افسانه ی روسری(2)
پیش از طوفان
آسفالت زیر پایمان می تپید. انگار نبض شهر به کار افتاده بود.کم کم از دور سیاهی نمایان شد. مثل یک ابر سیاه که نشان از طوفانی سهمگین دارد.
همه در یک خط ایستاده بودیم و آماده بودیم که فرمانده دستور شلیک بدهد. هیچکس نمی دانست که با چه چیزی روبرو هستیم. این ور و آن ور زمزمه هایی شروع شده بود. می گفتند طوفان شروع شده است.هرچند برای من و لعیا طوفان از خیلی وقت پیش شروع شده بود.
...
- آقا اجازه! آقا چرا زن ها این قدر با مردها فرق دارن؟
اواخر زنگ بود و کم کم داشتیم کتاب ها را جمع می کردیم . جباری عینکش را کشید روی بینی اش و از روی آن طوری نگاهم کرد که احساس کردم خون توی رگهایم یخ زد.کتاب معارف اسلامی را آرام بست و گذاشت توی کیفش.
- بازم سوالات عجق وجق این امیر نادری شروع شد! مثلا چه فرقی دارن؟
- مثلا چرا هیچ وقت نمی خندن؟ چرا باید همه شون مانتو و مقنعه بپوشن؟
- امام علی علیه السلام می فرمایند:" هر چه که برای مردان نیکوست، برای زنان زشت و ناپسند است." اگر زن ها از بعضی کارها منع شدن بخاطر اینه که براشون خوب نیست. اصلا چه معنی داره زن جلوی مرد غریبه تا بناگوش نیش خودش رو باز کنه؟ درباره ی لباس هم من چیزی نمی دونم. تو هم بهتره زیادی فضولی نکنی.
- ولی آقا! چرا هر چی که خوبه برای مردهاست و هر چی که بده مال زنها؟ مثلا چرا ما می تونیم بخندیم، ولی اونا نمی تونن؟ چرا ما می تونیم لباسهای رنگی بپوشیم ولی اونا نباید بپوشن؟ مگه همه ی انسان ها با هم برابر نیستند؟
این را که گفتم انگار برق گرفتش. موهای سرش سیخ سیخ شد. نمی دانم صدای استخوان هایش بود یا صندلی آن جر و جر وحشتناک را در آورد.هر کدام که بود احساسی مثل کشیدن انگشت روی یک سطح زبر و صدای ناهنجار آن را در من ایجاد کرد. مثل ماری که حالت حمله به خود می گیرد، گردن باریکش را جلو داده بود و آرام آرام به طرف ته کلاس نزدیک می شد. جیک کسی در نمی آمد. همه سرهایشان را پایین انداخته بودند و نفس نمی کشیدند. زیر بغلم خیس عرق شده بود. جوادی با انگشت هایش ریتمی سریع و عصبی روی تخت گرفته بود که اعصابم را داغون تر می کرد.جباری آمد و بالای سرم ایستاد. بعد با لبخندی که خیلی ترسناکترش می کرد پرسید: این حرفا رو از کی یاد گرفتی؟
به تته پته افتادم." آقا اجازه... ما..."
ناخن انگشت شصت و اشاره اش را فرو کرد توی لاله ی گوشم و تا می توانست فشار داد. جیغم رفت هوا.
- گفتم اینا رو از کی یاد گرفتی؟
- آقا اجازه میگیم. به خدا میگیم. فشار ندین آقا. درد می کنه! آقا اجازه! بابابزرگ من تو یه روستای کوچیک به اسم قروه زندگی میکنه. خیلی جای قشنگیه آقا. از وسطش یه رودخونه رد میشه که الان دیگه خشک شده. دورتا دور رودخونه سنگای خیلی بزرگی هست که بهشون میگن" قَیَه". خیلی بلندن آقا! توی این سنگا مثل لونه ی زنبور سوراخ شده. مامانم میگه آدم های اولیه این غارها رو ساختن که موقع طوفان برن توش قایم بشن.
