تبليغاتX
پاتوق ادبی
 
  دلم می خواست بخوابم
 

چند بار با پا به شكمم زد.

- بيدارشو،ساعت يازده است...مي خوام برم دانشگاه

- بروگم شو... توله سگ

- خودت گفتي بيدارت كنم،خره

ملغي زدم. مرتضي گاهي وقتها كفر آدمودرمي آره.داشت سوت مي زد.دلم مي خواست بالش رو بكوبم توسرش.حاليش نمي شه يه نفر خوابيده.

مرتضي هيچ چیزی حاليش نمي شه.چشاموبستم . سعي كردم يادم بياد ديشب چه خوابي ديدم.اما چيزي به ذهنم نرسيد. بعد سعي كردم به چيزي فكر نكنم. با صداي زنگ تلفن بيدارشدم. توصفحه تلفن نگاهي به شماره انداختم. گوشي رو برداشتم .

- چطوري پري ؟

- خواب بودي ؟

- نه

- راستش....

وقتي پريسا بگه راستش يعني اينكه كاري نداره وفقط مي خواد حرف بزنه. پريسا گاهي وقتها یه ريز حرف مي زنه. داشت درباره پارتي شبونه يكي از دوستانش حرف مي زد كه چيز زيادي دستگيرم نشد. قرار شد بعدازظهر تو پاركي كه هميشه مي رفتيم همديگر رو ببينيم. اتاقو مرتب كردم. ورقهاي پاسور،جزوه هاي مرتضي،اودكلن،ساعت مچي،ژل مو،كلاه بيسبال مرتضي ،يك شورت ورزشي (كه مرتضي روز تولدم برام خريده بود)،پارچ آب وليواني پر از ته سيگاراين طرف و اون طرف اتاق ولو شده بودن ومنتظر بودن تا جمشون كنم. رفتم تو آشپزخونه از لب پنجره نگاهي به ساختمون دو طبقه كه درست پشت آشپزخونه بود انداختم. دخترساختمون دوطبقه گاهي وقتها مي آد لب پنجره گاهي وقتها هم صداي ويلونش رو مي شنويم. موهاي لخت سياشو لب پنجره شونه مي كنه. خبري ازش نبود. چاي ريختم رفتم جلو تلويزيون نشستم. تلويزيون رو روشن كردم گوينده اخبار داشت درباره خسارت سيل و ويروني خونه هاي مردم حرف مي زد. مردي پسر كوچيكش بغل كرده بود وتو آبها راه مي رفت. تلويزيون رو خاموش كردم. دراز كشيدم رو زمين و نگاهي به جزوه رياضيم انداختم . چند صفحه اي ورق زدم وسعي كردم يكي از تمرين ها رو حل كنم. يه صفحه اي سياه كردم اما به جواب نرسيدم. بلند شدم از توجيب پيرهنم سيگاري برداشتم و رفتم كنار پنجره وايسادم. نگاهي به ساختمان دو طبقه انداختم.سيگارمو روشن كردمو تا تموم شدنش همونجا وايسادم .گشنم شد . در يخچالوباز كردم . فقط دو تا تخم مرغ مونده بود. چند تا گوجه برداشتم وريز كردم. كمي روغن ريختم تو ماهيتابه ، تخم مرغ رو بهش اضافه كردم. بعد نوبت گوجه ها رسيد. دلم مي خواست حالا بعدازظهر بود وتوي پارك نشسته بودم و با پريسا حرف مي زدم. پريسا دختر نازنينيه. دو تا روزنامه رو باز كرد مو پهن كردم كف اتاق ،ماهيتابه رو گذاشتم روش . اولين بار توحياط دانشگاه ديدمش. ساندويچي تو دستش بود وبا چند دختر ديگه حرف مي زد و مي خنديد. وقتي مي خنده دوتا چاله كوچولو رو گونه هاش مي افته . سرجلسه يكي از امتحانهاي مشتركمون درست كنار همديگه نشستيم. درس عمومي ساده اي بود. دلم مي خواست سوالي بپرسه . يه لحظه نگام كرد. انگارسنگيني نگامو رو صورتش حس كرده بود. ورقشو طوري گرفت تا بتونم ببينم. با دست عدد سه رو نشون دادمو گفتم: سوال سه؟

