صدای کشیده شدن لاستیک روی
آسفالت باعث شد ، عابران توی پیاده رو به ماتیز سیاه رنگش خیره شوند . درب
جلوی ماشین را باز کردم و نشستم . صدای ضبط ماشین کر کننده بود .سر تکان
داد .لبخند زدم.کنترل را بر داشت و آهنگ را عوض کرد. _ محکم بشین می خوایم
پرواز کنیم.
کمربند ماشین را کشیدم روی
سینه ام و قفل کردم. برای ماشین جلویی چراغ داد .صدای ضبط را بیشتر کرد
.به سرنشینان ماشین جلویی فحشی داد که درست نشنیدم . ماشین جلویی لاین اش
را عوض کرد . جوانی با موهای فشن پشت فرمان و دختری روی صندلی جلویش نشسته
است.هر دو به ما نگاه می کردند .
گفتم : مینا، یواشتر برو .
مچ دست راستش را چرخاند که یعنی چی می گی؟تقریبا فریاد زدم : یواشتر برو
سرش را به سمت بالا برد که
یعنی نمی خواهد آهسته تر برود .هیچ آرایشی روی صورتش دیده نمی شد حتی به
ابرو هایش هم دست نزده بود . صدای محسن نامجو گاهی شبیه فریاد می شد انگار
کسی بخواهد دق و دلی اش را خالی کند . با سر و صدای نامجو بالا و پایین می
پرید و دستش را به اطراف می برد . درست سر چهار راه فرهنگ ایستاد ماشین را
خاموش کرد .از روی صندلی عقب ماشین کیفش را برداشت .می دیدمش که به سمت
سوپر مارکت سر چهار راه می رفت . شیشه مغازه را به سمت بیرون کشید .شیشه
ماشین را پایین کشیدم .توی پیاده رو فلجی دست هایش را روی زمین قرار داده
و با کمک زانوهایش راه می رفت . مردی که پشت پیشخوان ایستاده بود را درست
نمی دیدم اما انگار چیزی گفت که مینا خندید .برگشت ماشین را روشن کرد از
توی پاکت سیگار دو نخ در آورد و گذاشت روی لبش با فند ک اتمی اش روشن کرد
و یک نخ را داد به من .گفتم: میدونن که منم قراره بیام،درسته ؟
و این را با لحنی گفتم که انگار کسی بخواهد به کسی بگوید : تو که به من دروغ نمی گی ، درسته؟
_ خودشون اصرار داشتن تو هم باشی .
دلم می خواست بپرسم
کدامشان را می گوید اما به جایش از سیگارم کام گرفتم و به گل های خود روی
اطراف راه آهن خیره شدم .به روزهای فکر کردم که توی کافه ی آقا نادر جمع
می شدیم و درباره ی ادبیات حرف می زدیم . مینا با احترام دوست بود و گاهی
با هم به آنجا می آمدند .من و مینا با هم دوست بودیم بنابراین جمع سه نفره
شد . یکبار جوانی قد بلند که توی صندلی قرمزرنگ میز بغلی فرو رفته و غرق
در روزنامه صبح اش بود .به سراغمان آمد و خواست در بحث مان شرکت کند و به
این ترتیب جمع چهار نفره مان شکل گرفت .سعی کردم صورت مرتضی و احترام را
به یاد بیاورم .آنوقت ها مرتضی ،احترام را شما خطاب می کرد و احترام هم می
گفت : آقای فرهنگی.
_ دیشب رضا ، زنگ زد
_ خوب چی می گفت؟
_ همون حرفای همیشگی پشیمونم و بیا دوباره شروع کنیم.گفتم : من یکی نمی تونم.
به آپارتمان ها نگاه می کردم . کنار آپارتمانی ایستادیم .هر دو با هم پیاده شدیم . مینا زنگ آیفون را زد .
بدون سوال درب را باز
کردند . از پله های تنگ و تاریک آپارتمان بالا رفتیم . زنی در تاریکی در
حالیکه با کلید کنار دستش بازی می کرد منتظر مان بود .
_ مرتضی ، این لامپ سوخته اس.
مینا بغلش کرد و او هم
تعارف کرد که برویم توی خانه.مرتضی داشت خانه را جمع و جور می کرد حالت
کسی را داشت که منتظر میهمانی نیست و بی خبر به خانه اش آمده اند . احترام
، مینا را به اتاق کوچک خانه برد . هر از گاهی صدای مینا را می شنیدم که
می گفت : اینو نیگا اسمش چیه ؟
ما دو آدمی بودیم که روی
مبل و درست رو به روی هم نشسته باشند و هریک به این فکر کنند که خوب چه
باید بگویند و بی هدف هر از گاهی از هم بپرسند که روزها به خوشی می گذرند
یا که نه .
_ چایی که می خورین ؟
این سوال نجات بخش ، تنها
راه حلی بود که به ذهن مرتضی رسید و من هم با پاسخی مثبت خواستم کمکی کرده
باشم .به آشپز خانه کوچک شان رفت .روی دیوار روبه روتابلوی نقاشی از
دختربچه ای بود که اشک چشمش تا روی گونه ی سمت راستش پایین آمده و منتظر
مانده بود تا نقاش برگردد و از گونه ی سفید دخترک پایین بی افتد . هر لحظه
ممکن بود که این اشک راه خود را ادامه دهد و از تابلو بزیزد پایین .
