پیرمرد پشت پنجره ایستاده است . با دست زبرش شیشه را پاک می کند و به آسمان خیره می شود . صورت لاغر و استخوانی اش را به پنجره نزدیک می کند و پیشانی چین دارش را به شیشه می چسباند . سرما در پوستش نفوذ می کند . آسمانی که در شبی ابری چنین سرخ شده باشد ، بوی برف می دهد .
- خدا کنه امشب برف بباره . از پاییز تا حالا که دو تا بارون بیشتر نباریده . حالا هم که چله ی* بزرگ تموم شده ، هنوز یه برف درست و حسابی نیومده . معلوم نیست چه بلایی سر گندم ها میاد . تا حالا حتما از سرما و بی آبی نابود شدن .
ولی نه ! خدا ارحم الراحمینه ! حتما خودش یه فرجی می کنه . تا حالا که گشنه نموندیم ، بعد از اینش هم خدا بزرگه . فقط اگه برف بباره ...
سرش را از روی شیشه بلند می کند . جای عرق پیشانیش بر روی آن می ماند .
.....................................................................
دستی از داخل ، شیشه ی مات را پاک می کند و در قابی مه آلود که با دست خودش ساخته است ، چهره ی دختری پیدا می شود . چهره ای گرد و معمولی دارد . یک خال کوچک روی گونه ی راستش دیده می شود .
پرده را مثل چارقدی روی سرش کشیده و به خیابان نگاه می کند . لحظه ای بعد به آسمان خیره می شود .
- خدا کنه امشب برف بباره . خدا کنه ماشینشون لیز بخوره بره تو دره !
نه ! خدا نکنه ! فقط طوری بشه که نتونن به خواستگاری برسن . آخه من چطوری به بابام بگم این پسره رو نمیخوام ؟ از وقتی که ما به این شهر کوچ کردیم ، همدیگه رو ندیدیم . کی گفته چون ناف من و اون رو با هم بریدن ، طالع مون یکیه ؟
و بار دیگر با گوشه ی پرده ، بخاری را که از نفس خودش بر شیشه نشسته پاک می کند .
.....................................................................
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 10:29 توسط رامین رادمنش