جواب سوالو گفت. با هم بلند شديم وتو حياط دانشگاه جوابامونو مقايسه كرديم. ماهيتابه رو گذاشتم تو ظرفشويي حوصله شستنشو نداشتم . روزنامه ها رو مچاله كردم و انداختم تو سطل آشغال . سيگاري از جيب پيرهنم در آوردم ورفتم تو اتاق نشستم . جزوه رياضي مو بستم و گوشه اي پرت كردم. چند روزديگه امتحان رياضي داشتم اما فقط چند صفحه خونده بودم به ديوار تكيه دادمو سيگارمو روشن كردم. وقتي مرتضي نيست اين خونه بدترين جاي دنياس. گاهي وقتها بهش حسوديم مي شه . ولگرديهاش تمومي نداره. اما هميشه نمراتش خوبه . مرتب دنبال اين و اونه تا ترتيبشونو بده . از مرتضي عوضي تر پيدا نمي شه يكبار افتاده بود دنبال پريسا مرتضي اينجور مسائلو خيلي راحت واسه ديگرون تعريف مي كنه . دراز كشيده بودم كف اتاق مرتضي وايساده بود وداشت تعريف مي كرد.

- همينطوري كنار همديگه وايساده بوديم،دستشو گرفتم.

دستشو به طرفي دراز كرد وانگاري كسي كنارش وايساده باشه رو هوا انگشتاشو مشت كرد. گفتم : خوب... اسمش چيه؟ وقتي اسمشو گفت . يه لحظه كپ كردم . گفتم؛ شوخي مي كني؟

مي تونستم يه رج ازدندوناشو كه بيرون زده بود ببينم. گفت: چيه مي شناسيش؟

بلند شدمو شبيه احمقها يقشو گرفتم وگفتم، چي كار داري باهاش ها؟

زدم زير گوشش كه بلند صدا كرد.اما ناكس از جاش تكون نخورد. سروگردنمو كشيد پايين چانش رو گذاشت رو كمرم وگفت: چته وحشي ؟

چن تا زد به پهلوم افتادم زمين پهلومو گرفت. چند ساعتي با هم حرف نزديم. كه اومد كنارم نشست. گفتم :برو گم شو.

گفت : شوخي كردم.... از يكي شنيدم ، بايد بهم مي گفتي ..... شوخي كردم.به جون خودم راست مي گم. حالا سيگار داري بهم بدي؟

چن ثانيه به هم نگاه كردیم اول مرتضي خنديد و بعد من . با همه اين حرفها مرتضي بهترين رفيقي كه تاحالا داشتم . سيگارم رو انداختم تو آب كه تیس صدا كرد. از صداش خيلي خوشم مي آد. بلندشدم وايسادم جلوي آينه موهامو شونه كردم وژل زدم .

_ _ _

هوا آفتابي بود. هوا آفتابي هميشه كسل كننده است. به ساعتم نگاه كردم . هنوز كلي وقت داشتم . پريسا تنها دختريه كه واقعا دوسش دارم. هر چند مي دونم دوست پسر هاي زيادي داره اما برعكس اون وقتها اصلا برام اهميتي نداره .

- به نظرم آدمها نمي تونند خودشونو به يه سري چيزهامحدود كنن. فكر كن مجبوري تا آخر عمرت با يكي سر كني ،كم كم ديگه حالت ازش بهم مي خوره .

تو تاريكي كنار همديگه دراز كشيده بودي. مرتضي گفت:يعني مي گي بعد از چند سال زندگي از هم جدا شن.

- نه مي تونن، تا آخر عمر با هم باشن اما اگه دلشون خواست با آدمهاي ديگه هم ....

