد کف ایوان. نگاه‌مان که می‌کرد گونه‌ی چپش چال می‌افتاد و ما زل می‌زدیم به صورتش به پیشانی‌اش که چروک می‌افتاد و‌ صاف می‌شد. تعریف می‌کرد بچه که بوده بی‌بی سر صبح یک پشگل می‌بسته پر چارقدش و می‌گفته: «اگه این حرف زد دختر هم حرف می‌زنه.» و او تا شب  جرات نمی‌کرده لب از لب باز کند. آن‌وقت ماها...

ساکت می‌شدیم و خیره می‌ماندیم توی چشم‌هایش که انگار همیشه خیس اشک بود و لرزان. می‌گفت: «خفه می‌شدیم تا شب». می‌گفتیم: «از حرف نزدن؟» می‌گفت: «نه بابا! از بوی گند پشگل»، و ما باز خنده‌مان می‌گرفت و این‌بار سرهایمان را می‌گرفت توی دامنش و ما خنده‌مان را خفه می‌کردیم توی بوی تنش.

زمستان‌ها گاهی می زند به سرم، کلاس‌هایم را تعطیل می‌کنم و می‌کوبم و می‌رانم و می‌زنم به جاده و سفیدی‌اش را شیار می‌کشم تا ده.  شهریار عادت کرده. می‌رود خانه سوسن و می‌نشیند پای خاطره‌هایی که برایش از بچگی‌هامان می‌گوید و من یاد شب‌هایی می‌افتم که نُه نشده، مادر چادر چیت گل‌دارم را می‌انداخت روی سرم و می‌گفت: «آقا باز عصبانی می‌شه ببینه اینجایی هنوز. بی‌بی‌اََم می‌خواد بخوابه ». آن‌وقت با سوسن‌ می‌ایستادند توی قاب در و من می‌دویدم تا خانه‌ی بی‌بی. در را که هل می‌دادم جلو، بر‌می‌گشتم، خیره می‌شدم توی چشم‌هایشان و فکر می‌کردم که چقدر دلم می‌خواهد نروم خانه‌ی بی‌بی و بروم خانه‌ی آقا، تا مادر برایم رخت‌خواب پهن کند کنار سوسن، روبه روی پنجره توری و پارچ آب و لیوان را بگذارد بالای سرمان و ما خیره شویم به آسمان، به ستاره‌ها که سوسن یک هو بگوید: «دیدم» و من بگویم: «کجا؟» و او انگشت‌ کوچکش را بگیرد سمتی در دل تاریکی و بگوید: «آن گوشه» و من بپرسم: «آرزو کردی؟».

اما نمی‌شد. مادر دستش را می‌گرفت که تاب می‌خورد توی هوا برای من، می‌رفتند، بی من، و در را می‌بستند. آن‌وقت حتما رخت‌خواب سوسن را پهن می‌کرد رو به روی پنجره‌ی توری و او انگشت کوچکش را می‌گرفت سمتی در دل تاریکی و من نبودم که برایم بگوید «دیدم».

گاهی خواب می‌دیدم، آقا، بابای من ‌شده و دست ‌گذاشته روی روسری‌ام؛ کشیده‌اش عقب. انگشت‌هایش را ‌برده لای موهایم و آرام سراندشان تا پایین، پشت گردنم وپشت گردنم را بوسیده؛ همان‌طور که پشت گردن سوسن را می‌بوسید.

پشت گردن سوسن یک خال قهوه ای بود اما گردن من خال نداشت. مادر هروقت موهای سوسن را شانه می‌کرد دست می کشید رویش و می‌گفت: «قربون‌ِ خالِ گردنت» و من دست می‌کشیدم روی گردنم. یک‌بار پرسیده بودم و او گفته بود: «خال، مادرزادیه» و من تا چند روز  فکر می‌کردم به خالم که آن روزها که بابا زنده بود کجا بوده؟ زیر گلوم، روی لاله‌ی گوشم یا مثل سوسن پشت گردنم؟ خانه‌ی بی‌بی شهابی نبود. فرض می‌کردم که لابد یکی رد شده و من باز ندیده‌ام. آرزو می‌کردم وقتی مادرها زن آقاها می‌شوند، خال‌ِ مادرزادی هیچ بچه‌ای نیافتد و محو نشود.

شب‌ها دراز می‌کشیدم کنار بی‌بی که خوابیده بود رو به دیوار، پشت به من و فکر می‌کردم به آقا و به خالی که سُریده بود و افتاده بود از گردنم یا زیر گلوم، یا لاله‌ی گوشم. هرچه بود، مرا که می‌دید انگار صورتش جمع می‌شد و فکر می‌کردم به مادر که می‌گفت: «آقا که خونه‌اس، بمون خونه‌ی بی‌بی. سوسنو می‌فرستم پیش‌ات» و من  بُغ کرده می‌گفتم: «خونه‌ی بی‌بی باغ نداره، تازه توام نمیآیی» و می‌دویدم سمت باغ، می‌چپیدم زیر بوته‌های شاه‌دانه و  دراز می‌کشیدم روی برگ‌های خشک و پلاسیده‌ی روی زمین، خیره می‌شدم به آسمان آفتابی، به امید شهابی که نمی‌بینمش و آرزو می‌کردم کسی پیدایم  نکند و بعد دست‌های مادر بود که می‌گشت لای بوته‌ها. دست می‌گذاشت روی صورتم . خیسی‌اش را که پاک می‌کرد می‌کشیدَم بیرون و می‌گفت: «فقط یه ساعت دیگه». سوسن هم می‌آمد. می‌نشست روی سبزه‌های تازه روئیده‌ی کنار جوی و خیره می‌شد به من که سر گذاشته بودم به سینه‌ی مادر و بعد می‌خزید توی دل مادر و سرش را می‌گذاشت کنار سر من. توی چشم‌های خرماییش که خیره می‌ماندم فکر می‌کردم که چطور آقای سوسن، بابای من نیست، ولی مادر، مادر است؟

نمی‌دانستم چرا. چرا شهاب‌ها را نمی‌دیدم. فکر می‌کردم بی‌بی می‌داند. ولی او هم نمی‌دانست. هیچ کس نمی‌دانست. سوسن هم حالا وقتی رد شهابی را با انگشتان بلند استخوانی‌اش، به بچه‌هایش نشان می‌دهد نمی‌داند. و من وقتی شب‌های شهاب باران زل می‌زنم به سُریدن و افتادن تک‌تک‌شان  یادِ آن‌روزهایی می‌افتم که حسرت‌به‌دلِ دیدنِ یکی‌شان مانده بودم تا بیایند و آرزو کنم که آقا بمیرد، نمی‌دانم. حالا بی‌مادر می‌بینم‌شان که می‌سُرند و می‌افتند و آرزو مي‌شوند و من نمی‌دانم چرا هرچه در مغزم می‌گردم به دنبال آرزویی، انگشتی کوچک می‌بینم که گوشه‌ای در دل تاریکی را نشانم می‌دهد.

        


نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 11:26  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  عاقلی از قفس پرید
 

پاتوق ادبی به دلیل فصل امتحانات تا اطلاع ثانوی بروز نمی شود.

بی‌هوا می‌آید. وسط حیاط شاید یادش بیاید و بگوید یاا... و تو سرت را بالا کنی و جیغی بکشی و بدوی توی اتاق؛ هرکدام که نزدیک‌تر باشد. می‌نشیند لبِ ایوان. بیشتر کنار پله‌ها. خوشش می‌آید یکی از پاهایش را بگذارد روی پله‌ي اول و پای دیگرش را دراز کند تا دو موزائیک جلوتر. حرف نمی‌زند. کسی را صدا نمی‌کنی.


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 9:57  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  نوع سوم
 

باور کنید گناه چندانی ندارم. مساله این است که من از دو، خیلی خوشم می‌آید. البته این به این معنا نیست که از  عددهای دیگر خوشم نمی‌آید، نه. در حقیقت به جز یک، بقیه اعداد را هم دوست دارم. ولی دو، چیز دیگری است. فقط کافی‌ست به‌ایستی روبه روی آینه و بگویی دو؛ آن‌وقت بوسه‌ای که برای خودت می‌فرستی همه چیز را روشن می‌کند.


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 2:28  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  "ملخ"
 

 

      خداییش اول این‌طوری نمی‌گفتم. یک‌پا ایستاده بودم که تنها پنجاه درصد خودم مقصر بودم. نه یکی بالا می‌رفتم و نه حتی یکی  پایین‌تر. آخر یکی که بالا بروی آن یکی کلی پایین می‌آید . بیشتر هم به خاطر اینکه یک‌هو حس کردم، ملخش را گرفته‌ام توی دستم. ملخ توی دستت گرفته ای تا حالا؟ ب َ....ه. ملخ‌ها خیلی آرام‌ند. راحت می‌شود گرفتشان. ولی وقتی می‌گیری‌شان. یعنی با دو انگشت شست و سبابه‌ات، بی‌صدا می‌روی آن پشت و می‌گیری به دمشان، همچین با دو پا، لگدت می‌زنند که برق سه فاز یک آن در نیم تنه‌ی بالایی‌ ِ تنت جریان پیدا می‌کند و اگر کسی توی چشم‌هایت خیره شده باشد، بی‌شک تکان خوردنِ یک دسی متریِ سیاهه‌ی چشم‌هایت را می‌بیند.

آن روز وقتی دیدمش، دقیقا حس کردم ملخش را گرفته‌ام توی دستم. ولی فکر  کنم سیاهه‌ی چشم‌هایم ده دسی بیشتر جابه جا شد، شایدم پانزده دسی؛ چون بعدش تکانم درآمد و تا شب پتو می‌آوردند و می‌پیچیدند دورم تا آرام بگیرم.

الان که فکرش را می‌کنم دلم می‌خواهد، باز هم بگویم پنجاه درصد مقصر خودم بودم؛ ولی منطقی نگاه کنی می‌بینی، هفتاد- هشتادتا، بیشتر گردن خودم بوده. نمی‌بایست راست می‌ایستادم جلوی آن‌ها و می‌گفتم، تا پقی بزند زیر خنده و ملخش بیفتد دستم و لگدم بزند و من خیره شوم توی چشم‌هایش که انگار از اینکه پقی زده زیر خنده خجل است ولی باز هم دلش می‌خواهد به ریش نداشته‌ام بخندد و تا دو روز توی خوابگاه، ریش‌خندم کند که فلان دختر از درس مسخره‌ای مثل آمار افتاده بود و آمده بود به التماس و بعد اکبیری‌ها دسته‌جمعی بیفتند به ریسه رفتن؛ آن‌هم کجا؟ درست کف اتاقشان توی خوابگاهِ پسرها.  

