چاقورو بالا برد
برق لبه تیز چاقو تو اون فضای نیمه تاریک چشمو میزد
چشماش کاسه خون بود
لباشو اینقدر بهم فشار داده بود که سفید شدخ بود
تمام عضلات صورتش بیرون زده بود
لرزشه خفیفی تو گردنش حس میشد
با اون یکی دستش همچین یقه آرش و گرفته بود و فشار میداد که چهره نیمه جونش کبود شده بود
از نگاه آرش التماس محسوس بود
یه دستشو لرزون جلوی صورتش گرفته بود
یه دستشم تکیه گاه بدنه خونیش شده بود
لحظاتی بدون هیچ حرفی در سکوتی که فقط صدای نفس های سریع شنیده می شد گذشت.
ناگهان بابک با تمام قدرت چاقورو فرود آورد و تا دسته چاقو تو گردن آرش فرو کرد
خون به همه جا پاچیده میشد
آرش به شدت زیره دستو پای بابک تکون میخورد و پاشو به زمین میکشید
بابک سعی میکرد تعادل خودشو روی جسد آرش حفظ کنه
آرش کمکم بی حرکت شد و دستاش افتاد کناره بدنش
بعد از چند لحظه بابک دست غرقه به خونشو از چاغو جدا کرد
عضللاتش شل شد
خودشو از روی جنازه آرش بلند کرد
تمامه کت و شلوار و سر و صورتش غرق خون بود
از کرواتش خون چکه میکرد
تلو تلو یی خوردو خودشو روی ماشین پرشیای سفید رنگ که دور تا دورشو گل زده بودند انداخت
دختری با لباس عروس به او نزدیک شد
با دستمال تو دستش در حالی که لبخندی به لب داشت خونهای صورت بابک رو پاک میکرد
می تونه ادامه داشته باشه...
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:9 توسط