راه پله ها /روز /داخلی
از پله ها بالا میرود در حالی که زیر لب غرغر میکند.دختر ده چهارده ساله ای وسط راه پله ها ایستاده .بلوزو شلوار ابی رنگی به تنش است وشال سفیدی هم روی سرش انداخته .چشمش که به مرد میافتد میگوید(با دلخوری):"بابا هنوز اب نداریم "
مرد (با عصبانیت و در حین بالا رفتن از پله ها): "جدی؟.....این از وضع اب ساختمون! . اسانسورم که خرابه!"
دختر(با قیافه حق به جانب درحالی که به طرف در بازه منزلشان برمیگردد ):"تازه انضباط ساختمون و بی نظمی اومد وشد و هم اضافه کن !معلوم نیست این صمدی چیکاره است اینجا؟حق شما بود مدیر بشین .نه این اقای صمدی "
مرد (که درست روبروی در ایستاده ):"یکی نیست بهش بگه
اگه نمیتونی خب قبول نکن ...اقا!حق اب وگل که نشد دلیل انتخاب مدیر !"
نگاهی به داخل خانه میاندازد و میگوید :"تو برو تو من الان می یام "
وبه طرف راه پله های بالا ،میرود .به پاگرد طبقه سوم که میرسد دختر با صدایی نجوا گونه میگوید :"بابا !ولش کن الان !ظهره شاید خواب باشه "
مرد نگاهی به در بسته میاندازد و بلافاصله ابروهایش را در هم میکشد :"این بوی چیه ؟"سرش را به نشانه ی تاسف چند بار اینطرف وانطرف میکند و در حالی که بر میگردد میگوید :"ساختمون گندش گرفته !!!!"
حیاط/روز/خارجی
در حیاط باز شده و پسر نوجوانی وارد می شود .تی شرت سرخ وشلوار جین به تن دارد . کیف کوله ای هم از دوشش اویزان است .نخ توری که توپ فوتبالی داخلش است را دور مچ دست چپش پیچانده و با همان دست بسته چیپسی را نگاه داشته ودر حال خوردن ان است .در را با پا می بندد و به سمت درب ورودی حرکت میکند .
طبقه اول /روز/داخلی
روبروی اسانسور می ایستد .سرش را به عقب خم میکند و چیس را بالا برده و کج میکند .ته مانده چیپس به دهانش سرازیر میشود . .دکمه اسانسور را فشار میدهد .و از داخل کوله اش یک رانی در اورده و دوباره دکمه اسانسور را فشار میدهد .در رانی را باز میکند .ابرو درهم میکشد و میگوید:"بهه.....برق نیست!"
دو قدم عقب میرود وکلید برق رامیزند که لامپی بالای سرش روشن میشود .
(با عصبانیت)-"کثافت، خرابه "
لگد محکمی به دراسانسور می زند و به سمت راه پله می رود .
راه پله ها /روز/داخلی
در حالی که در حال خوردن رانی است از پله ها بالا میرود .تمام که میشود قوطی را له میکند که به پاگرد طبقه سوم میرسد .سرش را این سو وان سو کرده، نگاهش به گلدان گلی که خشکیده قفل میشود .پوسته چیپس وقوطی رانی را پشت گلدان پنهان میکند و دستی به دور لبانش کشیده وخود را می تکاند و از پله ها بالا می رود.تا به جلوی درب واحد طبقه سوم میرسد .ابروهایش را در هم میکشد ودستش را میگذارد روی دلش
(با دلخوری)-"بووووووووووووع!این بوی چیه؟حالمو بهم زد ".نگاهی به در می اندازد .
و درحال یکه سرعت قدمهایش را زیادتر کرده به طرف پله ها می رود .
حیاط/روز/خارجی
در باز شده ، زنی نسبتا جوانی وارد میشود .مانتو وشلوار لجنی به تن دارد ومقنعه ی مشکی به سر .در حال صحبت کردن با تلفن همراهش میباشد .به طرف در وردی میرود
-ببینین!من به اقای رهنورد هم گفتم .بنده اصلا عادت ندارم طرحم رو بعد از رائه دادن تغییر بدم ..مگر اینکه .....!نه ببینین .....!
