چقدر خسته ام !چه شلوغی در ذهن اشفته ام به پاست !چقدر دلم میخواهد فریاد بزنم ولی کسی صدایم را نشنود !چقدر تنم برای گرمی نوازش دستان پدر بهانه میگیرد .چقدر دلم برای نگاه مهربان مادر تنگ شده !امروز از ان خودم شدم .همه تنم مال خودم شده .ولی چرا احساس ارامش نمیکنم ؟چقدر به نگاههای پر از ابهامش نیاز دارم !امان از تقدیر !چه می شد اگر با او،در جایی دیگر ودنیایی دیگر اشنا میشدم ؟هنوز حس عاشق بودن وجودم را میکاود !هنوز بین حس تنفر و دوست داشتن مردد مانده ام !هنوز ذهنم نتوانسته خاطره ی آشنایی مان را پاک کند !یک اشنایی غریب !در روزی بهاری و زیبا !دلم میخواهد پاهایم قدرت داشتند تا میتوانستم یک بار دیگر ان اپارتمان کذایی را زیارت کنم !ولی ندارد !قدرت ندارد!
سه سال از ان اتفاق میگذرد !از ان غروب سرخ فام.یادم می اید وقتی برای اولین بار رفتم تا سری به پشت بام بیندازم متوجه واحد طبقه ی اخر شدم !
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 6:28 توسط الهه عليخاني