پريد وسط حرفمو گفت : تو اگه نمي خواي بخوابي به من ربطي نداره ،اين قدر هم چرت وپرت نگو

تكوني به خودش دادو روشو برگردوند. مرتضي هيچ وقت حوصله ي بحث كردن نداره . پرسه زدن به آم حس بيهودگي مي ده.انگار هيچ چيزي براي طرف مهم نيست . فقط دلش مي خواد راه بره . به دور واطرافش نگاه كنه و راه بره . حس مسخره ايه پارك خلوت بود. رو نيمكت نشستم. روبه روم دختري نشسته بود و داشت با تلفن همراهش حرف مي زد. سيگاري آتيش زدم. سعي كردم توجشوجلب كنم. اما دختره همينطور داشت با تلفن همراهش حرف مي زد. مردي كنارم نشست وگفت : مزاحم كه نيستم؟

گفتم: نه آقا .... بفرما

مرد پرونده اي كه تو دستش بودگذاشت رو نيمكت . پاكت سيگار رو از جيبش در آورد وگفت : چه دنياي شده ،آدم حتي نمي تونه به چشاش اعتماد كنه .

همين طوري زل زده بودم به دختر روبرو وبي توجه به مرد پك ديگه ي به سيگارم زدم

- خيلي سخته زني كه يه عمر باهاش زندگي كردي حالا با يكي ديگه بگرده.

نگاهي به مرد انداختم . موهاش جوگندمي بود اما پير نشون نمي داد . مسير نگاشو دنبال كردم كه به سورتمه هاي خالي رسيد. گفتم : مشكلتون چيه ؟

سرشو تكون داد وبدون اينكه به من نگا كنه گفت : آبروم رفت ، اون وقت يه احضاريه از دادگاه اومد. رفتن از دسم شكايت كردن كه چرا نفقه نمي دم. مر تيكه عوضي زنمو گول زد. پسربی شرفم رو خريد. سيگاري گذاشت گوشه لبش . دستي به كاپشن وشلوارش كشيد. سيگارم رو دادم بهش با انگشت زد رو دستم . - ممنون.

گونه هاش تو رفت وچن پك پشت سر هم به سيگار زد سيگار رو داد بهم.كم پيش مي آد آدما همينطوري یهو از خودشون واسه ديگرون حرف بزنند.

- وقتي به زنم مي گفتم . چرا اين كار رو مي كني . مي گفت: تو چي داري؟ نه پول داري ،نه ماشين، نه خونه اي درست وحسابي اون همه چيز داره .

نگا به من انداخت وگفت: مي فهمي چي مي گم؟

سرم رو تكون داد وگفتم :آره .

دوباره به روبروش خيره شد به سورتمه هاي خالي. گفت : چند سالته .

- بيست سالمه

- وقتي باهاش ازدواج كردم همه سن وسال تو بودم يه نامه برا پسرم نوشتم. بخونم برات؟

بلند شد و از جيب پشت شلوارش كاغذ مچاله شده اي رو در آورد و بدون اينكه منتظر جوابم بشه . شروع كرد به خوندن نامه.

"حميد جان پسر عزيزم با اينكه به من بد كردي اما دعايم هميشه بدرقه تو و عروسم ونوه گلم باشد. نمي دونم چطور راضي شدي. مادرت، ناموسم را به خاطر يك مشت پول سياه بفروشي ويك خانواده را كه من بامزد كارگري به سرانجام رساندم را بي شرف و بي آبرو كني . حميد جان آخر چطور راضي به اين كارشدي ؟ از خداوند منان مي خواهم كه تو وزندگيت را همان طوركه زندگيم را نابود كردي . نابود كند مرا كتك زدي و سگ شيره اي ام خواندي."

سيگارشو كه تازه نصف شده بود انداخت پايين . خواست جمله بعدي رو بخونه اما نتونست . انگشتشو گذاشت زير جمله . گفتم : برايم شایعه سازي كردي .

سرش رو تكون داد وگفت : آره ، گوش كن ... برايم شايعه سازي كردي ، زني كه يك بيست وچهار ساعت بدون من طاقت نمي آورد را به خاطر پول فروختم .

نگا به من كرد وگفت: زنم مي گفت يه بيست وچهار ساعت بدون من نمي تونه باشه.

