باور کنید گناه چندانی ندارم. مساله این است که من از دو، خیلی خوشم میآید. البته این به این معنا نیست که از عددهای دیگر خوشم نمیآید، نه. در حقیقت به جز یک، بقیه اعداد را هم دوست دارم. ولی دو، چیز دیگری است. فقط کافیست بهایستی روبه روی آینه و بگویی دو؛ آنوقت بوسهای که برای خودت میفرستی همه چیز را روشن میکند.
البته میدانم این دوست داشتن ِ بی حد و اندازهی دو، چندان هم عادی نیست. درست مثل این میماند که مثلن گربه فقط موشهایی که دمشان بلند است را بگیرد. یا اینکه فقط از زنهایی خوشت بیاید که پاچههای شلوارشان به اندازه دو بند انگشت بالاتر از قوزک پایشان است. ولی خب همین است که هست . هر کس تحملش را ندارد، مجبور نیست تحملم کند. درست مثل سهیلا. وقتی فهمید، گذاشت و رفت. کسی جلویش را گرفت؟ نه. البته فکر نکنید من آدم بیاحساسیام. اتفاقا برعکس. بعد از رفتناش خیلی نا آرام و عصبی شدم. ولی می دانید؟ نمیخواستم مجبورش کرده باشم.
رفتن سهیلا به من فهماند زنها هم دست کمی از من ندارند. فقط مساله این است که این علاقه با روح ِ همهیشان عجین شده؛ به همین خاطر هیچکس متوجه آن نمیشود.
تنها یک تفاوت بینمان هست و آن اینکه، آنها از یک خوششان میآید. بیخود نیست که تاب و تحمل این را ندارند که شبیه لباسشان را تن زن دیگری ببینند.
به همین دلیل، وقتی با سروناز آشنا شدم چندان در مورد خودم و علاقهام حرفی نزدم. البته سروناز زرنگتر از این حرفها بود . وقتی پرسیدم چرا دوتا؟ گفت:" ارزان بود .طرح هر جفتشان هم جالب."و بعد چشمکی زد که یعنی من خر نیستم.
کلن زن تیزی است. خیلی زود فهمید که من نمیتوانم فقط یکنفر برای خودم داشته باشم. یکبار کاملا بیمقدمه گفت، میتوانم، و او با این مساله کوچکترین مشکلی ندارد. خندهام گرفت چون من از تهِ تهِ وجودِ زنها آگاهی داشتم و میدانستم یک، برایشان چیز دیگری است. گفتم عمرا بتواند تحمل کند. ولی او روی تخت غش و ضعف رفت و گفت که چقدر سادهام.
اما شیرین گاهی عصبانی میشود. قبلنها هم سهیلا عصبانی میشد. حتی قبل از ازدواج کردنم هم دخترها از این موضوع عصبانی میشدند. دلیل عصبانیاتشان اذیتم میکرد. و با اینکه دلم نمیخواست ناراحتشان کنم، کار خودم را میکردم. چون مشکل اینجا بود که من از یک خوشم نمیآید و و زنها را هم چندان نمیشناختم.
به غیر عادی بودن این موضوع نه از اولش که بعد از سیزده - چهارده سالگی پیبردم. فکر میکردم این وسط حتما دلیلی وجود دارد و حتمن چیزی در پس ذهنم مانده است. به همینخاطر بارها تمام زیر و زبر ِ مغزم راجستجو کردم تا ببینم، مگر یک، چه هیزم ِ تری به من فروخته. شاید روزی تنها پستانکم را دختر احتمالن خوشگل ولی بیفکر همسایهمان وقتی خواسته از روی لبهایم بوسه بردارد و مادرهایمان مشغول پرحرفی بودند، کش رفته و توی جیب شلوارش پنهان کرده باشد و من ِ از همهجا بیخبر، شبش تا صبح وق زده و مادرم از زور عصبانیت آن هم از ران پای چپم نیشگونی گرفته بوده باشد؛ یا شایدم آن روزها که پدر زنده بوده همیشه دوتا بوس به مادر و یکی به من میداده، چه میدانم.
بههر جهت راه به جایی نبردم و این برای من به این معنا بود که بنده بیدلیل از یک خوشم نمیآید. مهم نیست. چیزی که اهمیت دارد علاقه عجیب من به دو ست. البته آنطور که فهمیدم اهمیتَش آنروزها فقط برای خودم بود. چرا که دیگران اصلا توجهی بدان نداشتند. مثلا برای مادرم اصلا مهم نبود که من شبها حتما باید با دوتا از عروسکهایم به رختخواب بروم و همیشه فقط یکیشان را میگذاشت بغل دستم، تا این که مجبور شدم هر شب شخصن دو تا از بهترینشان را انتخاب کنم و کنارم بخوابانم. درست از همان موقع بود که فهمیدم خودم باید به فکر خودم باشم واینکه، دیگران متوجه اهمیت این موضوع نیستند چندان نباید مهم باشد.
