تقدیم به الهه ی علیخانی که خلق این داستان را مدیونش هستم
پدر میزند توی گوشم و نعره می کشد چرا حرف نمیزنی؟ازاینجا خوشم نمی آید به همین دلیل به روزی میروم که کمربندش را میکشد توی صورت مادروفریاد میزند
آشغال اسم خودتو گذاشتی مادر؟
چنان کمربندش را برصورت مادرفرود آورد که انگار دارد اسبی وحشی را رام میکند.مادرنگاه پراز التماسش را به من می دوزد که سر پدر داد بکشم
مادرمو کشتی
بسه دیگه
اما من سکوت میکنم
دکتر نوار مغزی را رو به آفتاب میگیرد وهمینطور که نگاه میکند میگوید مشکلی نداره از زیر فریم عینک نگاهم میکند و میپرسد چرا حرف نمیزنی پسر؟ لبخند میزنم و سکوت میکنم دهانش را باز میکندو دندانهای ردیفش می افتند توی چشممم .بگو آ میگویم آ بگو بببب میگویم ببب. .
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 6:51 توسط