تبليغاتX
پاتوق ادبی
 
  نوع سوم
 

باور کنید گناه چندانی ندارم. مساله این است که من از دو، خیلی خوشم می‌آید. البته این به این معنا نیست که از  عددهای دیگر خوشم نمی‌آید، نه. در حقیقت به جز یک، بقیه اعداد را هم دوست دارم. ولی دو، چیز دیگری است. فقط کافی‌ست به‌ایستی روبه روی آینه و بگویی دو؛ آن‌وقت بوسه‌ای که برای خودت می‌فرستی همه چیز را روشن می‌کند.

البته می‌دانم این دوست داشتن ِ بی حد و اندازه‌ی دو، چندان هم عادی نیست. درست مثل این می‌ماند که مثلن گربه فقط موش‌هایی که دمشان بلند است را بگیرد. یا این‌که  فقط از زن‌هایی خوشت بیاید که پاچه‌های شلوارشان به اندازه دو بند انگشت بالاتر از قوزک پایشان است. ولی خب همین است که هست . هر کس تحملش را ندارد،  مجبور نیست تحملم کند. درست مثل سهیلا. وقتی فهمید، گذاشت و رفت. کسی جلویش را گرفت؟ نه. البته فکر نکنید من آدم بی‌احساسی‌ام. اتفاقا برعکس. بعد از رفتن‌اش خیلی نا آرام و عصبی شدم. ولی می دانید؟ نمی‌خواستم مجبورش کرده باشم.

رفتن سهیلا به من فهماند زن‌ها هم دست کمی از من ندارند. فقط مساله این است که این علاقه با روح ِ همه‌ی‌شان عجین شده؛ به همین خاطر هیچ‌کس متوجه آن نمی‌شود.

تنها یک تفاوت بین‌مان هست و آن این‌که، آن‌ها از یک خوششان می‌آید. بی‌خود نیست که تاب و تحمل این را ندارند که شبیه لباس‌شان را تن زن دیگری ببینند.

به همین دلیل، وقتی با سروناز آشنا شدم چندان در مورد خودم و علاقه‌ام حرفی نزدم. البته سروناز زرنگ‌تر از این حرف‌ها بود . وقتی پرسیدم چرا دوتا؟ گفت:" ارزان بود .طرح هر جفتشان هم جالب."و بعد چشمکی زد که یعنی من خر نیستم.

کلن زن تیزی است. خیلی زود فهمید که من نمی‌توانم فقط یک‌نفر برای خودم داشته باشم. یک‌بار کاملا بی‌مقدمه گفت، می‌توانم، و او با این مساله کوچک‌ترین مشکلی ندارد. خنده‌ام گرفت چون من از تهِ تهِ وجودِ زن‌ها آگاهی داشتم و می‌دانستم یک، برایشان چیز دیگری است. گفتم عمرا بتواند تحمل کند. ولی او روی تخت غش و ضعف رفت و گفت که چقدر ساده‌ام.

اما شیرین گاهی عصبانی می‌شود. قبلن‌ها هم سهیلا عصبانی می‌شد. حتی قبل از ازدواج کردنم هم دخترها از این موضوع عصبانی می‌شدند. دلیل عصبانی‌اتشان اذیتم می‌کرد. و با اینکه دلم نمی‌خواست ناراحت‌شان کنم، کار خودم را می‌کردم. چون مشکل اینجا بود که من از یک خوشم نمی‌آید و و زن‌ها را هم چندان نمی‌شناختم.

به غیر عادی بودن این موضوع نه از اولش که بعد از سیزده - چهارده سالگی  پی‌بردم.  فکر می‌کردم این وسط حتما دلیلی وجود دارد و حتمن چیزی در پس ذهنم مانده است.  به همین‌خاطر‌ بارها تمام زیر و زبر ِ مغزم راجستجو کردم تا ببینم، مگر یک، چه هیزم ِ تری به من فروخته. شاید روزی تنها پستانکم را دختر احتمالن خوشگل ولی بی‌فکر  همسایه‌مان  وقتی ‌خواسته از روی لب‌هایم بوسه بردارد و مادرهای‌مان مشغول پرحرفی بودند، کش رفته و توی جیب شلوارش پنهان کرده باشد  و من ِ از همه‌جا بی‌خبر، شبش تا صبح وق زده‌ و مادرم از زور عصبانیت آن هم از ران پای چپم نیشگونی گرفته بوده باشد؛ یا شایدم آن روزها که پدر زنده بوده همیشه دوتا بوس به مادر و یکی به من می‌داده، چه می‌دانم.

