تبليغاتX
پاتوق ادبی
 
  دوست بيشتر داشتن
 

 

 

 

« با سلام

پاتوق ادبی برای رعایت حال دوستان در هنگام امتحانات با همین داستان آخر به روز می ماند. فعالیت جدید از تاریخ 6/3/1387 با یک داستان مهمان خواهد بود.

امیدواریم که در بازگشت با یک پاتوق داستانی تر و بهتر روبرو باشیم و بیشتر و بهتر از نقد، داستان­ها و فعالیت­های همدیگر بهره و استفاده ببریم.

با تشکر، پاتوق ادبی. »

دوست بيشتر داشتن

انگار هميشه وجود داشته. انگار هميشه وجود دارد. همين الان که اينجا نشسته ام و دارم اين داستان مزخرف را روي کاغذ مي نويسم هم انگار در اتاق بغلي نشسته و به من مي خندد. بستني ها را که خريدم و آمدم کنارش لب ساحل نشستم هم آنجا بود. اولين بار در همان ساحل لعنتي ديدمش. ستاره نشسته بود روي سکوي سيماني و پاهايش را تکان مي داد. دستم را دراز کردم و بستني را دادم دستش. درست همانجا نشسته بود. صد متر آن طرف تر. يا شايد خيلي نزديکتر...

 

مصطفی مردانی

 

ادامه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 1:37  توسط مصطفی مردانی 

 
 
  نيمي از تنهايي نيمه جان
 

 

چه چيزي مي توانست اين همه سر و صدا به پا کند. مثل خراب شدن يک ساختمان روي سر صاحبش، همه چيز پايين ريخت. و بعد سکوت مرگ­آوري همه جا را خالي کرد. چشم هايم را باز کردم. چيزي ديده نمي شد. دست­هايم را جلوي چشمم گرفتم. هيچ چيزي نمي ديدم. غلت زدم. صداي خش خش کشيده شدن خودم به جسمي سفت را حس نکردم. درست زير آواري مدفون شده بودم. دستم را در هوا تکان دادم. همه جا آزاد بود. هيچ چيزي دوره ام نکرده بود. ولي همه جا تاريک و ساکت بود. سعي کردم پايم را به زمين بکوبم، اما هيچ صدايي در نمي­آمد. دستم را به طرف صورتم بردم. آنقدر عقب بردم که به پشت سرم رسيد. خودم را زدم. دستم به هيچ جا نمي خورد. بالا آوردم. هيچ چيز از گلويم بيرون ريخت. با چشمانم دنبال گوشي همراهم گشتم تا شايد نورش را پيدا کنم. نورش سايه شده بود. از جايم بلند شدم و به طرف جلو رفتم. نور کور کننده اي از کنارم چشم­ها را اذيت کرد. تلفن همراه کسي زنگ خورد. صداي کرکننده ماشين لباسشويي در آشپزخانه شروع شد و همه چيز را خفه کرد. گوشش را گرفت و بيرون رفت. ماشين لباسشويي ساکت شد و بوق مايکروفر درآمد. گوشي به دست به از در وارد شد و در مايکروفر را باز کرد. کنسرو لوبيا را روي ميز گذاشت و با انگشت آبش را چشيد. صورتش جمع شد. دستش به گوشه ظرف کنسرو گرفت و بريد. اين تصاوير مسخره برايم تکراري بود. سرش را بالا آورد و چشم در چشم شديم. صداي بوق ماشيني تکانم داد. سرم را برگرداندم. راننده پشت صندلي داشت مي­خنديد. اهميتي ندادم. دوباره بوق زد و اهميتي ندادم. صداي گاز دادن به موتور ماشينش را که شنيدم، به پشت سرم نگاه کردم و شروع کردم به دويدن. نمي دانستم به کجا مي دوم. فقط مي دويدم. مثل يک اتوبان، فضا پر از خودروهاي سرد و بي موردي شده بود که به طرفم مي­آمدند. بوق­هاي ممتد و مقطعشان را نمي­شد نشنيده گرفت. گوشم را گرفتم و چشم­هايم را بستم. يک جايي تصميم گرفتم چشم­هايم را باز کنم و اطراف را ببينم. ميان زمين و هوا معلق بودم. کوه را سفيدي برف پنهان کرده بود. چه چيزي مي­توانست اين همه سر و صدا به پا کند. مثل خراب شدن يک ساختمان روي سر صاحبش، همه چيز پايين ريخت. چند نفر براي هميشه زير برف مدفون شدند.

مصطفي مرداني.


نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 10:15  توسط مصطفی مردانی 
 
 
  ه ز ا ر پ ا ر ه
 

 

درست روبروي من نشسته بود. يا چيزي شبيه به اين. چادر گلدارش را توي دست جمع کرد. :« مي دونيد؟ شما پسر خيلي خوبي هستيدا. اما... »

سرم را انداختم پايين و آرام گفتم :« خوبي از خودتونه » ساعت مچي ام را نگاه کردم. منتظرش بودم. مرد ليوانهاي بزرگ قهوه را گذاشت روي ميز :« آقا دو تا قهوه تون »

- « آقا ميشه يکيشو ديرتر بيارين؟ دوستم هنوز نيومده »

از گفتن کلمه دوست شرمم شد. زير آفتاب تنبل زمستان روي نيمکت پارک نشسته بوديم. برگهاي زرد همه جا ريخته بودند. سرم را بردم نزديک گوشش :« مي دوني واسه اينکه گرممون بشه مي تونيم چي کار کنيم؟ »

چشمهايش را گشاد کرد. بعد چشمک زد و سريع انگشتان دستش را چرخاند :« چي؟ »

- :« همديگه رو بغل کنيم. »

لباسش را جمع کرد و خودش را کنار کشيد.

