ثروت مجازي
دچار حس خوبي نيستم. دارد در من اتفاق مي افتد. از همان روز اولي که ديدمش فهميدم مثل ديگران نيست. ميتوانست نباشد. مي توانست مثل تمام دخترکاني که در خيابانها قدم مي خورند، کسي داشته باشد، خانه اي و خانواده اي که زير بالش خودش را در تنهايي خواب کند.
آخرين باري که نديدمش يک راست رفتم سراغ سرگرد احمدي – رئيس پاسگاه شهر کوچکي که ... – که همه چيز زندگي من را مي دانست.
« بعضي موقع ها فکر مي کنم چرا زندگي اين دختر انقدر برات اهميت داره »
ساکت نگاهش مي کردم. همان طور که سعي مي کرد شکم گنده اش را روي ميز تکيه دهد، پرونده ها را ورق مي زد.
:« مي دوني؟ از اين دخترها زياده، چرا يکي ديگه نه؟ »
هر قدر هم جواب نمي دادم، باز حرف مي زد.
« ببينم؟ از اين دخترها توي شهرهاي ديگه نيست؟ فقط تو اين خراب شده... لا اله الا ا... »
خودم هم نمي دانم چرا عاشق اين دختر شده بودم. وقتي در اين شهر کوچک شمالي خانه خريدم هيچ وقت فکر نمي کردم پابند اينجا بشوم. هواي لطيفي داشت. آخر شب هايش ساکت بود و مي شد تنهايي خيابان ها را چرخيد. آن شب خيلي سرد بود. يک کم در پارک قدم زدم و برگشتم سمت ماشينم. پالتوي خزم را سفت بغل کرده بودم و سوئيچ ماشينم را در جيبم مزمزه کردم. انگار داشتم مي دويدم. زيرچشمي چشم هايش را گرفتم. دست هايش را گرفته بود جلوي دهانش و با بخار دهانش يخشان را باز مي کرد. پايم سر خورد. سريع زير بغلم را گرفت :« آقا مواظب باش. بيرون زياد هم سرد نيست! »
سريع بلند شدم. نگاهم مي کرد. اين را حس مي کردم. گرمم شده بود. نمي توانستم برگردم و ... نگاهش کنم. آرام از کنارم رد شد. صداي هاه کردنش را مي شنيدم. ايستادم. چرخيدم. سير نگاهش کردم. ته دلم مي زد. تند و تند. تمام گرمايم را جمع کردم. گفتم :« تنهايي ؟ »
سرش را برگرداند. خيره شد. ميخکوب شده بوديم :« شما چطور؟ »
لبخند زدم. در ماشين را باز کردم. :« مي خواي با هم باشيم؟ »
:« من پياده روي رو بيشتر دوست دارم »
:« خيلي سرده »
:« عادت مي کني»
سرگرد احمدي همين طور الکي داشت پرونده ها را مي گشت و چيزي نمي گفت. انگار دوست نداشت هيچ چيزي را به من بگويد. :« سعيد؟ چي شده. چرا الکي با اين پرونده ها ور ميري؟ نگرانم به خدا. »
دستش را از روي پرونده ها برداشت. سرش را گرفت بالا و نفس عميقي کشيد. :« اي خدا...»
سرش را آورد پايين و صاف زل زد به چشم هايم. درد بزرگي سينه اش را چنگ مي زد. :« بريم بيرون سپيده رو نشونت بدم »
صبحش را در آغوش سينه هاي کوچکش بيدار شدم. شب سختي داشتيم. مي گفت تمام شب فقط برف خيابان ها را لگد مي کرده. مي گفت به پول احتياج دارد. همين طوري هم از کسي پول نمي گرفت. سردم شده بود. نمي توانستم به ديشب فکر کنم. ساعت را نگاه کردم. از نه گذشته بود. لباس هايم را پوشيدم و از خانه زدم بيرون. شايد فراموش کنم چه بلايي سرم آمده. مادرم مي گفت تا کسي را پيدا نکني چيزي نمي شوي. احساس مي کردم پيدايش کردم. آن هم چه کسي.
سرگرد جلوي قبرستان ايستاد.
