تبليغاتX
پاتوق ادبی
 
  ساک قرمز
 
مادرم همیشه موقع آمدن سایه خانم طوری خانه ی احتشامی ها را تمیز می كند كه سرو صدای سارا، خواهر سایه خانم و ماندانا عروسشان در می آید.او سالی دو یا سه بار از تهران می آید پیش مادرش.یك هفته قبلش هم زنگ می زند و می گوید:

-فاطمه قربونت همه جا رو خوب تمیز كنی ضد عفونی سرویسها یادت نره.

- چشم.

-ا ستكانا و لیوانا رو حتما وایتكس بزنی.

- چشم خیالتون راحت باشه خانوم.

سایه خانم همیشه باساک قرمزی می آیدکه چرخ دارد.من این ساک راخیلی دوست دارم چون پراست از سوغاتی های خوشگل برای ما. مادرم یك راست می رود سراغ قاب عكس خانوادگی انها و از روی میز برش می دارد

رو میزی پته قرمزش را می تكاند.می پرسم:

- چی برام سوغاتی می یاره؟

-حتمن لباسی، چیزی دگه.

-خدا کنه عروسک بیاره من دلم عروسک می خا.مثل عروسک دخترش.

مادرم می گوید:خجالت بکش دختر گنده! وپارچه ی گردگیری راپرت می کند طرفم تا قاب عکس راپاک کنم.پارچه ی مچاله رامی کشم روی شیشه ی قاب،اقای احتشامی سبیل وکراوات دارد.خانم احتشامی گردنبندمرواریدقشنگی انداخته گردنش و موهایش را ریخته روی شانه هایش.آنها ایستاده اند پشت بچه هایشان.به دو طرف موهای دخترها روبان زده اند . یقه ی لباس آقا ساسان هم پاپیون دارد. حیف كه عكس سیاه وسفیداست،نمی فهمم لباس هایشان چه رنگیست.

خانم احتشامی چند سالی است زمین گیر شده و افتاده روی تخت .حرف هم نمی تواند بزند. تمام كارهایش را مادرم می كند. غذا دهنش می كند. دست و صورتش را می شوید. حتا پوشكش می كند. موقع حمام كردن می گذاردش روی ویلچر من هم ویلچر را هل می دهم طرف حمام.

امروز سایه خانم با دخترش از راه می رسند. مادرم مرا می چپاند توی حمام و می گوید:خودتو سفت می شوری سایه خانم از بچه های پچل خوشش نمی یا.

- خداکنه برام عروسکی بیاره که چشاش وازوبسه بشه.

مادرم هلم می دهد توی حمام.

-ورپریده فقط هیکل گنده کن!

درحمام رامحکم می کوبد به هم.کیسه ی حمام راسفت می کشم به بدنم فقط سرخ می شود ومی سوزد.خیلی دلم می خواهدمثل دلنواز،دخترسایه خانم سفید باشم! او شش سال دارد.دوسال ازمن کوچکتر است.

جلوی موهایش چتری است. دو طرف انها را با دو تا كش خوشگل می بندد.همه به او می گویند. باربی. چون بلند و لاغر است. بر عكس من كه مثل مادرم كوتاه و خپلم. دست و پاهای سفیدش توی لباسها ی صورتی وابی مثل عروسكند.

وقتی ازراه می رسند یك راست می روند بالای سر خانم احتشامی.دل نواز عروسك پارچه ای خوشگلی بغل كرده، به من نشانش می دهد و می گوید:اسمش كیتیه عمه نازی از المان اورده. ببین چقدر نرمه!

می گیرد طرفم. بغلش می كنم نرم و خوش بو است. بوی عطرهای سایه خانم را می دهد.

- مامانم برات عروسك و لباس اورده.

لبهایش را موقع حرف زدن خیلی خیلی جمع می كند.توی دلم می گویم خدا كند عروسك من هم مثل این نرم باشد.