طبقه ی اول/روز/داخلی
روبه روی اسانسور می ایستد .و دکمه ی ان را فشار میدهد .
-در هر صورت تا دلیل قانع کننده ای نشنوم ،طرح رو عوض نمیکنم .بنده که مسخره شما نشدم ......!باشه .....!پس لطف کنین عصر با من تماس بگیرین ......!منتظرم !قربان شما ......خداحافظ !"
"گوشی را داخل کیفش می گذارد و در حالی که ابروهایش را بالا انداخته به اسانسور نگاه میکند و چند بار پشت سر هم دکمه اسانسور را فشار میدهد.صدای زنگ موبایلش بلند میشود .ان را از کیفش دراورده وبه سمت پله ها میرود .
راه پله ها/روز/داخلی
در حین بالا رفتن از راه پله ها با تلفنش صحبت میکند
(لبخند زنان ):"همه خوبن !تو چطوری؟سعید بهتر شده؟............خدا رو شکر !......نه بابا .الان رسیدم !.....اره ... گذاشتش پیش مادرم .دیگه الان مییارتش !.........چی ؟امشب "
به در طبقه سوم میرسد .گوشی را از گوشش دور میکند و بو میکشد .ابروهایش را درهم کشیده با دست هوای بد بو را پس میزند .دوباره گوشی رو به طرف گوشش میبرد و در حالیکه قیافه دلخوری به خود گرفته میگوید:"هان....!چی گفتی الان ؟
نه بابا اینجا یه بوی گندی می یاد!حواسمو پرت کرد !جونم .....امشب ؟فکر نکنم بتونم بیام ."
به طرف راه پله ها میرود .دوربین روی دیوار فیکس میشود. همچنان صدای تعریف زن شنیده میشود .
حیاط/روز/خارجی
در باز شده یک دختر بچه شیش ساله دست در دست یک پیرزن وارد میشوند .دختر بچه تاب سفید وشلوارک صورتی به تن دارد وپیرزن هم مانتو وروسری وشلوار مشکی به تنش میباشد و لنگ لنگان راه میرود
دختر بچه(با هیجان):"منم بهش گفتم...خب برو خونه مادر جونت .گفتش من مادر جون ندارم !مادر جون چرا اون مادر جون نداره ؟"
پیر زن(با ارامش و لبخند زنان ):"مادر جون داره! ولی نمیتونه بره پیشش حتما "
دختر بچه(با تعجب):"نمیتونه بره پیشش؟چرا؟"
طبقه اول /روز /داخلی
روبروی اسانسور می ایستند .دختر بچه بالا وپایین میپره ومیگه من بزنم .من بزنم ودکمه رو فشار میده و میگه:
"یعنی اون الان پیش خداست ؟"
-"اره مادر !پیش خداست .دیدی درست دکمه رو فشار ندادی .بزار خودم بزنم "
.دختر بچه اخم میکند . پیر زن دکمه را فشار میدهد .
دختر بچه-"درست زدم.من همیشه اینطوری دکمه رو فشار میدم ."با باز نشدن در اسانسور دختر بچه ذوق زده، میگو ید:"
دیدی درست زده بودم ."
پیر زن (با دلخوری)-"ای بابا ....حالا من چطوری بیام بالا ......برو مادر! برو بالا .بلدی که ؟"
دختر بچه-"اره "
پیر زن-"برو به مامان بگو اسانسور خرابه .مادر جون نمیتونه بیاد بالا .یا بیاد منو ببره یا زنگ بزنه اژانس بیاد !برو مادر جون برو"
دختر بچه (با اخم )-"یعنی شما نمیاین بالا ؟"
پیر زن (با جدیت)-"نه مادر ! من که با این پاهای علیلم نمیتونم پنج طبقه بیام بالا .تو که جون داری برو! قربون چشات بشم "
دختر بچه به سمت پله ها میرود
راه پله ها /روز /داخلی
دختر بچه در حالی که درحال شعر خواندن است از پله ها بالا میرود .