"آيا تو از خون من هستي ؟آيا از خون فاميلمان هستي . شرف وآبرو وعصمت مرا كه يك عمر برايش زحمت كشيدم... "

از كجا معلوم راست مي گفت وخودش اصلا مقصر نبود . با اين حال دلم برايش سوخت

"...آيا جز مهرباني برايت كاري كرده ام؟ مطمئن باش تا خون انتقام به زانویم نرسد بيكار نشینم. خدا از تو نگذرد و همانطور كه مرا به خاك سيا ه نشاندی . شما را به خاك بنشاند"

نامه رو تا كرد وگذاشت تو جيب پیراهنش . – مي كشم شون ... اول اون یارودیوث رو بعد زنم رو مي كشم. بعد يه خورده سم دارم مي خورمو خودمم مي كشم.

گفتم: اين راهش نيست شما ....

- چي داري ميگي ؟ مي گم رفتن ازم شكايت كردم.یه سري نوچه و اوباش ريختن سرم . عذر مي خوام مثانه ام خون ريزي كرد. واسه همينه مي خوام پرونده ام رو دوباره به جريان بندازم .

گفتم : چرا طلاقش ندادين؟

دستاشو گذاشت رو صورتش و دوباره برداشت.- طلاقش دادم اون ديگه به دردم نمي خوره ،اما 50 سال سنمه . 30 سال باهاش خاطره دارم. با هم خوب بوديم يهو اينطوري شد. نمي تونم فراموش كنم . آبرو وشرفم رفت . مي فهمي؟

سرم رو تكون دادم پروندش رو به دست گرفت و پا شد. – ببخشيد سرت رو درد آوردم

ـ نه اين حرفها چيه؟كاش مي تونستم كمكتون كنم.

فكر كردم چه حرف چرندي زدم. آخه چه كمكي مي تونستم بهش بكنم . مرد پرونده به دست رفت سيگاري آتيش زدم دختر روبرو هم رفته بود.

زن ومردي روي نيمكت كناري نشستن . پكي به سيگار زدم. اگه همچین اتفاقي برام مي افتاد. چه كار مي كردم؟ زنم رو مي كشتم؟

نه شايد چون قبلا دوسش داشتم اين كارونمي كردم . اما لابد اون عوضي رو مي كشتم شايد هم ديونه مي شدم. در اين جور مواقع بهترين راه اينه كه ادم خودشو به ديونگي بزنه. طرف حسابي قاطي كرده بود مرد نيمكت كناري دستشو رو شكم زن حلقه كرد پاهاشون به هم چسبيده بود . مرد داشت چيزي مي گفت. يه پوك ديگه به سيگار زدم وسعي كردم تمام دود رو بريزم تو حلقم اما نشد ومثل هميشه كمي رو از بين لبهام بيرون دادم . یه کام دیگه گرفتم و دودش رو حلقه حلقه كردم. از اين كار خوشم مي ايد. وقتي آدم دستشو دور شكم يه زن حلقه مي كنه چه چيزي مي تونه بگه ؟ مي تونه بگه : فقط به خوابيدن با اون فكر مي كنه لابد دوست داشتن يعني همين . سيگارمو رو نیمکت خاموش كردم . نگا به ساعتم انداختم . هنوز يه ربع به قرارم با پريسا مونده بود مي تونستم منتظرش باشم اما پا شدم و بدون اينكه به زن ومرد نيمكت كناري نگا كنم راه افتادم .

- - - - - - - - - - -

تو خودت نقل ونباتي. شكلاتي، شكلاتي/ عسلي يا شيريني كه اين جور به دل مي شينی .

مرتضي دستشو به اطراف برد وبشكن زد و آروم چرخيد وگفت : یالا... بيا وسط

- خاموش كن ، حوصله ندارم .

- چرت نگو احمق بيا حال كنيم. اين دختر كوچولو رو ببين چطوري كمر مي اد.

دختره دستش رو گذاشته بود رو كمرشو مي چرخيد. درازكشيدم رو زمين .

- خفش مي كني يا خودم....

- خيله خوب باشه آدم گند . سيگار چي داري؟

- هرچی هست تو همين پاكته است.