دوباره فشار انگشت ها را زیاد کرد."چرا شر و ور می بافی؟ جواب منو بده!"
- چشم آقا! شما که نمی ذارین. تو رو خدا فشار ندین. الان میگم! آقا بعضی از این تونل ها به خونه اهالی روستا راه دارن. یه بار ما داشتیم تو انباری خونه ی بابابزرگم بازی می کردیم. یه کمد گنده اونجابود. میخواستیم ببینیم روش چی هست که یهو کمد افتاد زمین. پشت کمد آقا یه تونل بزرگ بود. دخترخاله مون می گفت حتما به یکی از اون غارها ربط داره. یه خورده که رفتیم تو دیدیم یه عالمه کارتن راه تونل رو بسته. یکی شون رو باز کردیم آقا. دیدیم توش پر کتابه. همون اولی روبرداشتیم و فرار کردیم بیرون. کتاب رو قایمکی بردیم خونه و خوندیم. اسم کتاب جنس دوم بود. اسم نویسنده اش هم میلان کوندور بود یا یه همچین چیزی. توش نوشته بود زن ها با مردها و اصلا همه ی انسان ها با هم برابرند و از این جور حرفها. اول کتاب هم اسم دایی ام نوشته شده بود.
- اسم دایی ات چیه؟
- ناصر آقایی آقا. ما بهش میگیم دایی جان ناصر. خیلی چیزا بلده آقا.
جباری یک خودکار از جیب کتش در آورد و چیزی توی دستش نوشت. بعد رفت ایستاد وسط کلاس روبروی بچه ها.
- همه تون گوش کنید! هیشوقت طرف این جور کتابها نرین! اصلا طرف این مدل حرفها نرین. این جور چیزا خطرناکن. اصلا وقتی خدای عالم و حکیم که خودش بهترین نویسنده است قرآن رو فرستاده، دیگه چه نیازی به کتابهای نویسنده های نادون و احمق هست؟ مخصوصا نویسنده های خارجی که دشمن ما و دین و مملکت مون هستند. شما باید درس بخونید و باعث اعتلای کشور و دین خودتون بشید. به شما چه ربطی داره که کی با کی برابره یا نیست؟ دشمن این حرفها رو میندازه تو دهن جوونای این مملکت تا مغز شما ها رو شستشو بده. شیر فهم شد؟
همه با هم داد زدیم: بله!
.....
آخر همان هفته رفتیم قروه. هر سال تولد من می رفتیم خانه ی بابابزرگ که همه دور هم باشیم. دفتر خاطراتی را که برای لعیا خریده بودم بی سرو صدا گذاشتم لای فرش کهنه ای که همیشه توی صندوق عقب بود تا توی صحرا بیندازیم زیرمان. نمی دانستم به چه بهانه ای باید به لعیا بدهمش.یا اینکه وقتی دادم چه بگویم. بالاخره تصمیم گرفتم بگویم: "دوستت دارم. عاشقت هستم." این جمله را هم از یکی از کتابهای دایی جان ناصر یاد گرفته بودم. معنی درست و حسابی نداشت. یک چیزی می شد شبیه این: من خیلی به تو علاقه مند هستم و دلم می خواهد باقی عمرم را با تو زندگی کنم. وقتی تو را می بینم احساس می کنم دنیا زیباتر می شود و همه چیز به رویم لبخند می زند. ولی وقتی تو نیستی دنیا برایم تیره و تار می شود. نفس کشیدن برایم سخت تر می شود و قلبم می ایستد و تا دوباره نبینمت به کار نمی افتد. و ... . صورت کشیده و چشم های درشت لعیا با آن ابروهای درهم و اخمو توی سرم می چرخید و جولان می داد. همیشه فکر میکردم اگر بخندد حتما خیلی خوشگل تر می شود. ولی هیچ وقت نمی خندید.مامان هم هیچ وقت نمی خندید. هیچ زنی نمی خندید. یعنی نمی توانستند بخندند. تلویزیون می گفت خدا قدرت خندیدن را فقط به مردها داده است. دایی جان ناصر عوضش همیشه می خندید و سعی می کرد همه را هم بخنداند.دایی جان ناصر خیلی مرا دوست داشت و اجازه می داد همیشه با لعیا باشم. همین هم کفر محمد را در می آورد. همیشه می گفت: نمی دونم عمو ناصر چی تو این امیر دیده که اینقدر دوستش داره. دایی ناصر هم می گفت:این بچه یه چیزی تو وجودش هست که نمی دونم چیه. هر چی که هست من ازش خوشم میاد.