 ملخ را که بگیری، یکی دو باری اول، لگدت می‌زند ولی بعد انگار که کسی پشتش را ماساژ بدهد دچار لذتی خاص می‌شود و پاهایش را مثل ستون‌هایی به سبک پست مدرن و هشتی ِکمی از هم باز توی پهلوهایش جمع می‌کند و آرام می‌گیرد . درست در همین لحظه است که احساس می‌کنی قلبت آمده پایین، تا سر انگشتانِ شست و سبابه‌ات و به تپش افتاده و تندتند می‌زند .

قلب که شروع کند تندتند بزند، دیگر یک‌جا نمی‌ماند. گاهی توی گلویت حسش می‌کنی که گیر کرده بین لوزه‌ی سومی که سال‌هاست می‌خواهی عملش کنی ولی هی امروز و فردا می‌کنی تا حسابی بزرگ شود و  وقتی قلبت  بین‌اش گیر ‌کند تا جایی برسد که حس کنی الان است که خفه شوی. آن‌وقت است که دست به هر کاری می‌زنی، راه گلویت را باز کنی تا بتوانی دو سه تا- نه بیشتر- نفس تندتند بکشی و خون راه بیفتد توی رگ‌هایت.

البته آن روز قلب من هنوز به این اندازه تند تند نمی‌زد و درست سر جای معمول همیشگی‌اش بود. برای همین هم از روی حرفم عقب کشیدم و گفتم  شاید بیشتر از پنجاه‌تا مقصر خودم بودم. حالا که  تا هشتاد‌تا هم بالا آمده‌ام. می‌ترسم ادامه دهم تا نود و پنج هم برسد. اما مطمئنم که پنج درصدش تقصیر من نبوده. این همان پنج درصدی است که نمی‌توان گفت گردن چه کسی است!

بزرگ‌ترین اشتباهم -که باعث شد درصدم بالا برود- را دقیقا فردای آن روز مرتکب شدم. ایستاده بودند کنار دفتر یکی از اساتید. مرا که دید سرش را پایین انداخت و آرنجش را برد توی دل بغل دستی‌اش. بغل دستی‌اش هم همین کار را با بغل دستی‌اش کرد که بغل دستی ِ بغل دستی‌اش رو گرداند طرف من و زیر لب انگار  چیزی پرسید که او رویش را به دیوار کرد و شانه‌هایش  ریز تکان خورد  و بعد از سالن زد بیرون. بیرون که رفتم، دیدم ایستاده کنار آب سردکن و آب به صورتش می‌زند. رفتم کنارش و ناگهان، دستم را گذاشتم روی کلاسورش که نزدیک بود لیز بخورد و بیفتد پایین.

خب دیگر. پرسیدم. یعنی از دهنم پرید که بپرسم، وگرنه نمی‌پرسیدم. گفت: "احسان." گفتم: "منم شیوام." گفت: "نمره گرفتی؟" گفتم: "می‌گیرم." کلاسورش را که می‌خواست بگیرد، دستش خورد به دستم. دستم را کشیدم عقب. نگاهم کرد و خندید. منم خندیدم. ریز یا درشتش  جداً یادم نیست.

این وسط اراده و تصمیم کاره‌ای نیست. همه چیز یک‌هویی صورت می‌گیرد. مثلا داری خودت را سرزنش می‌کنی که چرا لبخند زدی توی صورتش که می‌گویی: "سلام." بعد خودت را تقبیح می‌کنی که چرا سلام کرده‌ای که می‌گویی:‌ "حالتون چطوره؟" حالا کاش به همین جا ختم می‌شد! چون تا می‌آیی فکر کنی که تا چشم مبارکت کور که حالش چطور است گفته‌ای: "ما رو نمی‌بینی خوش می‌گذره؟"  درست همین‌جاست که کار از کار می‌گذرد و تو هر چه  گه و لعنت نثار خودت و جد و آبادت کنی باز هم فرقی نمی‌کند و زبانت غلط خودش را کرده.

تخم مرع توی دستت شکسته تا حالا؟ بَ.....ه. توی آن مخچه‌ی پوکت که فقط به‌درد همان خواندن و نوشتن می‌خورد .

تخم مرغ که توی دستت بشکند، می‌خواهی جمعش کنی نریزد ولی می‌ریزد .از هر طرف که بگیری از همان طرف می‌ریزد. نمی‌کند برود از آن طرف دیگر، مثلا از لای انگشت شست و سبابه‌ات بریزد که می‌آید و از بین انگشت بزرگ و سبابه‌‌ات که می‌خواهی نریزد، می‌ریزد . 

ملخ با تخم‌مرغ سازگاری ندارد اما بر عکس انگشت سبابه وشست و ملخ  باهم خیلی سازگاری دارند. البته در این که می‌گویم خیلی اغراق کردم چون بالاخره سازگاری ِ ملخ با انگشت شست وسبابه هم یک‌جایی تمام می‌شود.

 ماساژ زیادی‌اش هم خوب نیست. چون بعد از چند دقیقه دوباره جفتک انداختن یادش می‌آید و شروع می‌کند به فشار آوردن از طرفین. فکر می‌کنی ملخ دوباره جفتک پرانی کند چه می‌شود؟ نه! اینجا دیگر خبری از برق نیست. اینجاست که انگشتت را محکم‌تر می‌گیری که نکند فرار کند. ملخم که تازه فهمیده کجا گیر کرده و دیگر آرامش مارامش حالی‌اش نمی‌شود، لجت را درمی‌آورد . آن‌وقت تو دو کار می‌کنی یعنی یکی از این دو کار را باید بکنی. یا همان دم ولش‌ کنی برود رد کارش یا اینکه شیشه مربا یا قوطی کبریتی پیدا ‌کنی و بی‌اندازی‌اش توش. البته شیشه بهتر است چون این‌طوری می‌توانی نگاهش کنی که چطور ملتمسانه نگاهت می‌کند و تو انگار از اینکه داری‌اش، لذت می‌بری.

وقتی می‌رفت یکی دوباری برگشت، نگاهم کرد و لبخند زد. سرم را پایین انداختم وچند بار زمزمه کردم "احسان".

شده گاهی اوقات ترانه یا شعری آهنگین بشنوی؛ آن‌وقت تاچند روز ورد ِ زبانت شود و هی تکرارش کنی تا جایی که یکی با بالشش از  تخت بالایی بکوباند توی سرت که بس کن با آن صدای جیرجیرکی‌ات؟ نشده که نشده. برای من شده . آن روز و فردا و پس فردا و پسان فردای آن روز احسان گفتنم شده بود دور تکرار سی دی من زبانم. چه تن و آهنگی داشت نمی‌دانم. ولی هر چه بود که خیلی قشنگ و دلنشین با زبان چرخ می‌خورد ومی‌آمد بیرون. تو نمی‌فهمی. آن‌قدر دلنشین است که مجبورت می‌کند هوس کنی بروی پشتش و آب دهانت را قورت دهی و باز تکرارش کنی تا برگردد و بگوید :"اِ شمائید؟" و تو بگویی:" آره." و بعد باهم بروید تا کافه گلاسه مهمانت کند و تو دائم برایش اس‌ام‌اس بخوانی و او برایت بلوتوث بفرستد. و شماره‌ات راسیو کند و شماره‌اش را از حفظ شوی و به ریش داشته و نداشته استادها بخندید و دست آخر با لبخندی خداحافظی کنید و به این فکر کنی که این هفته اگر با بچه‌ها نروی سینما هیچ مشکلی پیش نمی‌آید و کدام سینمایی فیلم هندی اکران کرده؟

می‌دانی الان چه حسی دارم؟  حس می‌کنم حالم از هر چه درصد است بهم می‌خورد. بی‌خود نبود که از آن درس لعنتی افتادم. همیشه یک‌جایی کم می‌آورم.  الان مشکلم آن پنج درصد است. گیرم نود و پنج درصد مقصر خودم باشم. یعنی گیرم نه. قطعا نود وپنج درصد خودم مقصرم . دیگر نمی‌خواهم بهش فکر کنم. آخر مگر چکار کرده بود که بخواهد از این نود و پنج درصد سهم ببرد. یکی دو باری خندید .-یک‌بارش را پقی زد و باقی را  یا لبخند زد یا قهقهه- سه چهار بار هم مهمانم کرد کافه گلاسه و چند باری هم رفتیم سینما . ولی پارک را خداییش خودم گیر دادم. ایستادم روبه روی ورودی و گفتم:" من از این‌جا خیلی خوشم می‌آید . ببین کلاغ‌هایش اصلا طور دیگری قار قار می‌کنند." خندید و گفت :" دیر می‌رسیم." گفتم: "جهنم." و دستش را گرفتم و کشیدمش توی پارک.  راه افتادیم بین شمشادها.  بعد قدم زدیم توی تونلی که با درختچه‌‌های گل درست شده بود. آخر سر هم نشستیم روی نیمکتی و خیره شدیم به فواره‌ی آب که با شدت احساساتش را بروز می‌داد .همین جا بود که دستش را گرفتم و گفتم .

فرق ملخ و پروانه را می‌دانی؟ نمی‌دانم اصلا چرا می‌پرسم؟ پروانه را که بیاندازی توی شیشه، آن‌قدر خودش را به جداره‌های شیشه می‌کوباند که بال‌هایش خرد و خاکشیر می‌شود. اصلا همین ادا و اطوارش است که تو را مجذوب می‌کند هی نگاهش کنی. ملخ اما انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. می‌ایستد درست آن وسط  و زل می‌زند توی چشم‌هایت. هر چه تکانش بدهی و بکوبانی‌اش به شیشه باز می‌رود همان وسط می‌ایستد و زل می‌زند توی چشم‌هایت. آن‌قدر که کلافه می‌شوی و در شیشه را باز می‌کنی و می‌پرانی‌اش بیرون تا برود رد ِ کارش و خودت می‌نشینی تنها و فکر می‌کنی به لگدپرانی‌هایش و برقی که سیاهه‌ی چشم‌هایت را تکان داد.

خندید. می‌فهمی؟ لبخند نه‌ها. پقی زد که بعد مثل زنگ افزایشی موبایل بلندتر شد . بلندتر و بلندتر وبلندتر. اولش  من هم خندیدم . ولی خنده‌ی من افزایشی نبود . چون تن‌اش کم‌تر شد. کم‌تر و کم‌تر و کم‌تر. بین خنده‌اش گفت:"پس دسته گلت کو؟ جعبه‌ی شیرینی؟" گفتم:" خنده بسه." بلند شد،ایستاد روبه رویم و زل زد و زل زد و زل زد و زل زد.