پاكت سيگار رو براش پرت كردم . پاكتو رو هوا گرفت. نشست رو زمين ودستگاهوخاموش كرد.

- گندت بزنن همش از اين سيگارهاي كه بوي علف سوخته مي دن مي كشي.

- همينم ازسرت زياده

- بدبخت آخه معلوم نيست كي روش شاشیده

رديف دندان هاي جلوش معلوم شد وبه هق هق افتاد . سيگاري برداشت و لاي انگشتاش نگه داشت.

- خوب نگفتي چته ؟ ادا واصول

- دلم تنگ شده

- ناقلا ، واسه كي؟

- تو تاحالا دلت همين طوري بي خودي تنگ نشده ؟

- مگه مثل تو خلم ...

- راستي يه خوشگل رو تورزدم . جون من از اين دختر خوشگل تر تو عمرت نديدي.

- خفه شو.... الاغ

بالش رو از گوشه اتاق برداشتمو گذاشتم زير سرم. رفت تو آشپزخونه .

- نمي خواي بگي چته ؟

بلند شدم و از تو كمد پتو را در آوردم. دوباره صداش از آشپزخانه اومد: شام چي مي خوري؟

- گشنم نيس، مي خوام بخوابم

- الان ؟ چقدر زود.

یه چیزی افتاد رو ماهیتابه و جیس صدا کرد .

- این دختره اومده لب پنجره .یه لباس توری تنشه نمی خوای بیای ؟ داره به اون طرفا نگا می کنه. شماره تلفن بهش بدم ها چی می گی؟هنوز داره به اون طرفا نگا می کنه .اگه از اینجا دید داشت بهت نشون می دادم که حق با منه و اون طرفا یه خبری هست .لامصب اصلن نگام نمی کنه . انگار صدامو شنید یه لحظه نگام کرد .الانه که بره . نگفتم رفت.

صدای زنگ تلفن اومد بدون اینکه بدونم کیه پریز رو کشیدم.پتو رو کشیدم رو سرم وسعی کردم به چیزی فکر نکنم اما مدام یه چیزی می اومد تو ذهنم . خوابم نمی اومد اما دلم می خواست بخوابم

نویسنده : علی سروی


نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 23:4  توسط لیلا 
 
 
 
 
  آخرین پستها
کلبه شادی
کلوتر

 
  معرفی کتاب

سلام به دوستان
پاتوق ادبی قصد دارد فصل جدیدی از فعالیت های خود را آغاز کند و به این منظور از حضور نویسندگان با استعداد جدید، در جمع نویسندگان اصلی و همین طور به عنوان نویسنده ی مهمان استقبال می کند.دوستانی که تمایل به همکاری با پاتوق ادبی را دارند،علاوه بر معرفی وبلاگ یا سایت یا چند داستان از خودشان، شماره ی تماس و آدرس ایمیل خود را به ایمیل زیر ارسال کنند.پس از بررسی و تائید اعضای پاتوق از شما دعوت به همکاری می شود.
ramin_radmanesh_designer@yahoo.com

 
  نویسندگان
ما
رامین راد‌منش
الهه علي‌خاني
علی یوسفی
مصطفی مردانی
لیلا
مهمان
علی سروی
سامان آزادی

