تبليغاتX
پاتوق ادبی
 
  افسانه ی روسری
 

افسانه ی روسری

هیچ کس دقیقا نمی دانست که قضیه از کجا شروع شد . ماجراهایی که مردم برای هم تعریف میکردند آن قدر عجیب و متفاوت بود که آدم واقعا نمی دانست کدام یکی را باید باور کند .انگار این نخ اصلا سر نداشت .
شاید این وسط من جزو معدود کسانی باشم که داستان اصلی را تا حد زیادی می دانم . نپرسید این اطلاعات را از کجا می دانم . همین قدر بگویم که من به مرکز طوفان خیلی نزدیک بودم . از اسم و رسمم هم نپرسید . می دانید که ! این روزها هر کسی که اسمش یک گوشه ای ازا ین جریان باشد میرود توی لیست سیاه و فردا ممکن است ناگهان مفقودالاثر شود .شاید به همین دلیل بهتر بود من هم سکوت می کردم و اجازه میدادم قضیه بیشتر خاک بخورد . اما مگر می شود ماجرایی به این مهمی را فراموش کرد و از آن حرفی نزد ؟ مگر تاریخ تا بحال چند تا از این ماجراها داشته ؟ دلیل دیگر اخباری است این اواخر به گوشم می رسد و یاد آن روزها را زنده می کند . به همین دلیل دیگر طاقت نیاوردم . قلم و کاغذ برداشتم و این ها را نوشتم و مخفی کردم که یک روز ، شاید سال ها بعد و حتی بعد از مرگم ، کسی پیدایشان کند و ته و توی قضیه روشن شود .

قضیه از یک صبح دلنشین بهاری شروع شد . تقویم 4 اردیبهشت ماه 87 را نشان می داد . دمای هوا 22 درجه ی سانتیگراد بود و رطوبتش به زحمت 12 درصد می شد . اگر خانه ی مورد نظر ما درخت داشت ، حتما گنجشک ها جیک جیک مستان شان براه بود . اما خانه ی مورد نظر آپارتمانی بود در یکی از مناطق غرب تهران . نه حیاط داشت ، نه حیاط نداشته اش درخت داشت ، نه درخت نداشته ی حیاط نداشته اش گنجشک داشت و نه گنجشک های نداشته ی درخت نداشته ی حیاط نداشته اش جیک جیک می کردند .
ژیلا – دختر جوان این خانه که ما اسم مستعار ژیلا را برایش به کار می بریم تا مشکلی تهدیدش نکند – در این صبح دلنشین با حال خیلی بدی از خواب بیدار شد . حس عجیبی بود . احساس می کرد دارد غرق می شود . همه جا بوی نم می داد . نه ! بوی نم نبود . بویی آشنا بود . ولی یادش نمی آمد چی است . بالاخره بعد از چند دقیقه چشمهایش را باز کرد . اولین چیزی که دید قطره های آبی بود که از سقف آویزان بودند . انگار سقف اتاق هزاران پستان کوچک زلال و کریستالی در آورده بود که با عشوه تکان میخوردند و ناگهان می پلاسیدند و پایین می افتادند . شکمش ، موهایش ، تختخوابش و خلاصه همه جای اتاق خیس خیس بود . لباس هایش به بدنش چسبیده بودند . با حالتی که چیزی بین بهت و ترس بود از جایش بلند شد . تماشای صحنه ی اتاق میخکوبش کرد . کف اتاق تقریبا یک وجب آب بود و روی آن یک سیرک کامل دیده می شد . روی آب چشمش افتاد به روسری زرد رنگش که گل های درشت آبی داشت و چند تا پرنده ی سیاه بین شان پرواز می کردند . هر روز که می آمد خانه ، عادت داشت وسایلش را پرت کند . بخصوص پرت کردن این روسری را خیلی دوست داشت . وقتی روی سرش بود احساس می کرد دارد خفه می شود . گاهی فکر میکرد پرنده ها دارند سرش را نوک می زنند . همیشه اولین چیزی که پرت می کرد و از پرت کردنش بیشتر از همه لذت می برد ، همین روسری بود . بقیه ی وسایلش مثل دمپایی ها، کتاب و دفتر ، شلوارجین و مانتو و جوراب و کلاه و چند تا خرت و پرت دیگر هم داشتند آب تنی می کردند .
