صبح تلفنی با پدر صحبت کرده ای و حالا با جسم نیمه جان اش رو به رو ای . هنوز کارت با دفاتر مالی تمام نشده که می آیند سراغت یکی از همکارانت بود گفت : خواهرت تلفن زده و گفته حال پدرتان بد شده است توی راهروی بیمارستان محبوبه تو را که می بیند به طرفت می آید می گوید : صبحی حالش به هم خورد .
بغض کرده ، خیره می شوی به صورت گندمگونش که همیشه تو را به یاد مادر انداخته است . نمی توانی به اتاقش بروی و باید از لای شیشه در ببینی اش این ها را محبوبه می گوید . می بینی اش که روی تختی خوابیده است .
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:3 توسط