به‌هر جهت راه به جایی نبردم و این برای من به این معنا بود  که بنده بی‌دلیل از یک خوشم نمی‌آید. مهم نیست. چیزی که اهمیت دارد علاقه عجیب من به دو ست. البته آن‌طور که فهمیدم اهمیتَش آن‌روزها فقط برای خودم بود. چرا که دیگران اصلا توجهی بدان نداشتند. مثلا برای مادرم اصلا مهم نبود که من شب‌ها حتما باید با دوتا از عروسک‌هایم به رختخواب بروم و همیشه فقط یکی‌شان را می‌گذاشت بغل دستم، تا این که مجبور شدم هر شب شخصن دو تا از بهترین‌شان را انتخاب کنم و کنارم بخوابانم. درست از همان موقع بود که فهمیدم خودم باید به فکر خودم باشم واین‌که، دیگران متوجه اهمیت این موضوع نیستند چندان نباید مهم باشد.

ولی خب، گاهی از بعضی موارد می‌گذشتم.  چون منطقی که نگاه می‌کردم می‌دیدم ارزشی ندارد بخواهم به خودم سختی بدهم و پول‌هایم را پس‌انداز کنم تا مثلا دو تا کیفِ مدرسه داشته باشم. ولی وقتی صحبت از چیزی مثل ماشین کوکی می‌شد، حتما باید کاری می‌کردم. حتی اگر مجبور شوم شبانه از اتاقم بیرون بروم،  تُکِ‌پا تُکِ‌پا خودم را برسانم به کیف مادرم، یک اسکناس پانصد تومانی کش بروم و بعد تا صبح خوابم نبرد و زیر پتو عرق کرده و دائم به خودم بگویم، باید پنجاه تومان باقی مانده‌اش را بیاندازی تو صندوق صدقات مدرسه.

این‌که چیزی را سال‌ها توی دلت نگه داری و بترسی چیزی در موردش به کسی بگویی، در هر حالی‌که تمام وجودت را  پیچک‌وار تنیده باشد، واقعا عذاب‌آور است. هر روز می‌ببینی‌ا‌ش که نه تنها از پیش‌روی نمی‌ایستد که گل‌هایش می‌شکفد. می‌دانی دوستش داری، اما دلت می‌خواهد چنگ بیندازی و همه‌‌‌اش را بکنی. از این‌که پشت آن همه ساقه و برگ پنهان باشی خسته شده‌ای. در چنین مواقعی هیچ‌چیز شیرین‌تر از این نیست که کسی بی‌صدا بیاید و تو را، دو چشم تو را از پشت این همه ساقه و برگ ببینید و دست‌هایش، کف دست‌هایش را آرام  روی برگ‌‌هایت بکشاند و گل‌هایت رالمس کند. آن‌گاه تو دست ببری ساقه‌ها را از رو صورتت کنار بزنی، تا تو را و نه فقط برق چشم‌هایت را ببیند و لبخندش را بنگری که انگار از دیدن این تن ِ پییچده در پیچک،‌ شگفت‌زده شده، نه ترسان و عصبی.

سروناز واقعا با بقیه فرق می‌کند.  دنیایی است برای خودش که می‌توانم راحت و بی‌دغدغه در مورد علاقه‌ام برایش حرف بزنم و او نه مثل سهیلا، که دندان‌هایش را روی هم می‌سابانْد و دست‌هایش را روی پاهایش مشت می‌کرد و نه مثل شیرین، که لب‌های گوشتالودش باز می‌مانَد و چانه‌اش ریز تکان می‌خورَد، که مثل من که دیگر هیچ برایم عجیب نیست، چرا که ‌حسش می کنم و همیشه با من است و هرگاه چیزی همیشه با تو باشد- ولو این‌که شاخی باشد روی سرت یا بالی پشتت- دیگر برایت عجیب نیست،به آن‌ها گوش ‌دهد.