آن قدر بهت زده بود که حتی یادش رفت جیغ بکشد . بلند شد و گوشه ی تخت نشست و بدون اینکه پلک بزند به آب کف اتاقش خیره شد . مغزش کار نمی کرد . پاهایش را آرام فرو کرد توی آب . نه سرد بود و نه گرم . با پایش یک موج روی آن انداخت و با چشم آن قدر دنبالش کرد که خورد به دیوار و محو شد . داشت توی افکارش گیج میخورد که مادرش چند تا تقه به در زد . "ژیلا جان بیداری ؟ این آب چیه از زیر در میاد بیرون ؟"
همین که مادرش در را باز کرد آب به سرعت سرازیر شد توی سالن . همان طور در قاب در ایستاده بود و آب تا مچ پایش را گرفته بود . منظره ی اتاق پر از آب با دخترش که گیچ و منگ لبه ی تخت نشسته و از سر و رویش آب می ریزد آن قدر عجیب بود که زبانش بند آمد . چند لحظه مادر و دختر به هم خیره شدند و بعد هر دو با هم جیغ کشیدند :"بابا ! بابا !"
"بهرام ! بهرام ! "
خلاصه بلوایی توی خانه به پا شد . پدر خوابالوده با پیژامه ای که به خشتک پاره اش عادت کرده بود ، تلوتلوخوران آمد و مثل مادر جلوی در ایستاد و به اتاق خیره شد . روی سر همه شان یک علامت تعجب زرد رنگ سبز شده بود . چند دقیقه بعد که علامت تعجب محو شد ، یک علامت سوال قرمز رنگ جایش را گرفت .
پدر زنگ زد تعمیر کار بیاید لوله های خانه را چک کند. ژیلا که داشت حسابی گیج می خورد زود خودش را رساند حمام تا از شر آن ماده ی بد بو خلاص شود . زیر دوش هر کاری کرد نتوانست علامت سوال قرمز رنگ را از روی سرش محو کند . احتمالا ضد آب بود . بیرون که آمد دید هنوز تعمیر کار مشغول پیدا کردن نشتی است . علامت سوال بالای سر تعمیرکار از شدت سرخی به بنفش می زد . بالاخره هم نتوانست نشتی را پیدا کند و گیج و عصبانی گذاشت و رفت .
ژیلا رفت و روی کاناپه نشست . تازه حوله را باز کرده بود که احساس کرد آب دارد از سر و رویش پایین می ریزد . دوباره رفت و حوله پیچ شد . به محض اینکه حوله را باز می کرد آب از تمام بدنش سرازیر می شد . یک قطره از آن را جلوی بینی اش گرفت . بوی عرق می داد .
شلپ شلپ کنان دوید طرف آشپزخانه و داد زد : " مامان ! مامان ! عرق ! عرق !"
مادرش دستپاچه گفت :" چرا داد میزنی ؟ از کی عرق خور شدی ؟ تو کابینت دومی، پشت خورشت خوری ها یه شیشه وودکا هست . ولی زیادی نخوری ها ! "
"چی میگی مامان ؟ این عرقه ! "
"چی عرقه ؟"
"همین دیگه . بو کن ."
مادرش دستش را کشید روی صورتش و گفت : "خب که چی ؟ آدم عرق میکنه دیگه ."
ژیلا یک قاشق برداشت و از آب روی زمین پر کرد . برد جلوی صورت مادرش و گفت : "حالا این رو بو کن . "
مادرش با احتیاط بینی اش را به قاشق نزدیک کرد . "خب ؟ "
"مامان ! این عرقه ! خونه مون پر از عرق شده !"
"چی ؟ چرا مزخرف میگی ؟ دختره ی خل و چل پاک عقلش رو از دست داده !"
"ببین مامان . دارم شر شر عرق میریزم . "
"یعنی چی ؟! یعنی این آبهای روی زمین همه اش عرق توئه ؟ مگه بدنت چقدر آب داره ؟ زده به سرت دختر . "
ژیلا با این حرف ها کمی آرام شد . ولی هنوز داشت عرق می ریخت . یک حوله گذاشته بود کنارش و هی سر و صورتش را پاک می کرد . مادرش رفت و یک دماسنج آورد و گذاشت تو دهانش . دقیقا 37 درجه .
