تبليغاتX
پاتوق ادبی
 
  بدون عنوان
 

صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالت باعث شد ، عابران توی پیاده رو به ماتیز سیاه رنگش خیره شوند . درب جلوی ماشین را باز کردم و نشستم . صدای ضبط ماشین کر کننده بود .سر تکان داد .لبخند زدم.کنترل را بر داشت و آهنگ را عوض کرد. _ محکم بشین می خوایم پرواز کنیم.

کمربند ماشین را کشیدم روی سینه ام و قفل کردم. برای ماشین جلویی چراغ داد .صدای ضبط را بیشتر کرد .به سرنشینان ماشین جلویی فحشی داد که درست نشنیدم . ماشین جلویی لاین اش را عوض کرد . جوانی با موهای فشن پشت فرمان و دختری روی صندلی جلویش نشسته است.هر دو به ما نگاه می کردند .

گفتم : مینا، یواشتر برو .

مچ دست راستش را چرخاند که یعنی چی می گی؟تقریبا فریاد زدم : یواشتر برو

سرش را به سمت بالا برد که یعنی نمی خواهد آهسته تر برود .هیچ آرایشی روی صورتش دیده نمی شد حتی به ابرو هایش هم دست نزده بود . صدای محسن نامجو گاهی شبیه فریاد می شد انگار کسی بخواهد دق و دلی اش را خالی کند . با سر و صدای نامجو بالا و پایین می پرید و دستش را به اطراف می برد . درست سر چهار راه فرهنگ ایستاد ماشین را خاموش کرد .از روی صندلی عقب ماشین کیفش را برداشت .می دیدمش که به سمت سوپر مارکت سر چهار راه می رفت . شیشه مغازه را به سمت بیرون کشید .شیشه ماشین را پایین کشیدم .توی پیاده رو فلجی دست هایش را روی زمین قرار داده و با کمک زانوهایش راه می رفت . مردی که پشت پیشخوان ایستاده بود را درست نمی دیدم اما انگار چیزی گفت که مینا خندید .برگشت ماشین را روشن کرد از توی پاکت سیگار دو نخ در آورد و گذاشت روی لبش با فند ک اتمی اش روشن کرد و یک نخ را داد به من .گفتم: میدونن که منم قراره بیام،درسته ؟

و این را با لحنی گفتم که انگار کسی بخواهد به کسی بگوید : تو که به من دروغ نمی گی ، درسته؟

_ خودشون اصرار داشتن تو هم باشی .

دلم می خواست بپرسم کدامشان را می گوید اما به جایش از سیگارم کام گرفتم و به گل های خود روی اطراف راه آهن خیره شدم .به روزهای فکر کردم که توی کافه ی آقا نادر جمع می شدیم و درباره ی ادبیات حرف می زدیم . مینا با احترام دوست بود و گاهی با هم به آنجا می آمدند .من و مینا با هم دوست بودیم بنابراین جمع سه نفره شد . یکبار جوانی قد بلند که توی صندلی قرمزرنگ میز بغلی فرو رفته و غرق در روزنامه صبح اش بود .به سراغمان آمد و خواست در بحث مان شرکت کند و به این ترتیب جمع چهار نفره مان شکل گرفت .سعی کردم صورت مرتضی و احترام را به یاد بیاورم .آنوقت ها مرتضی ،احترام را شما خطاب می کرد و احترام هم می گفت : آقای فرهنگی.

_ دیشب رضا ، زنگ زد

_ خوب چی می گفت؟

_ همون حرفای همیشگی پشیمونم و بیا دوباره شروع کنیم.گفتم : من یکی نمی تونم.

به آپارتمان ها نگاه می کردم . کنار آپارتمانی ایستادیم .هر دو با هم پیاده شدیم . مینا زنگ آیفون را زد .

بدون سوال درب را باز کردند . از پله های تنگ و تاریک آپارتمان بالا رفتیم . زنی در تاریکی در حالیکه با کلید کنار دستش بازی می کرد منتظر مان بود .

_ مرتضی ، این لامپ سوخته اس.

