مرد درحالی که چتر ،کلاه وعصایش را به چوب لباسی کنار در ورودی آویزان می کرد گفت:"توقع داشتی تا کی زیر برف بشینم ؟"زن گفت :"اِ وا !اصلا متوجه برف نبودم .چیزی می خورین براتون بیارم ؟"و مرد بدون اینکه جوابی بدهد وارد اتاق ته راهرو شد و در را بست .
اتاق تاریکی بود که با پنجره ای رو به حیاط روشن میشد .ولی چون پرده های سبز تیره ای ان را پوشانده بود ،مانع از ورود نور به داخل میشد .زیر پنجره تخت چوبی ای بود که پتوی خاکستری رنگی رویش کشیده بودند .کف اتاق هم با موکتی به رنگ پتو فرش شده بود .و چوب لباسی که یک دست لباس نظامی اتو کشیده از ان اویزان بود .روی دیوارها چیزی به چشم نمیخورد و می شد گفت اتاق خالی است .بارانی اش را از تن در اورد و در کنار لباس نظامی که با چند مدال مزین شده بود ولی درجه های ان را کنده بودند اویزان کرد .بعد در حالیکه غر غر میکرد به طرف پنجره رفت .:"فکر کرده من احمقم !چیزی میخورین براتون بیارم "
دهانش خشک شده بود با این وجود قصد نداشت چیزی بنوشد .مدتها می شد که هیچ نوشیدنی در این خانه نخورده بود .در کابوسهای شبانه اش بارها دیده بود که به او سم خورانده اند و در حالیکه کف از دهانش خارج می شود و خود را روی زمین می کشد به عروسش التماس می کند که به بیمارستان برساندش؛ ولی زن در حالی که لبخند موزیانه ای بر لب دارد، از جایش تکان نمی خورد و با ان نگاه مرموز به او زل می زند .
از ان نگاه انزجار داشت .هر گاه ان نگاه در چشمانش قفل میشد حس میکرد تنفری عجیب در انها موج میزند .تنفری که هر کاری از دستش بر می امد .حتی قتل!
خم شد و از زیر تخت چمدان سرمه ای رنگی را که رویه ای زمخت و کبریتی داشت را بیرون کشید .پولیوری از داخلش در اورد و پوشید. بعد روی تخت دراز کشید وپتو را تا زیر گلویش بالا اورد . پلکهای چروکیده اش را روی هم گذاشت .انگار که ساعتهاست خوابیده که ناگهان از جا پرید و به طرف در خیز برداشت و کلید را در قفل چرخاند .و بعد انگار که از اتفاقی منحوس جلوگیری کرده باشد نفس عمیقی کشید وبه طرف تخت رفت .به پهلو خوابید و به سوراخ بخاری خیره شد .دو سالی می شد که تصمیم گرفته بود زمستانها به پسرش اجازه ندهد ،بخاری ای در اتاقش کار بگذارد واین تصمیم را دقیقا بعد از شنیدن خبر مرگ یک سرهنگ بازنشسته بر اثر سوختگی ی که یک بخاری گازی باعثش شده بود گرفته بود .دوست نداشت آلتی برای مرگ در اتاقش داشته باشد وبخصوص انکه هیچ گونه اعتمادی به عروس وفامیلهایش نداشت .دائم منتظر بود گزندی از جهت انها به او برسد .
از همان ابتدا مخالف ازدواج پسرش با این زن بود ولی پسرش اهمیتی به او نداده و با زن ازدواج کرده واو را در مقابل عمل انجام شده قرار داده بود .آن روزها اصلا فکر نمی کرد به این راحتی اقتدار و احترام اورا به هیچ بگیرد .با این حال چار ه ای نداشت و باید با تصمیم پسرش کنار می امد .آخر بیست سال پیش دوست وهمکار سالهای جوانی اش با توطئه ای آبرو و حیثیت بیست سال خدمتش در ارتش را بر باد داده بود و افسردگی ای که این سالها گریبان گیرش شده بود انجام هر گونه فعالیتی را از او گرفته بود و او را طفیلی پسرش کرده بود .