 
  مهمانان پاتوق
سایت پاتوق ادبی
حضور خلوت انس ( عباس معروفی )
گروه اینترنتی کولی ها ( منیرو روانی پور )
زاگرس استوری
در قعر هاويه
حلقه ی سه شنبه
وبلاگ خانم پروین پورجوادی ( دهه ی 60 )
کودکان ایرانی (وبلاگ خانم فریبا کلهر)
عینالی (وبلاگ محمد حسین پورستار )
شبلی و سالهای دور از خانه اش
دفتر صد برگ ( داستان های ژیلا تقی زاده )
مهتاب کرانشه و داستان هایش
کوزت،دختری در مزرعه
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
قصه خوانی
آيدا مرادي
عقل سرخ
ریسمانی از داستان
خودنويس
کافه داستان
داستانک من
اینجا داستان
داستانهای من
اکبر شریعت علیه اکبر شریعت
تمرین نویسندگی
رهگذر نامه
نو.كاريكماتور
عادت مي كنيم
انگيزه هاي خاموشي
تخته سياه
شرح حال
دمادم
داستان گو
در جستجوي زمان از دست رفته
جامعه كهنه
اعترافات یک ذهن خطرناک
سايه اي بلند بي افتاب
چند سال قبل از خود كشي ام
چركنويسي در زمهرير
تيله باز
نوشته های یک شبگرد
وقتي صدا كناه بزرگ لبان ماست
انجمن داستان نویسی چوک
کانون ادبیات ایران
مي خواهم زنده بمانم
ترشحات مغزي من
اندرونيته
یادداشتهای یک فیلمنامه نویس
ادبیات داستانی
پا به پا با داستان کوتاه
داستان کوتاه کوتاه کوتاه
وبلاگ استاد ایرج زبردست ( رباعی سرا )
ربط دار
بدون سانسور
پاتوق شیشه ای داستان ( سعید نیری )
یشم سیاه
:: قالب ساز بلاگفا ::
:: فاطیما بهارمست ::
 
  نویسندگان پاتوق
نیش و نوش ( وبلاگ جدید رامین خان رادمنش الدوله )
من، کهنه،مثل قهوه ای(سامان آزادی)
یاد روز الست(رها پاکان)
حلقه ادبی(لیلا و علی سروی)
اینجا داستان(مصطفی مردانی)
تولـد یک مرگ ( الهه علی خانی)
CUD(علی)
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
  داستان ها
خدا کنه امشب برف بباره
بی خبران
بی نام
خون وعشق
گناهکار
نامه ی عاشقانه ی یک عکاس
ای کاش برادرهایش نبودند
زهرا
رقص پرده ها
قرمز
رویین تن
استخوان
از کوچه تا قبر
صورتش را خیلی وقت است ندیده ای
منحنی اسمان
فاحشه کوچک
من عمیقا بیگناهم
مخ من چند وقته که داغه
حدیث خلقت
نجواهای عاشقانه یک جیرجیرک
چرا سیگار می کشی ؟
نیش
سرنوشت
نفس اخر
نویسنده
کوچه ی بی انتها
ثروت مجازی
تاوان
تاب در باد
یک خودکشی به نام زندگی
تعلق
میدان
گناه
تصمیم
باز هم همان
یک هفته ای که بیمار بودم
اولین
اگر آن روز .....
بادبادک
کلاف سر در گم
لهجه ی فرانسوی
تولد
برهنگی
جا مخفی
ه ز ا ر پ ا ر ه
ناجی
یه نخ.فقط یکی
از پشت شيشه هاي مه گرفته
از پشت شيشه هاي مه گرفته
نارون ِ بريده
نیمی از تنهایی نیمه جان
چوب چوب یه گردن
انگشتر
بابای خوب قهرمان من
بگو دوسم داری
با شوهرم طرفی
مثل همیشه
سفیدی
مثل سیاوش
دوست بیشتر داشتن
ایستاده بر پاهای گریزان
حرف بزن !
کفشدوزک ها و آدم ها
سنور
داستان
ماموریت
حاجی
نویسنده حق دارد
شب
کولی
میز
صدام من
صد درجه سانتي‌گراد
هزارتوهای روزمره
جاذبه ی عشق
زمستان است
قرمز قرمز سياه
افسانه ي روسري
زمستانيه
محمود رحمان
سال n087
ملخ
زندگی عشق و پس از آن مرگ
سینا پسر خاله ام است
دوستان خوب و خوبان دوست
فقط یکی نه بیشتر
نسل من نسل باران خورده ای است ...
دفترچه
بدون عنوان
نوع سوم
دیوارها
ساک قرمز
پیش از طوفان
یک داستان کاملا شخصی
الو
دلم می خواست بخوابم
عاقلی از قفس پرید
یک داستان نسبتا عاشقانه
چمدان
مرز
شهاب ها

 
  آرشیو ماهانه
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 
  طراح قالب
طراح حرفه ای قالب وبلاگ
 
 
 
 

کپی برداری بدون نام منبع غیر مجاز می باشد.