مینا بغلش کرد و او هم تعارف کرد که برویم توی خانه.مرتضی داشت خانه را جمع و جور می کرد حالت کسی را داشت که منتظر میهمانی نیست و بی خبر به خانه اش آمده اند . احترام ، مینا را به اتاق کوچک خانه برد . هر از گاهی صدای مینا را می شنیدم که می گفت : اینو نیگا اسمش چیه ؟

ما دو آدمی بودیم که روی مبل و درست رو به روی هم نشسته باشند و هریک به این فکر کنند که خوب چه باید بگویند و بی هدف هر از گاهی از هم بپرسند که روزها به خوشی می گذرند یا که نه .

_ چایی که می خورین ؟

این سوال نجات بخش ، تنها راه حلی بود که به ذهن مرتضی رسید و من هم با پاسخی مثبت خواستم کمکی کرده باشم .به آشپز خانه کوچک شان رفت .روی دیوار روبه روتابلوی نقاشی از دختربچه ای بود که اشک چشمش تا روی گونه ی سمت راستش پایین آمده و منتظر مانده بود تا نقاش برگردد و از گونه ی سفید دخترک پایین بی افتد . هر لحظه ممکن بود که این اشک راه خود را ادامه دهد و از تابلو بزیزد پایین .

مینا خنده کنان با عروسکی در دست از اتاق بغلی بیرون آمد .

_ چه اسمی بهش می خوره؟

به موهای سیاه رنگ و لخت احترام که از پشت بسته شده بود نگاه کردم.

_ اسمش یانکی یه، یانکی .

یانکی پسر بچه ی کوچک و تاسی بود که مینا او را به پستانهایش چسباند . روی مبل نشست و یانکی را روی پاهایش گذاشت .تلفن همراه ام توی جیب پیراهنم لرزید . ناشناسی برایم پیامی فرستاد .

: اگه، یکی رو ببینی و یکهو دست و پاتو گم کنی یعنی که بهش علاقه مندی؟ دارم گوشیمو خاموش می کنم اما تو جوابتو بفرست .

حوصله اش را نداشتم . تمام وقت ساکت نشسته بودم و به این فکر می کردم که چرا از دیدن دوستان قدیمی ام خوشحال نیستم ؟ بلند شدم از تو کیف مینا سیگاری برداشتم و رفتم روی تراس خانه . ریل ساکت بود و منتظر . هوا مه گرفته بود . مینا هم آمده بود روی تراس تا سیگاری بکشد .

گفتم: هوا، چه مه گرفته است

نفهمیدم سوالی گفتم یا با تعجب.

_ می خوان یه مجموعه داستان دو نفره چاپ کنن

_ اون خونه کلنگی رو دیده بودی، باید اونجا ها باشه.... وسط اینهمه آپارتمان...

_ شنیدی چی گفتم؟

_ آره ، جالب میشه

سیگارم را پرت کردم که توی هوا گم شد .

_ تو کافه نادر چقد بهمون خوش می گذشت ... تو همیشه دیر می اومدی ، یادته؟

_ اینهمه راه رو باید تو مه برگردیم.

_ یه بار احترام رو صندلی ات گل گذاشت .گفت: این مثلن،امیر ...چن ماه بعد عروسی نادر بود.تابلو های نقاشی زنش رو آورده بود رو در و دیوار کافه گذاشت .

_ چطور سر و صدای قطار رو تحمل می کنن؟

_ دلم برا کافه نادر تنگ شده ، باید یه بار با هم بریم. زنش ازمون فیلم گرفته بود یادته؟

سیگارش را زیر پا له کرد و با نوک پا به آن ضربه زد . سیگار از زیر نرده پرت شد پایین.انگار منتظر جوابم نبود .گفت: بریم تو سرده.

به لکه ی سیگار که کف تراس خودنمایی می کرد نگاه کردم و با پا خاکستر را پخش کردم.مرتضی چایی را آورده بود . گفت:به یاد قدیما شطرنج بازی کنیم ؟

_ آره ، خیلی خوبه.

رفت توی اتاق شطرنج را آورد و گذاشت روی میز عسلی.گفت : سیاه یا سفید؟

_ سیاه

بارها تو کافه برده بودمش . گاهی نادر هم می آمد و با برنده بازی می کرد . هر دو به روش سویسی بازی می کردند .مینا به آشپز خانه رفت. بوی برنج توی اتاق پیچیده بود .