"تب هم که نداری . الان زنگ میزنم مینا بیاد با هم برین بیرون . شاید هوا بخوره سر و صورتت ، بهتر بشی .. "
چند دقیقه ی بعد که مینا – دوست ژیلا که برای او هم از اسم مستعار استفاده می کنیم – آمد ، کاناپه ای که ژیلا رویش نشسته بود خیس خیس بود .
"چت شده دختر ؟ داری عین یه شمع آب میشی . "
"نمیدونم . از صبح همین جوری دارم عرق می کنم ."
"میدونم چاره ات چیه . میبرمت یه جایی که اونقدر باد بخوری که حالت جا بیاد . "
"کجا ؟ "
"بریم . خودت می فهمی . "
نیم ساعت بعد نشسته بودند توی ترن هوایی و منتظر بودند که راه بیفتد .
"بادی که اینجا میخوری تو هیچ رستورانی سرو نمیشه . همچین خشکت کنه که یه سال عرق نکنی ." ترن راه افتاد . سر بالایی را آرام آرام بالا می رفتند و ژیلا عرق می ریخت . افتاد توی سراشیبی و باد خورد توی سر و صورتش ، ولی هنوز عرق داشت از سر و رویش پایین می آمد . سرعتش بیشتر و بیشتر شد و عرق بند نیامد که نیامد . همه توی ترن جیغ می زدند و می خندیدند ، اما ژیلا اصلا حال و حوصله ی خندیدن نداشت .
ناگهان صدایی مثل جیغ یک حیوان ما قبل تاریخ شنیدند . هر دو برگشتند . پشت سرشان دو تا مرد نشسته بودند . یکی تقریبا سی ساله با سر و وضع عجیب و غریب . موهای بلند وزوزی اش تا روی شانه اش ریخته بود و یک گوشواره ی نقره هم انداخته بود به گوش راستش . بغل دستی اش مردی بود میانسال با چهره ای خیلی معمولی . همین مرد معمولی بود که جیغ زده بود و همین مرد هم بود که با پررویی به دختر ها چشمک زد . خندیدند و برگشتند جلو . مینا بیخ گوشش گفت :" مرتیکه ی جلف ! قد بابا بزرگم سن داره ، تازه چشمک هم میزنه . "
هنوز حرف مینا تمام نشده بود که ژیلا احساس کرد روسری اش دارد باز می شود . با دستش محکم گره اش را چسبید ، ولی قدرت باد بیشتر بود . روسری ناگهان از سرش باز شد و باد موهایش را افشان کرد . تا آن موقع هیچ وقت احساس پیچیدن باد در موهایش را تجربه نکرده بود . احساس میکرد مثل یک پر سبک شده است و حالاست که برود به آسمان و دیگر هیچ وقت پایین نیاید . باد موهایش را مثل دو تا بال بزرگ باز کرده بود و احساس می کرد قدرت مقاومت در برابر آنها را ندارد. چشمهایش را بست و خودش را به دست بال هایش سپرد تا هر کجا که می روند او را هم با خود ببرند .
وقتی چشمهایش را باز کرد ، واقعا داشت پرواز میکرد . دیگر توی ترن نبود . روی ابرها بود . دور و برش تا چشم کار میکرد ابر بود . پایین را نگاه کرد . یک هواپیما داشت از زیر پایش رد می شد . مسافر های هواپیما داشتند از پشت شیشه ها با چشمان وق زده شان به او نگاه می کردند .
دست هایش را باز کرد ،خودش را به صلیب کشید ، چشمهایش را بست و سرش را داد عقب تا تکه های ابر از روی صورتش بلغزند و بروند لای موهایش . باد میزد توی سوراخ های بینی اش و نفسش را بند می آورد . کفش هایش را در آورد و اجازه داد ابرها زیر پایش را قلقلک بدهند .
دلش می خواست تا آخر عمرش با چشمان بسته بماند و باد توی سر و صورتش شلاق بزند . همان طور در حال پرواز با موهای افشان و چشم های بسته . دلش می خواست تا ابد بر روی ابرها راه برود و خودش را به صلیب بکشد .