آره. خداییش نود و پنج درصدش به خودم برمی‌گردد. مَثَلَش مِثل مَثَل ِ همان دو خط موازی است که اگر آن بالایی هوس کند یکی بیاید پایین، می‌زند همه چیز را خراب می‌کند. خب هرچه باشد از همان اول قرار بوده که این‌ها همین‌جور کنار هم باشند؛ نه یکی بالاتر و نه یکی پایین‌تر. اگر آن بالایی، یکی -نمی‌گویم بیشتر- بیایید پایین‌، یک‌جایی –نمی‌گویم همین نزدیکی‌ها- می‌خورد به آن پایینی. آن پایینی اما محل سگ هم بهش نمی‌گذارد. بعد چه می‌شود؟ خب معلوم است. آن بالایی هی می‌رود پایین‌تر. پایین‌تر و پایین‌تر. اگر همان اول برگردد و بالا را نگاه کند می‌بیند که آن پایینی، همان‌طور دارد پیش می‌رود. با افق زاویه‌ای هم ساخته باشد که دیگر واویلا می‌شود. او بالا می‌رود و این هی پایین‌تر. اصلنم معلوم نیست از ته چه جهنم دره‌ای سر دربیاورد سر ِآخر.

ولش کن اصلا. این چه بحثی است ؟

     تا حالا مگس گرفتی توی مشتت؟ آره! چندش آور است. کسی هوس نمی‌کند. ولی من گرفتم. خسته بودم و دلم می‌خواست ساعت‌ها بخوابم. دراز که کشیدم و چشم‌هایم را بستم،  آمد. نشست روی پیشانی‌ام. پرش دادم. دوباره آمد. دوباره دادم، دوباره آمد. صدای ویز ویزش را می‌شنیدم و هی پرش می‌دادم. چند لحظه شد و نیامد. گوش‌هایم را تیز کردم تا دوباره صدایش نزدیک شد. دستم را توی هوا چرخاندم و مشت‌ام را بستم. توی مشتم وول می‌خورد. یک‌لحظه سر افتادم چی توی مشتم گرفتم. چشم‌هایم را باز کردم و پریدم بالا. دستم را باز کردم و پراندمش بیرون. رفت. دیگر نیامد؛ ولی هنوز که هنوز است دلم از این دستم نمی‌نشیند. خیلی وقت است هوس کرده‌ام از مشتم آب بخورم ؛ قلوت قلوت؛ ولی........ نود و پنج درصد تقصیر خودم است.

                                                                                        

                                                                                                  من-  آذر 87

 


نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 7:47  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  جاذبه ی عشق
 


ترم بعد وقتی دیدم نیست حس کردم چیزی را گم کرده‌ام. شراره بی اراده گریه کرد. شیرین چیزی نگفت. شیما زل زده بود به در اتاقش که می‌دانستیم خالی است. و کسی انگار هر روز روی تابلوها ودیوارها می‌نوشت: در شبان غم تنهای خویش /عابد چشم سخن‌گوی توام...


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 7:4  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  شب
 

 

تنها همان یک شب است که فراموشش کرده‌ام؛ وگرنه همه چیز را به خاطر می‌آورم .همه‌ی حرف‌هایی که به هم می‌زدیم. همه‌ی جاهایی که با هم می‌رفتیم. شاید باورش سخت باشد، حتی همه ی بازی‌های روی شیشه با رنگ. يا حتی آن یک‌شنبه‌ی سرد، كه هر بار کلاغ قار می‌زد، می‌ایستاد و به سر شاخه‌های درختان پارک نگاه می‌کرد. گاهی فکر می کنم شاید اصلا چنین شبی وجود نداشته. مگر می شود باشد و من به خاطر نیاورم. ولي نمی‌شود انکارش کرد. بوده. نشانه‌هایش که باشد یعنی وجود داشته. استكان‌های یکی سالم ویکی شکسته و بطری های روی پيشخان. کیف سفید و مانتوی آبی روی عسلی. تاپ وشلوار و سوتی‌ین قرمز روی بالش‌ها. پتوی خاکستری مچاله شده‌ی روی کاناپه و دمپایی‌های مشکیِ مردانه وسط اتاق.


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1:51  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  سفیدی
 

 

    حاضرم قسم بخورم در آن ظلمات،سفيديِ صورتش حياط را روشن كرده بود ؛ وگرنه آن شب نه چراغي روشن بود و نه ماه مي توانست جايي را روشن كند .

 در را كه باز كردم، بچه را انداخت تو بغلم و گفت :"تو رو خدا هواشو داشته باش!" هنوز قيافه‌ي وحشت زده‌اش از خاطرم نرفته .گاهي شب‌ها كه خوابم نمي‌برد، هن هن نفس‌هايش را مي‌شنوم كه توي كوچه پس‌كوچه‌هاي تاريكِ شهر مي‌دود .گاهي سعي مي‌كنم چهره‌اش را در آن تاريكي مجسم كنم. وقتي مي‌دويدِ حتما پشت سرش را هم نگاهي مي‌انداخته . بيچاره حتما يكي دو باري پايش به سنگي ،آجري،چیزی گير كرده، افتاده و سرزانوهايش قلوه كن شده !


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:1  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  نارون بریده
 

      

سلام!

     حتما مي‌پرسيد ، بعد از سالها چي شده که اين دختر  دست برده به قلم  و به قول تعارفی های ايراني‌ يادي كرده از ما و خواسته نامه بنویسد و احوالی بپرسداحیاناْ؟ شايدم خوشحال شديد و گفتيد نامه نوشتنش مي‌گويد كه بوده ياد ما . فكر كنيد هر چه مي‌خواهيد.يعني همه مي‌توانند فكر كنند هر چه مي‌خواهند .

      روز تولدتان كه نه ،يك روز بعدش زنگ زدم به تنها شماره اي كه داشتم، ازشما .گوشي را برنداشتيد .خانه نبوديد احياناً . مي‌خواستم باهاتان حرف بزنم ؛ حالا هم .

      بچه‌ها را مي‌بينم .نه زياد .گاهي، يعني هر از گاهي .اتفاقي .سر مزار ،توي مطب دكتري ، درمانگاهي،خلاصه جايي .سلامي ،احوال‌پرسي‌اي،شايدم لبخندي و ديگر هيچ .مربي‌مان بوديد،درست؛ دوست‌‌هاي خوبي بوديم اما.  ولي گذر زمان - چه اعجوبه‌اي ست - همه چيز را تغيير داد - حتي احساساتمان را-.بزرگ شديم - دوستش دارم - ولي چيزي كه به وضوح مي‌توانم احساس كنم اين است كه بي‌ريايي‌هامان را در همان كوچه پس كوچه‌هاي ديروز جا گذاشتيم و آمديم . اما زندگي زيباست .نمي‌گويم شايد؛هست .

      يادتان مي‌آيد، مي‌خنديد و مي‌گفتيد :" شما زندگي نمي‌كنيد! "مي‌كرديم؟ مي گفتيد :" زندگي يعني آزادي ." و ما آزاد نبوديم ؛حسرت مي‌خورديم. مي‌گفتيد:"شهر شما پشت كوه‌هاست. پشت كوهي‌‌ها !" مي‌سوخت دلمان . مي‌گفتيد:"پشت كوه نمانيد.دنيا بزرگ است .خيلي بزرگ‌تر از اين كوه‌ها ."فكر مي‌كرديم :بزرگ‌تر از اين كوه‌ها ؟مي ‌گفتيد :"مادرتان را ببينيد." مي‌ديديم ؛اسوه‌ي گذشت ،همين !مي‌گفتيد :"هميشه گذشت ؟مادرِمادرتان را ببينيد ." مي‌ديديم ؛شكسته،بي‌جان و يك تسبيح:بسم‌ا...،بسم‌ا...،بسم‌ا...! مي‌گفتيد:"نخواهيد آينده‌ي شما،حال اينها باشد. "فكر مي‌كرديم . نه! فكر نمي‌كرديم ،مي‌ديديم :مادرمان را. مادرِمادرمان را.فكر مي‌كرديم :كه چه؟تا كجا؟تا كي؟مي‌خنديد و مي‌گفتيد :"به شما هم اميدي نيست مي رويد به همان راه .روشن است مثل روز ."تاريك بود مثل شب.

بگذريم ! از بچه‌ها بگويم. دوست داريد؟ حتما مي‌گوييد :چه مي‌داني ازشان ؟ راست مي‌گوييد،به حق. كم مي‌بينمشان .هستند .زندگي مي‌كنند؛شايد! همه ازدواج كرده‌اند.ولي نمي‌دانم، مثل من آيا خاطرات مدرسه را در ذهن دارند ؟

     سوگل يك دختر و پسر دارد.دوقلويند. ديدمش،توي مطب دكتر .كمر درد گرفته،بيچاره . حتما مي‌گوييد بيست‌و‌پنج ساله باشد و كمر درد داشته باشد نوبر است . شايد .

      زهرا !سخت است گفتنش.ولي شنيدم؛ شوهرش زندان است . به جرم ضرب وشتمِ او.پسر عمويش است لامصب.ببينمش كمكش مي‌كنم.وظيفه است خب.

       ناراحتتان كردم .ببخشيد. من هم ناراحت شدم ،وقتي شنيدم .سخت است،گفتنش حتي .

بگذار چيزي بگويم جو عوض شود. مونس را بايد بياييد و ببينيد.فكر مي‌كنيد من و سوگل‌و زهرا را كنار هم بگذارند ،اندام مونس در مي‌آيد ؟شايد. ازسر مزار بر مي‌گشتم ،ديدمش. گفتم چقدر آشناست؛ نشناختمش اول. باشوهرش بود انگار. يك لحظه توي چشم‌هايم خيره شد ؛ فهميدم مونس است يك آن.گفتم :"مونس؟"دست پاچه شد و گفت:"مريم؟"نگاه كرد به مرد-شوهرش شايد- گفتم: "آره. " كشيده شد لبهايش ؛لبخندي زد شايد . گفت:"هيچ عوض نشدي."خواستم بگويم عوض من،تو! كه گفت :"خوشحال شدم ديدمت؛فعلا." مونس كه يادتان هست .همان سفيده‌ي با نمكِ‌شاعر.شعر گروه را خودش انتخاب كرد :مي‌رن دوستي‌ها،از اونا فقط خاطره‌هاشون به جا مي‌مونه  چي شد اون كلاس ؟بچه‌هاش كجان؟خدا مي‌دونه!

