مادرم همیشه موقع آمدن سایه خانم طوری خانه ی احتشامی ها را تمیز می كند كه سرو صدای سارا، خواهر سایه خانم و ماندانا عروسشان در می آید.او سالی دو یا سه بار از تهران می آید پیش مادرش.یك هفته قبلش هم زنگ می زند و می گوید:
-فاطمه قربونت همه جا رو خوب تمیز كنی ضد عفونی سرویسها یادت نره.
- چشم.
-ا ستكانا و لیوانا رو حتما وایتكس بزنی.
- چشم خیالتون راحت باشه خانوم.
سایه خانم همیشه باساک قرمزی می آیدکه چرخ دارد.من این ساک راخیلی دوست دارم چون پراست از سوغاتی های خوشگل برای ما. مادرم یك راست می رود سراغ قاب عكس خانوادگی انها و از روی میز برش می دارد
رو میزی پته قرمزش را می تكاند.می پرسم:
- چی برام سوغاتی می یاره؟
-حتمن لباسی، چیزی دگه.
-خدا کنه عروسک بیاره من دلم عروسک می خا.مثل عروسک دخترش.
مادرم می گوید:خجالت بکش دختر گنده! وپارچه ی گردگیری راپرت می کند طرفم تا قاب عکس راپاک کنم.پارچه ی مچاله رامی کشم روی شیشه ی قاب،اقای احتشامی سبیل وکراوات دارد.خانم احتشامی گردنبندمرواریدقشنگی انداخته گردنش و موهایش را ریخته روی شانه هایش.آنها ایستاده اند پشت بچه هایشان.به دو طرف موهای دخترها روبان زده اند . یقه ی لباس آقا ساسان هم پاپیون دارد. حیف كه عكس سیاه وسفیداست،نمی فهمم لباس هایشان چه رنگیست.
خانم احتشامی چند سالی است زمین گیر شده و افتاده روی تخت .حرف هم نمی تواند بزند. تمام كارهایش را مادرم می كند. غذا دهنش می كند. دست و صورتش را می شوید. حتا پوشكش می كند. موقع حمام كردن می گذاردش روی ویلچر من هم ویلچر را هل می دهم طرف حمام.
امروز سایه خانم با دخترش از راه می رسند. مادرم مرا می چپاند توی حمام و می گوید:خودتو سفت می شوری سایه خانم از بچه های پچل خوشش نمی یا.
- خداکنه برام عروسکی بیاره که چشاش وازوبسه بشه.
مادرم هلم می دهد توی حمام.
-ورپریده فقط هیکل گنده کن!
درحمام رامحکم می کوبد به هم.کیسه ی حمام راسفت می کشم به بدنم فقط سرخ می شود ومی سوزد.خیلی دلم می خواهدمثل دلنواز،دخترسایه خانم سفید باشم! او شش سال دارد.دوسال ازمن کوچکتر است.
جلوی موهایش چتری است. دو طرف انها را با دو تا كش خوشگل می بندد.همه به او می گویند. باربی. چون بلند و لاغر است. بر عكس من كه مثل مادرم كوتاه و خپلم. دست و پاهای سفیدش توی لباسها ی صورتی وابی مثل عروسكند.
وقتی ازراه می رسند یك راست می روند بالای سر خانم احتشامی.دل نواز عروسك پارچه ای خوشگلی بغل كرده، به من نشانش می دهد و می گوید:اسمش كیتیه عمه نازی از المان اورده. ببین چقدر نرمه!
می گیرد طرفم. بغلش می كنم نرم و خوش بو است. بوی عطرهای سایه خانم را می دهد.
- مامانم برات عروسك و لباس اورده.
لبهایش را موقع حرف زدن خیلی خیلی جمع می كند.توی دلم می گویم خدا كند عروسك من هم مثل این نرم باشد.
سایه خانم نشسته روی مبل كنار مادرش دست جمع شده ی اورا گرفته توی دستهایش لبهایش را گاز می گیرد و مرتب چشم هایش را می بندد. مادرم لیوان چای رامی گذارد جلویش
- خودتونو ناراحت نكنید قسمته دیگه كاریش نمی شه كرد. خدا الهی شفا بده .
سایه خانم اهی می كشد: شفا؟ برای شفا خیلی دیره. بیا جلو سمیه حسابی خانم شدی.
می روم جلو وقتی با لبهای ماتیكیش مرا می بوسد خجالت می كشم.
- شنیدم نمرهات خیلی خوبه.
سرم را می اندازم پایین.
- آفرین خوشكل خانوم!