مرد سرش را خم کرد. :« اما ديگه ريختيم. نمي شه برش گردونيم »

:« حالا نمي شه يه کاريش بکنيد. يه ربع ديگه به زور مي رسه »

همين طور کجکي من را نگاه مي کرد. دوباره گفتم :« چي کار کنيم؟ »

سرش را بلند کرد و يکي از ليوانها را برداشت. :« بذار با رئيس صحبت کنم »

نگاهم به بزرگي ليوان روبرويم بود. خرده هاي ليوان همه جا را پر کرده بود. دستهايم مي لرزيد. مي خواستم تکه هاي بزرگش را جمع کنم. اما انگار هزار تکه شده بود. جارو را از گوشه کابينت برداشتم.

سرم را پايين انداخته بودم و پايم را روي برگها مي زدم. خرش خرش صدا مي داد. چند دقيقه اي بود که هيچ حرفي نزده بوديم. سرش را آورد بالا. -:« بريم؟ »

:« از دست من ناراحتي؟ »

-:« تا حالا به يه سري چيزا فکر کردي؟ »

به چشمهايش نگاه کردم. مثل هميشه نبود. :« چه چيزهايي؟ »

-:« چند سال اروپا بودي؟ »

:« بهم مياد خارج کشور رفته باشم؟ »

-:« ولي رفتارت اونجاييه »

چادر گلدارش را هنوز سفت گرفته بود. :« به همه چيزهايي که گفتم فکر کردي؟ »

:« ما از يه طبقه اجتماعي هستيم. فقط  .... »

-:« فقط چي؟ اين فقطه مهمه. »

دستم را توي جيبم کرده بودم. هوا خيلي سرد بود. سر پارک بازي که رسيدم بايد مي ايستادم. سرم را آوردم بالا. همانجا ايستاده بود. سلام کردم.

-:« سلام »

دستش را به طرفم دراز کرد. بيشتر از اينکه از دست دراز کردنش تعجب کنم از ناهماهنگي سياهي چادر و سفيدي دست بيرون آمده اش تعجب کردم.

:« تو هيچ وقت اين کار رو نمي کردي »

-:« خودت گفتي آدم با يه دوست دست مي ده »

:« داري يه دستي مي زني؟ »

دستم را از جيبم در آوردم. بايد کليد را پيدا مي کردم. دستم مي لرزيد. کيف را زمين گذاشتم. تند تند نفس مي کشيدم. کليد را با دو تا انگشت گرفتم. در را باز کردم. تشنه ام بود. خم شدم تا کيف را بردارم. سرم خورد به در که هنوز باز نشده بود.

دستي به شانه ام زد. سرم را آوردم بالا :« امروز حواست نيستا. باز ترازت اشتباه در اومد. چي کار مي کني؟ »

چشمهايم را از روي ميز برداشتم و به چشمهاي مدير نگاه کردم. تراز را گرفتم و نگاه کردم. نمي توانستم ببينم اشتباه کجاست. فقط گرفتمش :« چشم جناب رئيس. الان درستش مي کنم »

رفتم پشت ميز بنشينم که دوباره زد به شانه ام. :« کمکي از دست من برمياد؟ اتفاقي افتاده؟ »

درست روبروي من نشسته بود. يا چيزي شبيه به اين. چشمهايش مثل هميشه نبودند. چادر گلدارش را سفت گرفته بود. :« تو خيلي راحتي. من نمي تونم تحملت کنم. »

:« منظورت چيه؟ »

:«ما قرار بود با هم دوست باشيم. نبايد ميومدي خواستگاري»

دستش را پايين نمي انداخت. نمي دانستم بخندم يا گريه کنم. دستش را تکان داد. :« دست بده ديگه. کل پارک دارن نگامون مي کنن »

:« نه!... بريم يه جا بشينيم »

کيف را گذاشتم کنار کابينت. ليوان را از روي سنگ آشپزخانه برداشتم. تصوير بزرگ قلب رويش را خيلي دوست داشتم. و دو تا آدمک کناري و عبارت بزرگ Love is. ليوان را زير شير آب گرفتم. 

باران روي تنهايي مي باريد. آن روز هم که دستهاي تو ويران شدند باران مي باريد. پايم را محکم روي برگها مي کوبيدم. موهايم خيس و آويزان شده بودند. از کنار خيابان راه مي رفتم. ماشيني کنارم ايستاد :« بچه پايين شهر، از تو پياده رو برو. اينجوري يکي مي زنه بهت ها »

صداي بوق ماشين بعدي به من فهماند که دارم از روي خط کشي دوم حرکت مي کنم. سرم را گرفتم بالا و موهايم را درست کردم. از در که وارد شد موهايش به پيشاني­اش چسبيده بود. در کافي شاپ را بست و با چشمهايش دنبالم گشت. حتي وقتي من را پيدا کرد عکس العملي نشان نداد. فقط سرش را انداخت پايين و يک راست آمد روبروي من نشست. کيفش را گذاشت کنار ميز :« سلام. چطوري؟ شرمنده دير رسيدم »

:« اشکالي نداره. بذار بگم قهوه تو بيارن »

-:« نه! زود باش بگو مي خوام برم »

:« من تنهايي نمي تونم چيزي بخورم. »

-:« خوب پس نصفشو من مي خورم. نصفشو تو بخور »

ليوان را برداشت و شروع کرد به هم زدن. وقتي دستم خيس شد فهميدم ليوان پر شده. شير آب را بستم. دستم هنوز مي لرزيد. ليوان به دهانم نرسيده افتاد. صداي شکستنش را انگار همه خانه خالي شنيدند. زانوهايم شل شدند و روي زمين ولو شدم.

با سيني چاي از آشپزخانه آمد بيرون. تا حالا با چادر گلدار نديده بودمش. :« به نظرت چطوره مامان؟»

:« بذار بياد. هنوز که نيومده » 

:« همين طوري، نگاه اول »

سرش را برگرداند و چپ چپ نگاهم کرد.