    خواستم از بچه‌ها خبري داده باشم ،بدانيد. كاش شما هم مي‌گفتيد از خودتان. دوست دارم بدانم خيلي! چكار مي‌كنيد؟ازدواج كرديد آيا؟ هميشه فكر مي‌كردم هيچ مردي نيست كه جور شود با شما! مردها تحمل ندارند ،زنهايي مثل شما را !اشتباه مي‌كردم خب. سهراب اينطوري نيست، حداقل .درست حدس زديد .سهراب همسرم است .حقوق خوانده؛ مثل من .توي راه‌روهاي دادگاه خانواده آشنا شديم باهم .چند بارخاستگاري‌ام آمد.مي‌ترسيدم.نمي‌شناختمش خب.خانواده ام هم.همشهري نبود! آخر ولي گفتم مي‌خواهمش .مي‌خواستمش.دو سالي مي‌شود .  زندگي زيباست.نمي‌گويم شايد ؛هست.

      راستي!نگفتم! هر چند نمي‌خواهم جلوي تخيلتان را بگيرم ولي مي‌گويم چه شد كه يادي كردم .درست روز تولدتان ،ده سال از پيوند دوستي‌مان مي‌گذشت .ده سال پيش ،زير درخت نارون، پشتِ كوهِ...... يادتان هست؟گفتيد:"عهد ببنديد باهم ؛"همين كار را كرده بوديد ،شما با دوستانتان. ده سال بعد همديگر را بايد مي‌ديديم همانجا! كارهايم را رها كردم ورفتم،پشت كوه.اما نبود ؛بريده بودند درخت نارون را!

      دلم برايتان تنگ مي‌شود-هر از گاهي-.ديني به گردنتان دارم .حس مي‌كنم نمي‌توانم ادايش كنم .مدتهاست اصفهانم .در يكي از خيابانهاي شهرتان.قرار نيست كاري بكنيد ؛من نيز.ولي خوشحال مي‌شوم روزي دوباره بعد از سال‌ها ببينمتان .نه اتفاقي؛توي پارك؛باقرار قبلي،بي خلف وعده.


نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:26  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  ناجی
 

 

 

چه مي‌گويي تو؟ بروبِر زل زدي توي چشمهاي من كه چه؟ نه!تو بگو .مگر من خواستم بيايد؟ خودش آمد. ديگر نگفت حالا وقتش نيست‌ها .چند دفعه گفتم؟ديدي كه به خرجش نرفت كه نرفت. مي‌بيني از حالا چقدر لجباز است. به كامران مي‌رود، مي‌دانم. به نظرت مي‌توانم دو تا آدم يكدنده و لجباز را تحمل كنم. شدني هست؟ شايد اگر مينو بود مي‌توانست. او هميشه مي‌تواند خودش را با دور و برش وفق بدهد. ولي من هنور كه هنوز است بعد از سه سال نتوانسته‌ام كامران را بپذيرم .حالا اين را ....! بيايد محل ِسگ هم بهش نمي‌گذارم .

    مرتيكه‌ي عوضي! فكر كرده من خرم.فكر كرده باور مي‌كنم كه او هم نمي‌خواسته كه اين بيايد. مردها همه‌شان عوضي‌اند ولي  ژست آدمهاي بي‌گناه را مي‌گيرند. محسن هم همين ژست را مي‌گرفت. بابا هم وقتي مادر مرد همين ژست را گرفت. مي‌دانم الان چه مي‌گويي. حتما مي‌گويي "چشمت كور،مي‌خواستي حواست باشد اين گند را بالا نياوري. " نه....! از اين خبرها نيست. بعضي وقت‌ها يك چيزي آن بالا هست كه مي‌زند همه چيز را خراب مي‌كند. تو هم همچين كه ببيني هيچ كاره‌اي مي‌شوي يكي عين ِ من. آنوقت است كه دلت مي‌خواهد فرار كني يا اينكه يك جوري همه چيز را بهم بزني كه هرچه آن بالايي مي‌گويد،همان نشود. چرا اينطوري نگاه مي‌كني؟ آره! جراتش را دارم. چرا نداشته باشم؟ براي اين هم بهتر است. بيايد چيزي نصيبش نمي‌شود .مگر من از زندگي كوفتي‌ام چه ديده‌ام كه اين بخواهد ببيند؟ يك نگاه به خانه و زندگي‌ام بينداز. بازار شام است. حتما مي‌گويي "خودت اين زندگي را ساخته اي. " نه! اين‌ها همش تقصير آن بالايي است. ازهمان اول با من لج بود. من و محسن با هم به دنيا آمديم؛چرا او بايد پسر مي‌شد و من دختر؟ چرا برعكس نشد؟ هان،چرا؟ مي‌دانم جوابي نداري. مقدر بوده ديگر؛ من بايد بدبخت مي شدم نه او! تازه امسال فوقش را گرفته. سربازيش را هم كه همان روزها خريد. فقط مانده برود سر كار. خانه اش هم كه حي وحاضر است. هر وقت هم بخواهد با هر كسي كه دوستش داشته باشد ازدواج مي‌كند .نيش ات را ببند. حتما داري مي‌گويي "تو هم مجبور نبودي؟" مجبور نبوده ام؟ نبوده ام؟ بوده‌ام. بوده‌ام. لعنتي .....

                                           ***

   خاك بر سرت كنند ،زن! لج به پالونت مي‌كني؟ كامران را كه بيرون كرده‌اي .حالا اين قاب را پدر خدا نيامرزت ببرد آينه كند؟ عصردكتر زاهدي بگويد چرا اينجا اينطوريست(؟) جوابش را چه مي‌دهي؟ خب راست مي‌گويد. خودت خواستي .محسن كه زورت نكرده بود .گفت"اين كامران پسرِ خوبي ست .توي اين دوره و زمانه ،پسر خوب كم گير مي‌آيد.همه يا معتادند يا بيكار يا هر‌دويش. لگد به بخت خودت نزن .اين كامران تو را خواسته !چرا مي‌گويي نمي‌خواهي؟ بدت مي‌آيد ازش؟ بگو بدت مي‌آيد ازش تا بروم ردش كنم. اين دفعه‌ي صدم است جلويم را گرفته." گفتم بدم نمي‌آيد ازش؟ خوشم نمي‌آمد كه ازش،مي‌آمد؟ اي خدا! كاش حداقل جواب اين را مي‌دادي. دارم خفه مي شوم. يكي نيست بيايد جواب مرا بدهد؟ يكي نيست به من بگويد چرا؟

                                            ***                                    

     هيچ كس نمي‌فهمد .همه شان دروغ مي‌گويند! من ِِ خر را بگو كه فكر مي‌كردم ،دكتر زاهدي كمكم مي‌كند .چقدر ساده ام. پاهايش را روي هم مي‌اندازد ومي‌گويد " اين كار قتل  محسوب مي‌شود. بگذاربيايد ،قطعا به زندگي‌ات رنگ ولعاب مي‌دهد! چرا بيخود خودت را عذاب ميِ‌دهي؟" چشمت كور! نمي‌تواني و جراتش را نداري بگو ندارم. اين خزعبلات چيست به خورد من مي‌دهي؟ اگر مي‌فهميدي درد من چيست،اينها را نمي‌گفتي. سه سال است كه يك روز خوش به خود نديده‌ام. نمي‌فهمم چه مي‌خواهم؟ چه كار مي‌كنم ؟ صبح كه پا مي شوم مي روم جلوي پنجره، پرده ها را مي كشم پايين . خانه را تاريك مي‌كنم و مي‌روم توي اتاقم. شده تا دم دماي ظهرهم بيرون نيايم. اصلا نمي‌خواهم بيرون بيايم. با خودم و دنياي خودم خوشم .عكسهاي بچگي‌هايم را مي‌ريزم روي قاليچه ي وسط اتاق .بعضي وقت‌ها صندوقچه ي قهوه‌اي سوخته‌اي كه يادگاري‌هايم در آن است را هم مي‌آورم  .

    هر چه عكس‌هاي مادر ومينو را ببينم سير نمي‌شوم. هر روز دلم براي زانوهايش تنگ مي‌شود. مادر را مي‌گويم. مرا سمت چپش مي‌نشاند ،مينو را سمت راستش. با دست چپش موهاي مرا نوازش مي‌كرد، با دست راستش موهاي مينو را .يك بوسه از گونه‌ي چپ من مي‌گرفت يكي از گونه‌ي راست مينو. يكبار هم نشد كه دست روي ما بلند كند يا حتي داد بزند. هميشه مي‌خنديد. فقط وقتي كاري مي‌كرديم كه نبايد مي كرديم، خنده از روي لبانش محو مي‌شد. اخم مي‌كرد و مي‌گفت"مثل اينكه باباتان را نشناختيد؛بيايد من طرفتان را نميگيرم‌ها .امروز كتكتان روي شاخش است " ولي وقتي بابا مي‌آمد. وقتي مي‌خواست با آن شلنگ سياه خال خال ما را به باد كتك بگيرد،خودش را سپر مي‌كرد و به التماس مي‌افتاد كه " اشتباه كردن .اين دفعه را ببخششان " و تن سفيدش را سياه مي‌كرد.تن سفيدش  بيشتر اوقات سياه مي‌شد .وقتي وضع كارش خراب مي‌شد،مي‌زد به سرش. سر ِهيچ و پوچ به جان مادر مي‌افتاد. دفعه ي آخر مادر مريض بود. پهلويش درد مي‌كرد وخوابيده بود. خواست برود چيزي درست كند ولي نتوانست. مينو از ديروزش رفته بود خانه عمه . آمد . يك راست رفت توي آشپزخانه. فكر كنم ديد ظرفها نشسته‌اند. شيشه آب را نگذاشته بوديم توي يخچال؛ حتما گرم شده بود. مادر با نگاه اشاره كرد كه بروم. دويدم توي اتاق و در را بستم. نفهميدم چي شد. ولي مي‌دانم .....حتما باز با آن شلنگ لعنتي مادر را زد. مادر حالش بد شد. بردندش بيمارستان. همان شب رفت. مينو كه آمد ،چشمهايش پف كرده و قرمز بود .مرا در آغوش گرفت و زد زير گريه. من هم زار زدم. بعد محسن وپدر آمدند .كنار رختخواب مادر ايستاد. خيره شد به بالشي كه مادر سرش را روي آن گذاشته بود. نشست و در بغلش گرفت. او هم زار زد. سرم را از توي بغل مينو درآوردم. خيره شدم به او وهق هق كنان گفتم"تو كشتيش،تو!" محسن  سيلي ِ محكمي خواباند توي گوشم و گفت"مادر آپانديسش تركيده بود"و پدر با نگاهي حق به جانب زل زد توي چشمانم. مي‌دانستم؛همان موقع مي‌دانستم كه ديگر نمي‌توانم دوستش داشته باشم. هر چه عكس تكي از پدر توي آلبومم بود پاره كردم .آنجاهايي هم كه با مينو و مادر بود را با ماژيك سياه خط كشيدم. ديگر حتي چهره‌اش راهم به ياد ندارم. پنجشنبه‌ها كه مي‌شد،مينو زنگ مي‌زد كه " مينا جان! مي روي سر مزار، يك فاتحه از طرف من برايشان بخواني ؟" مي‌گفتم " سر مزار هم بروم فاتحه براي پدر نمي‌خوانم ."مي‌گفت"عجب كينه‌ات شتري‌ست"مي‌گفتم "من آدم كينه‌اي نيستم ."نمي‌توانم. دست ودلم به اين كار نمي‌رود. خاطره‌ي خوشي ازش ندارم. همش داد وفرياد. همش كتك.مهرباني‌هايش فقط براي محسن بود. نوش جان محسن باشد. باز هم خدا رو شكر كه محسن را دوست داشت.