مینا خنده کنان با عروسکی در دست از اتاق بغلی بیرون آمد .
_ چه اسمی بهش می خوره؟
به موهای سیاه رنگ و لخت احترام که از پشت بسته شده بود نگاه کردم.
_ اسمش یانکی یه، یانکی .
یانکی پسر بچه ی کوچک و
تاسی بود که مینا او را به پستانهایش چسباند . روی مبل نشست و یانکی را
روی پاهایش گذاشت .تلفن همراه ام توی جیب پیراهنم لرزید . ناشناسی برایم
پیامی فرستاد .
: اگه، یکی رو ببینی و یکهو دست و پاتو گم کنی یعنی که بهش علاقه مندی؟ دارم گوشیمو خاموش می کنم اما تو جوابتو بفرست .
حوصله اش را نداشتم . تمام
وقت ساکت نشسته بودم و به این فکر می کردم که چرا از دیدن دوستان قدیمی ام
خوشحال نیستم ؟ بلند شدم از تو کیف مینا سیگاری برداشتم و رفتم روی تراس
خانه . ریل ساکت بود و منتظر . هوا مه گرفته بود . مینا هم آمده بود روی
تراس تا سیگاری بکشد .
گفتم: هوا، چه مه گرفته است
نفهمیدم سوالی گفتم یا با تعجب.
_ می خوان یه مجموعه داستان دو نفره چاپ کنن
_ اون خونه کلنگی رو دیده بودی، باید اونجا ها باشه.... وسط اینهمه آپارتمان...
_ شنیدی چی گفتم؟
_ آره ، جالب میشه
سیگارم را پرت کردم که توی هوا گم شد .
_ تو کافه نادر چقد بهمون خوش می گذشت ... تو همیشه دیر می اومدی ، یادته؟
_ اینهمه راه رو باید تو مه برگردیم.
_ یه بار احترام رو صندلی
ات گل گذاشت .گفت: این مثلن،امیر ...چن ماه بعد عروسی نادر بود.تابلو های
نقاشی زنش رو آورده بود رو در و دیوار کافه گذاشت .
_ چطور سر و صدای قطار رو تحمل می کنن؟
_ دلم برا کافه نادر تنگ شده ، باید یه بار با هم بریم. زنش ازمون فیلم گرفته بود یادته؟
سیگارش را زیر پا له کرد و با نوک پا به آن ضربه زد . سیگار از زیر نرده پرت شد پایین.انگار منتظر جوابم نبود .گفت: بریم تو سرده.
به لکه ی سیگار که کف تراس
خودنمایی می کرد نگاه کردم و با پا خاکستر را پخش کردم.مرتضی چایی را
آورده بود . گفت:به یاد قدیما شطرنج بازی کنیم ؟
_ آره ، خیلی خوبه.
رفت توی اتاق شطرنج را آورد و گذاشت روی میز عسلی.گفت : سیاه یا سفید؟
_ سیاه
بارها تو کافه برده بودمش
. گاهی نادر هم می آمد و با برنده بازی می کرد . هر دو به روش سویسی بازی
می کردند .مینا به آشپز خانه رفت. بوی برنج توی اتاق پیچیده بود .
صدای مینا را شنیدم که گفت: کمک نمی خوای؟
و صدای احترام: قربون دستت....
پیاده های وسط را حرکت
دادیم و بعد اسب ها را. گرمم شده بود . حس کردم صورتم سرخ شده است . هر از
چند گاهی به تصویر دخترک نگاه می کردم .به گلدان خالی که گوشه ی خانه
بود،به تلویزیون خاموش . مرتضی اولین مهره را که زد . چایی اش را سر کشید
و لبخند زد . با خودم گفتم این لبخند را چه وقتی روی لبانش دیده بودم. یک
جوری خاص بود . کج و کوله شبیه اینکه بخواهی بگویی : ه
و سرت را تکان دهی .یک
مهره بیشتر داشت ، شاه و قلعه رفته بود و آماده حملات بعدی شده بود . تلفن
همراه مینا زنگ خورد . داشتم می گفتم مینا که وزیر م را با اسبش گرفت .
چطور ندیده بودمش؟مینا تلفن را برداشت و به اتاق بغلی رفت.به صفحه ی سیاه
و سفید شطرنج خیره شده بود م.یکی از دگمه ها ی پیراهنم را باز کردم و
گردنم را خاراندم .
صدای مینا را می شنیدم که می گفت: قبلن باید بهش فکر می کردی.
صدایش هر لحظه بلند تر می شد . کیش های بی هدف می دادم . وزیرش خوب جایی نشسته بود و بدجوری تهدیدم می کرد.