وقتی رسیدیم همه قبل از ما آمده بودند.دایی جان ناصر با لعیا و لیلا زن دایی ؛ دایی نادر با محمد و محبوبه و زن دایی معصومه آمده بود. ؛ خاله نسرین هم با مینا و محسن و میلادآمده بود. دنبال محمود گشتم. نبود. دوقلوهای تخم جن خاله توی حیاط دنبال جوجه اردک ها میکردند. خاله می گفت آقا رحمان و محمود رفته اند شهر برای تراکتور تسمه بخرند. حالم گرفته شد. محمود که نبود هم من تنها می شدم هم محمد دور بر می داشت. محمود و من با هم که بودیم خوب می زدیم توی برجکش.
رفتم از صندوق عقب دزدکی دفترچه را بردارم که دیدم ای داد بیداد! مامان فرش کهنه ی قدیمی را از توی صندوق برداشته و به جایش یک حصیر زردرنگ نو گذاشته. دفترچه ام لای فرش جا مانده بود توی خانه. حالم گرفته شد.اول محمود، حالا هم دفترچه.
اتاق قلمدانی بابابزرگ پر شده بود. یک طرف بابابزرگ نشسته بود و دورش را ما مردها گرفته بودیم. بابابزرگ داشت همان قصه ی تکراری خر مرحومش را تعریف میکرد که وقتی گوشش را می کشیدی روی دوپا بلند می شد.یادش داده بود که وقتی از پیش کسی رد می شوند گوز بدهد و مردم به طرف بخندند.دایی جان ناصر هم قاه قاه می خندید و هی به ما چشمک می زد و می گفت:"خدا بیامرزدش. خر خیلی خوبی بود. از خیلی از اونایی که می شناسم آدم تر بود!" و ما قاه قاه می خندیدیم.
گوشه ی دیگر اتاق خاله و زن دایی ها نشسته بودند. لعیا ومحبوبه و مینا هم کنار آنها بودند. مامان بزرگ اما توی آشپزخانه بود. همه با اخم داشتند به ما که قاه قاه می خندیدیم نگاه میکردند. سر در نمی آوردم چطور خنده شان نمی گیرد. مگر می شد به خاطرات بابابزرگ و تیکه های دایی جان ناصر نخندید؟
محمد گفت: پاشو بریم حیاط فوتبال بزنیم. پشت سر ما دخترها هم آمدند و توی ایوان نشستند. چهل تیکه ی محمد را برداشتیم و شروع کردیم تک ضرب بازی کنیم. حواسم اما بیشتر به لعیا بود که دستهایش را زده بود زیر چانه اش و داشت ما را نگاه می کرد.
یک لحظه ندیدم چی شد.جلوی چشمهایم تیره و تار شد و به پشت افتادم روی سیمان گرم. احساس کردم خون از دماغم فواره می زند.چشم هایم را که باز کردم لعیا با قیافه ای نگران بالای سرم ایستاده بود. هیچ وقت این قدر صورتش را از نزدیک ندیده بودم. گرمایی عجیب توی بدنم به راه افتاد. همان طور که دراز کشیده بودم چشمم افتاد به پشت بام. روی آنتن چیز زرد رنگی داشت تاب می خورد. بلند شدم و دماغم را شستم. سرم را گرفتم زیر آب سرد. خیلی زود خونریزی قطع شد. محمد نشسته بود توی ایوان و زیر چشمی داشت نگاهم میکرد. بی خیالش شدم. بدون اینکه کسی متوجه شود رفتم روی پشت بام. پارچه ی زرد رنگ هنوز روی آنتن بود. برش داشتم. چهارگوش و بزرگ بود. زمینه اش زرد بود با گلهای درشت آبی و پرندگان سیاه که بین گلها پرواز میکردند.با خودم گفتم:آخ جون! عوض دفترچه این رو میدم لعیا. حتما خیلی خوشش میاد.
