سلام
کم کم داریم به سایت منتقل میشیم. قراره این فرآیند آروم و پیوسته بشه که مخاطبین پاتوق سر در گم نشن. امیدوارم با امکانات سایت بتونیم رضایت شما عزیزان رو جلب کنیم. هرچند از کوزه همان برون تراود که در اوست!
لینک این داستان روی سایت پاتوق ادبی که رسما کارش را حداقل در گروه داستان تجربی آغاز کرده است قرار دارد. سایت پاتوق ادبی را می توانید در ابتدای قسمت پیوندها در سمت چپ وبلاگ هم بیابید.
***
- الو؟
_ الو
- سلام فریبا خانم، چطوری؟
_ سلام.بَه علی آقا ! چه عجب از این ورا؟ خوبی؟
- قربونت.ما که هستیم.شما کم پیدایی.خوب، چه خبر؟ چی کار می کنی؟
_ هیچی.هستیم.
- درس و کلاس ها چطوره؟ اوضاع خوبه؟
_ اِی، بدک نیست.
- مثل ترم پیش دیگه.همون آش و همون کاسه !
_ آره تقریباً.
- چیه؟ سر حال نیستی.
_ هیچی بابا.بازم قضیه فریده و شوهرش.
- بازم زدتش؟
_ آره.این دفعه دیگه خودش می خواد تموم بشه.علی نمی دونی چه کار هایی کرده ! این خاک تو سرم زبون باز نمی کرد یه کلمه بهمون بگه.
- بهت که گفتم این یارو مریضِ.دفعه ی قبلم گفتم اینا آخرش باید جدا بشن ولی فقط باید خود فریده بخواد.
_ نه دیگه.این دفعه خودش پا شده اومده.مامان و خاله اینا با این عوضی صحبت کردن که توافقی طلاقشو بده.حتی حاضر شدن مهریه رو ببخشن.
- واسه چی؟ چرا مِهرشو نمیزارین اجرا ؟ نا سلامتی فریده خودش وکیله ها
_ ساده ایا.یه ماه زندان می مونه.بعدش می گن ماهی یه سکه و ولش می کنن.اونوقت مگه می شه ازش طلاق گرفت.اصلاً ..
- الو؟ صدات قطع و وصل می شه.الو؟
_ الو؟ صدا میاد؟
- آره آره.بگو.
_ می گم بهش می گن ماهی یه سکه و ولش می کنن.اونوقت مگه میشه ازش طلاق گرفت.اصلاً می دونستی ببخشش مهریه قانونیه؟ زن بد بخت باید طلاقشو بخره.قاضی پررو پررو می گه مهریتو ببخش تا طلاقتو بده.
- ایول.عجب قانون با حالی
_ آره دیگه.مملکت به کام شما مرداست.تازه شانس آوردیم اونقدر سر و صدا کردیم که این ماده 23 جنایت در حق خانواده تصویب نشد.اگه می شد که دیگه خر بیارو باقالی بار کن.
- نه عزیزم.گفتن ما که الانشم داریم این کارو می کنیم.دیگه قانون می خوایم چی کار؟
_ علی تو دیگه چرا؟
- خوب بابا .مثل اینکه حسابی فمنیست شدیا. خواهرت وکیله یا تو؟ با این کارا شوهر گیرت نمیادا!
_ میخوام صد سال سیا نیاد.ولش کن اصلاً.
- من فقط موندم فریده به این خوشگلی، با این موقعیت اجتماعی و تحصیلات چرا زن این مرتیکه شد؟
_ چه می دونستیم تحفه اینطوریه. گفتم پولدارو خونواده دار هست خیر سرش.
- ما یه ضرب المثل داریم که می گه ( بَپِدِه خربِزه شالِ نصیبه )
_یعنی چی اونوقت؟ تو تُرکیت خوب شده ولی من مازندرانیم هیچ پیشرفتی نکرده.
- آره باید باهات کار کنم.یعنی اینکه خربزه ی پخته و رسیده، قسمت شغال میشه.
_ دقیقاً.حیف از جوونی فریده.فقط چهار سال ازم بزرگترِ ولی انگار همسن مامانِ.
- نگران نباش.مگه چند سالشه بابا.تازه اول جوونیشه.همه چیز رو به راه می شه.
_ نه دیگه.فریده، فریده بشو نیست.روحیش داغون شده.کتک زدنا و عیاشی ها و خرجی ندادنا.یادته نمی ذاشت ما رو ببینه؟ کثافت آشغال نمی ذاشت حتی باهامون تلفنی هم حرف بزنه.
- آره.این اتفاقات تا آخر عمر باهاش هست.عینه جای سوختگی روی صورت می مونه.هر دفعه که به آینه نگاه کنه می بینتش.ولی آدم فراموشکار هم هست.والله موندم تو کار خدا.چطور این همه زجر و برای سه تا زن تنها و بی پشت و پناه می خواد.
_منم نمی دونم.کم مونده که دیگه کفر بگم.
- درست می شه.اول از همه به خودت روحیه بده.محکم باش تا بتونی به بقیه هم کمک کنی.
_دارم سعی می کنم.علی جون واقعا ازت ممنونم.خیلی سبک شدم.اگه تو هم نبودی که دیگه هیچی.
- نه بابا.شرمندم که کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.ایشاالله مشکلتونم حل می شه.دنیا همین جور نمی مونه.
_ خدا کنه!سرتم درد آوردم.
- خواهش می کنم.اگه فکر می کنی کاری از دستم برمیاد بگو.هر موقع هم خواستی زنگ بزن.میدونی که من همیشه آن لاین هستم!
_ آره آره.علی آن لاین معروفه.
- باشه عزیزم.مزاحمت نمی شم دیگه.درساتم بخون.به فکر خودتم باش.
_خوبه حالا همسن خودمی.قد بابا بزرگا سفارش می کنی.چشم علی جون.
- آره دخترم!!!مواظب خودت باش.کاری نداری؟
_ نه قربونت.تو هم مواظب خودت باش.
- خداحافظ.
_ خداحافظ.
- خداحافظ.
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:46 توسط علی یوسفی