تبليغاتX
پاتوق ادبی
 
  کلبه شادی
 

سلام بر تمام اهالی پاتوق ادبی. بدلیل محدودیت های سرویس بلاگفا و سهولت در نقل و انتقال به وب سایت پاتوق که بزودی راه اندازی می شود،تصمیم بر این شد که وبلاگ پاتوق ادبی به پرشین بلاگ منتقل شود. بزودی آرشیو کل داستان های پاتوق ادبی بهمراه نقدهای مفید بصورت PDF در اختیار شما قرار خواهد گرفت.

http://plits.persianblog.ir/


کلبه ی شادی

از روی پل که رد می شوم  گاهی به سرم می زند به جای بالا رفتن از پله ها، از سراشیبی پایین بیایم و روی کف خشکیده  و ترک خورده رودخانه پا بگذارم. توی این چند ماه همیشه بوده اند کسانی که به جای پل، عرض رودخانه را برای عبور انتخاب کرده اند. یک بار زن و مرد جوانی را دیدم. زن کفش های پاشنه بلند پوشیده بود و دست مرد را محکم گرفته بود.با اینکه ماهها بود آفتاب داغ، نم خاک را بلعیده بود زن می ترسید. شاید  فکر می کرد زیر خاک ترک خورده و خشک هنوز اژدهای رودخانه زنده است. اما نبود. ماه ها بود که مرده بود . وقتی که صدای شر شر آب می آمد زمستان یا تابستانش فرقی نداشت. زیر همین پل می نشستم و گاهی ساعت ها به آب نقره ای کف آلود نگاه می‌کردم که از میان سی و سه دهانه پل رد می شد .

حالا اما هوا عجیب خشک و گرم شده بود. این بار دو پسر بچه کوچک عرض رودخانه را با اشتیاق می دویدند.

 از صبح تا حالا به چند تا مشاور املاک سر زده بودم. به لیست خانه ها که با ماژیک آبی روی وایت برد نوشته بودند نگاه می کردم و آرام می ایستادم روبروی مرد مغازه دار و می گفتم یه آپارتمان یه خوابه برای اجاره می خواستم

و همه وقتی می فهمیدند تنهام یا اخم می کردند و می گفتند خانه مجردی نداریم  یا مدام از خانواده ام می پرسیدند.

همه خانه ای هم که نمی توانستم بروم به قول یکی شان می گفت آپارتمان،امن باید باشد.

 توی پیاده رو آدم ها به هم تنه می زند و گرمای تن شان به تنم می رسد .باز هم رگه‌های عرق مانتوی سیاهم را سفید می کند. عباس آباد را که رد می کنم حواسم هست که باید مغازه ها را با دقت نگاه کرد. کلبه شادی من یکباره پیدایش می شود. همان طور که رد می شوی و نگاهت به مانکن‌های زن و مرد و کودک است یکباره چراغ‌های قرمز کم سویش پیدا می شود. شیشه‌های مغازه آن قدر چربی گرفته که به سیاهی می زند و چراغ های قرمز کم سویش توی این خیابان که مغازه هاش همه چراغ‌های پر نور دارند گم است. تا یک هفته پیش اسمش را هم نمی دانستم. تنها از همین نور کم سوی قرمز و شیشه‌های چربی گرفته اش بود که می شناختمش. شنبه پیش بود. از روبرو نگاهش کردم . درختهای روبروی مغازه آن قدر بلند بود که نمی گذاشت تابلوی مغازه پیدا شود. از میان برگهای کثیف و دود زده دیدم که روی تابلو عکس مردی بود که کلاه سفید آشپزی به سر داشت و دهانش به خنده باز شده بود. بدتر از همه آن بود که مرد چشم نداشت. یعنی جای  چشم، دو حفره مانده بود. حفره ای به رنگ آهن زنگ زده  و مرد آشپز با رنگ نارنجی نوشته بود کلبه شادی.

کلبه شادی من، غمناک ترین مغازه آن خیابان بود. گاهی وقت‌ها صندوق دار دم مغازه می ایستاد و به عابرهایی که از خیابان می گذشتند خیره می شد حالا اما جلوی در چند نفر ایستاده بودند.

مردی با زن و بچه اش ،بالای مغازه میز مرا گرفته بود.همیشه عادت داشتم آن جا بنشینم و  به آدمهایی که با عجله از پیاده رو می گذشتند خیره شوم. مرغ سفارش دادم.روبروی صندوق دار ایستاده بودم تا فیش بگیرم.مردی که شلوار راه راه پوشیده بود کنارم ایستاد.دستهاش سیاه بود و با دستهای چرب پنج تومانی از توی جیبش درآورد و زیر لب آرام حرفی زد و توی صورتم خندید.