صدای مینا را شنیدم که گفت: کمک نمی خوای؟

و صدای احترام: قربون دستت....

پیاده های وسط را حرکت دادیم و بعد اسب ها را. گرمم شده بود . حس کردم صورتم سرخ شده است . هر از چند گاهی به تصویر دخترک نگاه می کردم .به گلدان خالی که گوشه ی خانه بود،به تلویزیون خاموش . مرتضی اولین مهره را که زد . چایی اش را سر کشید و لبخند زد . با خودم گفتم این لبخند را چه وقتی روی لبانش دیده بودم. یک جوری خاص بود . کج و کوله شبیه اینکه بخواهی بگویی : ه

و سرت را تکان دهی .یک مهره بیشتر داشت ، شاه و قلعه رفته بود و آماده حملات بعدی شده بود . تلفن همراه مینا زنگ خورد . داشتم می گفتم مینا که وزیر م را با اسبش گرفت . چطور ندیده بودمش؟مینا تلفن را برداشت و به اتاق بغلی رفت.به صفحه ی سیاه و سفید شطرنج خیره شده بود م.یکی از دگمه ها ی پیراهنم را باز کردم و گردنم را خاراندم .

صدای مینا را می شنیدم که می گفت: قبلن باید بهش فکر می کردی.

صدایش هر لحظه بلند تر می شد . کیش های بی هدف می دادم . وزیرش خوب جایی نشسته بود و بدجوری تهدیدم می کرد.

_ ببین آقای محترم....پس چی صدات کنم؟ تو منو نابود کردی .حالا میگی میشه همه چی رو درست کرد؟

احترام میز را کشید کنار و سفره را پهن کرد . استکان های خالی چای را برداشت و گذاشت روی سینی .

گفت:چایی می خورین؟

سرم را از روی خانه های سیاه و سفید بلند کردم.

_ نمیخوام،دیگه نمیخوام صداتو بشنوم.حالیته؟

خودم را توی چشمهای قهوه ای رنگش دیدم .گفتم: نه ، مرسی.

همان لبخند مسخره روی لب مرتضی بود . مینا برگشت نشست روی مبل .

_ ابله

کنارش یانکی خیره به روبه رو و بی حرکت نشسته بود.

مرتضی گفت: چیزی شده؟

و با وزیرش کیش دادو گفت: یه حرکت دیگه مونده.

_ هر چی بوده تموم شده.

این را گفت و سینی غذا را از دست احترام برداشت.

..................................................................................................................

با سرعت توی مه می راند . دو دست انداز پشت هم را ندید.

گفتم: معلوم هس داری چی کار می کنی؟ما که عجله نداریم.

دستش را گرفتم. صدای ضبط را کم کرد و سرعتش را پایین آورد .تلفن همراه توی جیبم لرزید.

یک پیام جدید داشتم.نوشته بود: نمی خوای جواب بدی؟

گفت: کی یه؟

_ ناشناس ... چن وقت پیش پیام داد که می خواد حرف بزنه ، ازش پرسیدم به چه اسمی سیوت کنم گفت :

ناشناس.یکی از شرایط گفتگو اینه که من حق ندارم ازش سوالی بپرسم.

نوشتم: شاید به خاطر علاقه باشه .... میتونه دلایل دیگه ای هم داشته باشه.

_ درباره چی حرف میزنین ؟

_ اون ازم سوال میکنه و منم جواب میدم. مثلن یه بار پرسید: عشق به نظر تو چیه؟

_ خوب عشق به نظر تو چیه؟

انگار به چیزی خوردیم .ترمز زد. هر دو پیاده شدیم . جاده خلوت بود .توی مه چشم، چشم را نمی دید.

نگاهی به جلوی ماشین انداختم چیزی نبود.

گفت: چیزی شده ؟

سگی کنار جاده افتاده بود . چشمانش باز بود .گفتم: برگرد تو ماشین .

_ میگم چی شده؟

نشستم توی ماشین و گفتم: بیا بشین....چیزی نبود .زدی به یه سگ .

نشست پشت فرمان و شیشه طرف خودش را تا آخر پایین کشید .

_ داشتم آروم رانندگی می کردم.

بهت زده بود.

_ حالا که چیزی نشده ، زنده است.