                                                  ***

     نيستي زل بزني توي چشمانم. بِر و وبر نگاهم كني و با نگاهت ملامت وسرزنش. دلم برايت تنگ شده. حالا چطوري وقتي گريه مي‌كنم اشكهايم را بشمارم؟ ديدي،تو هم مرا گذاشتي و رفتي ؟مثل مادر. مينو هم مرا گذاشت و رفت. ديروز صبح زنگش زدم .گوشي را برنداشت. توي اتاق بودم . وسايل صندوقچه ام را مرتب مي‌كردم .چشمم افتاد به ميوه‌ي كاج. مينو كه مي‌خواست برود؛ هوا سرد بود و خفه. برف سبكي كه ديشبش آمده بود،همان صبح آب شد. برگ‌هاي سوزني كاج انگار زنگ زده بودند كف حياط. بغلم كرد وتوي گوشم گفت" هرموقع دلت گرفت زنگ بزن بيايم. اصلا خودت  بيا تهران. حميدهم خوشحال مي شود " اسم حميد را كه شنيدم خودم را از بغلش كشيدم بيرون و بق كردم. حميد از ته حياط داد زد " بيا ديگه " و با پا ميوه كاج را شوت كرد طرف ما. مينو خم شد و ميوه را برداشت. نگاهش كرد وگفت" دلم براي كاج‌ها تنگ مي‌شود. هميشه عاشقشان بودم" و ميوه را گذاشت توي دست من و دويد طرف حميد. بعد از آن روز فقط دو بارِ ديگر ديدمش. يك بار وقتي بچه دار شد و يك بار هم شب عروسي ِ خودم.

                                               ***

   بگذار ببينم ساعت چند است. امروز ساعت پنج مي‌روم مطب دكتر مشرفي. اينطور كه از سر و وضعش پيداست، نبايد وضع ماليِ  خوبي داشته باشد. شايد بتوانم با پول والتماس راضي‌اش كنم.

 راستي يك خبر خوب. چند ساعت پيش كامران آمد. فكر كنم اين چند شب، خانه خواهرش نرفته باشد. هنوز همان لباسها تنش بود. چروك وكثيف.  بايد اين چند روز را توي مغازه خوابيده باشد. كمي خريد كرده بود. گذاشتشان روي اُپن. آمد توي همين اتاق. نگاهي انداخت به قاب آينه. ديد شكسته. بغلش كرد و رفت. به گمانم برد كه درستش كند. آخ كه چقدر دلم مي‌خواهد دوباره زل بزنم تا زل بزني توي چشمهايم. اخم كني وبگويي كه نروم و من بگويم اينطوري نگاهم نكني. بگويم دكتر مشرفي راضي شده تا بگويي دارم بزرگترين اشتباه زندگي ام را مي‌كنم .بگويم ديگر خسته شدم ؛ طاقت اين همه عذاب را ندارم .بگويي تقصير خودم است؛چرا كامران را بيرون كرده‌ام . بگويم وقتي چشمم بهش مي افتد از اينكه او باعث شده اين بيايد آتشي مي‌شوم.بگويي شايد اگر اين بيايد زندگي ات را از اين رو به آن رو كند .بگويم....

                                                                       شايد پايان %  

 

 

 


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 13:39  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  كلاف سر در گم
 

    قضيه كمي پيچيده است . البته اتفاقي كه  يك ماه پيش، يك سال از سالگرد آن مي گذرد، آن را پيچيده كرده .

    مژگان يك هفته بود كه خودش را در اتاقش حبس كرده  و قسم خورده بود تا بهراد بر نگردد، در را باز نكند .بهراد يك روز قبل از يك هفته پيش براي ديدن دوستي كه يك سال بود نديده بودش ،به اصفهان سفر كرده و يك هفته پيش به خانه زنگ زده بود كه همراه با دوستش قصد دارد براي ديدن دوستي ديگر كه ان هم يكسال مي شد نديده بودنش ،به تهران برود .

    تا اينجا ، همه چيز طبيعي است و پيچيدگي اي هم وجود ندارد .چيزي كه الان بايد در مورد آن صحبت كنم مژگان و اتاقش (در يكي از بزرگترين خانه هاي يك شهر قديمي ) است.

    يك هفته قبل از آن اتفاقي كه يك ماه پيش يك سال از سالگرد آن مي گذرد ،مژگان بيست و يك ساله شد .پدرش از آنجايي كه آخرين جشن تولد او در آن خانه بود و باز هم از آنجايي كه او تنها فرزند آن خانه بود يك صندوقچه ي كوچك عتيقه كه در خانواده شي ءاي موروثي بود را به او هديه داد واو يك ساعت بعد وارد اتاقش شد و در را بست .البته آن را همان موقع قفل نكرد بلكه يك ساعت بعد در را قفل كرد واهل خانه نيز يك ساعت بعد متوجه قفل بودن در شدند و وقتي علت قفل بودن در را پرسيدند مژگان جواب داد كه "به چي به چي قسم تا بهراد از سفر برنگشته در اتاق را باز نمي كند ."

     پيچيدگي قضيه از همين جا روشن مي شود .البته اگر در مورد جغرافياي اتاق مژگان بيشتر صحبت كنم قضيه پيچيده تر هم مي شود .

     اتاق مژگان در ضلع شمالي خانه ي آبا و اجدادي خانواده ي پيشينه واقع شده بود (!)و ضلع شمالي خانه دقيقا روي بالاترين قسمت يك زمين تپه مانند قرار داشت و خانه با شيب ملايمي به سمت پايين و در جهت جنوب ساخته شده بود ؛چنانچه درب خروجي منزل دقيقا در گودترين محله ي شهر -محله پايين-باز مي شد .البته اين مساله از قلم نيفتد كه اتاق مژگان هيچ پنجره اي رو به شمال نداشت .در واقع اتاق او هيچ پنجره اي نداشت .يعني خود مژگان از اتاقي كه پنجره داشته باشد خوشش نمي امد و در همان كودكي خانواده را مجبور كرد،پنجره هاي اتاق او را مسدود كنند وازآنجايي كه او تنها فرزند خانواده پيشينه بود و تماميه خواسته هايش اجابت مي شد ،پنجره هاي اتاق او را مسدود كردند (آن هم با آجر و سيمان و بعد هم كاهگل و  گچ وخاك و گچ سفيد )

پس مي بينيد كه اتاق مژگان خروجي به جز همان دري كه يك ساعت بعد از يك ساعتي كه از گرفتن آن صندوقچه مي گذشت آن را قفل كرده بود ندارد . و جز يك تخت و ميز چوبي كه آنهاهم موروثي بودند و از عمه ها به برادر زاده ها ميرسيد، هيچ چيز ديگري در اتاقش نبود.

     خب ،تا اينجا چيز پيچيده اي در اتاق مژگان نمي بينيم .قرار هم نيست چيز پيچيده اي در اتاق او باشد .در واقع اتفاقي كه دقيقا يك ماه پيش ،يك سال از سالگرد آن مي گذرد قضيه را پيچيده كرده وگرنه اتاق مژگان پيچيده كه نيست هيچ خيلي هم ساده است .

     يك سال پيش از آن روز(منظورم همان روز اتفاق است )آ‌قا جان و ننه جان در فاصله ي زماني يك ساعت (اول آقا جان بعد ننه جان )مردند .اين اتفاق خيلي اتفاقي رخ داد،يعني نه آقا جان بيماري قلبي داشت ونه  ننه جان قند وچربي خون .خلاصه آنكه هر دو مردند .

بماند كه چقدر مردم شكه شدند وباز هم بماندكه خانواده پيشينه قرار شد تا يك سال سياه پوش باشند وباز هم بماند كه بعد از چهلم رخت سياه كندند و بعد از آن مژگان را نامزد بهراد كردند .البته اين وسط آقاي پيشينه (پدر مژگان)هيچ گناهي نداشت . مژگان بهراد را دوست داشت و وقتي مژگان كسي را دوست داشته باشد نمي تواند دوري او را تحمل كند.از آن گذشته آقاجان در وصيت نامه اي كه دقيقا روز مرگش نوشته بود، سفارش كرده بود خيلي زود مژگان را به كسي كه دوستش دارد ،شوهر بدهند؛ بنابراين دقيقا چهل ويك روز بعد از فوت آقاجان و ننه جان، مژگان نامزد بهراد شد.

      اگر بخواهم در مورد بهراد صحبت بكنم بايد به يك سال قبل از فوت آقا جان وننه جان بر گردم و اين خود قضيه را پيچيده تر مي كند .آخر بهراد هيچ آشنايي با خانواده ي پيشينه نداشت و هيچ كس حتي خود مژگان تا آن روز كه او را در فرهنگ سراي شهر ديد، جايي نديده بود .يعني هيچ كس در شهر تا آن روز او را نديده بود. گويي ناگهان در آن نقطه ظاهر شده بود (!).