قهوه را تا نصفه سر کشيد و به طرفم گرفت. آرام دستم را بردم و ليوان را گرفتم. گفتم :« منظورت چيه؟ »

:« تا حالا چند تا دوست دختر داشتي؟ »

:« اين حرفا يعني چي؟ »

ليوان را گرفتم و روي ميز گذاشتم. :« فکر کن منم يکي از دوست دخترات. فراموشم کن. »

:« ولي من مي خوام باهات ازدواج کنم »

:« من نمي خوام. من فقط مي تونم دوستت باشم. »

:« اينه همه اون حرفايي که توي اين يه سال زدي؟ »

:« حرفاي من پيمان نامه صلح نبود. »

خودم را به طرف گوشه خيابان کشيدم. پاهايم سنگين شده بودند. دستم را به يکي از درخت­هاي کنار خيابان گذاشتم و ايستادم. سرم را به طرف بالا چرخاندم و آسمان را نگاه کردم. درخت­ها چه ارتفاع حقيري داشتند. چشم­هايم را بستم و روي زمين رها شدم.

 


نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:4  توسط مصطفی مردانی 
 
 
  يک هفته اي که بيمار بودم.
 

 

گوشي همراهم مدام زنگ مي خورد. سرفه هاي خشک امانم را بريده بودند. نمي توانستم با هيچ کدامشان حرف بزنم. پتو را کشيدم روي خودم و سعي کردم صدايش را نشنوم. يک نفر کليد انداخت و در خانه را باز کرد. سريع دويد سمت گوشي و برش داشت. :« از شرکته. جواب بدم؟ »

سمانه بود. از همان زير گفتم :« نه! صبر کن قطع کنه بعد خفه­ش کن. من بلد نيستم ساکتش کنم. »

:« چي؟ ... »

پتو را از سرم برداشت. در خودم جمع شده بودم. :« چي مي گي؟ چرا نرفتي سر کار؟ »

:« اون گوشي رو خفه کن. سرم رو بُرد. »

پتو را پرت کرد روي من. کمي درون گوشي گشت و گذاشتش روي ميز. سريع قدم برداشت و غيبش زد. گوشي دوباره زنگ خورد. اين بار با صداي بلندتر.

×××××××××××××××××××××××××××××××

وان داشت پر مي شد. دستي به ته ريشم کشيدم. خيلي وقت بود ته ريش نگذاشته بودم. بخار آب حمام را مه کرده بود. سمانه روبرويم ايستاده بود و لبخند مي زد. سرش را کج کرده بود و موهاي سياهش آويزان شده بودند. روي صندلي نشست و با همان ناز دوست داشتني موهايش را پشت سر جمع کرد. سرش را پايين گرفته بود و زير چشمي نگاهم مي کرد. دلم براي لبخند روي لبش تنگ شده بود.

تق تق تق... سمانه بود که از پشت در حمام مي گفت :« امروز که ديگه مي ري سر کار؟ »

تصوير محو شد. به زور داد زدم :« نه! »

« چي؟ »

« نه! »

« يعني چي؟ چهار روزه نه دانشگاه مي ري نه سر کار. به چه درد مي خوري؟ »

آب به زير سرم رسيد. بيني ام کامل بسته شده بود. اگر دهانم را مي بستم زير آب خفه نمي شدم. دوباره با مشت کوبيد به در :« واحدات حذف مي شن ها! از سر کار اخراجت مي کنن ها. »

آب داشت از سرم رد مي شد. دستم را دراز کردم و شير آب را بستم.

××××××××××××××××××

کيف را دستم گرفته بودم و در سالن شرکت راه مي رفتم. صداي کفش هايم را مي شنيدم. اما انگار کسي من را نمي ديد. در اتاقم را باز کردم. بهتم زد. وسايلي که ديده مي شد به نظر مال من مي رسيدند اما همه شان تکان خورده بودند. کيف و کتم را به چوب لباسي آويزان کردم. روي ميزم دست کشيدم. نوک انگشتانم سياه شدند. اميري از در وارد شد. :« به! سلام مرد، کجايي؟ همه کارامون به هم ريخته »

زير چشم هايش پف داشت و موهايش حالتشان را از دست داده بودند. بيني ام را کشيدم بالا :«مريض بودم »

:« اي بابا. چه­ت شده بود مگه مهندس. من مي رم خانم صبري رو صدا کنم. الان ميام. »

کشوي اول ميز را باز کردم. حس کردم سطل آشغالي را اينجا خالي کرده اند. کشوي دوم همينطور. کشوي ديگر هم. روي صندلي ولو شدم. يک زن با مانتوي روشن جلوي در ايستاده بود. سرم را آوردم بالا. خانم صبري با مقنعه سفيدش مرا نگاه مي کرد. :« سلام جناب مهندس. »

از جايم بلند شدم و تعظيم کردم. :« سلام. حال شما؟ مي بينيد؟ از در که اومدم تو فکر کردم دپوي دارآباد اومده اينجا. »

خنديد. :« حالتون بهتره؟ »

:« ممنون. من نبودم مشکل خاصي پيش نيومد که؟ »

:« مشکل که پيش اومد. اما لازم بود. شما انقدر کار مي کرديد که همه تنبل شده بودند. الحمدلله که حالتون بهتره؟ »

:« بله... » مات صورتش شده بودم. کمي از جلوي موهايش را داده بود بيرون. چشم هايش برق مي زد. تا حالا دقت نکرده بودم که روي گونه راستش يک خال ريز دارد. لب هاي کوچکش را باز کرد :« خوب الحمدلله. »

اميري با آن شکم گنده و لپهاي افتاده پيدايش شد. :« الان همه مياند. کارها رو شروع کنيم؟ »

××××××××××××××××××××××××

در آسانسور را باز کردم. يک زن در آسانسور ايستاده بود. سرم را انداختم پايين و سلام کردم.

:« سلام! »

صدايش آشنا بود. برگشتم و نگاهش کردم. گرد شدن چشم هاي سمانه را مي توانستم حس کنم. شبيه زني که در حمام ديدم نبود. اما سمانه بود. در آسانسور بسته شد.