سایه خانم نشسته روی مبل كنار مادرش دست جمع شده ی اورا گرفته توی دستهایش لبهایش را گاز می گیرد و مرتب چشم هایش را می بندد. مادرم لیوان چای رامی گذارد جلویش

- خودتونو ناراحت نكنید قسمته دیگه كاریش نمی شه كرد. خدا الهی شفا بده .

سایه خانم اهی می كشد: شفا؟ برای شفا خیلی دیره. بیا جلو سمیه حسابی خانم شدی.

می روم جلو وقتی با لبهای ماتیكیش مرا می بوسد خجالت می كشم.

- شنیدم نمرهات خیلی خوبه.

سرم را می اندازم پایین.

- آفرین خوشكل خانوم!

یعنی راست می گوید ؟ مرا خوشگل می بیند؟ كاش زودتر ساكش را باز می كرد.انگار فكرم را می خواند.

- سمیه اون ساك منو قل بده بیاد جلو.

مثل فنر می پرم. ساك را می گذارم جلویش.

اما همان موقع سارا خانم از راه می رسد.همه می روند پیش او.بازیپ ساک ور می روم ولی جرات نمی کنم بازش کنم. مادرم صدایم می کند.ظرف میوه را می گذارم جلوی سایه خانم و زل می زنم توی چشمهایش، شاید یاد ساکش بیفتد.ولی او فقط بادست موهای کوتاهش رابه عقب می برد.

دلنواز میخواهد به حیاط برودمن هم باید با او بروم.زیر داربست انگور می نشینیم و او عروسک باربیش را می گذارد روی دامنش ومیگوید:مامانم برات باربی اورده.

عروسک باربی نرم نیست. چشم هایش هم باز وبسته نمی شود.من تاحالا باربی نداشتم.من فقط یک عروسک پلاستیکی دارم.که لباس ندارد.

کیفش رابازمی کند تویش پراست ازکفش ولباس باربی! تا می خواهیم بازی کنیم دایی ِِ دلنوازاورا صدامی زند.من با او نمی روم ازاقا ساسان می ترسم.چون همیشه دعوایم می کند.

مادرم دوباره صدایم می کندکه بروم آنجا و کمکش کنم.سایه خانم دستمال گلداری توی دستش گرفته وباچنگال سالادش را می خورد.دلنواز هم می تواندباقاشق و چنگال غذا بخورد.به ماهم یک ظرف غذا می دهندکه ببریم توی اتاقمان بخوریم.من هرکاری میکنم نمی توانم باچنگال غذا بخورم. لبهای چربم را با استین بلوزم پاك می كنم. كاش من هم یه دستمال گلدار داشتم!

می روم کنار باغچه وبا یک ترکه خاک را زیر و رو می کنم. همه ی حواسم پیش عروسکم است.دلنواز خوابیده وگرنه می شد که باهم بازی کنیم.سایه خانم می آید توی حیاط.دستش راگذاشته روی پیشانییش.وقتی راه می رود دامنش روی زانو هایش بالا و پایین می پرد. نمی دانم چرا زانوهایش هم سفید است! بلند می شوم که مرا ببیند.می آید طرفم،خیره می شوم به لاک صورتی براقی که به نازه های پایش زده.

-توچرانخوابیدی؟

زل می زنم به دستهای خالیش.

-وای من هنوز سوغاتیت راندادم!

خیالم راحت می شود.پاکت سوغاتی را می برم توی اتاقمان. اول جعبه ی باربیم رابازمی کنم.لباس عروسكم صورتی و بلنداست آستین هم ندارد. موهایش بور وفرفری است. كفشهایش پاشنه بلندند، مثل كفشهای سایه خانم.لاک صورتیش را هم برایم گذاشته.چیزی ته شیشه اش نمانده. پاهایم را لاك می زنم . اما نه فقط روی ناخن هایم پوست كنارشان هم لاك مالی می شود. مادرم كلی غر می زند و می گوید:حرومش نمی كردی می ذاشتی برای عروسیی چیزی.