آرام چشمانش سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفت .و ساعتی چند از این دنیای تیره ربوده شد .البته این خوابها حکم ربودگی را نداشت.حتی یشتر اوقات به تیرگی دنیایش دامن می زد .چرا که اغلب خوابهای پریشانی می دید .مثلا بارها خواب دیده بود که کسی او را به داخل چاهی هل میدهد و او ساعتها در حال سقوط کردن است و هیچ گاه به انتها ی چاه نمی رسد و گاهی هم خواب می دید که کسی او را از داخل قایقی به داخل دریا پرت میکند و اون نه می تواند شنا کند ونه حتی غرق میشود .و براثر انتخاب اینکه کدامین حس را دارد دچار چنان تنشی میشد که فشارش از هزاران بار غرق شدن بیشتر بود .
بعد از بیدار شدن هم ،ساعتها به آن خوابها فکر می کرد و به اینکه چه کسی می خواهد به او صدمه بزند ..صدای افتادن چیزی او را از خواب پراند .چشمش اولین چیزی که دید سوراخ لوله بخاری بود که درب آن افتاده بود .به داخلش خیره شد .تاریک بود و از آنجایی که اتاق هم تاریک بود، داخلش پیدا نبود .با این اوصاف احساس کرد چیز داخلش تکان خورد.ابرو در هم کشید و در حالی که آب دهانش را پایین می داد دقیق تر شد .اشتباه نکرده بود .خواست از جا بلند شود و برود درپوش را سر جایش بگذارد ؛ولی دید نمی تواند تکان بخورد .خواست با دستانش پتو را کنار بزند تا به پاهایش نگاهی بیندازدکه دید ارداه ای برای این کار در خود نمی بیند .فکر کرد در خواب سکته کرده است .و این وحشتی در وجودش انداخت .
در را قفل کرده بود و حال از این کارش سخت پشیمان بود .با این حال تصمیم گرفت بلند عروسش را صدا بزند .به حنجره اش فشار اورد، زبانش را تکان داد و لبهایش را بهم زد؛ ولی صدایی بیرون نیامد .انگار که تن های صدا در سینه اش حبس شده باشند .عرق سردی پیشانی اش را خیس کرد .به این فکر کرد که تا کی متوجه وضعیتش نخواهند شد ودر دل دعا کرد که عروسش برایش چیزی بیاورد .ولی خیلی زود به عبث بودن دعایش پی برد .یک سالی می شد که دیگر به عروسش اجازه نداده بود وارد اتاقش بشود و دیگر محال بود ،پیشش بیاید .
اصلا فکر نمی کرد اینطوری جان بدهد .تمام تنش می لرزید .گویی برق با ولتاژپایینی بهش وصل کرده ند .نگاهش را به طرف سوراخ چرخاند .باز هم تکان خوردن جسمی را در آن تاریکی حس کرد .بعد صدای فیش وفیشی که مطمئن بود صاحبش را می شناسد .ترس باعث شده بود دائم بزاق در دهانش جمع شود و هر چند لحظه یک بار آب دهانش را قورت میداد .
در حالی که نگاهش بین ساعت و سوراخ در حرکت بود. حس کرد هر چه عقربه ی ثانیه شمار می چرخد دقیقه تکانی نمی خورد !و این باعث شد دندانهایش هم شروع کنند بهم بخورند وصدای تک تک مسلسل مانند شان سمفونی رعب اوری در اتاق به اجرا گذاشته بود .همین طور که به سوراخ نگاه میکرد دید اشتباه نکرده و مار سبز رنگ بزرگی از سوراخ بیرون افتاد .و بعد در حالی که دائم ان زبان دوسر سرخ رنگ را بیرون میداد در چشمان مرد خیره شد.ومرد به این می اندیشید که اگر سکته اول باعث مرگش نشده یااین مار مرگش را رقم میزند یا سکته دومی که از ترس این مار خواهد کرد .چشمانش رابست تا هیبت ترسناک مار بیش ازاین نترساندش .ولی صدای فیش وفیشش هم ،برای دامن زدن هر لحظه ای بر ترسش کافی بود .حتی پلکهای بسته اش هم حکم پرده ای را پیدا کرده بودند که هیبت مار را روی ان به نمایش گذاشته اند .