:« مأخوذ به حيا شدي؟ »

زانوهايم را خم کردم و نشستم روي زمين. دوباره گفت :« سر کار چطور بود؟ »

:« خسته کننده. ويرانگر »

:« مرد همينه ديگه. بايد کار کنه، پول در بياره، زن و بچه­­ش رو نون بده... »

آسانسور ايستاد. در را هل داد و رفت بيرون. نگهش داشته بود. سرش را برگرداند :« نمي آي؟ »

دستم را گذاشته بودم روي سرم و با درماندگي نگاهش مي کردم. در را رها کرد تا بسته شود. آسانسور رفت پايين.


نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 21:21  توسط مصطفی مردانی 
 
 
  يک خودکشي با نام زندگي :
 

 

امروز صبح هم، مثل تمام اين صبح هاي تازه، با سردرد هميشگي ام بيدار شدم. سرم به شدت درد ميکرد اما مي دانستم بعد از اينکه دست و صورتم را آب بزنم و کمي با دست هايم روي سينک دستشويي فشار بياورم، سرم سنگيني اش را مي اندازد و من مي توانم همان طور که محتواي معده ام را خالي کردم، محتواي سنگين سرم را هم توي همان چاله معروف بياندازم.

با چشماني که هنوز کور خواب بودند ساعت را نگاه کردم. نفهميدم ساعت چند بود. اصلا برايم مهم نبود. پاشدم رفتم دست شويي. مثل هميشه بايد کلي صبر ميکردم تا جناب معده اجازه دهند محتوياتشان خارج شوند. خوردن اين همه قرص مسهل هم دواي دردم نبود. پس از چند دقيقه بالاخره توي معده ام احساس تخليه کردم و توانستم از خوابي که چشمانم را داشت دوباره پر ميکرد خلاص شوم.  بلند شدم تا سر و صورتم را آب بزنم. سرم ديگر داشت سنگيني اش را بيرون مي انداخت. اين سنگيني درست از وسط ابروهايم مثل زاييدن بچه، بيرون مي آمد. سرم گيج گيجي ميزد و بعد يک دفعه همه چيز به حالت عادي برميگشت. زبانم را در آوردم. تنها فرقي که با خيار داشت اين بود که نمي شد آن را خورد. قرص هاي جورواجور هم چاره ام نکرده بود. دکتر مي گفت عصبي است. مسخره است. هر جا که نمي توانند دردي را درمان کنند ميگويند عصبي است.

وقتي از دست شويي بيرون آمدم هنوز همه خواب بودند. لباس هايم را عوض کردم و به توصيه همان دکتر احمق، يک ليوان آب سرد را ناشتا خوردم. درد سردي توي معده ام به وجود آمد و تمام صورتم را جمع کرد. ديگر عادت کرده بودم به اين همه درد. حالا هم بايد سريع تر لباس هايم را عوض ميکردم و راه مي افتادم تا به سر کلاس برسم. سر کلاس همان استاد که اگر چند ثانيه دير برسي راهت نميدهد. لقمه پيچم را گذاشتم توي جيب کاپشنم. آه... باز هم سيگارم خرد شد. مسخره است. همه اش ميگويم حواسم هست اما باز هم سيگارم ميشکند. درش مي آورم و نگاهش مي کنم. خردِ خرد شده. ديگر به درد نمي خورد. جيره امروزم را هم به باد دادم. ديگر هم نمي توانم سيگار بخرم چون تمام مسير خانه تا دانشگاه هيچ سيگار فروشي پيدا نميشود. سيگار را ميچپانم توي جيبم. در را باز ميکنم و راه مي افتم. ساعت مچي ام را نگاه ميکنم. نه ..... ساعت هفت و نيم است. و من بايد مسافتي که حدود چهل و پنج دقيقه راه است را نيم ساعته بروم. اين بار ديگر حتما بايد با تاکسي بروم. ميدوم سر خيابان. درد هنوز توي معده ام مي پيچد و با هر گامي که مي دوم انگار بالا و پايين ميشود. به زور خودم را ميرسانم. درد دارد دور ميخورد. داد ميزنم :«دانشگاه!!»

نگه نميدارد. باز هم يکي ديگر. اين يکي هم نگه نميدارد. نمي دانم چه شده. لقمه اي که توي جيبم را چپاندم در مي آورم و سعي ميکنم يک گاز از آن بزنم. تند و تند مي جوم و پايين ميدهم تا شکمم آرام بگيرد. يک تاکسي دارد مي آيد. لقمه را نجويده پايين ميدهم و داد مي زنم :«دانش...»

تاکسي چند قدم جلوتر نگه ميدارد. راننده توي آينه اش نگاه ميکند و با دستش اشاره ميکند کجا. مي خواهم جوابش را بدهم. اما نمي توانم. براي چند لحظه حالت تهوع تمام وجودم را ميگيرد. راننده چند تا فحش ميدهد و راه مي افتد. آرام ميروم سمت جوب کنار خيابان و هر چه خوردم را دست نخورده تحويل طبيعت ميدهم. همين طور عق مي زنم و کثافت هاي ته جوب را نگاه ميکنم. سرم براي يک لحظه تير ميکشد و تمام تنم شروع ميکند به عرق کردن. هنوز هم دارم عق مي زنم اما ديگر چيزي ته معده ام پيدا نميشود که بيرون بيايد. اشک چشم هايم را گرفته و روبرويم را تار مي بينم. يک ماشين کنار خيابان نگه ميدارد. نمي دانم کيست. اما هر که هست مرا مي شناسد که دارد به اسم کوچک مرا صدا ميزند. صدايش آشنا است. همان پسري است که الان با هم کلاس داريم.

:«حالت خوبه؟!»

مي شناسمش. با ديدن حال و روز من سريع از ماشين پياده شده. مرا مي رساند درمانگاه و مي رود. دوست ندارد دير برسد. ازش تشکر ميکنم و مي روم توي اورژانس تا بستري شوم. سريع چند تا پرستار خانم و جوان مي آيند و مرا مي خوابانند روي  تخت مسخره اي که بوي ساولن و الکل از همه جاي لعنتي اش مي آيد. دکترم هم يک خانم نسبتا جوان است. حلقه توي دست چپش که زير تخته درمان را گرفته بدجوري توي ذوقم ميزند. انگار ته دلم مي خواستم بهش بگويم دوستت دارم اما حالا نمي توانم. بهم ميگويد :« همراه داريد؟!»

