رهگذرانی که در این بعد از ظهر دم کرده ی تابستان ، خودشان را به زور در نیم سایه ها مخفی می کنند ، یکی یکی از جلوی من رد می شوند . همه با ابروهایی که از شدت نور خورشید تا حد ممکن سایه بان چشمانشان است ، قیافه هایی گرفته دارند و این نوید یک بعد از ظهر گند را می دهد .
گاهی دو نفر که از روبرو می آیند ، حاضر نمی شوند خنکای مطلوب کنار دیوار را به دیگری بدهند . لحظه ای در چشمان هم خیره می شوند و بعد یکی از آن دو با اکراه کنار می کشد . پیروز میدان که از این وضعیت راضی است ، نیم لبخندی می زند و قیافه اش کمی باز می شود . ولی چند قدمی جلوتر نرفته ، اشعه های سوزان خورشید که از لای شاخه های درختان چشمان آدم را نیش می زنند ، اخم را به چهره اش بر می گردانند .
نزدیک دیوار راه می روم . کیف سامسونتم را به دست مخالف داده ام ، مبادا به دیوار بخورد . قیافه ام از همه عبوس تر است . حالم زیاد خوش نیست . دردی در سینه ام حس می کنم . گرما قلبم را منبسط کرده است . تند تر از همیشه می زند . سینه ام بدجوری تیر می کشد .
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:50 توسط ما