او نه تنها با بقیه فرق می‌کند که فوق‌العاده هم هست. گاهی که برایش از کارهایم تعریف می‌کنم جلو جلو  بعضی ترفندهایم را حدس می‌زند . مثلا می‌گفت باید یکی شان توی دانشکده ی فنی باشد و ان یکی ادبیات. خوب می‌دانست در فلان رابطه‌ام چه چیزی مرا لو داده. حتی بهتر از خودم. گاهی حتی ترفندهایی برایم می‌گوید که وقتی می‌شنومشان، آرزو می‌کنم کاش شش هفت سالی به عقب برگردم و باز دانشجو شوم.

همیشه تصور می‌کردم انسان‌ها دو نوع‌اند. یک نوع  آن‌هایی که دنیایشان با بقیه فرق می‌کند و در درونشان چیزهایی دارند که طبیعی نمی‌نماید و نوعی دیگر آن‌هایی‌اند که هیچ چیز عجیبی را نه دارند ،نه می‌شناسند و نه حتی درک می‌کنند. اما بعد از ازدواجم با سروناز فهمیدم نوع دیگری هم هست که فقط عجیب‌اند، ولی چیز عجیبی در درونشان نیست، فقط چیزهای عجیب را درک می‌کنند . آن‌ها آمده‌اند که آدم‌های نوع اول را همراهی کنند. آمده‌اند که پیچک‌های آن‌ها را هرس کرده و برگ‌ها و گل‌های پلاسیده را از ساقه‌هایشان جدا کنند و آن‌قدر کنارشان می ایستند که پیچک تنشان را لمس کند و دورشان بپیچد و بالا برود و سروناز درست  از نوع سوم بود. 

کارهایش خیلی جالب است. شام دو جور درست می‌کند. حتی سر سفره دو تا پارچ آب می‌گذارد. دو تا حوله توی دست‌شویی است. بار اول دو تا اودکلن برایم خرید. البته فقط یکی از ان‌ها را بهم داد .می‌گوید از بوهای تکراری خوشش نمی‌آید. تی‌شرت برایم بخرد دو تا می‌خرد همرنگ ولی یکی‌شان را نمی‌گذارد بپوشم. دو تا خط موبایل دارد. یکی را استفاده نمی‌کند. گاهی در روز دوبار آرایش می‌کند . وقتی از خانه می‌روم یک‌جور و وقتی برمی‌گردم جور دیگریست. گاهی در روز دوبار لباس عوض می‌کند . وقتی هستم رنگ‌های روشن و وقتی نیستم رنگ‌هایی تیره.دوبار می‌رود خانه دوستش. دو بار می‌رود حمام یک‌بار با من و یک بار وقتی من نیستم.

و حالا می‌خواهد تعطیلات را برایم شیرین کند. می‌گوید هفت روزش را با شیرین باشم . اخ که مردمان نوع سوم چه از خود گذشته اند. 


نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 2:28  توسط الهه علي‌خاني 
 
 
 
 
  آخرین پستها
کلبه شادی
کلوتر

 
  معرفی کتاب

سلام به دوستان
پاتوق ادبی قصد دارد فصل جدیدی از فعالیت های خود را آغاز کند و به این منظور از حضور نویسندگان با استعداد جدید، در جمع نویسندگان اصلی و همین طور به عنوان نویسنده ی مهمان استقبال می کند.دوستانی که تمایل به همکاری با پاتوق ادبی را دارند،علاوه بر معرفی وبلاگ یا سایت یا چند داستان از خودشان، شماره ی تماس و آدرس ایمیل خود را به ایمیل زیر ارسال کنند.پس از بررسی و تائید اعضای پاتوق از شما دعوت به همکاری می شود.
ramin_radmanesh_designer@yahoo.com

 
  نویسندگان
ما
رامین راد‌منش
الهه علي‌خاني
علی یوسفی
مصطفی مردانی
لیلا
مهمان
علی سروی
سامان آزادی

