قضيه كمي پيچيده است . البته اتفاقي كه يك ماه پيش، يك سال از سالگرد آن مي گذرد، آن را پيچيده كرده .
مژگان يك هفته بود كه خودش را در اتاقش حبس كرده و قسم خورده بود تا بهراد بر نگردد، در را باز نكند .بهراد يك روز قبل از يك هفته پيش براي ديدن دوستي كه يك سال بود نديده بودش ،به اصفهان سفر كرده و يك هفته پيش به خانه زنگ زده بود كه همراه با دوستش قصد دارد براي ديدن دوستي ديگر كه ان هم يكسال مي شد نديده بودنش ،به تهران برود .
تا اينجا ، همه چيز طبيعي است و پيچيدگي اي هم وجود ندارد .چيزي كه الان بايد در مورد آن صحبت كنم مژگان و اتاقش (در يكي از بزرگترين خانه هاي يك شهر قديمي ) است.
يك هفته قبل از آن اتفاقي كه يك ماه پيش يك سال از سالگرد آن مي گذرد ،مژگان بيست و يك ساله شد .پدرش از آنجايي كه آخرين جشن تولد او در آن خانه بود و باز هم از آنجايي كه او تنها فرزند آن خانه بود يك صندوقچه ي كوچك عتيقه كه در خانواده شي ءاي موروثي بود را به او هديه داد واو يك ساعت بعد وارد اتاقش شد و در را بست .البته آن را همان موقع قفل نكرد بلكه يك ساعت بعد در را قفل كرد واهل خانه نيز يك ساعت بعد متوجه قفل بودن در شدند و وقتي علت قفل بودن در را پرسيدند مژگان جواب داد كه "به چي به چي قسم تا بهراد از سفر برنگشته در اتاق را باز نمي كند ."
پيچيدگي قضيه از همين جا روشن مي شود .البته اگر در مورد جغرافياي اتاق مژگان بيشتر صحبت كنم قضيه پيچيده تر هم مي شود .
اتاق مژگان در ضلع شمالي خانه ي آبا و اجدادي خانواده ي پيشينه واقع شده بود (!)و ضلع شمالي خانه دقيقا روي بالاترين قسمت يك زمين تپه مانند قرار داشت و خانه با شيب ملايمي به سمت پايين و در جهت جنوب ساخته شده بود ؛چنانچه درب خروجي منزل دقيقا در گودترين محله ي شهر -محله پايين-باز مي شد .البته اين مساله از قلم نيفتد كه اتاق مژگان هيچ پنجره اي رو به شمال نداشت .در واقع اتاق او هيچ پنجره اي نداشت .يعني خود مژگان از اتاقي كه پنجره داشته باشد خوشش نمي امد و در همان كودكي خانواده را مجبور كرد،پنجره هاي اتاق او را مسدود كنند وازآنجايي كه او تنها فرزند خانواده پيشينه بود و تماميه خواسته هايش اجابت مي شد ،پنجره هاي اتاق او را مسدود كردند (آن هم با آجر و سيمان و بعد هم كاهگل و گچ وخاك و گچ سفيد )
پس مي بينيد كه اتاق مژگان خروجي به جز همان دري كه يك ساعت بعد از يك ساعتي كه از گرفتن آن صندوقچه مي گذشت آن را قفل كرده بود ندارد . و جز يك تخت و ميز چوبي كه آنهاهم موروثي بودند و از عمه ها به برادر زاده ها ميرسيد، هيچ چيز ديگري در اتاقش نبود.
خب ،تا اينجا چيز پيچيده اي در اتاق مژگان نمي بينيم .قرار هم نيست چيز پيچيده اي در اتاق او باشد .در واقع اتفاقي كه دقيقا يك ماه پيش ،يك سال از سالگرد آن مي گذرد قضيه را پيچيده كرده وگرنه اتاق مژگان پيچيده كه نيست هيچ خيلي هم ساده است .
يك سال پيش از آن روز(منظورم همان روز اتفاق است )آقا جان و ننه جان در فاصله ي زماني يك ساعت (اول آقا جان بعد ننه جان )مردند .اين اتفاق خيلي اتفاقي رخ داد،يعني نه آقا جان بيماري قلبي داشت ونه ننه جان قند وچربي خون .خلاصه آنكه هر دو مردند .