توی همین افکار بودم که انگار باد شدیدی وزید. پارچه از دستم در رفت و باد بردش آسمان. توی هوا داشت می چرخید و می چرخید. برگشتم دیدم محمد ایستاده پشت سرم. - چی تو دستت بود؟ خودم دیدم تو دستت یه چیزی بود!
- به تو ربطی نداره. بی هوا زدی تو دماغم هیچ چی نگفتم. حالا بخوای فضولی کنی میزنم شل و پلت می کنم. فهمیدی؟
لحنم آن قدر تند و عصبانی بود که خودم هم ترسیدم. محمد بی اختیار کنار کشید و از نردبان دویدم پایین. دست لعیا را گرفتم و گفتم: بدو بیا! باید بریم یه جایی.
- کجا؟
- "بیا. بعدا بهت می گم".کشان کشان بردمش بیرون خانه. نگاهم به پارچه بود که توی هوا می چرخید و دور می شد. لعیا هم بی سر و صدا دنبالم می امد. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به رودخانه ی خشک وسط ده. پارچه همان جا جلوی ورودی یکی از غارهای توی دل قَیَه ها افتاده بود. دست لعیا را گرفتم و گفتم: بیا بریم. باید اون پارچه رو بگیریم.خیلی خوشگله! میخوام بدمش به تو.
- نرو امیر! اونجا خیلی خطرناکه.
- کجاش خطرناکه؟ بیا بریم. من پیشت هستم. نترس.
راه افتادم و از شیب ملایم صخره بالا رفتم. لعیا هم پشت سرم می آمد. این ور و آن ور ریشه های کت و کلفت زیادی بیرون زده بود که بالا رفتن را راحت تر میکرد. پنج شش متری که بالا رفتیم رسیدیم به غار. پارچه اما آنجا نبود. چشمهایم را تنگ کردم و توی غار را نگاه کردم. چند متر جلوتر توی غار افتاده بود.خواستم بروم توی غار که لعیا دستم را محکم چسبید."تو رو خدا نرو تو! فقط پرنده ها و حیوونا موقع برف و بارون و طوفان میان اینجا قایم میشن. ممکنه بریزه بمونی زیرش."
- نترس. زیاد تو نمیرم. پارچه رو برمیدارم میام.
دستم را به آرامی از میان دست گرم و لطیفش بیرون کشیدم و آرام وارد دهانه ی غار شدم. پارچه سه چهار متر جلوتر بود. دیوارها به نظر محکم می آمدند.به پارچه که رسیدم ، احساس کردم نسیم خنکی از توی غار موهایم را پریشان کرد.برگشتم و لعیا را نگاه کردم .داشت ناخنش را می جوید و با نگرانی نگاهم میکرد.چقدر نگرانی به قیافه اش می آمد! با خودم گفتم حالا که تا اینجا آمده ام باید بروم تو و ببینم چه شکلی است. آرام آرام رفتم داخل غار. سه چهار قدم بیشتر نرفته بودم که احساس کردم دیوارها از هم فاصله می گیرند. ناگهان خودم را توی یک محوطه ی باز خیلی بزرگ دیدم. از چند شکاف توی سقف نور می افتاد و توی غار را روشن می کرد. مثل نورهایی که توی سیرک روی هنرپیشه ها می اندازند. کم کم چشم هایم به تاریک و روشن غار عادت کرد.
چیزهایی که آن روز توی غار دیدم و اتفاقاتی که افتاد را تا امروز نتوانسته ام فراموش کنم. سال ها جرات نداشتم تعریفش کنم. از همان مواردی بود که به قول آقای جباری تبعات خطرناکی دارد. به همین خاطر فقط بین من و لعیا ماند. سالها بعد که میتوانستم بدون ترس بیانش کنم هیچ کس باورش نمی کرد. همه فکر میکردند می خواهم الکی توی دل بقیه خودم را جا بدهم.