 مرد گفت:

-          میبرید یا همین جا می خورید ؟

آن طرف خیابان پارکی بود. ران مرغ، قهوه ای سوخته شده بود. بهش می آمد خوشمزه باشد. پلاستیک را که از روی ظرف برداشتم سر و کله اش پیدا شد. کلاغی سیاه رنگ. کلاغ هایی که دیده بودم با صدای کوچک یا پرتاب سنگ پرواز می کردند و دیگر اثری ازشان نمی ماند. این یکی اما با قدم های کوچکش لحظه به لحظه نزدیک تر می شد. تکه چوبی از روی چمن برداشتم و به طرفش پرت کردم. با چشمهای ریزش نگاهم کرد اما یک قدم هم عقب تر نرفت. سرش را بالا آورده و با نگاه خیره مرا می پایید. چنگال را توی ران مرغ فرو کردم .رنگش به جای سفید، صورتی بود. انگار نپخته باشد.  چنگال را که پایین تر بردم گوشت بنفش بود. مثل وقتی که کسی را خفه کنند و گوشتش تیره شود. تکه‌ گوجه‌ای برداشتم. سنگینی نگاهش را نمی شد ندید گرفت. جلوتر نیامده بود.فکر کردم همین حالاست که یکباره حمله کند و غذای جلویم را به منقار بگیرد و پرواز کند برود. اولین لقمه را که فرو دادم یاد فیلم پرندگان افتادم که کلاغ ها حمله می کردند و چشم آدم ها را می خواستند. با آن که  کنارم پر از سنگ بود اما ترسیدم . گاهی زیر چشمی نگاهش می کردم.  یکی نبود دوتا شده بودند. یکی شان درست پشت سرم و به فاصله یک متری دیگری ایستاده بود. کمی آن طرف تر خانواده ایی چهار نفری نشسته بودند. روی اجاق چای درست می کردند و بوی غذاشان هم می آمد اما حیوانی دورشان نبود. جلوتر مردی به درخت تکیه داده بود. غذا می خورد. از میان بوته های پشت سرش دوتا گربه بیرون آمدند.پوست یکی شان پلنگی بود و یکی دیگر سیاه . مرد ریش بلندی  داشت. یاد کتاب دینی بچگی‌ام افتادم که مردی که یادم نمی آمد کیست در سایه درخت نشسته و به سگی غذا می داد.
گربه‌ها دور مرد ریش بلند حلقه زده بودند. لقمه بعدی را که فرو دادم سنگینی نگاه کلاغ‌ها را حس نمی کردم.  دو تا گربه تند می دویدند سمت من. گربه پلنگی و سیاه رسیده بودند روبرویم و عجیب آن بود که کلاغ ها نترسیدند و هنوز پابر جا مرا می پاییدند. گربه پلنگی رفت و روی خاک داغ کنار درخت دراز کشید. سرش روی دستهاش بود و چشم های میشی‌اش، خیره به من بود. گربه سیاه دستهاش را جلو داده بود و نگاهم می کرد. چشم راستش سفیدی نداشت . شاید کور بود. چشم چپش را از حرکت دایره سیاه در حفره سفید رنگ چشم تشخیص می دادم.  چشم راست ثابت بود.نمی‌دانستم چطور باید باقی غذا را خورد.


نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:8  توسط لیلا 
 
 
 
 
  آخرین پستها
کلبه شادی
کلوتر

 
  معرفی کتاب

سلام به دوستان
پاتوق ادبی قصد دارد فصل جدیدی از فعالیت های خود را آغاز کند و به این منظور از حضور نویسندگان با استعداد جدید، در جمع نویسندگان اصلی و همین طور به عنوان نویسنده ی مهمان استقبال می کند.دوستانی که تمایل به همکاری با پاتوق ادبی را دارند،علاوه بر معرفی وبلاگ یا سایت یا چند داستان از خودشان، شماره ی تماس و آدرس ایمیل خود را به ایمیل زیر ارسال کنند.پس از بررسی و تائید اعضای پاتوق از شما دعوت به همکاری می شود.
ramin_radmanesh_designer@yahoo.com

 
  نویسندگان
ما
رامین راد‌منش
الهه علي‌خاني
علی یوسفی
مصطفی مردانی
لیلا
مهمان
علی سروی
سامان آزادی

