- " خدا کنه قرارمون یادش نره ! "
نمیدونم این چندمین باریه که این جمله رو زیر لب تکرار میکنم . دو تا پای عقبی ام رو دراز کرده ام ، چهار تا پای وسطی رو زیر شکمم جمع کرده ام و دست هام رو زدم زیر چونه ام . ساعت هاست که این گوشه ی اتاق همین طور دراز کشیدم و همه اش این جمله رو تکرار می کنم .
خیلی وقته که از نصفه شب گذشته ، ولی خوابم نمیبره . هر بار که چشم هام رو می بندم ، تصویرش میاد جلوی چشمام : اون چشم های کوچیک و براق ، اون شاخک های بلند و نرم که همه اش تکون تکون میخورن ، اون هشت تا پای بلند و ظریف و اون بدن باریک و سیاه که شب ها زیر نور ماه برق میزنه .
- " خدا کنه قرارمون یادش نره ! "
هر چند لحظه یه بار این جمله رو تکرار می کنم . دیگه دست خودم نیست . زیر لب همه اش همین رو میگم . حالا دیگه برام مثل یه شعر شده .
چشم هام رو می بندم . میتونم چشمهای گرد و کوچیکش رو تصور کنم . شاخک های شکننده اش رو جلوی چشمام تکون میده . شاخک هاش آروم آروم از روی پیشونی ام پایین میان . مسیر بینی ام رو دنبال می کنن و به لب هام میرسن .
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:20 توسط رامین رادمنش