ـ دیگه خسته شدم
این را به دوستم مازیار گفتم. نشسته بودیم روی سکوی سیمانی راه آهن و به قطار های درب و داغونی که بارشان زغال سنگ و از این جور چیز ها بود نگاه می کردیم. توی یکی از قطار ها پیرمردی کنار نرده ها ایستاده بود. لباسش یک دست سیاه بود و کلاهی به سر داشت. شب بود و توی تاریکی صورتش را نمی دیدم. تنها ریش های سفید و بلندش پیدا بود. مازیار پاکت سیگار را از جیبش در آورد و به طرفم گرفت.
سیگاری برداشتم. پیرمرد به ما نگاه می کرد دلم می خواست بدانم الآن چه فکری می کند. فندک را جلوی سیگارم گرفتم. پکی به سیگار زدم و دودش را بیرون دادم مازیار گفت: تو اگه وضعیت منو داشتی چی می گفتی؟ شب و روز تو لجن دست و پا می زنم.
مازیار خوب صحبت می کند و صورت جذابی دارد اوایل که تازه با هم آشنا شده بودیم مدام برایم بلوف سرهم می کرد یکبار گفته بود: زمانی زندان سیاسی بوده.
حالا یک سال است که می شناسمش. دیگر برایم بلوف نمی زند و بیشتر از زندگیش برایم می گوید. آدمها مدام بهم دروغ می گویند. شما آدم صادقی کم پیدا می کنید. ما جمع های داریم که در آن داستان می خوانیم. یکبار دختری برایمان داستانی خواند ماجرای دختری بود که توی صف نانوایی پسر نانوا و پسر دیگری که در صف ایستاده بود می خواستند او را تور کنند. داستان برای خودش اتفاق افتاده بود. خیلی از داستان انتقاد کردیم اما او گفت: دلم می خواست همان چیزی را بنویسم که اتفاق افتاده بود دختر صادقی بود هر طور که دلش می خواست رفتار می کرد. وضع لباس پوشیدنش طوری بود که توی خیابان همه به او متلک می گفتند.پیرمرد به پشت قطار رسید. قطار ایستاد. پکی به سیگارم زدم و گفتم: اتفاقی افتاده؟
دیشب پدرم بهم گفت: بچه کون
- واسه چی؟
- چه می دونم انگار از دستم خسته شده بهش گفتم خفه شو..... ساکت شد دیگه حرف نزد.
- تو که همش باهاش همین جر و بحث رو داشتی
- آره، اما هیچ وقت بهش نگفتم خفه شو روم تو روش باز شده.
سیگار را انداختم روی آسفالت و رویش لگد کردم. پیرمرد هنوز پشت قطار ایستاده بود و به ما نگاه می کرد. شاید پسری هم سن و سال ما داشت. شاید داشت فکر می کرد الآن پسرش چه کار می کند.
مازیار سیگاری به لب گذاشت و پاکت را طرفم گرفت. سیگاری برداشتم. هر روز صبح که از خونه بیرون میام تا شب تو خیابونا پلاسم قطار سوتی کشید و حرکت کرد. پیر مرد هوز پشت قطار ایستاده بود. فندک را زیر سیگارم گرفت. پکی به سیگارم زدم و به توتون هایش که آتش گرفته بود و چند ثانیه دیگر دود می شد. نگاه کردم.
- هر شب که می خوابم دلم می خواد فردا صبح دیگه پانشم
گفتم: بیا، راه بریم.
بلند شدیم. تفی انداختم. مازیار آهی کشید. نفسش رو به روی صورتش قرار گرفت. سرم را بلند کردم و به ماه که با هر قدم از ما دورتر می شد نگاهی انداختم جلوتر پشت تخته های که روی همه الوار شده بودند سه مرد جوان نشسته بودند.
گفتم: شرط می بندم دارن گراس می کشن.
- بعید نیست
کمی قدم زدیم و دوباره روی سکوی سیمانی نشستیم مازیار سیگارش را روی سکو خاموش کرد و پرت کرد طرف ریل.
سیگار به دیواره آهنی ریل خورد و کمی آنطرفتر روی سنگ ها افتاد.
توی این موقعیت لیلا هم شده قوز بالا قوز سیگارم را روی سکو خاموش کردم و زیر پایم انداختم و رویش لگد کردم. گفتم: یه سیگار دیگه بهم بده
- چه خبرته؟ تازه کشیدی.
- بده، حالم گرفته
پاکت را طرفم گرفت.
- بگیر اما داری زیاد می کشی.
سیگارش بوی بدی می داد. حس کردم تمام بدنم بوی گند می دهد سیگار را روبه روی صورتم گرفتم و گفتم: کاش این آخری بود. پکی به سیگار زدم یکبار به زنی که داشت سیگار می کشید گفتم:
چرا سیگار می کشی؟
خندید و گفت: خودت چرا سیگار می کشی؟
لبخندی زدم چیزی نگفتم. جوابی برای سوالش نداشتم. زن جوانی بود. پلکهایش را بست انگار می خواست فکر کند. چشمهای قشنگی داشت. وقتی چشمانش را می بست زیباتر می شد. روی پلک و پیشانی اش خراشیدگی کوچکی دیده می شد. چشمانش را باز کرد و گفت: من سیگار رو دوست دارم ..... نمی تونم ترکش کنم و.... فقط می تونم کمش کنم.
از دختر دیگری هم این سوال را پرسیدم. توی رستورانی نشسته بودیم. بدون مکث گفت: وقتی سیگار می کشم تازه می فهمم زنده ام .... می تونم نفسم رو ببینم.
- اگه یه روز پیشنهاد ازدواج داد چی؟
- کی؟
- لیلا دیگه
سیگارم را به گوشه ای پرت کردم و تفی انداختم. پسر های رو به روای بلند شدند دستانم را توی جیبهایم گذاشتم گفتم: عجب هوای سردیه
- پدر کوفتیم می گه تا کار نگرفتی خونه نیا، مادرم که کارش گریه است و وساطت، لیلا هم می گه درست رو ادامه بده .... می دونی هیچکس آدمو نمی فهمه .... همه فقط بلدن بگن این کار رو بکن، این کار رو نکن.
پرسیدم: ساعت چنده؟
- چه فرقی می کنه؟....... تا حالا تو خیابون خوابیدی؟
- آره ، یه بار
یکی از شب های تابستان بود. آنوقت ها پدرم و مادرم می خواستند از هم جدا شوند و من اغلب به خانه ی نزدیکانم می رفتم. یکی از شب ها به سرم زد به پارک بروم هوای خنکی بود. روی یکی از نیمکت ها خوابیدم. نیمه های شب با صدای خش خش بیدار شدم. رو به رویم گربه ای نشسته بود و نگاهم می کرد. توی تاریکی چشمانش برق می زد. پشتم لرزید. گربه آرام چرخید و به سمت دیگری رفت. بلند شدم و کمی آن طرفتر روی تابی خالی نشستم. به ساعتم نگاه کردم ساعت دو شب بود. پسر و دختری کنار هم روی تابی خالی نشسته بودند و حرف می زدند.
گفتم: سیگار داری؟
- تموم کردم.
دستانم را جلوی دهانم گرفتم.
- ها ...... ها، بیا راه بریم
بلند شدیم . نیمه های شب بود و ماه با هر قدم از ما دورتر می شد