ظهر بود ؟آره ! وایستادم وسط کوچه .هیچکی تو کوچه نبود .انگاری همشون مرده بودن.هواگرم بود؟ وایستا یادم بیاد . مخ من داغ بود اینه که یادم نمی یاد هوا گرم بود یا نه .وقتی از خونه زدم بیرون گفتم باید برم سراغش .به خودم گقتم حتما خونه است .آخه ساعت یه ربع به پنج از سر کار بر می گرده .
اِ ....اِ دیدی ظهر نبود !ساعت پنج بود وخنک .فقط مخ من داغ بود . مخ من چند وقته که داغه .آخه تازگی ها خیلی حساس شده .وقتی یه مو مشکیه چشم قهوه ای می بینم داغ میشه .نمی دونم خدا چرا این احمقا رو آفریده ؟شاید مرداشون رو آفریده تا مخ دخترای بور ِ چشم آبی رو بزنن .منم آفریده که خرخره ی اونا رو بجوام .آخه هر وقت یکی از اونا رو می بینم دلم می خواد بگیرم به یقشونو زانومو بیارم بالا و کمرشونو تکیه بدم بهش و دولاشون کنم وخرخره شو بجوئم .
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 7:39 توسط الهه عليخاني