      در اينجا تمام اتفاقات آن سال را ناديده مي گيرم .يعني حوصله ي اينكه بخواهم قصه ي عاشقانه ي آن ها را بنويسم را ندارم ؛بخصوص آنكه هر آن ممكن است از اصل قضيه دور شويم .يعني سر كلاف را گم كنيم (البته اگر سر كلافي وجود داشته باشد )تنها چيزي كه اين وسط حائز اهميت است اين است كه بهراد را كسي نديده بود ،بنابراين كسي او را نمي شناخت .اينطور كه بعد ها (يعني در طي اين يك سالي كه بعد از طي شدنش آقا جان وننه جان مردند وچهل ويك روز بعد اين دو باهم نامزد شدند )مردم شهر دريافتند، اين بود كه بهراد دانشجوي معماري است و براي تحقيق، روي نوع معماريه  كاروانسرا جلو گير وعقب گير كه در دو سمت شمال وجنوب شهر واقع شده بود به آن شهر آمده است .

     خانواده پيشينه هيچ گاه تايك شب مانده به فوت آقا جان وننه جان متوجه نشدند كه مژگان يك دل نه صد دل عاشق بهراد شده .آن شب كسي جز آقاجان وننه جان در خانه نبود .(اينطور كه مي گفتند قرار بود بروند خانه خاله ي مژگان .)ولي مژگان نمي رود (در خانه هم نمي ماند )و دقيقا يك ساعت قبل از برگشتن آقاوخانم پيشينه بر مي گردد ويك راست مي رود توي اتاقش و در را محكم به هم مي كوبد .بعد ننه جان مي رود پيش اش و يك ساعت بعد در حاليكه( به قول خودش، كه به خانم پيشينه ،كه همان دم از مهماني بر گشته بود مي گويد چيزيش نيست و كمي فشارش افتاده است و از پيري است، )رنگ پريده از اتاق خارج مي شود و در حالي كه ديوار را عصاي دستش كرده ،زمزمه كنان به سمت حياط مي رود و مي گويد :"ميگه عاشق اين چيزا حاليش نيست .....واي به ما!!! ".

فرداي آن شب هم كه به عرضتان رساندم چه اتفاقي مي افتد و چهل و يك روز بعد آن را هم .

نامزدي آنها در شهر مثل توپ صدا كرد و تعجب همه را بر انگيخت به هر صورت تعجب هم داشت چيزي از فوت پدر ومادر اقاي پيشينه نمي گذشت .ولي با اين حال پيچيدگي خاصي در اين اتفاق وجود ندارد و ممكن است هميشه از اين اتفاقات بيفتد .

چيزي كه در طي اين ده ماه ونوزده روز  قابل تامل است و به پيچيدگي قضيه دامن مي زند اين است كه با توجه به اينكه خانواده اقاي پيشينه كمي تا قسمتي تعصبات قديم را داشتند هيچگاه اجازه نمي دادند بهراد ومژگان تنهايي شب را بيرون از خانه ي آنها به صبح برسانند و هرگاه بهراد براي ديدن مژگان به خانه ي آنها مي رفت ،در اتاق مژگان خلوت مي كردند و اين در حالي بود كه تنها راه خروجي (همان در مذكور)تا آخر باز بود . خودتان مي بيند كه آنها در طي اين مدت نمي توانستند هيچ ارتباط جسمي با هم داشته باشند و لو يك بوسه كه با توجه به باز بودن در، تنها ،احتمال شنيده شدن صدايش ،آن دو را از انجام هر كاري بر حذر مي داشت .

     كمي از قضيه دور افتاديم .البته تقصير من نيست .اين قضيه آنقدر پيچيده است كه از هر جهت به آن بپردازيم به چند دو راهي وسه راهي بر مي خوريم كه هر كدام از آنها مي تواند راه اصلي براي رسيدن به هدفمان باشد. ولي خب اين ريسك را هم در پي دارد كه ممكن است از راه اصلي دورتر شويم .پس بر مي گردم و اتفاق همان روزي را كه قرار بود همان اول بگويم و نگفتم را بگويم .

     دقيقا يك هفته بعد از تلفن بهراد و قفل شدن در اتاق مژگان ،تلفن  زنگ زد و از آنجايي كه همه منتظر تماس بهراد بودند تا خبر را به او برسانند، به سمت تلفن هجوم بردند (البته به جز مژگان ).درست است ؛بهراد بود .همان بهرادي كه آن روز دقيقا دو سال از پيدا شدنش در ان شهر مي گذشت .و باز هم درست است ؛اقا ي پيشينه موضوع را براي بهراد توضيح داد .ولي بهراد همان جوابي كه همه توقع ِ شنيدنش را داشتند نداد ؛ بلكه جوابي داد كه همه را شكه كرد و حتي آقاي پيشينه را چنان عصباني كرد كه گوشي را باتمام قوا پرت كرد ،به طوري كه بعد از برخورد به شيشه ي پنجره لاشه اش وسط حياط فرود امد .

    البته ممكن است گفته هاي بهراد شما را هم به همان اندازه عصباني كند و همين قضيه را پيچيده تر مي كند!بنابراين من سعي مي كنم تنها آن صحبتهايي ر ا بگويم كه شما را متوجه ي اصل موضوع بكند .بهراد از ازدواج با مژگان صرف نظر كرد .چون مي گفت "خانواده اش تعصب شب زفاف را دارند و او جوابي براي انها ندارد (!)"

     قضيه همين جا تمام نمي شود.يعني به نظر من قضيه هنوز هم تمام نشده و فكر نكنم حالا حالا هم تصميم به تمام شدن داشته باشد .

   آقاي پيشينه بعد از شنيدن صداي بر خورد لاشه ي تلفن با كف حياط، با شتاب در حالي كه سمت چپ صورتش قرمز شده بود و عضلات كل صورتش به شدت مي لرزيد به سمت اتاق مژگان دويد و با يك لگد محكم(با پاي چپش ) تنها راه خروجي اتاق را شكست و با وجود اينكه همه منتظر بودند مژگان ،سراسيمه و لرزان،در حالي كه دو دستش را گره كرده جلوي دهانش گرفته و آرام و بي صدا اشك مي ريزد جلوي آنها ايستاده باشد با جسد كبود شده ي او مواجه شدند .

    نه....نه ! اشتباه نكنيد؛ اين اتفاق از گرسنگي نبود (هر چند مي توانست بي تاثير نباشد)ولي چهره ي كبود شده اي او نشان از خفگي مي داد و گزارش پزشك قانوني هم همين فرضيه را تائيد ميكرد .در واقع  پزشك روانشناس آلت خفگي را نامه اي دانست كه در اتاق مژگان يافتد (نامه اي كه روز اخر بهراد به مژگان داده بود.)

     مي بينيد چقدر قضيه پيچيده است .به خصوص آنكه در طي اين يك سالي كه از اين اتفاق گذشته باز هم اتفاقاتي كه نمي توان گفت ربطي به اين قضيه ندارند رخ داده است كه گفتنش جز آشفته تر كردن ذهن شما هيچ سود ديگري ندارد .فقط همين را بدانيد كه نسل خانواده پيشينه چندين ماه است كه بر چيده شده و همين يك ماه پيش شهرداري خانه ي آبا و اجدادي خانواده پيشينه ( از گودترين تا بالاترين نقطه ي شهر) را باخاك يكسان كرد تا در محل آن ساختمان جديدي (كه نقشه اش را بهراد طراحي كرده) براي فرهنگ سراي شهر بنا كند .

 


نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 7:10  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  تصمیم
 

 

نمي داند كجا مي رود .جرات هم نمي كند بپرسد كجا مي روي؟!عصبي كه باشد ،سرش داد مي زند و درست جوابش را نمي دهد .نگاه از او بر مي گيرد و خيره مي شود به شيشه ي جلو و جدال برف پاك كن و دانه هاي درشت برف و فكر مي كند به اينكه آيا تحمل دوري سعيده را دارد ؟

بازوي دست  راستش تير مي كشد تا استخوانش .لبش را گاز مي گيرد وهمين كه مي خواهد چنگ بزند به بازويش مي پرسد :"كجا مي خواستي بري ؟"

خيره مي شود به دانه هاي بي رنگ عرق كه جا خوش كرده اند روي شقيقه اش .

-"دور شدي .ولي سر آخرين بريدگي بپيچي ،بقيه راهو خودم مي تونم برم .فكركنم زودتر برسم ."

-"اشتباه رفتم .تو مي دونستي دارم چيكار مي كنم ."

-"آره....مي دونستم ."

-"مي تونستي جلومو بگيري ولي نگرفتي ."

-"جلوتو بپا ....وقتي حرف مي زني، خوب رانندگي نمي كني .خيلي داري تند ميري ."

-"حرفو عوض نكن "

-"حرفو عوض نمي كنم !"

-"پس بگو چرا جلومو نگرفتي ؟"

-"چون هيچ وقت نتونستم جلوتو بگيرم ،تونستم ؟"

_"اين دفعه فرق مي كرد .مي تونستي جلومو بگيري ."

-"خيلي داري تند ميري ،آروم تر ....كي اينو ميگه ؟تو ؟مث اينكه اصلا خودتو نمي شناسي !"

به دست راستش خيره مي شود وبه ارزني كه شست و سبابه اش اندازه زده اندو به بازوي راستش كه هنوز تير مي كشد تا استخوانش و فكر مي كند به اينكه چقدر كودن بوده كه فكر مي كرده ،همه چيز تمام شده و كاري از دستش بر نمي امده و تصميمي است كه گرفته شده و بايد آن زن را تحمل كند و تعهدي نداشته كه هميشه با او باشد و كاش پدرش زنده بود !

-"حالا نمي شه نري؟"

-"توقع نداشته باش كه نرم ."

-"دور شديم ."

-"گفتم كه سر اون بريدگي بپيچي ،خودم مي رم ."

-"ميخوام باهات حرف بزنم ."

-"با من؟الان ؟ سعيد ....مواظب باش ...نه .......

 

***

 

زل مي زند به شيشه ي پنجره و به خاكستريه آسمان .چقدر دوست دارد او اينجا باشدو هر وقت مي خواهدش نيست و او مي خواست هر وقت اراده مي كند ،باشد .مگر تحملش را داشت .ديگر نمي توانست باشد .خيره نگاه مي كند به دست راستش و به بازوي توي گچش و فكر مي كند به اينكه بعد از مدتها مي تواند بهانه اي براي رفتن داشته باشد و فكر مي كند به اينكه زمان ،تحمل دوري سعيده را آسان مي كند و فكر مي كند به اينكه اين اولين تصادف زندگي اش بوده و مي تواند از آن براي رهايي اش سود ببرد و فكر مي كند به اينكه سعيد الان كجاست ؟ديشب آيا آنجا بوده ؟ فردا شب و شبهاي ديگر را كجا خواهد بود ؟


نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 8:18  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  نیش
 

                

مرد درحالی که چتر ،کلاه وعصایش را به چوب لباسی کنار در ورودی آویزان می کرد گفت:"توقع داشتی تا کی زیر برف بشینم ؟"زن گفت :"اِ وا !اصلا متوجه برف نبودم .چیزی می خورین براتون بیارم ؟"و مرد بدون اینکه جوابی بدهد وارد اتاق ته راهرو شد و در را بست .