 
  مهمانان پاتوق
سایت پاتوق ادبی
حضور خلوت انس ( عباس معروفی )
گروه اینترنتی کولی ها ( منیرو روانی پور )
زاگرس استوری
در قعر هاويه
حلقه ی سه شنبه
وبلاگ خانم پروین پورجوادی ( دهه ی 60 )
کودکان ایرانی (وبلاگ خانم فریبا کلهر)
عینالی (وبلاگ محمد حسین پورستار )
شبلی و سالهای دور از خانه اش
دفتر صد برگ ( داستان های ژیلا تقی زاده )
مهتاب کرانشه و داستان هایش
کوزت،دختری در مزرعه
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
قصه خوانی
آيدا مرادي
عقل سرخ
ریسمانی از داستان
خودنويس
کافه داستان
داستانک من
اینجا داستان
داستانهای من
اکبر شریعت علیه اکبر شریعت
تمرین نویسندگی
رهگذر نامه
نو.كاريكماتور
عادت مي كنيم
انگيزه هاي خاموشي
تخته سياه
شرح حال
دمادم
داستان گو
در جستجوي زمان از دست رفته
جامعه كهنه
اعترافات یک ذهن خطرناک
سايه اي بلند بي افتاب
چند سال قبل از خود كشي ام
چركنويسي در زمهرير
تيله باز
نوشته های یک شبگرد
وقتي صدا كناه بزرگ لبان ماست
انجمن داستان نویسی چوک
کانون ادبیات ایران
مي خواهم زنده بمانم
ترشحات مغزي من
اندرونيته
یادداشتهای یک فیلمنامه نویس
ادبیات داستانی
پا به پا با داستان کوتاه
داستان کوتاه کوتاه کوتاه
وبلاگ استاد ایرج زبردست ( رباعی سرا )
ربط دار
بدون سانسور
پاتوق شیشه ای داستان ( سعید نیری )
یشم سیاه
:: قالب ساز بلاگفا ::
:: فاطیما بهارمست ::
 
  نویسندگان پاتوق
نیش و نوش ( وبلاگ جدید رامین خان رادمنش الدوله )
من، کهنه،مثل قهوه ای(سامان آزادی)
یاد روز الست(رها پاکان)
حلقه ادبی(لیلا و علی سروی)
اینجا داستان(مصطفی مردانی)
تولـد یک مرگ ( الهه علی خانی)
CUD(علی)
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
  داستان ها
خدا کنه امشب برف بباره
بی خبران
بی نام
خون وعشق
گناهکار
نامه ی عاشقانه ی یک عکاس
ای کاش برادرهایش نبودند
زهرا
رقص پرده ها
قرمز
رویین تن
استخوان
از کوچه تا قبر
صورتش را خیلی وقت است ندیده ای
منحنی اسمان
فاحشه کوچک
من عمیقا بیگناهم
مخ من چند وقته که داغه
حدیث خلقت
نجواهای عاشقانه یک جیرجیرک
چرا سیگار می کشی ؟
نیش
سرنوشت
نفس اخر
نویسنده
کوچه ی بی انتها
ثروت مجازی
تاوان
تاب در باد
یک خودکشی به نام زندگی
تعلق
میدان
گناه
تصمیم
باز هم همان
یک هفته ای که بیمار بودم
اولین
اگر آن روز .....
بادبادک
کلاف سر در گم
لهجه ی فرانسوی
تولد
برهنگی
جا مخفی
ه ز ا ر پ ا ر ه
ناجی
یه نخ.فقط یکی
از پشت شيشه هاي مه گرفته
از پشت شيشه هاي مه گرفته
نارون ِ بريده
نیمی از تنهایی نیمه جان
چوب چوب یه گردن
انگشتر
بابای خوب قهرمان من
بگو دوسم داری
با شوهرم طرفی
مثل همیشه
سفیدی
مثل سیاوش
دوست بیشتر داشتن
ایستاده بر پاهای گریزان
حرف بزن !
کفشدوزک ها و آدم ها
سنور
داستان
ماموریت
حاجی
نویسنده حق دارد
شب
کولی
میز
صدام من
صد درجه سانتي‌گراد
هزارتوهای روزمره
جاذبه ی عشق
زمستان است
قرمز قرمز سياه
افسانه ي روسري
زمستانيه
محمود رحمان
سال n087
ملخ
زندگی عشق و پس از آن مرگ
سینا پسر خاله ام است
دوستان خوب و خوبان دوست
فقط یکی نه بیشتر
نسل من نسل باران خورده ای است ...
دفترچه
بدون عنوان
نوع سوم
دیوارها
ساک قرمز
پیش از طوفان
یک داستان کاملا شخصی
الو
دلم می خواست بخوابم
عاقلی از قفس پرید
یک داستان نسبتا عاشقانه
چمدان
مرز
شهاب ها

 
  آرشیو ماهانه
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 
  طراح قالب
طراح حرفه ای قالب وبلاگ
 
 
 
 

کپی برداری بدون نام منبع غیر مجاز می باشد.