:« پياده شو. بايد اينجا باشه. »
بي اعتنا به گذر زمان در ماشين را باز کردم و پياده شدم. صداي کلاغ ها گوشم را مي لرزاند. تمام قبرستان را پارچه سفيد برف پوشانده بود. پايم را گذاشتم روي برف هاي خشک قبرستان. سرگرد تندتر راه مي رفت. بدون توجه به من که صداي راه رفتن روي برف را دوست داشتم. خيرت خيرت خيرت... در تمام قبرستان سپيده ديده نمي شد. شايد باز هم خودش را پشت يکي از کاج ها قايم کرده باشد. اين بار هم ليز مي خورم و زير بغلم را مي گيرد. سرگرد رفت و رفت و جلوي يک قبر بي سنگ ايستاد. هم چون پرچمي که که بر قله کوه فرو مي کنند؛ وزش باد لباسش را تکان مي داد. دوست نداشتم بروم پيش سرگرد. اما بايد اين کار را مي کردم. گوشي ام را درآوردم و ساعتش را نگاه کردم. حدود ده صبح بود. هوا کاملاً مه گرفته بود.
:« چرا اونجا وايسادي؟ »
زانوهايش را خم کرد و نشست پاي قبر. زير لب شروع کرد به حرف زدن. رفتم و سر قبر ايستادم. سرگرد حسابي دمغ بود. انگار بغض زبانش را بسته باشد، چيزي نمي گفت. :« قبر کيه؟ آشناي شماست ؟ »
:« طاقتشو داري ؟ »
:« طاقت چيو؟ »
:« اين .... قبر سپيده است. »
شايد اولين بار بود که در اين همه مدت وزش باد را حس کردم. باد محکم مي زد و کتم را مثل بالهاي پرنده بالا و پايين مي کرد. افتادم روي قبر و خواستم خاکش را کنار بزنم. مي خواستم باور کنم سپيده اين زير نخوابيده. سرگرد من را گرفت و کشيد عقب :« نکن مرد. .... آزاده باش »
به پشت افتادم روي برف ها. آسمان را که نگاه مي کردم دوست داشتم من هم مثل يکي از اين مردگان داخل يک قبر خوابيده بودم.
آن روز وقتي برگشتم سپيده بيدار شده بود. صدايش را از داخل اتاق خواب مي شنيدم. خوردنيهايي که خريده بودم را گذاشتم روي اوپن آشپزخانه. از اتاق آمد بيرون. :« سلام. کجا رفتي؟ »
:« سلام. رفتم ماشينو بيارم. به زور روشنش کردم »
لبخند زد. :« تو چقدر کتاب داري؟ »
:« خوب بودند؟ »
:« کتاباي سنگيني بودند. من نمي فهمم. ولي دوست دارم بخوانمشون »
پرتقال ها را ريختم داخل ظرفشويي. :« دوست داري هميشه بياي اينجا؟ »
:« اينجا؟ »
:« ببين من يه تاجرم. بيشتر سال اينجا نيستم. براي تفريح ميام اينجا. دوست دارم اينجا مال تو باشه»
:« مال من ؟ ... من فقط از کتابهات تعريف کردم.... من بي کس و کار نيستم. »
رويم را برگرداندم و ليمو شيرين ها را هم ريختم کنار پرتقال ها :« مي دونم... منظورم اين نبود. »
:« منظورت چی بود؟ »
:« هيچي... بهش فکر نکن.... شايد اتفاق نيفتاده. »
شير آب را باز کردم و ميوه ها را شستم. برگشتم و نگاهش کردم. انگشتش را از دهانش آورد بيرون و گفت :« تو خيال نداري با من ازدواج کني که ؟ »
:« چقدر راحت اين کلمه رو به کار مي بري؟ »
:« کدوم کلمه رو ؟ »
:« تو چقدر گير ميدي »
:« تو چقدر خجالتي ... من تا حالا آدم اين جوري نديدم. ... با همه فرق مي کني »
:« تو هم. ... تو هم با همه فرق مي کني. ... به درد خيلي کارها مي خوري »
:« به درد رختخواب ؟ »
:« اتفاقاً فقط به همون يه درد نمي خوري »
خنديد. خيلي راحت خنديد. مثل بچه اي که هنوز ياد نگرفته خنده اش را کنترل کند.