    اتاق تاریکی بود که با پنجره ای رو به حیاط روشن میشد .ولی چون پرده های سبز تیره ای ان را پوشانده بود ،مانع از ورود نور به داخل میشد .زیر پنجره تخت چوبی ای بود که پتوی خاکستری  رنگی رویش کشیده بودند .کف اتاق هم با موکتی به رنگ پتو فرش شده بود .و چوب لباسی که یک دست لباس نظامی اتو کشیده از ان اویزان بود .روی دیوارها  چیزی به چشم نمیخورد و می شد گفت اتاق خالی است .بارانی اش را از تن در اورد و در کنار  لباس نظامی که با چند مدال مزین شده بود ولی درجه های ان را کنده بودند اویزان کرد .بعد در حالیکه غر غر میکرد به طرف پنجره رفت .:"فکر کرده من احمقم !چیزی میخورین براتون بیارم "

دهانش خشک شده بود با این وجود قصد نداشت چیزی بنوشد .مدتها می شد که  هیچ نوشیدنی در این خانه نخورده بود .در کابوسهای شبانه اش بارها دیده بود که به او سم خورانده اند و در حالیکه کف از دهانش خارج می شود و خود را روی زمین می کشد به عروسش التماس می کند که به بیمارستان برساندش؛ ولی زن در حالی که لبخند موزیانه ای بر لب دارد، از جایش تکان نمی خورد و با ان نگاه مرموز  به او زل می زند .

از ان نگاه انزجار داشت  .هر گاه ان  نگاه در چشمانش قفل میشد حس میکرد تنفری عجیب در انها موج میزند .تنفری که هر کاری از دستش بر می امد .حتی  قتل!

خم شد و از زیر تخت چمدان سرمه ای رنگی را که رویه ای زمخت و کبریتی داشت را بیرون کشید .پولیوری از داخلش در اورد و پوشید. بعد روی تخت دراز کشید وپتو را تا زیر گلویش بالا اورد .  پلکهای چروکیده اش را روی هم گذاشت .انگار که ساعتهاست خوابیده که ناگهان از جا پرید و به طرف در خیز برداشت و کلید را در قفل چرخاند .و بعد انگار که از اتفاقی منحوس جلوگیری کرده باشد نفس عمیقی کشید وبه طرف تخت رفت .به پهلو خوابید و به سوراخ بخاری خیره شد .دو سالی می شد که تصمیم گرفته بود زمستانها به پسرش اجازه ندهد ،بخاری ای در اتاقش کار بگذارد واین تصمیم را دقیقا بعد از شنیدن خبر مرگ یک سرهنگ بازنشسته بر اثر سوختگی ی که یک بخاری گازی باعثش شده بود گرفته بود .دوست نداشت آلتی برای مرگ در اتاقش داشته باشد وبخصوص انکه هیچ گونه اعتمادی به عروس وفامیلهایش  نداشت .دائم منتظر بود گزندی از جهت انها به او برسد .

 از همان ابتدا مخالف ازدواج پسرش با این زن بود ولی پسرش اهمیتی به او نداده و با زن ازدواج کرده واو را در مقابل عمل انجام شده قرار داده بود .آن روزها اصلا فکر نمی کرد به این راحتی اقتدار و احترام اورا به هیچ بگیرد .با این حال چار ه ای نداشت و باید با تصمیم پسرش کنار می امد .آخر بیست سال پیش دوست وهمکار سالهای جوانی اش با توطئه ای آبرو و حیثیت بیست سال خدمتش در ارتش را بر باد داده بود و افسردگی ای که این سالها گریبان گیرش شده بود انجام هر گونه فعالیتی را از او گرفته بود و او را طفیلی پسرش کرده بود .

 

آرام چشمانش سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفت .و ساعتی چند از این دنیای تیره ربوده شد .البته این خوابها حکم ربودگی را نداشت.حتی یشتر اوقات به تیرگی دنیایش دامن می زد .چرا که اغلب خوابهای پریشانی می دید .مثلا بارها خواب دیده بود که کسی او را به داخل چاهی هل میدهد و او ساعتها در حال سقوط کردن است و هیچ گاه به انتها ی چاه نمی رسد و گاهی هم خواب می دید که کسی او را از داخل قایقی به داخل دریا پرت میکند و اون نه می تواند شنا کند ونه حتی غرق میشود .و  براثر انتخاب اینکه کدامین حس را دارد دچار چنان تنشی میشد که فشارش از هزاران بار غرق شدن بیشتر بود .

بعد از بیدار شدن هم ،ساعتها به آن خوابها فکر می کرد و به اینکه چه کسی می خواهد به او صدمه بزند ..صدای افتادن چیزی او را از خواب پراند .چشمش اولین چیزی که دید سوراخ لوله بخاری بود که درب آن افتاده بود .به داخلش خیره شد .تاریک بود و از آنجایی که اتاق هم تاریک بود، داخلش پیدا نبود .با این اوصاف  احساس کرد چیز داخلش تکان خورد.ابرو در هم کشید و در حالی که آب دهانش را پایین می داد دقیق تر شد .اشتباه نکرده بود .خواست از جا بلند شود و برود درپوش را سر جایش بگذارد ؛ولی دید نمی تواند تکان بخورد .خواست با دستانش  پتو را کنار بزند تا به پاهایش نگاهی بیندازدکه دید  ارداه ای برای این کار در خود نمی بیند .فکر کرد در خواب سکته کرده است .و این وحشتی در وجودش انداخت .

در را قفل کرده بود و حال از این کارش سخت پشیمان بود .با این حال تصمیم گرفت بلند عروسش را صدا بزند .به حنجره اش فشار اورد، زبانش را تکان داد و لبهایش را بهم زد؛ ولی صدایی بیرون نیامد .انگار که تن های صدا در سینه اش حبس شده باشند .عرق سردی پیشانی اش را خیس کرد .به این فکر کرد که تا کی متوجه وضعیتش نخواهند شد ودر دل دعا کرد که عروسش برایش چیزی بیاورد .ولی خیلی زود به عبث بودن دعایش پی برد .یک سالی می شد که دیگر به عروسش اجازه نداده بود وارد اتاقش بشود و دیگر محال بود ،پیشش بیاید .

 

 

      اصلا فکر نمی کرد اینطوری جان بدهد .تمام تنش می لرزید .گویی برق با ولتاژپایینی بهش وصل کرده ند .نگاهش را به طرف سوراخ چرخاند .باز هم تکان خوردن جسمی را در آن تاریکی حس کرد .بعد صدای فیش وفیشی که مطمئن بود صاحبش را می شناسد .ترس باعث شده بود دائم بزاق در دهانش جمع شود و هر چند لحظه یک بار آب دهانش را قورت میداد .

در حالی که نگاهش بین ساعت و سوراخ در حرکت بود. حس کرد هر چه عقربه ی ثانیه شمار می چرخد دقیقه تکانی نمی خورد !و این باعث شد دندانهایش هم شروع کنند بهم بخورند وصدای تک تک مسلسل مانند شان سمفونی رعب اوری در اتاق به اجرا گذاشته بود .همین طور که به سوراخ نگاه میکرد دید اشتباه نکرده و مار سبز رنگ بزرگی از سوراخ بیرون افتاد .و بعد در حالی که دائم ان زبان دوسر سرخ رنگ را بیرون میداد در چشمان مرد خیره شد.ومرد به این می اندیشید که اگر سکته اول باعث مرگش نشده یااین مار مرگش را رقم میزند یا سکته دومی که از ترس این مار خواهد کرد .چشمانش رابست تا هیبت ترسناک مار بیش ازاین نترساندش .ولی صدای فیش وفیشش هم ،برای دامن زدن هر لحظه ای بر ترسش کافی بود .حتی پلکهای بسته اش هم حکم پرده ای را پیدا کرده بودند که هیبت مار را روی ان به نمایش گذاشته اند .

صدای فیش و فیش نزدیک تر شد .نزدیک تر وباز نزدیکتر .دلش می خواست دستانش را روی گوشهایش بگذارد وبه سقف خیره شود .در همین فکر بود که حس کرد چیزی کف پایش را قلقلک می دهد .چشمانش را گشود و دید مار سر جایش نیست ..حرکت مار را روی تنش احساس می کرد .انگار که روی پوستش می خزد و پیش می آید ؛ولی می دانست که جورابهایی که روی گرمکنش پوشیده مانع از این می شود .

الان روی ران پای چپش بود و حرکتی نمی کرد .صدای فیش وفیشش هم قطع شده بود .همزمان با آن نفس کشیدن خودش را قطع کرد .انگار که می ترسید نفس کشیدنش او را به حرکت مجاب کند .ولی با این حال تاب نیاورد. نفس عمیقی کشید و همین هم باعث شد مار تکان بخورد و بروی شکمش بخزد .این بار واقعا پوست مار را روی تنش حس کرد .کمی زبر ،تا حدودی مرطوب وبه حد غیر قابل تحملی چندش آور .دیگر قادر نبود نفس خود را در سینه حبس کند .تند تند سینه اش بالا وپایین میرفت .سرش را روی سینه و انتهای دمش را روی ران پایش حس میکرد .چشمانش را بست ومنتظر ماند تا ببیند چه می کند .میدانست خیلی زوداز یقه اش بیرون می آید وتوی چشمانش زل می زند .

سعی کرد حدس بزند اول کجایش را نیش خواهد زد وبه این اندیشید که چرا نیشش را نمی زند وخلاصش نمی کند . به اینکه چقدر انتظار سخت است؛ آن هم انتظار مرگی که از متنفر باشی .

مار که از یقه اش بیرون آمد .لرزش تنش شدت گرفت .چنانکه جثه اش را به سمت لبه تخت به حرکت درآورد .چشمانش را گشود و مار که دقیقا روبروی صورتش بود با یک حرکت سریع چشم راستش را نیش زد که صدای فریاد مرد به هوا بر خاست .درد وحشتناکی در چشمش حس میکرد که تاب تحملش را نداشت.صدای عروسش را از پشت در میشنید که فریاد میزد :"چرا در قفله؟اقاجون چی شده؟وبعد آرام آرام گوشهایش کیپ شد و بعد دیگر ی چیزی نفهمید .

