این دفعه نوبت پرتورین بود که چشم بزاره.ولی چون دستاش کوتاه بود و به چشماش نمی رسید،باید سرشو داخل تنه ی تو خالی درخت دوستی میکرد و باید یادش می موند تا 99 که شمرد، سرشو طوری دربیاره تا شاخ کوچولوش به سوراخ گیر نکنه.بعضی موقع ها دلش میخواست هیچ وقت بزرگ نمی شد تا شاخش دربیاد.اما پدرش بهش گفته بود که این برای محافظت از خودش در برابر دشمنا لازمه و می تونه جونشو نجات بده.درخت دوستی هم درختی بود که پرتورین، دومانو و ژولی پولی اونجا برای اولین بار همدیگرو دیدن و با هم دوست شدن.برای همین اسم اون درخت پیر خشکیده رو گذاشتن "درخت دوستی".
این بار هم مثل دفعه های قبل به 99 که رسید یادش رفت سرشو آروم در بیاره و شاخش به دهنه ی سوراخ خورد و کمی درد گرفت.اول باید دومانو رو پیدا میکرد.اون معمولا روی شاخه ی درخت یا توی سبزه زار قایم می شد و خودشو همرنگه اونا می کرد.برای همین پیدا کردنش خیلی سخت بود.ولی پرتورین می دونست باید چطوری پیداش کنه.باید مثل دومانو یه جا بدون حرکت می ایستاد تا اون مجبور بشه چشمای بزرگ سیاهشو حرکت بده.زیاد طول نکشید.دومانو روی یه صخره دراز کشیده بود و خودشو مثل صخره خاکستری کرده بود. وقتی دید صدایی نمی یاد با چرخوندن چشماش می خواست ببینه چه خبره که پرتورین با جیغ های بلندش و ورجه وورجه کردن، غافل گیرش کرد و دوئید به سمت درخت دوستی تا سُک سُک کنه.حالا اگه ژولی پولی نمی تونست سُک سُک کنه، دومانو باید چشم میذاشت.
پیدا کردن ژولی پولی با اون چهار تا شاخکای صورتیش و دو تا چشمای ریز روی شاخکای جلوش زیاد سخت نیود.ولی از وقتی فصل آلاله های صورتی شروع شده بود پیدا کردن اونم سخت شده بود.دشت آلاله ها زیر تپه ای بود که درخت دوستی روش قرار داشت.برای همین پرتورین تپه رو دور زد و از پشت دشت رفت تا ژولی پولیو پیدا کنه.ولی با اینکه خیلی آروم و بی سرو صدا حرکت کرده بود هنوز چند قدمی میونه گلها نرفته بود که ژولی پولی از توی گل ها دراومد و دوئید طرف درخت دوستی و تونست سک سک کنه.تا آخر اون روز همین طور دومانو و پرتورین میباختن و نمیتونستن ژولی پولیو غافلگیر کنند.بالاخره خسته شدند و از ژولی پولی پرسیدند با اینکه اونا از پشت سرش میان اون چطور اونارو میبینه.خود ژولی پولی هم نمیدونست.برای همین تصمیم گرفتند تا یه آزمایش بکنند.از ژولی پولی خواستن تا با برگ درخت دو تا شاخک جلوش که چشماش روی اونا بود و بپوشونه. و رفتن پشت سرش ایستادن تا ببینند چه اتفاقی می افته.اما ژولی پولی بازهم اونارو می دید.خوب که دقت کردند دیدند دو تا چشمی که روی شاخکای عقبی بود باز شده و حالا ژولی پولی میتونه پشت سرشو ببینه.از اون روز به بعد نه تنها دیگه نمی تونستند قایم موشک بازی کنند، حتی نمیتونستند یواشکی صمغ درخت آکان آکان پشت گوش ژولی پولی بچسبونند.دومانو و پرتورین تصمیم گرفتند دیگه با ژولی پولی بازی نکنند.چون اصلا کیف نداشت و اونا همیشه می باختند.برای همین وقتی مثل هر روز ژولی پولی اومد پای درخت دوستی تا با هم بازی کنند، اونا بهش گفتند که نمی تونه با اونا بازی کنه.ژولی پولی با شاخک های آویزون برگشت خونه.مادرش ازش پرسید که چرا ناراحته وزود برگشته.اونم همه ی جریان و برای مادرش تعریف کرد.مادرش بغلش کرد و دلداریش داد.بعد بدون اینکه ژولی پولی بفهمه رفت تا با دومانو و پرتورین صحبت کنه.اون به دوستای ژولی پولی گفت که تو خانواده ی اونا وقتی بچه ها به دنیا میان فقط دو تا از چهار تا چشماشون باز میشه و بعدا که بزرگ تر میشن دو تا چشم دیگشونم باز میشه.برای خانواده ی اونا مهم هست که بتونن هر چهار طرفشونو ببینند تا به موقع از دست دشمناشون فرار کنند.پرتورین یاد حرف های پدرش در مورد شاخش افتاد و به اشتباهشون پی برد.بعد مادر ژولی پولی به اونا کمک کرد تا راهی پیدا کردند که ژولی پولی بتونه با اونا بازی کنه و با هم رفتند تا پیداش کنند و هدیه ای که براش درست کرده بودند، بهش بدند.ژولی پولی گوشه ی خونه نشسته بود و بغض کرده بود.وقتی دوستاشو دید شاخکاش صاف شد و حسابی ذوق زده شد.اونا براش دو تا چشم بند از گلبرگ آلاله های صورتی درست کردند تا ژولی پولی روی دو تا چشم عقبش ببنده.البته مادرش هم بهش گفت که فقط موقع بازی اجازه داره این کارو بکنه.سه تا دوست با هم به سمت درخت دوستی رفتند و در حالی که دور درخت حلقه زده بودند و دست های همدیگرو گرفته بودند، به هم قول دادند که دوست های خوبی باشند.
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 10:26 توسط علی یوسفی