یکی داشت تکانش می داد . دوباره برگشته بود توی ترن . مینا توی گوشش داد زد : روسری ات ! و به عقب اشاره کرد . ژیلا با چشم هایی که تطابقش را از دست داده بود و دو دو می زد به مینا خیره شده بود . درست مثل پرنده ای بود که در حال پرواز تیر خورده و افتاده زمین و هنوز نمی داند چه بر سرش آمده . مینا دوباره به عقب اشاره کرد و لبخندی بی معنی زد . هر دو برگشتند . مرد میانسال روسری ژیلا را توی هوا قاپیده بود و با حالتی پیروزمندانه داشت نگاهشان می کرد . اولین حسی که مینا بعد از پروازش تجربه کرد این بود : تهوع . حالش از آن نگاه پیروزمندانه داشت به هم می خورد . اصلا دلش نمی خواست دوباره روسری اش را ببندد . ولی مرد پرروتر از این حرف ها بود . خودش دست هایش را دراز کرد و روسری را برایش بست . ژیلا زیر لبی چند تا فحش داد و برگشت جلو .
حسابی حالش گرفته شده بود . دیگر خبری از باد و آن حس و حال فوق العاده ی پرواز نبود . به آسمان نگاه کرد . ابرهای بزرگ و پر پشت به او خیره شده بودند . نمی دانست روی کدام یکی راه رفته . دنبال هواپیما گشت ، ولی فقط یک خط بریده بریده از آن به جا مانده بود . ناگهان احساس کرد غم بزرگی روی دلش آوار شد . از آن هایی که فقط سربازها و بچه های خوابگاهی در اولین شب جدا شدن از خانه و خانواده می فهمند . احساس می کرد جایش روی ابرهاست و سال ها از خانه ی واقعی اش دور بوده . آن قدر حالش گرفته شده بود که هر چی فحش "ک" دار بلد بود زیر لبی زمزمه کرد .
فحش هایش که تمام شد ، ترن هم ایستاد و پیاده شدند . دست مینا را گرفت و با پاهای برهنه اش او را دنبال خود کشید . چند قدم بیشتر نرفته بودند که مینا نگهش داشت و گفت:" ژیلا ! دستت !"
" چی ؟ "
"دستت خیس نیست . دیگه عرق نمیکنی !"
ژیلا یک لحظه هاج و واج ماند . نمی دانست از چی حرف می زند . ناگهان یادش آمد و دستش را کشید روی صورتش . خشک خشک بود . دیگر عرق نمی ریخت .
"دیدی گفتم ترن هوایی حالت رو خوب میکنه ! "
ولی ژیلا خوب می دانست که این قطع شدن عرق در آن لحظه ی خاص اتفاق افتاده . همان لحظه ای که روسری اش باز شد و باد رفت لای موهایش و پرواز کرد . تصمیم گرفت همه چیز را برای مینا تعریف کند . مینا بیست و شش دقیقه ی تمام خندید .
فردای آن روز با دو تا روسری یدکی توی کیفشان دوباره به پارک برگشتند. درست در لحظه ای که سرعت ترن به اوج رسید ، هر دو با هم روسری هایشان را باز کردند و انداختند هوا . آن روز مینا حرف های ژیلا را باور کرد .
روز بعد آن ها یاسی و زهره را هم با خودشان بردند شهربازی . هر کدام با یک روسری یدکی در کیف . درست در لحظه ی اوج سرعت ترن روسری ها باز شد و سه تا به هوا رفت . یاسی با خودش گفت : "واسه چی روسری رو بندازم هوا ؟ باز میکنم و دوباره می بندمش . این جوری حال این منگول ها حسابی گرفته میشه . "
پیاده که شدند همه آن حس و حال فوق العاده را تجربه کرده بودند بجز یاسی . همان جا بود که فهمیدند حتما باید روسری را توی هوا رها کنند .

تا اینجای داستان را من می دانستم و چند نفر دیگر که حالا مدت هاست از هیچ کدام خبری ندارم . یعنی درست بعد از اینکه سیل راه افتاد توی شهر . ولی اتفاقاتی که بعد از این افتاد آن قدر سریع و عجیب و تکان دهنده بودند که همه دنیا از آنها با خبر شد .

کم کم اجتماع روسری باز کن ها در پارک زیاد شد . هر بار که ترن پر میشد ، ده ها روسری به هوا می رفت . قضیه به سرعت توی شهر پیچید و به پارک های دیگر هم سرایت پیدا کرد . جیغ همزمان زن ها و دختر ها هر روز عصر شهر را می لرزاند . هر روز کلی روسری می رفت هوا و شب تا صبح از آسمان روسری می بارید . دخترها و زن ها صبح زود می رفتند روی پشت بام و روسری هایی را که شبانه باریده بود جمع میکردند تا دوباره بروند پارک و بیندازند هوا و پرواز کنند .