بماند كه چقدر مردم شكه شدند وباز هم بماندكه خانواده پيشينه قرار شد تا يك سال سياه پوش باشند وباز هم بماند كه بعد از چهلم رخت سياه كندند و بعد از آن مژگان را نامزد بهراد كردند .البته اين وسط آقاي پيشينه (پدر مژگان)هيچ گناهي نداشت . مژگان بهراد را دوست داشت و وقتي مژگان كسي را دوست داشته باشد نمي تواند دوري او را تحمل كند.از آن گذشته آقاجان در وصيت نامه اي كه دقيقا روز مرگش نوشته بود، سفارش كرده بود خيلي زود مژگان را به كسي كه دوستش دارد ،شوهر بدهند؛ بنابراين دقيقا چهل ويك روز بعد از فوت آقاجان و ننه جان، مژگان نامزد بهراد شد.
اگر بخواهم در مورد بهراد صحبت بكنم بايد به يك سال قبل از فوت آقا جان وننه جان بر گردم و اين خود قضيه را پيچيده تر مي كند .آخر بهراد هيچ آشنايي با خانواده ي پيشينه نداشت و هيچ كس حتي خود مژگان تا آن روز كه او را در فرهنگ سراي شهر ديد، جايي نديده بود .يعني هيچ كس در شهر تا آن روز او را نديده بود. گويي ناگهان در آن نقطه ظاهر شده بود (!).
در اينجا تمام اتفاقات آن سال را ناديده مي گيرم .يعني حوصله ي اينكه بخواهم قصه ي عاشقانه ي آن ها را بنويسم را ندارم ؛بخصوص آنكه هر آن ممكن است از اصل قضيه دور شويم .يعني سر كلاف را گم كنيم (البته اگر سر كلافي وجود داشته باشد )تنها چيزي كه اين وسط حائز اهميت است اين است كه بهراد را كسي نديده بود ،بنابراين كسي او را نمي شناخت .اينطور كه بعد ها (يعني در طي اين يك سالي كه بعد از طي شدنش آقا جان وننه جان مردند وچهل ويك روز بعد اين دو باهم نامزد شدند )مردم شهر دريافتند، اين بود كه بهراد دانشجوي معماري است و براي تحقيق، روي نوع معماريه كاروانسرا جلو گير وعقب گير كه در دو سمت شمال وجنوب شهر واقع شده بود به آن شهر آمده است .
خانواده پيشينه هيچ گاه تايك شب مانده به فوت آقا جان وننه جان متوجه نشدند كه مژگان يك دل نه صد دل عاشق بهراد شده .آن شب كسي جز آقاجان وننه جان در خانه نبود .(اينطور كه مي گفتند قرار بود بروند خانه خاله ي مژگان .)ولي مژگان نمي رود (در خانه هم نمي ماند )و دقيقا يك ساعت قبل از برگشتن آقاوخانم پيشينه بر مي گردد ويك راست مي رود توي اتاقش و در را محكم به هم مي كوبد .بعد ننه جان مي رود پيش اش و يك ساعت بعد در حاليكه( به قول خودش، كه به خانم پيشينه ،كه همان دم از مهماني بر گشته بود مي گويد چيزيش نيست و كمي فشارش افتاده است و از پيري است، )رنگ پريده از اتاق خارج مي شود و در حالي كه ديوار را عصاي دستش كرده ،زمزمه كنان به سمت حياط مي رود و مي گويد :"ميگه عاشق اين چيزا حاليش نيست .....واي به ما!!! ".
فرداي آن شب هم كه به عرضتان رساندم چه اتفاقي مي افتد و چهل و يك روز بعد آن را هم .
نامزدي آنها در شهر مثل توپ صدا كرد و تعجب همه را بر انگيخت به هر صورت تعجب هم داشت چيزي از فوت پدر ومادر اقاي پيشينه نمي گذشت .ولي با اين حال پيچيدگي خاصي در اين اتفاق وجود ندارد و ممكن است هميشه از اين اتفاقات بيفتد .
چيزي كه در طي اين ده ماه ونوزده روز قابل تامل است و به پيچيدگي قضيه دامن مي زند اين است كه با توجه به اينكه خانواده اقاي پيشينه كمي تا قسمتي تعصبات قديم را داشتند هيچگاه اجازه نمي دادند بهراد ومژگان تنهايي شب را بيرون از خانه ي آنها به صبح برسانند و هرگاه بهراد براي ديدن مژگان به خانه ي آنها مي رفت ،در اتاق مژگان خلوت مي كردند و اين در حالي بود كه تنها راه خروجي (همان در مذكور)تا آخر باز بود . خودتان مي بيند كه آنها در طي اين مدت نمي توانستند هيچ ارتباط جسمي با هم داشته باشند و لو يك بوسه كه با توجه به باز بودن در، تنها ،احتمال شنيده شدن صدايش ،آن دو را از انجام هر كاري بر حذر مي داشت .