***

سوزشی در دست چپش احساس کرد و چشم گشود .حس کردچشم راستش نمی بیند .عروس وپسرش را یکطرف  و پرستاری راکه طرف دیگر تخت ایستاده بودند را دیدکه به رویش لبخند میزنند .زن در حالی که سرش را خم کرده بود گفت :"شما که مارو نصفه عمر کردین !وقتی داد زدین گفتم .یا خدا یعنی چی شده!

پسرش هم اگفت:از یه ادم نظامی بعیده اینطوری از یه خواب به وحشت بیفته و پرستار در حالی که پرونده ای را از روی میز جلوی تخت بر می داشت گفت :"الان حالتون خوبه ؟میخواین پاشین ؟اینطوری معلوم میشه سرگیجه دارین یا نه!

مرد دستش را روی چشمش گذاشت و.متوجه شد هیچ چیزی رویش نبسته بودند .میخواست همه چیز را تعریف کند ولی می دانست قادر به تکلم نیست .

 


نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 1:46  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  مخ من چند وقته که داغه
 

 

 

  ظهر بود ؟آره ! وایستادم وسط کوچه .هیچکی تو کوچه نبود .انگاری همشون مرده بودن.هواگرم بود؟ وایستا یادم بیاد . مخ من داغ بود اینه که یادم نمی یاد  هوا گرم بود یا نه .وقتی از خونه زدم بیرون گفتم باید برم سراغش .به خودم گقتم حتما خونه است .آخه ساعت یه ربع به پنج از سر کار بر می گرده .

اِ ....اِ   دیدی ظهر نبود !ساعت پنج بود وخنک .فقط مخ من داغ بود  . مخ من چند وقته که داغه .آخه تازگی ها خیلی حساس شده .وقتی یه مو مشکیه چشم قهوه ای می بینم داغ میشه .نمی دونم خدا چرا این احمقا رو آفریده ؟شاید مرداشون رو آفریده تا مخ دخترای بور ِ چشم آبی رو بزنن .منم آفریده که خرخره ی اونا رو بجوام .آخه هر وقت یکی از اونا رو می بینم دلم می خواد بگیرم به یقشونو  زانومو بیارم بالا و کمرشونو تکیه بدم بهش و دولاشون کنم وخرخره شو بجوئم .

   


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 7:39  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  رقص پرده ها
 

چقدر خسته ام !چه شلوغی در ذهن اشفته ام به پاست !چقدر دلم میخواهد فریاد بزنم ولی کسی صدایم را نشنود !چقدر تنم برای گرمی نوازش دستان پدر بهانه میگیرد .چقدر دلم برای نگاه مهربان مادر تنگ شده !امروز از ان خودم شدم .همه تنم مال خودم شده .ولی چرا احساس ارامش نمیکنم ؟چقدر به نگاههای پر از ابهامش نیاز دارم !امان از تقدیر !چه می شد اگر با او،در جایی دیگر ودنیایی دیگر اشنا میشدم ؟هنوز حس عاشق بودن وجودم را میکاود !هنوز بین حس تنفر و دوست داشتن مردد مانده ام !هنوز ذهنم نتوانسته خاطره ی آشنایی مان را پاک کند !یک اشنایی غریب !در روزی بهاری و زیبا !دلم میخواهد پاهایم قدرت داشتند تا میتوانستم یک بار دیگر ان اپارتمان کذایی را زیارت کنم !ولی ندارد !قدرت ندارد!

سه سال از ان اتفاق میگذرد !از ان غروب سرخ فام.یادم می اید وقتی برای اولین بار رفتم تا سری به پشت بام بیندازم متوجه واحد طبقه ی اخر شدم !


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 6:28  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
  بی خبران
 
(ویرایش شده)

حیاط /روز/داخلی

در باز میشود و مرد نسبتا جوانی که کت وشلوار توسی رنگی به تن و کیف سامسونتی به دست دارد وارد میشود .در را می بندد و با دستمالی که در دست دارد عرق های پیشانی اش را پاک وبه طرف در ورودی ساختمان حرکت میکند

طبقه اول /روز/داخلی

جلوی اسانسور می ایستد و دکمه ی اسانسور را فشارمیدهد .دراین هنگام در واحد طبقه ی اول باز و زن جوانی در قاب در ظاهر میشود.سلام میکند و مرد هم خشک جواب میدهد ..در را می بندد و از ساختمان خارج میشود .مرد با نگاه رفتنش را تعقیب میکند .( صدای در شنیده میشود).دوباره دکمه اسانسور را فشار میدهد .

صدای دختری از راه پله ها به گوش میرسد :"بابا ....!خرابه!از پله ها بیا !

نگاهی به اسانسور میاندازد و خنده ای تمسخر امیز کرده به سمت راه پله میرود .


ادامه مطلب

نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 1:13  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
 
 
  آخرین پستها
کلبه شادی
کلوتر

 
  معرفی کتاب

سلام به دوستان
پاتوق ادبی قصد دارد فصل جدیدی از فعالیت های خود را آغاز کند و به این منظور از حضور نویسندگان با استعداد جدید، در جمع نویسندگان اصلی و همین طور به عنوان نویسنده ی مهمان استقبال می کند.دوستانی که تمایل به همکاری با پاتوق ادبی را دارند،علاوه بر معرفی وبلاگ یا سایت یا چند داستان از خودشان، شماره ی تماس و آدرس ایمیل خود را به ایمیل زیر ارسال کنند.پس از بررسی و تائید اعضای پاتوق از شما دعوت به همکاری می شود.
ramin_radmanesh_designer@yahoo.com

 
  نویسندگان
ما
رامین راد‌منش
الهه علي‌خاني
علی یوسفی
مصطفی مردانی
لیلا
مهمان
علی سروی
سامان آزادی

 
  مهمانان پاتوق
سایت پاتوق ادبی
حضور خلوت انس ( عباس معروفی )
گروه اینترنتی کولی ها ( منیرو روانی پور )
زاگرس استوری
در قعر هاويه
حلقه ی سه شنبه
وبلاگ خانم پروین پورجوادی ( دهه ی 60 )
کودکان ایرانی (وبلاگ خانم فریبا کلهر)
عینالی (وبلاگ محمد حسین پورستار )
شبلی و سالهای دور از خانه اش
دفتر صد برگ ( داستان های ژیلا تقی زاده )
مهتاب کرانشه و داستان هایش
کوزت،دختری در مزرعه
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
قصه خوانی
آيدا مرادي
عقل سرخ
ریسمانی از داستان
خودنويس
کافه داستان
داستانک من
اینجا داستان
داستانهای من
اکبر شریعت علیه اکبر شریعت
تمرین نویسندگی
رهگذر نامه
نو.كاريكماتور
عادت مي كنيم
انگيزه هاي خاموشي
تخته سياه
شرح حال
دمادم
داستان گو
در جستجوي زمان از دست رفته
جامعه كهنه
اعترافات یک ذهن خطرناک
سايه اي بلند بي افتاب
چند سال قبل از خود كشي ام
چركنويسي در زمهرير
تيله باز
نوشته های یک شبگرد
وقتي صدا كناه بزرگ لبان ماست
انجمن داستان نویسی چوک
کانون ادبیات ایران
مي خواهم زنده بمانم
ترشحات مغزي من
اندرونيته
یادداشتهای یک فیلمنامه نویس
ادبیات داستانی
پا به پا با داستان کوتاه
داستان کوتاه کوتاه کوتاه
وبلاگ استاد ایرج زبردست ( رباعی سرا )
ربط دار
بدون سانسور
پاتوق شیشه ای داستان ( سعید نیری )
یشم سیاه
:: قالب ساز بلاگفا ::
:: فاطیما بهارمست ::
 
  نویسندگان پاتوق
نیش و نوش ( وبلاگ جدید رامین خان رادمنش الدوله )
من، کهنه،مثل قهوه ای(سامان آزادی)
یاد روز الست(رها پاکان)
حلقه ادبی(لیلا و علی سروی)
اینجا داستان(مصطفی مردانی)
تولـد یک مرگ ( الهه علی خانی)
CUD(علی)
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
  داستان ها
خدا کنه امشب برف بباره
بی خبران
بی نام
خون وعشق
گناهکار
نامه ی عاشقانه ی یک عکاس
ای کاش برادرهایش نبودند
زهرا
رقص پرده ها
قرمز
رویین تن
استخوان
از کوچه تا قبر
صورتش را خیلی وقت است ندیده ای
منحنی اسمان
فاحشه کوچک
من عمیقا بیگناهم
مخ من چند وقته که داغه
حدیث خلقت
نجواهای عاشقانه یک جیرجیرک
چرا سیگار می کشی ؟
نیش
سرنوشت
نفس اخر
نویسنده
کوچه ی بی انتها
ثروت مجازی
تاوان
تاب در باد
یک خودکشی به نام زندگی
تعلق
میدان
گناه
تصمیم
باز هم همان
یک هفته ای که بیمار بودم
اولین
اگر آن روز .....
بادبادک
کلاف سر در گم
لهجه ی فرانسوی
تولد
برهنگی
جا مخفی
ه ز ا ر پ ا ر ه
ناجی
یه نخ.فقط یکی
از پشت شيشه هاي مه گرفته
از پشت شيشه هاي مه گرفته
نارون ِ بريده
نیمی از تنهایی نیمه جان
چوب چوب یه گردن
انگشتر
بابای خوب قهرمان من
بگو دوسم داری
با شوهرم طرفی
مثل همیشه
سفیدی
مثل سیاوش
دوست بیشتر داشتن
ایستاده بر پاهای گریزان
حرف بزن !
کفشدوزک ها و آدم ها
سنور
داستان
ماموریت
حاجی
نویسنده حق دارد
شب
کولی
میز
صدام من
صد درجه سانتي‌گراد
هزارتوهای روزمره
جاذبه ی عشق
زمستان است
قرمز قرمز سياه
افسانه ي روسري
زمستانيه
محمود رحمان
سال n087
ملخ
زندگی عشق و پس از آن مرگ
سینا پسر خاله ام است
دوستان خوب و خوبان دوست
فقط یکی نه بیشتر
نسل من نسل باران خورده ای است ...
دفترچه
بدون عنوان
نوع سوم
دیوارها
ساک قرمز
پیش از طوفان
یک داستان کاملا شخصی
الو
دلم می خواست بخوابم
عاقلی از قفس پرید
یک داستان نسبتا عاشقانه
چمدان
مرز
شهاب ها

 
  آرشیو ماهانه
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 
  طراح قالب
طراح حرفه ای قالب وبلاگ
 
 
 
 

کپی برداری بدون نام منبع غیر مجاز می باشد.