شب عجیبیست خورشید در کنار ماه نشسته به زمین مینگرد گویی خورشید زمان را ازیاد برده گویی یادش رفته که شب آسمان در اجاره ی ماه
است نیمی از صورت ماه پیدا نیست در اولین نظر که به ماه نگریستم پنداشتم که خورشید نیمی از صورت ماه را بلعیده اما خوب که نگاه کردم پی بردم که ماه پشت خورشید سنگرگرفته و هراز گاهی سرش را از پشت خورشید بیرون میکشدو به زمین مینگردنمیدانم اما شاید از
دیدن واقعه ایی شوم هراسیده و اینچین خودرا پنهان کرده از جای برمیخیزم و به طرف چاه میروم سطل را برمیدارم و در چاه می اندازم صدای
برخورد سطل با آب در جداره های سیمانی چاه میپیچد سطل را بیرون میکشم دستم را در آب فرو میبرم دستهایم را به هم میسابانم لکه های خون چون ماهی در آب میلغزندو به چپ و راست خود حرکت میکنند حتی خونش تفاوتی با خون ما نداشت زیباترین لحظات زندگی ام چقدرزود