با سر نفي مي کنم. :«دفترچه بيمه چه طور؟!»

همان طور که داشتند بالاي بازويم را مي بستند تا رگم را پيدا کنند گفتم :«بايد زنگ بزنم برام بيارند»

:«شماره تونو بديد براتون تماس بگيرند.»

من همان طور نگاهش ميکنم. با همان نگاه خشم آلود توي صورتم زل ميزند :« بگيد ديگه!!!»

:« به شما بگم؟!»

:«آره ديگه»

پيش خودم گفتم :« آخه احمق مگه ميخواي به کي شماره بدي»شماره ام را شمرده شمرده گفتم. و بعد هم اسم و فاميلم را. پرستارها مي خواستند توي رگ دست لاغر مردني من يک سِرُم را فرو کنند. اما همين طور داشتند فقط الکل مالي اش ميکردند. تا اينکه بالاخره يک نفر گفت :«خانم دکتر رگش پيدا نميشه»

خانم دکتر جسور تخته را داد به يکي از پرستار ها و سوزن سِرُم را گرفت. چند تا ضربه زد بالاي ساعدم. و سعي کرد سوزن را وارد کند. درد شديدي احساس کردم. و يک دفعه مثل برق گرفتگي از بين رفت. سوزن را در آورده بود و پنبه اي را محکم روي جايش فشار مي داد. با نگاهش رگ دستم را دنبال کرد و بعد صاف زل زد توي چشم هايم. :« نگاه نکن.»

سرم را گذاشتم روي پشتي و دوباره درد تکرار شد. چند لحظه گذشت و بعد دوباره در آورد. دو سه بار ديگر هم اين درد تکرار شد تا اينکه بالاخره گفت :«سِرُمو بديد»

يک ساعت زير سِرُم بودم. مادرم خودش را رسانده بود. اما همين که دفترچه را با چهار پنج هزار تومان پول برايم آورده بود و يک بوسه از پيشاني ام برداشته بود، رفته بود سرکارش. ميگفت همين يک ساعتم زوري مرخصي گرفته. بايد کلي دليل مي آورد براي دير رسيدنش. من توي اين يک ساعت حتي نتوانسته بودم بخوابم. سرم به شدت سنگين بود و دکترها و پرستارها داشتند توي سالن بيمارستان فقط ميگفتند و ميخنديدند. هيچ کس به حال من کاري نداشت که مثل مار دور خودم ميپيچيدم.

سِرُم که نيمه شد، دکتر آمد بالاي سرم. نگاهي به من انداخت و گفت :« حالت خوبه؟!»

هنوز نگاهم به آن حلقه لعنتي دست چپش بود. انگار دلم ميخواست بغلش کنم و براي ثانيه اي هم که شده يک نفر را داشته باشم، اما نمي توانستم. با سر و نگاهي غمناک تاييد کردم.داشت برگه هاي روي تخته را نگاه ميکرد. :«سرگيجه نداري. ( با سر گفتم نه) حالت تهوع، دل پيچه...»

باز هم با سر نفي کردم. تند و تند يک چيزهايي توي برگه نوشت. مهربان شده بود. فکر کنم بوي پول به مشامش رسيده بود. :«مشکل خاصي نداري؟»

:«احساس ميکنم سرم سنگينه.»

:«الان ميگم يک سِرُم آنتي بيوتيک بيارند بهت بزنند.»

اسم سِرُم را که آورد ياد دردهاي بدي که همين اولي اش داشت افتادم. صورتم جمع شده بود. نگاهم کرد و گفت :« نگران نباش. تو همين يکي مي زنند.»

بعد هم با همان لبخند مسخره راهش را گرفت و رفت. سرم را بالا آوردم و نگاهي به سِرُم انداختم. يک جاي ديگر هم داشت. دوباره سرم را زمين گذاشتم و سعي کردم بخوابم. اما چه طوري.

پرستار با دوستم که از کلاس برگشته بود آمد بالاي سرم و سِرُم آنتي بيوتيک را وصل کرد. دوستم يک لبخند روي صورتش بود. اما همين که پرستار سِرُم را وصل کرد و رفت، سرش را تکان داد و گفت :« استاد حذفت کرد. بهش گفتم مريضي .... خودم رسوندمت. اما گفت جلسه هاي قبلو کجا بوده؟! استاد احمقيه ولش کن»

ديگر ده تا سِرُم بيوتيک و آنتي بيوتيک هم نمي توانست سردردم را خوب کند. سعي کرد با کلي صحبت و جوک تعريف کردن مرا آرام کند. ميخواست مثلا بگويد:«مشکلي نداره، پيش ميآد» و هزار و يک حرف ديگر اما مگر ميشود درسي را که با هزار زور و زحمت خوانده بودم به همين راحتي حذف شود. من به پاس کردن اين درس احتياج داشتم. اما سعي ميکردم عادي جلوه دهم.

حرف  هاي مسخره ما ادامه داشت تا اينکه دکتر دوباره آمد بالاي سرم. با کلي برگه که از آزمايشگاه آمده بود. سرش را تکان داد و برگه ها را داد دست دوستم. :«خوشبختانه هيچ مشکلي نداريد. نه قندتون افتاده بود نه فشارتون نه چيز ديگه اي»

دوستم گفت :«پس چي شده؟!»

:« عصبيه»

دلم ميخواست همان جا، دکتر را با همان حلقه توي دستش خفه کنم. دوستم برگشت و صورتم را نگاه کرد. سِرُم ها را هم که ديگر تمام شده بود در آورد و گفت :«حسابداري حساب کنيد، بعد مي تونيد تشريف ببريد.»


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 5:21  توسط مصطفی مردانی 
 
 
  ثروت مجازي
 

 

ثروت مجازي

دچار حس خوبي نيستم. دارد در من اتفاق مي افتد. از همان روز اولي که ديدمش فهميدم مثل ديگران نيست. مي­توانست نباشد. مي توانست مثل تمام دخترکاني که در خيابانها قدم مي خورند، کسي داشته باشد، خانه اي و خانواده اي که زير بالش خودش را در تنهايي خواب کند.