پرسيد :« تو تنهايي ؟ »
:« بيشتر وقت ها »
:« کمتر وقت ها با کي هستي؟ »
:« شايد با دوستام. »
:« چرا شايد؟ با کس ديگه اي هم هستي ؟ »
:« با کس ديگه؟ ... نه من با هيچ کس نيستم »
:« خونواده ات؟ »
:« ازشون جدا شدم »
:« خونواده خيلي مهمه. ازشون جدا نشو ... »
بغضش گرفت. :« چيه؟ ياد خونواده ات افتادي؟ »
:« مادرم مريضه. سرطان داره. ما هم پول نداريم که.. »
ديگر ادامه نداد. سرش را گرداند و ديوارهاي هال را هم نگاه کرد. :« تو چقدر نقاشي داري؟ همه اش مال خودته؟ »
:« آره. قشنگند؟ »
:« يه طوريند. انگار هيچ کدومشون واقعي نيست. »
:« هيچ کدومشون واقعي نيستند. چون هنر نسخه دوم واقعيت نيست. ... از اون کثافت همون يه نسخه بسه »
دوباره خنديد. اما کاش نمي خنديد. دردم خيلي بيشتر شد.
سرگرد دستم را گرفت تا بلندم کرد. براي چند لحظه همه چيز جلوي چشم هايم سياهي رفت. کلاغ ها را داشتم سفيد نمي ديدم. صدايشان دوست داشتني شده بود. دوست داشتم همين طور تکرار بشود. انگار هميشه همين طوري بوده.
:« پاشو الان يخ مي کني »
به زور بلندم کرد. روبرو را مي ديدم که تا دور دست سياه است. سرگرد دست هايش را هاه کرد. درست مثل سپيده. صداي سپيده را مي شنيدم.
:« شهر خوبيه نه؟ »
:« نمي دونم... شايد چون تو اينجا هستي شهر خوبيه »
:« اما تو که فقط منو چند ماهه مي شناسي. به خاطر من نيومدي اينجا »
:« من خيلي جاها خونه دارم. اما اينجا رو بيشتر از همه دوست دارم. »
خنديد. صورتش مثل هميشه برق مي زد. سرش را به طرف من گرفت و صورت جدي ام را ديد. برايش مهم نبود که وسط خيابان هستيم و داريم بين اين همه آدم پياده مي رويم. :« کاش تو اينجا نبودي »
:« چرا؟ »
:« وقتي با هم ميايم بيرون... »
اين بار من بودم که خيابان را فراموش کردم و کشيدمش توي بغلم. :« من خيلي دوستت دارم. تا ابد پيشت بمونم. تا هر وقت که بشه. بهت قول ميدم. »
:« از مادرمم مي توني اين قولو بگيري؟ »
سرگرد مي گفت يک روز وسط همين خيابان ها به ضرب کشت سپيده را زده اند. درست وسط خيابان. آنقدر زده بودند که سر و صورتش قابل شناسايي نبوده. سرگرد خودش سپيده را خاک کرده. با مسئوليت خودش. به اين فکر کردم که من با سپيده چه فرقي دارم. من هم روزي زير همين خاک مي خوابم. شايد کمي خوشنام تر. و شايد فقط کمي خوش قبرتر.
سنگ قبر سپيده را نگذاشته بودند که دو تا قبر کناري اش را خريده بودم. مادر سپيده چند هفته بعد مرد و کنار سپيده خاک شد. سرگرد احمدي جز تنها کساني بود که در غم من و خانواده اش شريک شد. الان سپيده براي هميشه پيش مادرش خواهد بود. هر چقدر به قبر خودم نگاه مي کردم کمتر جايي براي مال و ثروتم مي ديدم. شريکم مرتب زنگ مي زد و مي گفت قرارداد جديدي بسته. اما وقتي خودش بلند شد و آمد دلش هري ريخت. يک راست رفت پيش سرگرد احمدي رئيس پاسگاه شهر کوچکي که ...
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 5:41 توسط مصطفی مردانی