قضیه کم کم در تمام کشور پیچید و شهرستان ها هم شد جولانگاه روسری . آخرین کسی که از آن مطلع شد دولت بود . سیل مامورین باتوم به دست ریختند توی پارک ها . ولی تعداد زن ها و دخترها آن قدر زیاد بود که کاری از دستشان بر نمی آمد . ترن هوایی ها تعطیل شد . ولی روسری به سرها سراغ تاب ها ی برقی ، کاتر پیلارها ، جینجرها و بقیه ی دستگاه های سریع شهربازی رفتند .
در عرض چند روز خبر در کل دنیا پیچید . شبکه های ماهواره ای با تفصیل و آب و تاب قضیه را شرح می دادند . چین بزرگترین تولید کننده ی روسری در جهان شد .. زنان اروپایی و آمریکایی در طول هفته روسری می بستند و با هر عذابی بود تا آخر هفته بازش نمی کردند . حتی در خانه و شب ها در رختخواب هم روسری روی سرشان بود . تمام هفته را با این عذاب به سر می بردند تا آخر هفته ها بریزند توی پارک ها و در حالی که سوار ترن های هوایی و دیگر دستگاه های سریع می شوند ، روسری هایشان را بیندازند هوا و داد و فریاد کنند . هر چند آنها بهترین و سریع ترین ترن های هوایی را داشتند و هر زحمتی را برای تجربه ی پرواز کردن متحمل می شدند ، اما معلوم نشد چرا هیچ کدام نتوانستند پرواز کنند . به همین دلیل قاچاق روسری رونق گرفت . روسری ایرانی به عنوان نماد یک حس خوب زنانه با قیمت های گزاف به فروش می رفت . حتی گفته می شد یک روسری اصیل ایرانی که اصالتش ثابت شود ، تا 56 هزار یورو هم فروخته شده است .
" انجمن روسری های بدون مرز " به دست عده ای از دخترهای جوان و پرشور برای رونق پدیده ی روسری در ایران تشکیل شد و بلافاصله در تمام جهان شعبه باز کرد . این انجمن با شعار " ایمان بیاوریم به پرواز روسری " به انتشار این پدیده پرداخت و به نماینده ی شماره یک آن در تمام دنیا تبدیل شد . نیروهای اپوزوسیون که این اتفاقات را یک اعلام جنگ داخلی به دولت می دانستند به آن لقب " قیام روسری " دادند و با رییس این انجمن مصاحبه کردند . جنجالی ترین لحظه در این مصاحبه آنجا بود که مجری شبکه ی پارس TV از خانم "میم . الف " پرسید :
" درسته که قیام روسری یک مخالفت علنی با سیاست های حاکمیت کشور است ؟"
میم . الف: " نخیر . ما با سیاست هیچ کاری نداریم . "
"یعنی شما با وجود حجاب مخالف نیستید ؟"
"نه ! چرا مخالف باشیم ؟ به نظر شخص من و تمام کسانی که می شناسم حجاب چیز خیلی خوبیه و برای حفظ شان و آبرو و عزت یک زن ضروریه . "
"پس شما از این کارتون چه هدفی رو دنبال می کنین ؟"
"ما فقط میخوایم از اون لحظات فوق العاده لذت ببریم . نمیدونین چه حسی داره وقتی روسری رو باز میکنی و می اندازی هوا ! بعدش یهو باد میزنه و میره لای موهای آدم . موها میشن مثل بال پرنده و پرواز می کنی ! "
"یعنی شما فقط میخواین توی ترن هوایی موهاتون رو افشان کنین ؟"
"دقیقا ! البته این به نظر شما مردها خیلی چیز ساده و کوچکیه ، ولی برای ما زن ها یک دنیا ارزش داره ."
مجری برنامه با شدت میکروفن را کوبید توی دیوار و از استودیو زد بیرون .
همزمان دولت که از متوقف کردن زن ها عاجز شده بود شروع کرد به بستن پارک ها . این بار زن ها رفتند سراغ قطارها . فوج فوج می رفتند و همین جوری به هر مقصدی بلیط می گرفتند تا سوار قطار شوند . وقتی سرعت قطار به اوج می رسید ، جلوی پنجره ها صف می کشیدند و نوبتی سرشان را از پنجره بیرون می آوردند و روسری را می انداختند هوا و موهایشان را می دادند دست باد .