_ میاریش تو ماشین ؟

_ بریم مینا.

و این را با عصبانیت گفتم. از بزرگراه خارج شدیم . توی شهر سرعتش را بیشتر کرد. روی شیشه بخار گرفته ماشین نوشتم : مینا.

گفتم: نگاه کن

گفت: بنویس ناشناس ...باید آشنا باشه ، تو چی فکر می کنی؟

گفتم: دلم نمی خواد بهش فکر کنم.

بخار دوباره شیشه را پوشاند و مینا محو شد .از کوچه های فرعی زد که نزدیکتر بود . درست سر خیابان

پیچید جلوی ماشینی . جوان کم سن و سالی پشت فرمانش نشسته بود. دستش را گذاشته بود روی بوق.

مینا سرعتش را کم کرد.زیر لب گفت: مرض.

گذاشت ماشین عقبی بهش برسد .گفت: چته سوسول مامانی؟

جوان چیزی گفت که درست نشنیدم.

مینا گفت: مادرته....بزن کنار بهت بگم.

جوان کمی جلوتر رفت و راهنما زد و سرعتش راکم کرد.پرسیدم: چی گفته؟

مینا نگه داشت و پیاده شد . جوان با سرعت پیچید تو خیابان بغلی .پیاده شدم.گفت: بشین بریم دنبالش .

_ چی داری میگی مینا ، چی بهت گفت؟

رفتم جلو سوار ماشین شده بود . در را باز کردم و گفتم: برو بشین رو اون صندلی ، تو حالت خوب نیس.

_ نه ،خوبم.

بازویش را گرفتم و گفتم : باشه حالت خوبه ، اما رو اون صندلی بشین.

چیزی نگفت . و خود ش را کشید روی صندلی کناری . سیگاری روشن کرد . پشت هم سیگار روشن می کرد . می دانستم توی این لحظات نباید چیزی بگویم .

گفت: باید سگه رو برش میداشتی، گوش میدی؟

گفتم: آره

در داشبورد را باز کرد و یه دستمال کاغذی برداشت . نگاهش کردم . داشت گریه می کرد. ماشین را جلوی خانه اش پارک کردم. موقع خداحافظی گفت: بهم زنگ بزن ، باشه.

گفتم : باشه ، شب به خیر

سیگاری روشن کردم و به درخت های لخت و عریان کنار خیابان خیره شدم.

نویسنده: علی سروی


نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 14:57  توسط لیلا 
 
 
 
 
  آخرین پستها
کلبه شادی
کلوتر

 
  معرفی کتاب

سلام به دوستان
پاتوق ادبی قصد دارد فصل جدیدی از فعالیت های خود را آغاز کند و به این منظور از حضور نویسندگان با استعداد جدید، در جمع نویسندگان اصلی و همین طور به عنوان نویسنده ی مهمان استقبال می کند.دوستانی که تمایل به همکاری با پاتوق ادبی را دارند،علاوه بر معرفی وبلاگ یا سایت یا چند داستان از خودشان، شماره ی تماس و آدرس ایمیل خود را به ایمیل زیر ارسال کنند.پس از بررسی و تائید اعضای پاتوق از شما دعوت به همکاری می شود.
ramin_radmanesh_designer@yahoo.com

 
  نویسندگان
ما
رامین راد‌منش
الهه علي‌خاني
علی یوسفی
مصطفی مردانی
لیلا
مهمان
علی سروی
سامان آزادی