توی غار پر بود از پارچه های رنگ و وارنگ. هزاران پارچه ی رنگی زیبا کف غار را پوشانده بودند و تعدادزیادی هم از دیوارها آویزان بود. رنگ ها و اندازه های مختلف پارچه ها غار را مثل تابلوی نقاشی عجیب و زیبا دراورده بود. آن قدر رنگ های متفاوت و قشنگ بود که آدم سرش گیج می رفت. محو این دنیای خارق العاده بودم که صدای نگران لعیا را شنیدم.
- "امیر!امیر کجایی؟ تو رو خدا بیا بیرون!"
با عجله از غار بیرون رفتم.چشمش که به من افتاد قیافه اش باز شد. دستش را گرفتم و کشان کشان بردمش توی غار.
- تو رو خدا امیر! چیکار داری میکنی؟ نرو اون تو!
- نترس. اینجا خیلی هم محکمه. بیا میخوام یه چیزی نشونت بدم.
با اینکه هنوز بی میل بود،مثل همیشه آرام بی صدا پشت سرم آمد. همین که وارد محوطه ی وسط غار شدیم،انگار طوفان به پا شد. پارچه های توی غار مثل زنبورهای وحشی به تکاپو افتادند. لعیا که هنوز نمی دانست چه خبر است هاج و واج نگاهم کرد و وقتی دید من هم بهتر از او نیستم، خواست برگردد. ناگهان پارچه ها شروع به پرواز کردند و به طرف لعیا هجوم آوردند. هر دو هاج و واج مانده بودیم. لعیا جیغ می زد و خواست فرار کند، اما پارچه ها دور ما یک دیوار رنگی بزرگ ساختند و راه را بستند. هر لحظه حلقه تنگ تر می شد. من از ترس زبانم بند آمده بود. لعیا به جای من هم جیغ می کشید. با التماس به طرفم برگشت و توی چشمهایم خیره شد. چشمهایش پر اشک بود. ناخودآگاه دستهایش را گرفتم و به خود چسباندمش. پارچه ها داشتند نزدیک تر می شدند.لعیا سرش را به سینه ام چسباند و دستهایش را دور کمرم حلقه کرد.پیراهنم ازا شک هایش خیس شد. من هم دستهایم را دور شانه هایش انداختم و به خودم فشارش دادم. پارچه ها شروع کردند به چرخیدن دور ما. لعیا که سرش توی سینه ام بود و چیزی نمی دید. من ولی از تماشای ان دیوار رنگی که با سرعت زیادی می چرخید مبهوت شده بودم. ناگهان با همان سرعت پارچه ها بالا رفتند و بعد مثل یک برف رنگی آرام و بی صدا روی سرما ریختند.
زیر پارچه ها دفن شده بودیم. چند لحظه همان طور ماندیم. دلم نمی خواست از لعیا جدا شوم. انگار او هم نمی خواست. بدن گرمش را تا می توانست به من می چسباند. بعد از چند لحظه که انگار چند سال بود، پارچه ها کنار رفتند و چند متر دورتر دور ما حلقه زدند. چشمهایم را باز کردم و لعیا را به آرامی تکان دادم. با اکراه از من جدا شد و به پارچه ها نگاه کرد.یک حلقه ی رنگی دور ما ساخته بودند و به آرامی می لرزیدند.
پارچه ی زرد هنوز توی دستم بود. بازش کردم و انداختمش روی سر لعیا. انگار آدم دیگری شد. گفتم: وای! چقدر بهت میاد! شبیه فرشته ها شدی!
- راست میگی؟کاشکی یه آینه داشتم.
گوشی را از جیبم در اوردم و از او عکس گرفتم. سال ها بعد به او گفتم که اولین لبخندش را آن روز دیدم. وقتی که داشت به عکس خودش نگاه می کرد لبخند قشنگی زد که هیچ وقت برایم تکرار نشد.