صدای فیش و فیش نزدیک تر شد .نزدیک تر وباز نزدیکتر .دلش می خواست دستانش را روی گوشهایش بگذارد وبه سقف خیره شود .در همین فکر بود که حس کرد چیزی کف پایش را قلقلک می دهد .چشمانش را گشود و دید مار سر جایش نیست ..حرکت مار را روی تنش احساس می کرد .انگار که روی پوستش می خزد و پیش می آید ؛ولی می دانست که جورابهایی که روی گرمکنش پوشیده مانع از این می شود .
الان روی ران پای چپش بود و حرکتی نمی کرد .صدای فیش وفیشش هم قطع شده بود .همزمان با آن نفس کشیدن خودش را قطع کرد .انگار که می ترسید نفس کشیدنش او را به حرکت مجاب کند .ولی با این حال تاب نیاورد. نفس عمیقی کشید و همین هم باعث شد مار تکان بخورد و بروی شکمش بخزد .این بار واقعا پوست مار را روی تنش حس کرد .کمی زبر ،تا حدودی مرطوب وبه حد غیر قابل تحملی چندش آور .دیگر قادر نبود نفس خود را در سینه حبس کند .تند تند سینه اش بالا وپایین میرفت .سرش را روی سینه و انتهای دمش را روی ران پایش حس میکرد .چشمانش را بست ومنتظر ماند تا ببیند چه می کند .میدانست خیلی زوداز یقه اش بیرون می آید وتوی چشمانش زل می زند .
سعی کرد حدس بزند اول کجایش را نیش خواهد زد وبه این اندیشید که چرا نیشش را نمی زند وخلاصش نمی کند . به اینکه چقدر انتظار سخت است؛ آن هم انتظار مرگی که از متنفر باشی .
مار که از یقه اش بیرون آمد .لرزش تنش شدت گرفت .چنانکه جثه اش را به سمت لبه تخت به حرکت درآورد .چشمانش را گشود و مار که دقیقا روبروی صورتش بود با یک حرکت سریع چشم راستش را نیش زد که صدای فریاد مرد به هوا بر خاست .درد وحشتناکی در چشمش حس میکرد که تاب تحملش را نداشت.صدای عروسش را از پشت در میشنید که فریاد میزد :"چرا در قفله؟اقاجون چی شده؟وبعد آرام آرام گوشهایش کیپ شد و بعد دیگر ی چیزی نفهمید .
***
سوزشی در دست چپش احساس کرد و چشم گشود .حس کردچشم راستش نمی بیند .عروس وپسرش را یکطرف و پرستاری راکه طرف دیگر تخت ایستاده بودند را دیدکه به رویش لبخند میزنند .زن در حالی که سرش را خم کرده بود گفت :"شما که مارو نصفه عمر کردین !وقتی داد زدین گفتم .یا خدا یعنی چی شده!
پسرش هم اگفت:از یه ادم نظامی بعیده اینطوری از یه خواب به وحشت بیفته و پرستار در حالی که پرونده ای را از روی میز جلوی تخت بر می داشت گفت :"الان حالتون خوبه ؟میخواین پاشین ؟اینطوری معلوم میشه سرگیجه دارین یا نه!
مرد دستش را روی چشمش گذاشت و.متوجه شد هیچ چیزی رویش نبسته بودند .میخواست همه چیز را تعریف کند ولی می دانست قادر به تکلم نیست .
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 1:46 توسط الهه عليخاني