-ما پنج انگشت هستیم باهم .یک خانواده ...."
به طبقه سوم میرسد .ابروهایش را در هم میکند وبا دو انگشت شصت و اشاره اش دماغش را میگرد و میگوید "پوف ....چه بویی مییاد ." نگاهی به در .میاندازد که پیر زن صدایش میزند
-"برو مادر .هوا گرمه .دارم کباب میشم "
دوباره به طرف پله ها میرود ولی سرش را به عقب برگردانده وبه در خیره شده است .
طبقه ی پنجم /روز/داخلی
در باز میشود ودختر بچه ارام ارام از خانه بیرون می یاد .در را با احتیاط میبندد .در تقی میکند که باعث میشود چشمهایش بزرگتر بشود .چند لحظه مکث میکند وبه طرف راه پله ها میرود.
طبقه سوم /روز /داخلی
دختر بچه پشت در روی پنجه های پاهایش بلند شده تا زنگ بزند .چند بار زنگ را فشار میدهد .جواب که نمیدهد شروع میکند به در زدن .
-اقای صمدی؟خونه نیستین؟"
حیاط /روز /خارجی
دختر بچه روی پله ورودی ساختمان نشسته ودستانش را را زیر چانه اش گذاشته .صدای پاهایی که از پله ها پایین میاید به گوش میرسد .پسر از پشت دختر بچه نمایان میشود .شلوار راحتی به تن دارد .دختر بچه نگاهی به عقبش میاندازد و دوباره به حالت اولش بر میگردد .پسر از کنار دختر به حیاط میاید
-پسر (با تعجب):"گرما ،چرا نشستی اینجا ؟"
دختر بچه:"فرزاد !تو نمیدونی اقای صمدی کجاست ؟"
پسر (با لبخند):"تو اقای صمدی رو میخواهی چیکار؟"
دختر بچه (با مظلومیت):"هیچی !چند روزه که ندیدمش .تازشم یه بویی از تو خونه اش می اد !"
پسر ابروهاشو به علامت فکر کردن در هم میکشد که دوباره صدای پا از داخل ساختمان و راه پله ها به گوش میرسد .زن مانتو لجنی پشت سر دختر بچه نمایان می شود .
زن (با عصبانیت والبته ارامشی که بعد از دیدن دختر بهش دست داده ):"تو اینجایی؟مگه نگفتم بی اجازه از خونه نرو بیرون ؟"
دختربچه (با مظلومیت):" اخه خواب بودین !"
پسر سلام میکند و زن با لبخند جوابش را میدهد .و بعد دست دختر را میگیرد تا به داخل ساختمان ببردش که پسر در حالی که مینشیند که از پنجره پارکینگ داخلش را ببیند میگوید :"یه لحظه صبر کنین !"
دو دستش را کنار شقیقه هایش میگذارد تا داخل بهتر پیدا باشد .بلند میشود و با اطمینان شروع به صحبت میکند :"شما یه بوی بدی رو وقتی از جلوی واحد اقای صمدی رد میشدین نشنیدین؟"
زن :"اره ....!یه بوی بدی می یاد اونجا!"
پسر :"من اقای صمدی رو هر روز صبح که میرم مدرسه می دیدم که داره ماشینشو میذاره بیرون .ولی الان چند روزه نه خودشو دیدم نه ماشینشو .الان نیگاه کردم دیدم ماشین تو پارکینگه .ولی ایدا که رفته پشت در خونه اش در زده کسی جواب نداده !"
زن چند لحظه متفکرانه به پسر خیره میشود وبعد با تردید می گوید:"چی میخواهی بگی ؟"
طبقه ی سوم /روز /داخلی
زن مانتو لجنی ،مرد،پسر ،دختر بچه ،دختر و زن میانسالی پشت در ایستاده اند .مرد چند دفعه در میزند و بلند میگوید :"اقای صمدی !"