 
  مهمانان پاتوق
سایت پاتوق ادبی
حضور خلوت انس ( عباس معروفی )
گروه اینترنتی کولی ها ( منیرو روانی پور )
زاگرس استوری
در قعر هاويه
حلقه ی سه شنبه
وبلاگ خانم پروین پورجوادی ( دهه ی 60 )
کودکان ایرانی (وبلاگ خانم فریبا کلهر)
عینالی (وبلاگ محمد حسین پورستار )
شبلی و سالهای دور از خانه اش
دفتر صد برگ ( داستان های ژیلا تقی زاده )
مهتاب کرانشه و داستان هایش
کوزت،دختری در مزرعه
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
قصه خوانی
آيدا مرادي
عقل سرخ
ریسمانی از داستان
خودنويس
کافه داستان
داستانک من
اینجا داستان
داستانهای من
اکبر شریعت علیه اکبر شریعت
تمرین نویسندگی
رهگذر نامه
نو.كاريكماتور
عادت مي كنيم
انگيزه هاي خاموشي
تخته سياه
شرح حال
دمادم
داستان گو
در جستجوي زمان از دست رفته
جامعه كهنه
اعترافات یک ذهن خطرناک
سايه اي بلند بي افتاب
چند سال قبل از خود كشي ام
چركنويسي در زمهرير
تيله باز
نوشته های یک شبگرد
وقتي صدا كناه بزرگ لبان ماست
انجمن داستان نویسی چوک
کانون ادبیات ایران
مي خواهم زنده بمانم
ترشحات مغزي من
اندرونيته
یادداشتهای یک فیلمنامه نویس
ادبیات داستانی
پا به پا با داستان کوتاه
داستان کوتاه کوتاه کوتاه
وبلاگ استاد ایرج زبردست ( رباعی سرا )
ربط دار
بدون سانسور
پاتوق شیشه ای داستان ( سعید نیری )
یشم سیاه
:: قالب ساز بلاگفا ::
:: فاطیما بهارمست ::
 
  نویسندگان پاتوق
نیش و نوش ( وبلاگ جدید رامین خان رادمنش الدوله )
من، کهنه،مثل قهوه ای(سامان آزادی)
یاد روز الست(رها پاکان)
حلقه ادبی(لیلا و علی سروی)
اینجا داستان(مصطفی مردانی)
تولـد یک مرگ ( الهه علی خانی)
CUD(علی)
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
  داستان ها
خدا کنه امشب برف بباره
بی خبران
بی نام
خون وعشق
گناهکار
نامه ی عاشقانه ی یک عکاس
ای کاش برادرهایش نبودند
زهرا
رقص پرده ها
قرمز
رویین تن
استخوان
از کوچه تا قبر
صورتش را خیلی وقت است ندیده ای
منحنی اسمان
فاحشه کوچک
من عمیقا بیگناهم
مخ من چند وقته که داغه
حدیث خلقت
نجواهای عاشقانه یک جیرجیرک
چرا سیگار می کشی ؟
نیش
سرنوشت
نفس اخر
نویسنده
کوچه ی بی انتها
ثروت مجازی
تاوان
تاب در باد
یک خودکشی به نام زندگی
تعلق
میدان
گناه
تصمیم
باز هم همان
یک هفته ای که بیمار بودم
اولین
اگر آن روز .....
بادبادک
کلاف سر در گم
لهجه ی فرانسوی
تولد
برهنگی
جا مخفی
ه ز ا ر پ ا ر ه
ناجی
یه نخ.فقط یکی
از پشت شيشه هاي مه گرفته
از پشت شيشه هاي مه گرفته
نارون ِ بريده
نیمی از تنهایی نیمه جان
چوب چوب یه گردن
انگشتر
بابای خوب قهرمان من
بگو دوسم داری
با شوهرم طرفی
مثل همیشه
سفیدی
مثل سیاوش
دوست بیشتر داشتن
ایستاده بر پاهای گریزان
حرف بزن !
کفشدوزک ها و آدم ها
سنور
داستان
ماموریت
حاجی
نویسنده حق دارد
شب
کولی
میز
صدام من
صد درجه سانتي‌گراد
هزارتوهای روزمره
جاذبه ی عشق
زمستان است
قرمز قرمز سياه
افسانه ي روسري
زمستانيه
محمود رحمان
سال n087
ملخ
زندگی عشق و پس از آن مرگ
سینا پسر خاله ام است
دوستان خوب و خوبان دوست
فقط یکی نه بیشتر
نسل من نسل باران خورده ای است ...
دفترچه
بدون عنوان
نوع سوم
دیوارها
ساک قرمز
پیش از طوفان
یک داستان کاملا شخصی
الو
دلم می خواست بخوابم
عاقلی از قفس پرید
یک داستان نسبتا عاشقانه
چمدان
مرز
شهاب ها

 
  آرشیو ماهانه
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 
  طراح قالب
طراح حرفه ای قالب وبلاگ
 
 
 
 

کپی برداری بدون نام منبع غیر مجاز می باشد.