روزهایی که دلنواز به خانه ی خاله اش می رود،حوصله ام سر می رود و مادرم هم کلی ازمن کار می کشد.اگر دختر خاله اش بیایدبدتر می شود.چون آنها باهم بازی می کنندو با من قهر می کنند.امروز هم من تنهایی توی باغچه با خودم خاک بازی می کنم.مادرم داد می زند "سمیه"! تند می دوم پیشش.وسط سالن که می رسم سایه خانم جیغ می کشد سرم که چرا بادمپایی آمده ام روی فرش!ابروهای نازکش را می کشد توی هم و لبهایش را روی هم فشارمی دهد.زل می زنم به پاهایم. توی آن دمپایی های نارنجی پاهایم خیلی سیاه و زشتند! دوباره جیغ می زند که بروم توی اتاقمان.ازترس نزدیک است شلوارم را خیس کنم! فرارمی کنم و سر و صورتم رافشار میدهم روی رختخواب ها.دلم می خواهد موهای سایه خانم را از ته بکنم!باربیم برمی دارم وفشارش میدهم.

–زنکه ی دروغگو. "باربی اش اصله"! باربی دختر خودش دست و پاش خم می شود اما مال من یه ذره هم تكان نمی خورد! تازه باربی من همین یک لباس را داردآن وقت مال دختر ننر خودش یک عالمه كفش و لباس دارد.

باربی را پرت می كنم گوشه ی اتاق و دوباره می زنم زیر گریه. وهمان جا خوابم می برد.

مادرم بیدارم می کند و میگوید:بیا یه جارو کمکم کن.

همراه باصدای جارو برقی می زنم زیر آواز . غیر از من ومادرم کسی اینجا نیست. خانم احتشامی هم که چیزی نمی فهمد واگر هم بفهمد نمی تواند بگوید.جارو را می کشم طرف اتاق پذیرایی،ساک سایه خانم روی زمین است. با جارو نزدیکش می شوم زیپش را قفل نکرده. جارو را خاموش می کنم و در را می بندم. قلبم تالاپ تالاپ می کند. زیپ ساک را آرام باز می کنم. دامن گل دارش روی بقیه ی لباس هایش است. برش می دارم دور وبرم را نگاه می کنم حس می کنم دارد مرا می بیند. تند می کنم تنم. شلواری را که خودش برایم آورده ازپایم در می آورم، کش دامن را تابالای دلم می کشم می خواهم زانو هایم پیدا شود.می چرخم. چینهای دامن باز می شود وپاهایم خنک می شوند.به زانوهایم نگاه می کنم دامن راپایین تر می کشم. شیشه عطر وکیف وسیله های آرایشش روی میز است.در طلائی عطرش را باز می کنم ومثل خودش به پشت گوش و روی مچ های دستم می زنم.یک کم هم می پاشم به بلوزم.درست بوی او را می دهم .کش پشت مو هایم را باز می کنم وسرم را می اندازم عقب وکش را می بندم.به صافی موهای دلنواز نشده اما مدلش دم اسبی است.دوباره می چرخم. گلهای دامن هم دور من می چرخند. این دفعه پشت گردنم هم خنک می شود.صندل های سفید پاشنه بلندش را می پوشم و ارام دور اتاق راه می روم.ماتیک هایش را یکی یکی باز می کنم ویکی را می مالم روی لب هایم. مزه ی توت فرنگی می دهد.دلم می خواهد گازش بزنم.مادرم داد می زند: درو باز کن!حتمن سایه خانم است.

می دوم ازاتاق بیرون. پایم توی صندل ها می پیچد. بیرون اتاق از پایم درشان می آورم ومی دوم توی اتاق خودمان.دامن گیر می کند به درفلزی وپاره می شود.تند تندلبم رابا استینم پاک می کنم.شلوارم را روی دامن می پوشم مچاله می شودزیرشلوارم.باصدای جیغ مادرم می فهمم که بایدتند بروم پیشش.دامن راازبالای شلوارم بیرون می اورم.توی دستم مچاله اش می کنم ومی دوم ان جا.مادرم می زند توی سرم ومی گوید:" آبروم رو بردی! بروپیش سایه خانم". واشاره می کند به اتاق پذیرایی.