كمي از قضيه دور افتاديم .البته تقصير من نيست .اين قضيه آنقدر پيچيده است كه از هر جهت به آن بپردازيم به چند دو راهي وسه راهي بر مي خوريم كه هر كدام از آنها مي تواند راه اصلي براي رسيدن به هدفمان باشد. ولي خب اين ريسك را هم در پي دارد كه ممكن است از راه اصلي دورتر شويم .پس بر مي گردم و اتفاق همان روزي را كه قرار بود همان اول بگويم و نگفتم را بگويم .
دقيقا يك هفته بعد از تلفن بهراد و قفل شدن در اتاق مژگان ،تلفن زنگ زد و از آنجايي كه همه منتظر تماس بهراد بودند تا خبر را به او برسانند، به سمت تلفن هجوم بردند (البته به جز مژگان ).درست است ؛بهراد بود .همان بهرادي كه آن روز دقيقا دو سال از پيدا شدنش در ان شهر مي گذشت .و باز هم درست است ؛اقا ي پيشينه موضوع را براي بهراد توضيح داد .ولي بهراد همان جوابي كه همه توقع ِ شنيدنش را داشتند نداد ؛ بلكه جوابي داد كه همه را شكه كرد و حتي آقاي پيشينه را چنان عصباني كرد كه گوشي را باتمام قوا پرت كرد ،به طوري كه بعد از برخورد به شيشه ي پنجره لاشه اش وسط حياط فرود امد .
البته ممكن است گفته هاي بهراد شما را هم به همان اندازه عصباني كند و همين قضيه را پيچيده تر مي كند!بنابراين من سعي مي كنم تنها آن صحبتهايي ر ا بگويم كه شما را متوجه ي اصل موضوع بكند .بهراد از ازدواج با مژگان صرف نظر كرد .چون مي گفت "خانواده اش تعصب شب زفاف را دارند و او جوابي براي انها ندارد (!)"
قضيه همين جا تمام نمي شود.يعني به نظر من قضيه هنوز هم تمام نشده و فكر نكنم حالا حالا هم تصميم به تمام شدن داشته باشد .
آقاي پيشينه بعد از شنيدن صداي بر خورد لاشه ي تلفن با كف حياط، با شتاب در حالي كه سمت چپ صورتش قرمز شده بود و عضلات كل صورتش به شدت مي لرزيد به سمت اتاق مژگان دويد و با يك لگد محكم(با پاي چپش ) تنها راه خروجي اتاق را شكست و با وجود اينكه همه منتظر بودند مژگان ،سراسيمه و لرزان،در حالي كه دو دستش را گره كرده جلوي دهانش گرفته و آرام و بي صدا اشك مي ريزد جلوي آنها ايستاده باشد با جسد كبود شده ي او مواجه شدند .
نه....نه ! اشتباه نكنيد؛ اين اتفاق از گرسنگي نبود (هر چند مي توانست بي تاثير نباشد)ولي چهره ي كبود شده اي او نشان از خفگي مي داد و گزارش پزشك قانوني هم همين فرضيه را تائيد ميكرد .در واقع پزشك روانشناس آلت خفگي را نامه اي دانست كه در اتاق مژگان يافتد (نامه اي كه روز اخر بهراد به مژگان داده بود.)
مي بينيد چقدر قضيه پيچيده است .به خصوص آنكه در طي اين يك سالي كه از اين اتفاق گذشته باز هم اتفاقاتي كه نمي توان گفت ربطي به اين قضيه ندارند رخ داده است كه گفتنش جز آشفته تر كردن ذهن شما هيچ سود ديگري ندارد .فقط همين را بدانيد كه نسل خانواده پيشينه چندين ماه است كه بر چيده شده و همين يك ماه پيش شهرداري خانه ي آبا و اجدادي خانواده پيشينه ( از گودترين تا بالاترين نقطه ي شهر) را باخاك يكسان كرد تا در محل آن ساختمان جديدي (كه نقشه اش را بهراد طراحي كرده) براي فرهنگ سراي شهر بنا كند .
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 7:10 توسط الهه عليخاني