حسن گفته است: آفتاب که پشت کوه جابر پنهان شد بیا خانهمان.
از پنجره نگاهی به بیرون میکنم . قرص خورشید مثل سکة رنگ ورو رفتهای که روی زمین ول شده باشد میلرزد. کبری هم روبهرویم نشسته، جوراب میبافد. روسری بسته، اما تار تار، سفیدی توی موهایش به چشم میخورد. پنج سال از من بزرگتر است، اما هنوز شوهر نکرده.
ننه میگوید: - صغری بانو جادویش کرده، بختش را بسته، وهرگز نمیتواند شوهر کند.
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 23:40 توسط