توی اتاق که می روم پشت سایه خانم به من است. دامن را می اندازم کنار مبل. رویش را می کندبه من وزل می زندتوی چشم هایم که پراز اشک است. دستش را زیر چانه ام می گذارد سرد سرد است. می گوید:چه بوی خوبی می دی!بغضم می ترکد.می رود طرف ساکش ومی گوید:این مدل مو خیلی بهت می یا!

شب که می خوابم دستهایم را می گذارم نزدیک دماغم وبا بوی سایه خانم به خواب می روم.

امروز من و دلنواز با باربی ها کلی بازی کردیم.خیلی خوش گذشت اما آنها می خواهند فردا برگردنند و من خیلی ناراحتم. روز رفتن، سایه خانم گریه می كند و هق هق می زند. می نشیند كنار تخت مادرش و سرو صورتش را می بوسد . مادرمن هم گریه می كند.

سفارش مادرش را به مادرم می كند و ما را می بوسد صورتم از اشكهایش خیس می شود. دسته ی پول چهارتا شده ای رامی کند توی دست مادرم. از زیر آینه قران رد می شوند. مادرم ساك قرمز را می دهد دست راننده تاكسی.من هم كاسه ی اب را می پاشم پشت سرشان. دلنواز از شیشه عقب با من و مادرم بای بای می كند. كیتی را هم تكان می دهد. سایه خانم دستش را بالا می برد ولبخند می زند. ولی چشمهایش هنوز خیس اشك است.من و مادرم هم دستهایمان را تكان می دهیم. دلم می خواهدسایه خانم زودتر با آن ساك قرمز به دیدن مادرش بیاید.

نسرین سالاری بهار86



نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:53  توسط مهمان 
 
 
 
 
  آخرین پستها
کلبه شادی
کلوتر

 
  معرفی کتاب

سلام به دوستان
پاتوق ادبی قصد دارد فصل جدیدی از فعالیت های خود را آغاز کند و به این منظور از حضور نویسندگان با استعداد جدید، در جمع نویسندگان اصلی و همین طور به عنوان نویسنده ی مهمان استقبال می کند.دوستانی که تمایل به همکاری با پاتوق ادبی را دارند،علاوه بر معرفی وبلاگ یا سایت یا چند داستان از خودشان، شماره ی تماس و آدرس ایمیل خود را به ایمیل زیر ارسال کنند.پس از بررسی و تائید اعضای پاتوق از شما دعوت به همکاری می شود.
ramin_radmanesh_designer@yahoo.com

 
  نویسندگان
ما
رامین راد‌منش
الهه علي‌خاني
علی یوسفی
مصطفی مردانی
لیلا
مهمان
علی سروی
سامان آزادی

 
  مهمانان پاتوق
سایت پاتوق ادبی
حضور خلوت انس ( عباس معروفی )
گروه اینترنتی کولی ها ( منیرو روانی پور )
زاگرس استوری
در قعر هاويه
حلقه ی سه شنبه
وبلاگ خانم پروین پورجوادی ( دهه ی 60 )
کودکان ایرانی (وبلاگ خانم فریبا کلهر)
عینالی (وبلاگ محمد حسین پورستار )
شبلی و سالهای دور از خانه اش
دفتر صد برگ ( داستان های ژیلا تقی زاده )
مهتاب کرانشه و داستان هایش
کوزت،دختری در مزرعه
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
قصه خوانی
آيدا مرادي
عقل سرخ
ریسمانی از داستان
خودنويس
کافه داستان
داستانک من
اینجا داستان
داستانهای من
اکبر شریعت علیه اکبر شریعت
تمرین نویسندگی
رهگذر نامه
نو.كاريكماتور
عادت مي كنيم
انگيزه هاي خاموشي
تخته سياه
شرح حال
دمادم
داستان گو
در جستجوي زمان از دست رفته
جامعه كهنه
اعترافات یک ذهن خطرناک
سايه اي بلند بي افتاب
چند سال قبل از خود كشي ام
چركنويسي در زمهرير
تيله باز
نوشته های یک شبگرد
وقتي صدا كناه بزرگ لبان ماست
انجمن داستان نویسی چوک
کانون ادبیات ایران
مي خواهم زنده بمانم
ترشحات مغزي من
اندرونيته
یادداشتهای یک فیلمنامه نویس
ادبیات داستانی
پا به پا با داستان کوتاه
داستان کوتاه کوتاه کوتاه
وبلاگ استاد ایرج زبردست ( رباعی سرا )
ربط دار
بدون سانسور
پاتوق شیشه ای داستان ( سعید نیری )
یشم سیاه
:: قالب ساز بلاگفا ::
:: فاطیما بهارمست ::
 