- نگهش دار. مال تو.
توی چشمهایم خیره شد: میدیش به من؟ به چه مناسبت؟
- آخه من عاشقت هستم.
- یعنی چی؟
- یعنی اینکه من خیلی دوستت دارم و فقط وقتی که با توام احساس زنده بودن می کنم. با تو دنیا واسم رنگی میشه و وقتی نباشی همه چی سیاه و سفیده.دلم میخواد همیشه پیش من باشی و باقی زندگی رو با هم زندگی کنیم.
- اگه اینطوریه پس من هم عاقشت هستم.
- عاقش نه!عاشق.
- عاشق.عاشقت هستم.عاشق هستم.عاشقت هستم.
ته نگاهش داشت می لرزید. پارچه را از روی سرش برداشتم و خیلی آرام مقنعه اش را در آوردم.سرش را توی سینه ام فرو بردم و بوی مطبوع شامپو توی سرم پر شد. چند لحظه همان طور ماندیم. بعد آرام از خودم جدایش کردم و پیشانیش را بوسیدم. و بعد روی بینی اش را. و بعد لبهایم را به آرامی روی لبهایش گذاشتم.تمام بدنم داشت می لرزید.بدن لگرم لعیا هم همین طور. انگار یک جریان برق قوی سراسر بدنم را طی می کرد. لبهایم به لبهایش و چشمهایم به چشمهایش جوش خورده بود. پارچه ها به جنب و جوش افتاده بودند. چند لحظه همان طور ماندیم. ناگهان صدای خنده ای توی گوشم پیچید.
- دیگه کارت تمومه! ببینم بازم عمو ناصر امیرجون امیرجون می کنه!
محمد چند متر دورتر ایستاده بود و نیشش تا بناگوش باز بود. قیافه اش شبیه آقای جباری شده بود. ناگهان پارچه های رنگی مثل یک دسته زنبور عصبانی به هوا رفتند و با سرعت به طرفش هجوم بردند وتوی سر و صورتش کوبیدند. از ترس جیغ کشید و دوید بیرون. من و لعیا داشتیم روده بر می شدیم. ناگهان به خودم آمدم و گفتم:لعیا! تو داری میخندی!
یک لحظه خیره نگاه کرد و بعد دوباره لبخند زد.درحالی که هنوز لبخند روی لبهایش بود گفت: باید بریم بیرون. الان محمد میره همه رو خبر می کنه.
با عجله از غار بیرون رفتیم و خودمان را به پای صخره ها رساندیم. هنوز چند قدمی دور نشده بودیم که همه ی فامیل با چوب و چماق سر رسیدند. دایی نادر یک سیلی جانانه خواباند بیخ گوشم و گفت: بعدا حسابت رو میرسم. لعیا دوید توی بغل پدرش.دایی جان ناصر در حالی که شانه هایش را نوازش می کرد نگاهم کرد و با لبخند چشمکی زد. همین که او از من و لعیا ناراحت نبود باعث دلگرمی ام شد.محمد غار را نشان داد و گفت: اونجا بودن. نمی دونم چی بودن، ولی میخواستن من رو بکشن!
من و لعیا را رها کردند و به طرف غار رفتند.چوب و چماق ها را بالا گرفتند و با داد و فریاد وارد غار شدند.لعیا با نگرانی به من خیره شده بود:خدا کنه کاری به کار پارچه ها نداشته باشن. همه اش تقصیر محمد بود!