یعنی راست می گوید ؟ مرا خوشگل می بیند؟ كاش زودتر ساكش را باز می كرد.انگار فكرم را می خواند.
- سمیه اون ساك منو قل بده بیاد جلو.
مثل فنر می پرم. ساك را می گذارم جلویش.
اما همان موقع سارا خانم از راه می رسد.همه می روند پیش او.بازیپ ساک ور می روم ولی جرات نمی کنم بازش کنم. مادرم صدایم می کند.ظرف میوه را می گذارم جلوی سایه خانم و زل می زنم توی چشمهایش، شاید یاد ساکش بیفتد.ولی او فقط بادست موهای کوتاهش رابه عقب می برد.
دلنواز میخواهد به حیاط برودمن هم باید با او بروم.زیر داربست انگور می نشینیم و او عروسک باربیش را می گذارد روی دامنش ومیگوید:مامانم برات باربی اورده.
عروسک باربی نرم نیست. چشم هایش هم باز وبسته نمی شود.من تاحالا باربی نداشتم.من فقط یک عروسک پلاستیکی دارم.که لباس ندارد.
کیفش رابازمی کند تویش پراست ازکفش ولباس باربی! تا می خواهیم بازی کنیم دایی ِِ دلنوازاورا صدامی زند.من با او نمی روم ازاقا ساسان می ترسم.چون همیشه دعوایم می کند.
مادرم دوباره صدایم می کندکه بروم آنجا و کمکش کنم.سایه خانم دستمال گلداری توی دستش گرفته وباچنگال سالادش را می خورد.دلنواز هم می تواندباقاشق و چنگال غذا بخورد.به ماهم یک ظرف غذا می دهندکه ببریم توی اتاقمان بخوریم.من هرکاری میکنم نمی توانم باچنگال غذا بخورم. لبهای چربم را با استین بلوزم پاك می كنم. كاش من هم یه دستمال گلدار داشتم!
می روم کنار باغچه وبا یک ترکه خاک را زیر و رو می کنم. همه ی حواسم پیش عروسکم است.دلنواز خوابیده وگرنه می شد که باهم بازی کنیم.سایه خانم می آید توی حیاط.دستش راگذاشته روی پیشانییش.وقتی راه می رود دامنش روی زانو هایش بالا و پایین می پرد. نمی دانم چرا زانوهایش هم سفید است! بلند می شوم که مرا ببیند.می آید طرفم،خیره می شوم به لاک صورتی براقی که به نازه های پایش زده.
-توچرانخوابیدی؟
زل می زنم به دستهای خالیش.
-وای من هنوز سوغاتیت راندادم!
خیالم راحت می شود.پاکت سوغاتی را می برم توی اتاقمان. اول جعبه ی باربیم رابازمی کنم.لباس عروسكم صورتی و بلنداست آستین هم ندارد. موهایش بور وفرفری است. كفشهایش پاشنه بلندند، مثل كفشهای سایه خانم.لاک صورتیش را هم برایم گذاشته.چیزی ته شیشه اش نمانده. پاهایم را لاك می زنم . اما نه فقط روی ناخن هایم پوست كنارشان هم لاك مالی می شود. مادرم كلی غر می زند و می گوید:حرومش نمی كردی می ذاشتی برای عروسیی چیزی.
روزهایی که دلنواز به خانه ی خاله اش می رود،حوصله ام سر می رود و مادرم هم کلی ازمن کار می کشد.اگر دختر خاله اش بیایدبدتر می شود.چون آنها باهم بازی می کنندو با من قهر می کنند.امروز هم من تنهایی توی باغچه با خودم خاک بازی می کنم.مادرم داد می زند "سمیه"! تند می دوم پیشش.وسط سالن که می رسم سایه خانم جیغ می کشد سرم که چرا بادمپایی آمده ام روی فرش!ابروهای نازکش را می کشد توی هم و لبهایش را روی هم فشارمی دهد.زل می زنم به پاهایم. توی آن دمپایی های نارنجی پاهایم خیلی سیاه و زشتند! دوباره جیغ می زند که بروم توی اتاقمان.ازترس نزدیک است شلوارم را خیس کنم! فرارمی کنم و سر و صورتم رافشار میدهم روی رختخواب ها.دلم می خواهد موهای سایه خانم را از ته بکنم!باربیم برمی دارم وفشارش میدهم.
–زنکه ی دروغگو. "باربی اش اصله"! باربی دختر خودش دست و پاش خم می شود اما مال من یه ذره هم تكان نمی خورد! تازه باربی من همین یک لباس را داردآن وقت مال دختر ننر خودش یک عالمه كفش و لباس دارد.
