|
|
سامان آزادی
با تکانی جانکاه به خود بازخواهیآمد. چشمانات را خواهیگشود. بی حتا لحظهای درنگ پياده میشوی. چندتايي اسکناسِ تاخورده از جيبِ بغل بيرون میکشی و دستِ راننده میدهی. با قدمهایِ بلند میدوی سمتِ ساختمان.
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:30 توسط سامان آزادی
|
| |
|
|
|
هزارتوهای روزمره
سامان آزادی
فقط خدا میداند که زيرِ ميزش چه خبر است. دستش را میکند تویِ دماغش؛ چند بار. و هر بار آن کثافتهایِ سبز و چسبنده را را رویِ انگشتِ شستش جمع میکند. گاهی هم از سوراخِ دستِ راستی غافل میماند. سمتِ راستِ خودش را میگويم. اين البته برمیگردد به ميزانِ محتوياتی که رویِ شستش جمع کرده. بعد سرِ فرصت آنقدر شست و سبابه را به هم میمالد که حالتِ کشسانِ يافتهها جايش را به نوعی چسبندگیِ ملايم بدهد. چيزی شبيهِ چسبِ قطرهای وقتی که دو- سه دقيقهای هوا خوردهباشد. بعد گلولهاش میکند و آنقدر بينِ انگشتها بازيش میدهد تا چيزِ جديدی به ذهنش برسد. آن وقت اين گلولهی مشمئزکننده را جايي زيرِ ميزش میچسباند, انگشتِ سبابه را به شلوارش میمالد و دوباره شروع میکند.
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 20:47 توسط سامان آزادی
|
| |
|
|
| نویسنده حق دارد
سامان آزادی
مهمانِ ناخوانده، برادرزادهیِ آدم هم که باشد، عذابِ اليم است. علیالخصوص اگر که خانهات کوچک باشد و مهمانِ ناخواندهات بلانسبتْ کر، و ازقضا همان شبِ تشريففرماييِ آقازاده سوژهیِ بکری به ذهنات رسيده باشد و سخت محتاج و مشتاقِ نوشتن باشی. آنوقت فرض کن که با چه حالِ نزاری لبخندِ مليحی تحويلِ مهمان دادهای و بهگمانِ خودت زرنگی کردهای و گفتهای: «عمو جون خونهیِ خودته. از خودت پذيرايي کن. من يه کم کار دارم.»
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 15:13 توسط سامان آزادی
|
| |