ولی خب، گاهی از بعضی موارد میگذشتم. چون منطقی که نگاه میکردم میدیدم ارزشی ندارد بخواهم به خودم سختی بدهم و پولهایم را پسانداز کنم تا مثلا دو تا کیفِ مدرسه داشته باشم. ولی وقتی صحبت از چیزی مثل ماشین کوکی میشد، حتما باید کاری میکردم. حتی اگر مجبور شوم شبانه از اتاقم بیرون بروم، تُکِپا تُکِپا خودم را برسانم به کیف مادرم، یک اسکناس پانصد تومانی کش بروم و بعد تا صبح خوابم نبرد و زیر پتو عرق کرده و دائم به خودم بگویم، باید پنجاه تومان باقی ماندهاش را بیاندازی تو صندوق صدقات مدرسه.
اینکه چیزی را سالها توی دلت نگه داری و بترسی چیزی در موردش به کسی بگویی، در هر حالیکه تمام وجودت را پیچکوار تنیده باشد، واقعا عذابآور است. هر روز میببینیاش که نه تنها از پیشروی نمیایستد که گلهایش میشکفد. میدانی دوستش داری، اما دلت میخواهد چنگ بیندازی و همهاش را بکنی. از اینکه پشت آن همه ساقه و برگ پنهان باشی خسته شدهای. در چنین مواقعی هیچچیز شیرینتر از این نیست که کسی بیصدا بیاید و تو را، دو چشم تو را از پشت این همه ساقه و برگ ببینید و دستهایش، کف دستهایش را آرام روی برگهایت بکشاند و گلهایت رالمس کند. آنگاه تو دست ببری ساقهها را از رو صورتت کنار بزنی، تا تو را و نه فقط برق چشمهایت را ببیند و لبخندش را بنگری که انگار از دیدن این تن ِ پییچده در پیچک، شگفتزده شده، نه ترسان و عصبی.
سروناز واقعا با بقیه فرق میکند. دنیایی است برای خودش که میتوانم راحت و بیدغدغه در مورد علاقهام برایش حرف بزنم و او نه مثل سهیلا، که دندانهایش را روی هم میسابانْد و دستهایش را روی پاهایش مشت میکرد و نه مثل شیرین، که لبهای گوشتالودش باز میمانَد و چانهاش ریز تکان میخورَد، که مثل من که دیگر هیچ برایم عجیب نیست، چرا که حسش می کنم و همیشه با من است و هرگاه چیزی همیشه با تو باشد- ولو اینکه شاخی باشد روی سرت یا بالی پشتت- دیگر برایت عجیب نیست،به آنها گوش دهد.
او نه تنها با بقیه فرق میکند که فوقالعاده هم هست. گاهی که برایش از کارهایم تعریف میکنم جلو جلو بعضی ترفندهایم را حدس میزند . مثلا میگفت باید یکی شان توی دانشکده ی فنی باشد و ان یکی ادبیات. خوب میدانست در فلان رابطهام چه چیزی مرا لو داده. حتی بهتر از خودم. گاهی حتی ترفندهایی برایم میگوید که وقتی میشنومشان، آرزو میکنم کاش شش هفت سالی به عقب برگردم و باز دانشجو شوم.
همیشه تصور میکردم انسانها دو نوعاند. یک نوع آنهایی که دنیایشان با بقیه فرق میکند و در درونشان چیزهایی دارند که طبیعی نمینماید و نوعی دیگر آنهاییاند که هیچ چیز عجیبی را نه دارند ،نه میشناسند و نه حتی درک میکنند. اما بعد از ازدواجم با سروناز فهمیدم نوع دیگری هم هست که فقط عجیباند، ولی چیز عجیبی در درونشان نیست، فقط چیزهای عجیب را درک میکنند . آنها آمدهاند که آدمهای نوع اول را همراهی کنند. آمدهاند که پیچکهای آنها را هرس کرده و برگها و گلهای پلاسیده را از ساقههایشان جدا کنند و آنقدر کنارشان می ایستند که پیچک تنشان را لمس کند و دورشان بپیچد و بالا برود و سروناز درست از نوع سوم بود.
کارهایش خیلی جالب است. شام دو جور درست میکند. حتی سر سفره دو تا پارچ آب میگذارد. دو تا حوله توی دستشویی است. بار اول دو تا اودکلن برایم خرید. البته فقط یکی از انها را بهم داد .میگوید از بوهای تکراری خوشش نمیآید. تیشرت برایم بخرد دو تا میخرد همرنگ ولی یکیشان را نمیگذارد بپوشم. دو تا خط موبایل دارد. یکی را استفاده نمیکند. گاهی در روز دوبار آرایش میکند . وقتی از خانه میروم یکجور و وقتی برمیگردم جور دیگریست. گاهی در روز دوبار لباس عوض میکند . وقتی هستم رنگهای روشن و وقتی نیستم رنگهایی تیره.دوبار میرود خانه دوستش. دو بار میرود حمام یکبار با من و یک بار وقتی من نیستم.
و حالا میخواهد تعطیلات را برایم شیرین کند. میگوید هفت روزش را با شیرین باشم . اخ که مردمان نوع سوم چه از خود گذشته اند.
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 2:28 توسط الهه عليخاني