باربی را پرت می كنم گوشه ی اتاق و دوباره می زنم زیر گریه. وهمان جا خوابم می برد.
مادرم بیدارم می کند و میگوید:بیا یه جارو کمکم کن.
همراه باصدای جارو برقی می زنم زیر آواز . غیر از من ومادرم کسی اینجا نیست. خانم احتشامی هم که چیزی نمی فهمد واگر هم بفهمد نمی تواند بگوید.جارو را می کشم طرف اتاق پذیرایی،ساک سایه خانم روی زمین است. با جارو نزدیکش می شوم زیپش را قفل نکرده. جارو را خاموش می کنم و در را می بندم. قلبم تالاپ تالاپ می کند. زیپ ساک را آرام باز می کنم. دامن گل دارش روی بقیه ی لباس هایش است. برش می دارم دور وبرم را نگاه می کنم حس می کنم دارد مرا می بیند. تند می کنم تنم. شلواری را که خودش برایم آورده ازپایم در می آورم، کش دامن را تابالای دلم می کشم می خواهم زانو هایم پیدا شود.می چرخم. چینهای دامن باز می شود وپاهایم خنک می شوند.به زانوهایم نگاه می کنم دامن راپایین تر می کشم. شیشه عطر وکیف وسیله های آرایشش روی میز است.در طلائی عطرش را باز می کنم ومثل خودش به پشت گوش و روی مچ های دستم می زنم.یک کم هم می پاشم به بلوزم.درست بوی او را می دهم .کش پشت مو هایم را باز می کنم وسرم را می اندازم عقب وکش را می بندم.به صافی موهای دلنواز نشده اما مدلش دم اسبی است.دوباره می چرخم. گلهای دامن هم دور من می چرخند. این دفعه پشت گردنم هم خنک می شود.صندل های سفید پاشنه بلندش را می پوشم و ارام دور اتاق راه می روم.ماتیک هایش را یکی یکی باز می کنم ویکی را می مالم روی لب هایم. مزه ی توت فرنگی می دهد.دلم می خواهد گازش بزنم.مادرم داد می زند: درو باز کن!حتمن سایه خانم است.
می دوم ازاتاق بیرون. پایم توی صندل ها می پیچد. بیرون اتاق از پایم درشان می آورم ومی دوم توی اتاق خودمان.دامن گیر می کند به درفلزی وپاره می شود.تند تندلبم رابا استینم پاک می کنم.شلوارم را روی دامن می پوشم مچاله می شودزیرشلوارم.باصدای جیغ مادرم می فهمم که بایدتند بروم پیشش.دامن راازبالای شلوارم بیرون می اورم.توی دستم مچاله اش می کنم ومی دوم ان جا.مادرم می زند توی سرم ومی گوید:" آبروم رو بردی! بروپیش سایه خانم". واشاره می کند به اتاق پذیرایی.
توی اتاق که می روم پشت سایه خانم به من است. دامن را می اندازم کنار مبل. رویش را می کندبه من وزل می زندتوی چشم هایم که پراز اشک است. دستش را زیر چانه ام می گذارد سرد سرد است. می گوید:چه بوی خوبی می دی!بغضم می ترکد.می رود طرف ساکش ومی گوید:این مدل مو خیلی بهت می یا!
شب که می خوابم دستهایم را می گذارم نزدیک دماغم وبا بوی سایه خانم به خواب می روم.
امروز من و دلنواز با باربی ها کلی بازی کردیم.خیلی خوش گذشت اما آنها می خواهند فردا برگردنند و من خیلی ناراحتم. روز رفتن، سایه خانم گریه می كند و هق هق می زند. می نشیند كنار تخت مادرش و سرو صورتش را می بوسد . مادرمن هم گریه می كند.
سفارش مادرش را به مادرم می كند و ما را می بوسد صورتم از اشكهایش خیس می شود. دسته ی پول چهارتا شده ای رامی کند توی دست مادرم. از زیر آینه قران رد می شوند. مادرم ساك قرمز را می دهد دست راننده تاكسی.من هم كاسه ی اب را می پاشم پشت سرشان. دلنواز از شیشه عقب با من و مادرم بای بای می كند. كیتی را هم تكان می دهد. سایه خانم دستش را بالا می برد ولبخند می زند. ولی چشمهایش هنوز خیس اشك است.من و مادرم هم دستهایمان را تكان می دهیم. دلم می خواهدسایه خانم زودتر با آن ساك قرمز به دیدن مادرش بیاید.
نسرین سالاری بهار86
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:53 توسط مهمان