بر میگردد وبه طرف بقیه و میگوید:"نه !فکر نکنم کسی داخل باشه !"
پسر (با طمینان):"بوی لاشه مییاد !"
همه به طرفش بر میگردند .زن میانسال میگوید:"تو حرف نزن !زبونتو گاز بگیر و بعد به طرف مرد می چرخد ومیگوید :"من میگم در رو بشکنیم و بریم تو!"
زن مانتو لجنی(با اطمینان):"اره...اره!"
مرد (با تردید):"در خونه ی مردم رو بشکنیم !؟"
دختر :"فکر نکنم ایرادی داشته باشه .اگه خدای نکرده ...."
زن میانسال (با عجله):"زبونتو گاز بگیر دختر !"
زن مانتو لجنی :"فکر میکنم حرف مینو جان درسته . درو بشکنید"
مرد نگاهی به همه میاندازد و کمی عقب تر میرود .
زن میانسال (با عجله):"مینو جان ایدا رو ببر خونتون و عکساتونو نشونش بده "
ایدا (با دلخوری):"نه !منم میخوام باشم!"
زن مانتو لجنی(با تندی):"کجا میخواهی باشی؟بدو برو بالا تا منم بیام !"
دختر بچه(با دلخوری) :" من تا حالا مرده ندیدم .میخوام...."
زن میانسال(با عجله و درحالی که اول لبشو گاز گرفته):"زبونتو گاز بگیر !مینو جان زحمتش با توئه !ببرش پایین "
دختر دست دختر بچه را میگیرد واز پله ها پایین میروند ..مرد یه قدم عقب میرود .دوربین روی پاهای مرد فیکس میشود .پاهای مرد با سرعت از کادر خارج میشود وصدای برخورد چیزی به در شنیده میشود .
واحد طبقه ی دوم /روز/داخلی
مرد .زن مانتو لجنی،پسر وزن میانسال در حالی که همه دماغشونوگرفتن توی قاب در ایستادن .و داخل را نگاه میکنن .
پسر :"عجب بوئی "
وسایل خونه همه جا پخش وپلاست وخانه بهم ریخته است .بهم دیگر نگاهی میکنند.مرد چند قدم وارد خانه میشود و بعد پسر و زن مانتو لجنی .زن میانسال در حالی که با پر شالش جلوی دماغش را گرفته همان جا میماند.
پسر راه میافتد و اطراف را دور میزند .وارد اشپزخانه میشود .مرد وارد اتاق میشود .پسر از اشپزخانه خارج شده به طرف دستشویی میرود .زن مانتو لجنی خم میشود وزیر مبل ها را نگاه میکند .سکوت حکمفرماست و فقط صدای نفس های زن میانسال به گوش میرسد .
مرد از اتاق خارج میشود و شانه هایش را بالا برده وپایین میاورد (به نشانه ای اینکه چیزی نیست ).پسر به چهار چوب در دستشویی میخورد وبا تندی میپرد بیرون .زنمیانسال جیغی میکشد و میگوید :"یا حضرت عباس "
پسر میخندد و میگوید :"اینجا هیچکی نی....اصلا بو اینجا کمتره !هر چی هست ....."
حرفش نیمه کاره میماند وبه زن میانسال خیره مانده .صدای مردی میگوید:"اینجا چه خبره؟تو خونه من چیکار می کنین ؟"
همه به طرف در برمیگردن .مرد میانسال چاقی که در یک دستش چمدانی است و کت وشلوار سورمه ای به تن دارد در قاب در ایستاده و به انها با نگاه غضب الودی خیره مانده .ابروهایش را در هم کرده وبو میکشد .بعد نگاهش به سطل اشغالی کنار در قفل میشود .چمدان را روی زمین میاندازد وبا کف همان دست ضربه ای به پیشانی اش میزند و میگوید:"ا...ا ...ا ....اشغال مرغا رو یادم رفته بذارم بیرون و برم !"
دوربین روی سطل فیکس میشود .کرمی از نایلونی که از سطل زده بیرون روی سرامیکها میافتد
و وول میخورد