 
  مهمانان پاتوق
سایت پاتوق ادبی
حضور خلوت انس ( عباس معروفی )
گروه اینترنتی کولی ها ( منیرو روانی پور )
زاگرس استوری
در قعر هاويه
حلقه ی سه شنبه
وبلاگ خانم پروین پورجوادی ( دهه ی 60 )
کودکان ایرانی (وبلاگ خانم فریبا کلهر)
عینالی (وبلاگ محمد حسین پورستار )
شبلی و سالهای دور از خانه اش
دفتر صد برگ ( داستان های ژیلا تقی زاده )
مهتاب کرانشه و داستان هایش
کوزت،دختری در مزرعه
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
قصه خوانی
آيدا مرادي
عقل سرخ
ریسمانی از داستان
خودنويس
کافه داستان
داستانک من
اینجا داستان
داستانهای من
اکبر شریعت علیه اکبر شریعت
تمرین نویسندگی
رهگذر نامه
نو.كاريكماتور
عادت مي كنيم
انگيزه هاي خاموشي
تخته سياه
شرح حال
دمادم
داستان گو
در جستجوي زمان از دست رفته
جامعه كهنه
اعترافات یک ذهن خطرناک
سايه اي بلند بي افتاب
چند سال قبل از خود كشي ام
چركنويسي در زمهرير
تيله باز
نوشته های یک شبگرد
وقتي صدا كناه بزرگ لبان ماست
انجمن داستان نویسی چوک
کانون ادبیات ایران
مي خواهم زنده بمانم
ترشحات مغزي من
اندرونيته
یادداشتهای یک فیلمنامه نویس
ادبیات داستانی
پا به پا با داستان کوتاه
داستان کوتاه کوتاه کوتاه
وبلاگ استاد ایرج زبردست ( رباعی سرا )
ربط دار
بدون سانسور
پاتوق شیشه ای داستان ( سعید نیری )
یشم سیاه
:: قالب ساز بلاگفا ::
:: فاطیما بهارمست ::
 
  نویسندگان پاتوق
نیش و نوش ( وبلاگ جدید رامین خان رادمنش الدوله )
من، کهنه،مثل قهوه ای(سامان آزادی)
یاد روز الست(رها پاکان)
حلقه ادبی(لیلا و علی سروی)
اینجا داستان(مصطفی مردانی)
تولـد یک مرگ ( الهه علی خانی)
CUD(علی)
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
  داستان ها
خدا کنه امشب برف بباره
بی خبران
بی نام
خون وعشق
گناهکار
نامه ی عاشقانه ی یک عکاس
ای کاش برادرهایش نبودند
زهرا
رقص پرده ها
قرمز
رویین تن
استخوان
از کوچه تا قبر
صورتش را خیلی وقت است ندیده ای
منحنی اسمان
فاحشه کوچک
من عمیقا بیگناهم
مخ من چند وقته که داغه
حدیث خلقت
نجواهای عاشقانه یک جیرجیرک
چرا سیگار می کشی ؟
نیش
سرنوشت
نفس اخر
نویسنده
کوچه ی بی انتها
ثروت مجازی
تاوان
تاب در باد
یک خودکشی به نام زندگی
تعلق
میدان
گناه
تصمیم
باز هم همان
یک هفته ای که بیمار بودم
اولین
اگر آن روز .....
بادبادک
کلاف سر در گم
لهجه ی فرانسوی
تولد
برهنگی
جا مخفی
ه ز ا ر پ ا ر ه
ناجی
یه نخ.فقط یکی
از پشت شيشه هاي مه گرفته
از پشت شيشه هاي مه گرفته
نارون ِ بريده
نیمی از تنهایی نیمه جان
چوب چوب یه گردن
انگشتر
بابای خوب قهرمان من
بگو دوسم داری
با شوهرم طرفی
مثل همیشه
سفیدی
مثل سیاوش
دوست بیشتر داشتن
ایستاده بر پاهای گریزان
حرف بزن !
کفشدوزک ها و آدم ها
سنور
داستان
ماموریت
حاجی
نویسنده حق دارد
شب
کولی
میز
صدام من
صد درجه سانتي‌گراد
هزارتوهای روزمره
جاذبه ی عشق
زمستان است
قرمز قرمز سياه
افسانه ي روسري
زمستانيه
محمود رحمان
سال n087
ملخ
زندگی عشق و پس از آن مرگ
سینا پسر خاله ام است
دوستان خوب و خوبان دوست
فقط یکی نه بیشتر
نسل من نسل باران خورده ای است ...
دفترچه
بدون عنوان
نوع سوم
دیوارها
ساک قرمز
پیش از طوفان
یک داستان کاملا شخصی
الو
دلم می خواست بخوابم
عاقلی از قفس پرید
یک داستان نسبتا عاشقانه
چمدان
مرز
شهاب ها

 
  آرشیو ماهانه
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 
  طراح قالب
طراح حرفه ای قالب وبلاگ
 
 
 
 

کپی برداری بدون نام منبع غیر مجاز می باشد.