آخرين باري که نديدمش يک راست رفتم سراغ سرگرد احمدي رئيس پاسگاه شهر کوچکي که ... که همه چيز زندگي من را مي دانست.

« بعضي موقع ها فکر مي کنم چرا زندگي اين دختر انقدر برات اهميت داره »

ساکت نگاهش مي کردم. همان طور که سعي مي کرد شکم گنده اش را روي ميز تکيه دهد، پرونده ها را ورق مي زد.

:« مي دوني؟ از اين دخترها زياده، چرا يکي ديگه نه؟ »

هر قدر هم جواب نمي دادم، باز حرف مي زد.

« ببينم؟ از اين دخترها توي شهرهاي ديگه نيست؟ فقط تو اين خراب شده... لا اله الا ا... »

خودم هم نمي دانم چرا عاشق اين دختر شده بودم. وقتي در اين شهر کوچک شمالي خانه خريدم هيچ وقت فکر نمي کردم پابند اينجا بشوم. هواي لطيفي داشت. آخر شب هايش ساکت بود و مي شد تنهايي خيابان ها را چرخيد. آن شب خيلي سرد بود. يک کم در پارک قدم زدم و برگشتم سمت ماشينم. پالتوي خزم را سفت بغل کرده بودم و سوئيچ ماشينم را در جيبم مزمزه کردم. انگار داشتم مي دويدم. زيرچشمي چشم هايش را گرفتم. دست هايش را گرفته بود جلوي دهانش و با بخار دهانش يخشان را باز مي کرد. پايم سر خورد. سريع زير بغلم را گرفت  :« آقا مواظب باش. بيرون زياد هم سرد نيست! »

سريع بلند شدم. نگاهم مي کرد. اين را حس مي کردم. گرمم شده بود. نمي توانستم برگردم و ... نگاهش کنم. آرام از کنارم رد شد. صداي هاه کردنش را مي شنيدم. ايستادم. چرخيدم. سير نگاهش کردم. ته دلم مي زد. تند و تند. تمام گرمايم را جمع کردم. گفتم :« تنهايي ؟ »

سرش را برگرداند. خيره شد. ميخکوب شده بوديم :« شما چطور؟ »

لبخند زدم. در ماشين را باز کردم. :« مي خواي با هم باشيم؟ »

:« من پياده روي رو بيشتر دوست دارم »

:« خيلي سرده »

:« عادت مي کني»

سرگرد احمدي همين طور الکي داشت پرونده ها را مي گشت و چيزي نمي گفت. انگار دوست نداشت هيچ چيزي را به من بگويد. :« سعيد؟ چي شده. چرا الکي با اين پرونده ها ور ميري؟ نگرانم به خدا. »

دستش را از روي پرونده ها برداشت. سرش را گرفت بالا و نفس عميقي کشيد. :« اي خدا...»

سرش را آورد پايين و صاف زل زد به چشم هايم. درد بزرگي سينه اش را چنگ مي زد. :« بريم بيرون سپيده رو نشونت بدم »

صبحش را در آغوش سينه هاي کوچکش بيدار شدم. شب سختي داشتيم. مي گفت تمام شب فقط برف خيابان ها را لگد مي کرده. مي گفت به پول احتياج دارد. همين طوري هم از کسي پول نمي گرفت. سردم شده بود. نمي توانستم به ديشب فکر کنم. ساعت را نگاه کردم. از نه گذشته بود. لباس هايم را پوشيدم و از خانه زدم بيرون. شايد فراموش کنم چه بلايي سرم آمده. مادرم مي گفت تا کسي را پيدا نکني چيزي نمي شوي. احساس مي کردم پيدايش کردم. آن هم چه کسي.

سرگرد جلوي قبرستان ايستاد.

:« پياده شو. بايد اينجا باشه. »

بي اعتنا به گذر زمان در ماشين را باز کردم و پياده شدم. صداي کلاغ ها گوشم را مي لرزاند. تمام قبرستان را پارچه سفيد برف پوشانده بود. پايم را گذاشتم روي برف هاي خشک قبرستان. سرگرد تندتر راه مي رفت. بدون توجه به من که صداي راه رفتن روي برف را دوست داشتم. خيرت خيرت خيرت... در تمام قبرستان سپيده ديده نمي شد. شايد باز هم خودش را پشت يکي از کاج ها قايم کرده باشد. اين بار هم ليز مي خورم و زير بغلم را مي گيرد. سرگرد رفت و رفت و جلوي يک قبر بي سنگ ايستاد. هم چون پرچمي که که بر قله کوه فرو مي کنند؛ وزش باد لباسش را تکان مي داد. دوست نداشتم بروم پيش سرگرد. اما بايد اين کار را مي کردم. گوشي ام را درآوردم و ساعتش را نگاه کردم. حدود ده صبح بود. هوا کاملاً مه گرفته بود.

:« چرا اونجا وايسادي؟ »

زانوهايش را خم کرد و نشست پاي قبر. زير لب شروع کرد به حرف زدن. رفتم و سر قبر ايستادم. سرگرد حسابي دمغ بود. انگار بغض زبانش را بسته باشد، چيزي نمي گفت. :« قبر کيه؟ آشناي شماست ؟ »

:« طاقتشو داري ؟ »

:« طاقت چيو؟ »

:« اين .... قبر سپيده است. »

شايد اولين بار بود که در اين همه مدت وزش باد را حس کردم. باد محکم مي زد و کتم را مثل بالهاي پرنده بالا و پايين مي کرد. افتادم روي قبر و خواستم خاکش را کنار بزنم. مي خواستم باور کنم سپيده اين زير نخوابيده. سرگرد من را گرفت و کشيد عقب :« نکن مرد. .... آزاده باش »

به پشت افتادم روي برف ها. آسمان را که نگاه مي کردم دوست داشتم من هم مثل يکي از اين مردگان داخل يک قبر خوابيده بودم.