من هم نگران پارچه ها بودم. ولی ناگهان چشمم افتاد به بالای صخره. از همان شکاف هایی که نور می افتاد توی غار، پارچه ها داشتند به سرعت بیرون می امدند.درست مثل زنبورهایی که لانه شان را انگولک کرده باشی. در عرض چند ثانیه تمام پارچه ها توی هوا در پرواز بودند.هزاران پارچه ی رنگی زیبا توی هوا بالا و بالاتر رفتند و بعد مثل یک گروه پرنده که میخواهند مهاجرت کنند به شکل هفت در امدند و به طرف جنوب پرواز کردند. در عرض چند ثانیه دیگر خبری از آنها نبود. انگار یک رویای قشنگ بوده اند که وقتی بیدار شدی فراموش میکنی. دستم را بردم زیر پیراهنم و پارچه ی زرد رنگ را لمس کردم. بیچاره از گروهش جا مانده بود. در حالی که هنوز داشتیم به مسیر حرکت پارچه ها نگاه می کردیم پارچه را دادم به لعیا.زیر مانتو قایمش کرد. پرسید: به نظرت کجا دارن میرن؟
- نمیدونم. شاید یه جای دورتر. شاید میرن یه جا قایم بشن تا این طوفان تموم بشه. ولی مطمئنم یه روزی برمیگردن.
کم کم همه از غار بیرون آمدند. گیج و هاج واج بودند. هر کسی چیزی میگفت. انگار چیزی را که دیده بودند باور نمی کردند.آرام و بی سر و صدا همه برگشتیم خانه. آن آخرین باری بود که برای من توی ده تولد گرفتیم.
...
لعیا را چند سالی ندیدم. بعد از آن جریان بابا و مامان کمتر با باقی خانواده رفت و آمد می کردند. ولی دلیل اصلی اش این بود که خجالت می کشیدم با او روبرو شوم. چند روز بعد از آن قضیه ی عجیب و غریب، مامورها ریختند توی خانه ی بابابزرگ و مستقیم رفتند سراغ مخفیگاه دایی جان ناصر و تمام کتاب هایش را پیدا کردند. بعد هم دایی ناصر را دستگیر کردند. دایی جان یک سال و نیم توی زندان بود. وقتی برگشت خانه دیگر از ان طراوت و شوخ طبعی اش خبری نبود. لاغر، اخمو و ساکت شده بود.هنوز هم گالهی تیکه می انداخت و چشمک می زد. ولی انگار چیزی توی دلش شکسته بود و دیگر هم درست نمی شد. همه می دانستند یک خودی دایی ناصر را لو داده. اما فقط من می دانستم آن یک نفر کیست. به همین خاطر از روبرو شدن با لعیا خجالت می کشیدم.تا این که طوفان آغاز شد.
...
فرمانده دستور آماده باش داد. اسلحه ها را بالا بردیم و در حالی که عرق از روی پیشانی همه سرازیر شده بود به سیاهی خیره شدیم. کم کم جلوتر می امد. نبض شهر قوی تر می شد. دستهایم به لرزه افتاده بود.
میلیون ها زن مثل یک موج خشمگین به طرف ما سرازیر می شدند.مقنعه ها را باز کرده بودند و پارچه های رنگی را به نشانه ی اعتراض روی شانه هاشان انداخته بودند. من از توی مگسک هدف خودم را انتخاب کردم.اول صف بود،درست مثل خودم.اما هنوز خیلی دور بود.هر چه نزدیک تر می شدند دستهایم بیشتر می لرزید.
سیل نزدیک و نزدیک تر می شد. هدف من هم حالا قابل تشخیص تر بود. چند دقیقه ی بعد دسته ی اندک ما روبروی سیل آنها ایستاده بود. رو در رو. توی مگسک من دختری قد بلند با صورتی کشیده و چشمانی درشت ایستاده بود که یک پارچه ی زرد زیبا روی سرش بود.اسلحه ام را پایین آوردم و زیر لب گفتم:لعیا. اوهم زیر لب گفت: امیر.
آرام به طرفم آمد. رو در روی هم ایستادیم. چشم در چشم. مثل همان روز توی غار. هر دو لبخند زدیم. قشنگ تر از همیشه شده بود. روسری را از روی شانه هاش برداشت و به بازوی من بست. همه ی اسلحه ها پایین افتاد. زن ها جلو آمدند و روسری ها را به بازوی سرباز ها بستند. و اینگونه بود که طوفان آغاز شد.
رامین رادمنش/ فروردین 1388/ بازنویسی: اردیبهشت 1388
نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:43 توسط رامین رادمنش