در خانه را پشت سرش بست. حوالی ظهر بود و کوچه خلوت. به آرامی نفسش را از میان دانه های برفی که در هم می پیچیدند و پایین می آمدند بیرون داد و امتداد ابری آن را تا ناپدید شدن دنبال کرد.
قدش بلند بود و چهارشانه، صورتی سرد داشت و نگاهی آرام. دانه های سفید برف روی پالتوی بلند مشکی رنگ می افتادند و بعد از چند لحظه توی سیاهی پالتو گم می شدند. موهای جوگندمی اش را از روی پیشانی کنار زد. دست ها را در جیب های پالتو فرو برد و به راه افتاد. ماشین را چند کوچه پایین تر پارک کرده بود. بر خلاف همیشه سکوت کوچه عذابش می داد. باد دانه های ریز برف را به شیشه های عینکش می کوبید. به ماشین که رسید، با عجله داخل خزید و در را بست.
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 15:8 توسط