_ ببین آقای محترم....پس چی صدات کنم؟ تو منو نابود کردی .حالا میگی میشه همه چی رو درست کرد؟
احترام میز را کشید کنار و سفره را پهن کرد . استکان های خالی چای را برداشت و گذاشت روی سینی .
گفت:چایی می خورین؟
سرم را از روی خانه های سیاه و سفید بلند کردم.
_ نمیخوام،دیگه نمیخوام صداتو بشنوم.حالیته؟
خودم را توی چشمهای قهوه ای رنگش دیدم .گفتم: نه ، مرسی.
همان لبخند مسخره روی لب مرتضی بود . مینا برگشت نشست روی مبل .
_ ابله
کنارش یانکی خیره به روبه رو و بی حرکت نشسته بود.
مرتضی گفت: چیزی شده؟
و با وزیرش کیش دادو گفت: یه حرکت دیگه مونده.
_ هر چی بوده تموم شده.
این را گفت و سینی غذا را از دست احترام برداشت.
..................................................................................................................
با سرعت توی مه می راند . دو دست انداز پشت هم را ندید.
گفتم: معلوم هس داری چی کار می کنی؟ما که عجله نداریم.
دستش را گرفتم. صدای ضبط را کم کرد و سرعتش را پایین آورد .تلفن همراه توی جیبم لرزید.
یک پیام جدید داشتم.نوشته بود: نمی خوای جواب بدی؟
گفت: کی یه؟
_ ناشناس ... چن وقت پیش پیام داد که می خواد حرف بزنه ، ازش پرسیدم به چه اسمی سیوت کنم گفت :
ناشناس.یکی از شرایط گفتگو اینه که من حق ندارم ازش سوالی بپرسم.
نوشتم: شاید به خاطر علاقه باشه .... میتونه دلایل دیگه ای هم داشته باشه.
_ درباره چی حرف میزنین ؟
_ اون ازم سوال میکنه و منم جواب میدم. مثلن یه بار پرسید: عشق به نظر تو چیه؟
_ خوب عشق به نظر تو چیه؟
انگار به چیزی خوردیم .ترمز زد. هر دو پیاده شدیم . جاده خلوت بود .توی مه چشم، چشم را نمی دید.
نگاهی به جلوی ماشین انداختم چیزی نبود.
گفت: چیزی شده ؟
سگی کنار جاده افتاده بود . چشمانش باز بود .گفتم: برگرد تو ماشین .
_ میگم چی شده؟
نشستم توی ماشین و گفتم: بیا بشین....چیزی نبود .زدی به یه سگ .
نشست پشت فرمان و شیشه طرف خودش را تا آخر پایین کشید .
_ داشتم آروم رانندگی می کردم.
بهت زده بود.
_ حالا که چیزی نشده ، زنده است.
_ میاریش تو ماشین ؟
_ بریم مینا.
و این را با عصبانیت گفتم. از بزرگراه خارج شدیم . توی شهر سرعتش را بیشتر کرد. روی شیشه بخار گرفته ماشین نوشتم : مینا.
گفتم: نگاه کن
گفت: بنویس ناشناس ...باید آشنا باشه ، تو چی فکر می کنی؟
گفتم: دلم نمی خواد بهش فکر کنم.
بخار دوباره شیشه را پوشاند و مینا محو شد .از کوچه های فرعی زد که نزدیکتر بود . درست سر خیابان
پیچید جلوی ماشینی . جوان کم سن و سالی پشت فرمانش نشسته بود. دستش را گذاشته بود روی بوق.
مینا سرعتش را کم کرد.زیر لب گفت: مرض.
گذاشت ماشین عقبی بهش برسد .گفت: چته سوسول مامانی؟
جوان چیزی گفت که درست نشنیدم.
مینا گفت: مادرته....بزن کنار بهت بگم.
جوان کمی جلوتر رفت و راهنما زد و سرعتش راکم کرد.پرسیدم: چی گفته؟
مینا نگه داشت و پیاده شد . جوان با سرعت پیچید تو خیابان بغلی .پیاده شدم.گفت: بشین بریم دنبالش .
_ چی داری میگی مینا ، چی بهت گفت؟
رفتم جلو سوار ماشین شده بود . در را باز کردم و گفتم: برو بشین رو اون صندلی ، تو حالت خوب نیس.
_ نه ،خوبم.
بازویش را گرفتم و گفتم : باشه حالت خوبه ، اما رو اون صندلی بشین.
چیزی نگفت . و خود ش را
کشید روی صندلی کناری . سیگاری روشن کرد . پشت هم سیگار روشن می کرد . می
دانستم توی این لحظات نباید چیزی بگویم .
گفت: باید سگه رو برش میداشتی، گوش میدی؟
گفتم: آره
در داشبورد را باز کرد و
یه دستمال کاغذی برداشت . نگاهش کردم . داشت گریه می کرد. ماشین را جلوی
خانه اش پارک کردم. موقع خداحافظی گفت: بهم زنگ بزن ، باشه.
گفتم : باشه ، شب به خیر
سیگاری روشن کردم و به درخت های لخت و عریان کنار خیابان خیره شدم.
نویسنده: علی سروی
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 14:57 توسط لیلا