آن روز وقتي برگشتم سپيده بيدار شده بود. صدايش را از داخل اتاق خواب مي شنيدم. خوردنيهايي که خريده بودم را گذاشتم روي اوپن آشپزخانه. از اتاق آمد بيرون. :« سلام. کجا رفتي؟ »

:« سلام. رفتم ماشينو بيارم. به زور روشنش کردم »

لبخند زد. :« تو چقدر کتاب داري؟ »

:« خوب بودند؟ »

:« کتاباي سنگيني بودند. من نمي فهمم. ولي دوست دارم بخوانمشون »

پرتقال ها را ريختم داخل ظرفشويي. :« دوست داري هميشه بياي اينجا؟ »

:« اينجا؟ »

:« ببين من يه تاجرم. بيشتر سال اينجا نيستم. براي تفريح ميام اينجا. دوست دارم اينجا مال تو باشه»

:« مال من ؟ ... من فقط از کتابهات تعريف کردم.... من بي کس و کار نيستم. »

رويم را برگرداندم و ليمو شيرين ها را هم ريختم کنار پرتقال ها :« مي دونم... منظورم اين نبود. »

:« منظورت چی بود؟ »

:« هيچي... بهش فکر نکن.... شايد اتفاق نيفتاده. »

شير آب را باز کردم و ميوه ها را شستم. برگشتم و نگاهش کردم. انگشتش را از دهانش آورد بيرون و گفت :« تو خيال نداري با من ازدواج کني که ؟ »

:« چقدر راحت اين کلمه رو به کار مي بري؟ »

:« کدوم کلمه رو ؟ »

:« تو چقدر گير ميدي »

:« تو چقدر خجالتي ... من تا حالا آدم اين جوري نديدم. ... با همه فرق مي کني »

:« تو هم. ... تو هم با همه فرق مي کني. ... به درد خيلي کارها مي خوري »

:« به درد رختخواب ؟ »

:« اتفاقاً فقط به همون يه درد نمي خوري »

خنديد. خيلي راحت خنديد. مثل بچه اي که هنوز ياد نگرفته خنده اش را کنترل کند.

پرسيد :« تو تنهايي ؟ »

:« بيشتر وقت ها »

:« کمتر وقت ها با کي هستي؟ »

:« شايد با دوستام. »

:« چرا شايد؟ با کس ديگه اي هم هستي ؟ »

:« با کس ديگه؟ ... نه من با هيچ کس نيستم »

:« خونواده ات؟ »

:« ازشون جدا شدم »

:« خونواده خيلي مهمه. ازشون جدا نشو ... »

بغضش گرفت. :« چيه؟ ياد خونواده ات افتادي؟ »

:« مادرم مريضه. سرطان داره. ما هم پول نداريم که.. »

ديگر ادامه نداد. سرش را گرداند و ديوارهاي هال را هم نگاه کرد. :« تو چقدر نقاشي داري؟ همه اش مال خودته؟ »

:« آره. قشنگند؟ »

:« يه طوريند. انگار هيچ کدومشون واقعي نيست. »

:« هيچ کدومشون واقعي نيستند. چون هنر نسخه دوم واقعيت نيست. ... از اون کثافت همون يه نسخه بسه »

دوباره خنديد. اما کاش نمي خنديد. دردم خيلي بيشتر شد.

سرگرد دستم را گرفت تا بلندم کرد. براي چند لحظه همه چيز جلوي چشم هايم سياهي رفت. کلاغ ها را داشتم سفيد نمي ديدم. صدايشان دوست داشتني شده بود. دوست داشتم همين طور تکرار بشود. انگار هميشه همين طوري بوده.

:« پاشو الان يخ مي کني »

به زور بلندم کرد. روبرو را مي ديدم که تا دور دست سياه است. سرگرد دست هايش را هاه کرد. درست مثل سپيده. صداي سپيده را مي شنيدم.

:« شهر خوبيه نه؟ »

:« نمي دونم... شايد چون تو اينجا هستي شهر خوبيه »

:« اما تو که فقط منو چند ماهه مي شناسي. به خاطر من نيومدي اينجا »

:« من خيلي جاها خونه دارم. اما اينجا رو بيشتر از همه دوست دارم. »

خنديد. صورتش مثل هميشه برق مي زد. سرش را به طرف من گرفت و صورت جدي ام را ديد. برايش مهم نبود که وسط خيابان هستيم و داريم بين اين همه آدم پياده مي رويم. :« کاش تو اينجا نبودي »

:« چرا؟ »

:« وقتي با هم ميايم بيرون... »

اين بار من بودم که خيابان را فراموش کردم و کشيدمش توي بغلم. :« من خيلي دوستت دارم. تا ابد پيشت بمونم. تا هر وقت که بشه. بهت قول ميدم. »

:« از مادرمم مي توني اين قولو بگيري؟ »

سرگرد مي گفت يک روز وسط همين خيابان ها به ضرب کشت سپيده را زده اند. درست وسط خيابان. آنقدر زده بودند که سر و صورتش قابل شناسايي نبوده. سرگرد خودش سپيده را خاک کرده. با مسئوليت خودش. به اين فکر کردم که من با سپيده چه فرقي دارم. من هم روزي زير همين خاک مي خوابم. شايد کمي خوشنام تر. و شايد فقط کمي خوش قبرتر.

سنگ قبر سپيده را نگذاشته بودند که دو تا قبر کناري اش را خريده بودم. مادر سپيده چند هفته بعد مرد و کنار سپيده خاک شد. سرگرد احمدي جز تنها کساني بود که در غم من و خانواده اش شريک شد. الان سپيده براي هميشه پيش مادرش خواهد بود. هر چقدر به قبر خودم نگاه مي کردم کمتر جايي براي مال و ثروتم مي ديدم. شريکم مرتب زنگ مي زد و مي گفت  قرارداد جديدي بسته. اما وقتي خودش بلند شد و آمد دلش هري ريخت. يک راست رفت پيش سرگرد احمدي رئيس پاسگاه شهر کوچکي که ... 


نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 5:41  توسط مصطفی مردانی 
 
 
 
 
  آخرین پستها
کلبه شادی
کلوتر

 
  معرفی کتاب

سلام به دوستان
پاتوق ادبی قصد دارد فصل جدیدی از فعالیت های خود را آغاز کند و به این منظور از حضور نویسندگان با استعداد جدید، در جمع نویسندگان اصلی و همین طور به عنوان نویسنده ی مهمان استقبال می کند.دوستانی که تمایل به همکاری با پاتوق ادبی را دارند،علاوه بر معرفی وبلاگ یا سایت یا چند داستان از خودشان، شماره ی تماس و آدرس ایمیل خود را به ایمیل زیر ارسال کنند.پس از بررسی و تائید اعضای پاتوق از شما دعوت به همکاری می شود.
ramin_radmanesh_designer@yahoo.com

 
  نویسندگان
ما
رامین راد‌منش
الهه علي‌خاني
علی یوسفی
مصطفی مردانی
لیلا
مهمان
علی سروی
سامان آزادی

 
  مهمانان پاتوق
سایت پاتوق ادبی
حضور خلوت انس ( عباس معروفی )
گروه اینترنتی کولی ها ( منیرو روانی پور )
زاگرس استوری
در قعر هاويه
حلقه ی سه شنبه
وبلاگ خانم پروین پورجوادی ( دهه ی 60 )
کودکان ایرانی (وبلاگ خانم فریبا کلهر)
عینالی (وبلاگ محمد حسین پورستار )
شبلی و سالهای دور از خانه اش
دفتر صد برگ ( داستان های ژیلا تقی زاده )
مهتاب کرانشه و داستان هایش
کوزت،دختری در مزرعه
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
قصه خوانی
آيدا مرادي
عقل سرخ
ریسمانی از داستان
خودنويس
کافه داستان
داستانک من
اینجا داستان
داستانهای من
اکبر شریعت علیه اکبر شریعت
تمرین نویسندگی
رهگذر نامه
نو.كاريكماتور
عادت مي كنيم
انگيزه هاي خاموشي
تخته سياه
شرح حال
دمادم
داستان گو
در جستجوي زمان از دست رفته
جامعه كهنه
اعترافات یک ذهن خطرناک
سايه اي بلند بي افتاب
چند سال قبل از خود كشي ام
چركنويسي در زمهرير
تيله باز
نوشته های یک شبگرد
وقتي صدا كناه بزرگ لبان ماست
انجمن داستان نویسی چوک
کانون ادبیات ایران
مي خواهم زنده بمانم
ترشحات مغزي من
اندرونيته
یادداشتهای یک فیلمنامه نویس
ادبیات داستانی
پا به پا با داستان کوتاه
داستان کوتاه کوتاه کوتاه
وبلاگ استاد ایرج زبردست ( رباعی سرا )
ربط دار
بدون سانسور
پاتوق شیشه ای داستان ( سعید نیری )
یشم سیاه
:: قالب ساز بلاگفا ::
:: فاطیما بهارمست ::
 
  نویسندگان پاتوق
نیش و نوش ( وبلاگ جدید رامین خان رادمنش الدوله )
من، کهنه،مثل قهوه ای(سامان آزادی)
یاد روز الست(رها پاکان)
حلقه ادبی(لیلا و علی سروی)
اینجا داستان(مصطفی مردانی)
تولـد یک مرگ ( الهه علی خانی)
CUD(علی)
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
  داستان ها
خدا کنه امشب برف بباره
بی خبران
بی نام
خون وعشق
گناهکار
نامه ی عاشقانه ی یک عکاس
ای کاش برادرهایش نبودند
زهرا
رقص پرده ها
قرمز
رویین تن
استخوان
از کوچه تا قبر
صورتش را خیلی وقت است ندیده ای
منحنی اسمان
فاحشه کوچک
من عمیقا بیگناهم
مخ من چند وقته که داغه
حدیث خلقت
نجواهای عاشقانه یک جیرجیرک
چرا سیگار می کشی ؟
نیش
سرنوشت
نفس اخر
نویسنده
کوچه ی بی انتها
ثروت مجازی
تاوان
تاب در باد
یک خودکشی به نام زندگی
تعلق
میدان
گناه
تصمیم
باز هم همان
یک هفته ای که بیمار بودم
اولین
اگر آن روز .....
بادبادک
کلاف سر در گم
لهجه ی فرانسوی
تولد
برهنگی
جا مخفی
ه ز ا ر پ ا ر ه
ناجی
یه نخ.فقط یکی
از پشت شيشه هاي مه گرفته
از پشت شيشه هاي مه گرفته
نارون ِ بريده
نیمی از تنهایی نیمه جان
چوب چوب یه گردن
انگشتر
بابای خوب قهرمان من
بگو دوسم داری
با شوهرم طرفی
مثل همیشه
سفیدی
مثل سیاوش
دوست بیشتر داشتن
ایستاده بر پاهای گریزان
حرف بزن !
کفشدوزک ها و آدم ها
سنور
داستان
ماموریت
حاجی
نویسنده حق دارد
شب
کولی
میز
صدام من
صد درجه سانتي‌گراد
هزارتوهای روزمره
جاذبه ی عشق
زمستان است
قرمز قرمز سياه
افسانه ي روسري
زمستانيه
محمود رحمان
سال n087
ملخ
زندگی عشق و پس از آن مرگ
سینا پسر خاله ام است
دوستان خوب و خوبان دوست
فقط یکی نه بیشتر
نسل من نسل باران خورده ای است ...
دفترچه
بدون عنوان
نوع سوم
دیوارها
ساک قرمز
پیش از طوفان
یک داستان کاملا شخصی
الو
دلم می خواست بخوابم
عاقلی از قفس پرید
یک داستان نسبتا عاشقانه
چمدان
مرز
شهاب ها

 
  آرشیو ماهانه
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 
  طراح قالب
طراح حرفه ای قالب وبلاگ
 
 
 
 

کپی برداری بدون نام منبع غیر مجاز می باشد.