قطارها متوقف شدند . مردم ریختند توی ماشین های شخصی و زدند به جاده . گاز را ته فشار می دادند و سرشان را می آوردند بیرون . روسری ها میرفت هوا و موها افشان می شد . ترافیک و سرعت غیر مجاز در جاده ها باعث شد هر روز صدها تصادف اتفاق بیفتد که بیشتر قربانی ها هم زن ها بودند . ولی چیز عجیب این بود که روی صورت تمام زن ها و دخترهای کشته شده لبخند عجیبی بود . همه مثل هم . سهمیه ی بنزین ماشین ها قطع شد . بازار سیاه جان دوباره گرفت . زن ها طلاهایشان را می فروختند تا باک ماشین ها را پر کنند و روسری را بیندازند هوا و پرواز کنند .
بالاخره دولت هیچ راهی نیافت مگر اینکه رفت و آمد زن ها را در خیابان ها ممنوع کند . می شود اسمش را گذاشت یک جور حکومت نظامی جنسی . فقط مردها اجازه ی عبور و مرور داشتند . مامورین زن که در بین مردم به " فاطی کماندو " معروف شده بودند ، توی خیابان ها می چرخیدند و هر وقت زن یا دختری را می دیدند ، دستگیرش میکردند . برق ها هم قطع شد تا رادیو و تلویزیون و ماهواره زن ها را هوایی تر نکند .
همه زن ها و دختر ها که بیشتر از نصف کشور را شامل می شد ، خانه نشین شدند . نمی توانستند بروند پارک . اصلا نمی توانستند از خانه خارج شوند . مسافرت بدون ماشین و قطار عملا منتفی شده بود . رادیو و تلویزیون و ماهواره هم بدون برق چند تکه لش بی مصرف بودند . دیگر هیچ کاری از دستشان بر نمی آمد . صبح تا شب می نشستند روی پشت بام که شاید یک بادی بیاید و کمی موهایشان را تاب بدهد . پشت بام تمام خانه های ایران پر از زنانی بود که با چشمانی بسته سرشان را بالا گرفته بودند ، شاید یک باد بیاید و بال هایشان را به کار بیندازد . ولی دریغ از یک نسیم . افسردگی مثل خوره افتاد به جانشان . دل و دماغ رفت و روب و غذا پختن و هیچ کار دیگری را نداشتند . همه بی حال و خسته شده بودند . صبح تا شب میفتادند روی تخت و به سقف خیره می شدند .
آن روز عجیب را هیچ وقت فراموش نمی کنم . شاید روز سوم یا چهارم حکومت نظامی بود . آن روز صبح پیش از اینکه زنها و دخترها از خواب بیدار شوند احساسی عجیب مثل یک ویروس همگانی بین شان پخش شد. نوعی احساس خفگی ، درست مثل یک ماهی که از آب بیرون افتاده باشد . بعدها فهمیدم که همه ی زن ها و دخترها درست مثل خود من آن روز صبح این حس را تجربه کرده اند . میلیون ها دختر و زن آن روز صبح اولین چیزی که دیدند پستان های کوچک و زلال و کریستالی بر روی سقف بود . همه ی اتاق خواب ها پر از عرق شده بود . در اتاق ها که باز شد ، عرق ها ریخت توی پله ها ، پایین آمد و آمد تا بالاخره خودش را رساند به خیابان . آن جا با عرق خانه های دیگر یکی شد . خانه ای نبود که از درش عرق نریزد توی خیابان . عرق ها از کوچه ها و خیابان ها سرازیر می شد و روی هم می ریخت و هر لحظه هم به حجمش اضافه می شد . آنقدر عرق توی خیابان ها جاری شده بود که ماشین ها نمی توانستند حرکت کنند . همه جا بوی گند میداد . مسیر های فاضلاب کشش آن همه عرق را نداشت . مردم پاچه هاشان را بالا زده بودند و شلپ شلپ کنان راه میرفتند . چهل میلیون چشمه دائم در حال جوشیدن بودند . توی ابرشهرها ، شهرستان ها و حتی روستاهای کوچک سیل به راه افتاد .