  نویسندگان پاتوق
نیش و نوش ( وبلاگ جدید رامین خان رادمنش الدوله )
من، کهنه،مثل قهوه ای(سامان آزادی)
یاد روز الست(رها پاکان)
حلقه ادبی(لیلا و علی سروی)
اینجا داستان(مصطفی مردانی)
تولـد یک مرگ ( الهه علی خانی)
CUD(علی)
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
  داستان ها
خدا کنه امشب برف بباره
بی خبران
بی نام
خون وعشق
گناهکار
نامه ی عاشقانه ی یک عکاس
ای کاش برادرهایش نبودند
زهرا
رقص پرده ها
قرمز
رویین تن
استخوان
از کوچه تا قبر
صورتش را خیلی وقت است ندیده ای
منحنی اسمان
فاحشه کوچک
من عمیقا بیگناهم
مخ من چند وقته که داغه
حدیث خلقت
نجواهای عاشقانه یک جیرجیرک
چرا سیگار می کشی ؟
نیش
سرنوشت
نفس اخر
نویسنده
کوچه ی بی انتها
ثروت مجازی
تاوان
تاب در باد
یک خودکشی به نام زندگی
تعلق
میدان
گناه
تصمیم
باز هم همان
یک هفته ای که بیمار بودم
اولین
اگر آن روز .....
بادبادک
کلاف سر در گم
لهجه ی فرانسوی
تولد
برهنگی
جا مخفی
ه ز ا ر پ ا ر ه
ناجی
یه نخ.فقط یکی
از پشت شيشه هاي مه گرفته
از پشت شيشه هاي مه گرفته
نارون ِ بريده
نیمی از تنهایی نیمه جان
چوب چوب یه گردن
انگشتر
بابای خوب قهرمان من
بگو دوسم داری
با شوهرم طرفی
مثل همیشه
سفیدی
مثل سیاوش
دوست بیشتر داشتن
ایستاده بر پاهای گریزان
حرف بزن !
کفشدوزک ها و آدم ها
سنور
داستان
ماموریت
حاجی
نویسنده حق دارد
شب
کولی
میز
صدام من
صد درجه سانتي‌گراد
هزارتوهای روزمره
جاذبه ی عشق
زمستان است
قرمز قرمز سياه
افسانه ي روسري
زمستانيه
محمود رحمان
سال n087
ملخ
زندگی عشق و پس از آن مرگ
سینا پسر خاله ام است
دوستان خوب و خوبان دوست
فقط یکی نه بیشتر
نسل من نسل باران خورده ای است ...
دفترچه
بدون عنوان
نوع سوم
دیوارها
ساک قرمز
پیش از طوفان
یک داستان کاملا شخصی
الو
دلم می خواست بخوابم
عاقلی از قفس پرید
یک داستان نسبتا عاشقانه
چمدان
مرز
شهاب ها

 
  آرشیو ماهانه
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 
  طراح قالب
طراح حرفه ای قالب وبلاگ
 
 
 
 

کپی برداری بدون نام منبع غیر مجاز می باشد.