دولت اعلام کرد که حاضر است حق و حقوق زن ها را بازبینی کند . ولی زن ها هیچ حق و حقوقی نمی خواستند . فقط می خواستند روزی یک بار سوار ترن هوایی شوند و روسری را بیندازند هوا و پرواز کنند . دولت مخالفت کرد . زن ها عرق کردند . سیل ها بیشتر شد . دولت ضعیف تر شد .
بالاخره دولت دست به دامن مردها شد . یک هفته بعد از اینکه سیل ها شروع شد ، مامورین دولت همزمان در ادارات ، کارخانه ها و تمام نهادهای کشور مردها را جمع کردند و برایشان از اهمیت استراتیژیکی قضیه و خوشحالی دشمنان دیرینه از این اوضاع سخنرانی کردند . مردها هم که مدت ها بود یک غذای درست و حسابی نخورده بودند ، از تلویزیون و ماهواره و سفر محروم شده بودند و در کل عادت نداشتند فقط تماشاچی باشند و دوست داشتند کار مثبتی انجام دهند و برای جامعه ی خود مفید باشند ، ریختند سر زن ها و دخترهایشان و تا میخوردند زدند . آن روز هیچ وقت از خاطره ی تاریخ پاک نخواهد شد . تاریخ هیچ روزی را به یاد ندارد که مثل آن روز همزمان بیش از چهل میلیون نفر از شدت درد و وحشت فریاد زده باشند . صدای فریادها و التماس ها آن قدر بلند و وحشتناک بود که ملیون ها پرنده در تمام کشور از ترس پرواز کردند و آسمان را پوشاندند . هوا تاریک شد و تا چند ساعت نمی شد خورشید را دید . زن ها آن قدر کتک خوردند که عرق ریختن یادشان رفت . عرق ها خشک شد و اشک ها باقی ماند . اشک ها هم خیلی زود خشک شدند ، ولی ته دل زن ها بلورهای درشت نفرت رسوب کرد .
دولت استفاده از روسری را ممنوع اعلام کرد . گروه های معروف به " انصار النسوان " که خیلی شبیه همان هایی بودند که چند سال پیش سر دانشجوها اتفاقی خورده بود به باتومشان ، خانه به خانه می گشتند و روسری ها را حتی اگر در پستوی خانه پنهان شده بودند ، پیدا می کردند و آتش می زدند . دولت هم بلافاصله مقنعه را به تولید انبوه رساند . مانتوهای گل و گشاد یک دست خاکستری و همین طور مقنعه های همرنگ با آنها تولید شدند که همه ی زن ها و دخترها باید از آن ها استفاده میکردند . همه شبیه هم شده بودند . زن ها و دخترها در لباس های یک رنگ ، با سری پایین و شانه های افتاده حرکت می کردند . بیشتر شبیه یک گله گوسفند بودند که از کنار هم رد می شدند ، بدون اینکه بدانند کجا می روند و یا چه کار می خواهند بکنند . فقط "فاطی کوماندوها" بودند که زیر چادر سیاه شان با باتوم ور می رفتند و توی این گله می چرخیدند و نقش سگ نگهبان را داشتند .
چند نفر پنهانی مقنعه هایشان را انداختند هوا ، ولی نه تنها حالشان بهتر نشد که بدتر هم شد . همان چند نفر می گفتند وقتی روسری را می اندازی هوا و موهایت را افشان می کنی ، به جای پرواز بر روی ابرها سر از یک جای سراسر سفید در میآوری که هیچ چی در آن نیست . فقط سفیدی مطلق که چشم های آدم را می زند . هر چقدر میروی هیچ چیز نمی بینی مگر سفیدی تا اینکه بالاخره از خستگی خوابت می برد . وقتی بیدار شدی می بینی توی خانه ات هستی . حتی می گفتند یک دختر جوان که مقنعه اش را به باد داده بود ، رفت توی آن سرزمین سفید و دیگر بر نگشت . البته بعضی هم می گفتند دولت این قصه را ساخته تا زن ها را بترساند .
همین شد که کم کم روسری هوا انداختن و پرواز کردن فراموش شد . انگار یک خواب خوش بوده که فقط زن ها دیده اند . خودشان هم گاهی به راست بودنش شک می کردند . کم کم ماجرای روسری تبدیل به یک افسانه شد که شب ها مادرها برای بچه هایشان می گفتند تا خوابشان ببرد . هر کسی چیزی به آن اضافه میکرد و شاخ و برگش می داد . تا جایی که مردم اصل مطلب را گم کردند و شاخ و برگ هایش ماند . آدم ها از ترس زبان و حتی فکر خودشان را هم سانسور می کردند . واژه ی روسری تبدیل شده بود به یک واژه ی ممنوعه که گفتنش عواقب بدی داشت . مردم به جای آن از " چیز " یا " اسمش رو نبر " استفاده می کردند . طولی نکشید که این واژه به کلی از ذهن ها پاک شد . انگار از اول هم وجود نداشته . در عرض چند سال دیگر اسمی از آن شنیده نشد . فقط زمانی که زن ها موهایشان را سشوار می کشیدند ، نوعی سبکی عجیب و ناگفتنی برای لحظه ای بار سنگین روی شان هایشان را سبک می کرد . انگار این حس را جایی ، شاید درون رحم مادر احساس کرده اند .
از همان زمان به بعد زنها نه عرق کردند و نه اشک ریختند . ولی یک چیز مشترک در بین شان پیدا شد و آن برق عجیبی بود که هر وقت با مردی روبرو می شدند برای یک لحظه کوتاه در ته چشم هایشان دیده می شد .
تا اینکه چند روز پیش خبری توی شهر پیچید که باعث شد این مطالب را بنویسم . شنیده ام در یکی از محلات پایین شهر ، خانه ای کلنگی را تخریب می کنند تا به جایش برج بسازند . از زیر موزاییک های زیر زمین خانه چیز عجیب و غریبی پیدا می شود . یک پارچه ی چهارگوش و زیبا . می گویند زمینه اش زرد بوده و رویش گل های درشت و آبی رنگ داشته با تصاویر پرندگان کوچک سیاه که لای گل ها پرواز میکرده اند . زن های همسایه جمع می شوند که ببینند این چیز عجیب و غریب چیست . به فکرشان چیزی نمیرسد . لغت نامه ها را می گردند ، اما چیزی پیدا نمی کنند . فقط یک نکته ی عجیب دستگیرشان می شود . اینکه هیچ کدام از لغت نامه ها بخش " ر " ندارند . بالاخره یکی از اهالی محل که مثل همه ی خبرچین ها و نامردهای دنیا اسمش سیروس بوده ، خبرش را به پلیس می رساند . در عرض کمتر از یک دقیقه کوماندو ها از زمین و هوا منطقه را محاصره می کنند و با ماسک و لباس های ضد اشعه می ریزند توی محله . اما همین که وارد خانه می شوند ، می بینند اثری از آن پارچه ی عجیب نیست . تمام خانه های محله را دقیق می گردند ، اما انگار آب شده رفته توی زمین . دختر کوچکی چهار یا پنج ساله ، قسم می خورده دیده است که پرنده ها جان گرفته اند و پرواز کرده اند و پارچه را با خود به آسمان برده اند . هر چند هیچ کس حرفش را باور نمی کند ، اما مامورین امنیتی او را هم با اهالی خانه و تمام کسانی که پارچه را دیده بودند بازداشت می کنند و محله به طور کامل قرنطینه می شود .
الان می خواهم بروم اطراف آن محله و سر و گوشی آب بدهم . هر طوری شده باید ته و توی قضیه را در بیاورم . وقتی برگشتم نتیجه ی مشاهداتم را به این نوشته اضافه خواهم کرد . اگر هم چیزی اضافه نشد احتمالا گیر افتاده ام . هر چند حاضرم سرم را هم بدهم ، ولی آن پارچه همانی باشد که من فکر میکنم . اگر این طور باشد ، یعنی هنوز جای امیدواری هست .

پایان رامین رادمنش 24/7/1387آ


نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:22  توسط رامین راد‌منش 
 
 
 
 
  آخرین پستها
کلبه شادی
کلوتر

 
  معرفی کتاب

سلام به دوستان
پاتوق ادبی قصد دارد فصل جدیدی از فعالیت های خود را آغاز کند و به این منظور از حضور نویسندگان با استعداد جدید، در جمع نویسندگان اصلی و همین طور به عنوان نویسنده ی مهمان استقبال می کند.دوستانی که تمایل به همکاری با پاتوق ادبی را دارند،علاوه بر معرفی وبلاگ یا سایت یا چند داستان از خودشان، شماره ی تماس و آدرس ایمیل خود را به ایمیل زیر ارسال کنند.پس از بررسی و تائید اعضای پاتوق از شما دعوت به همکاری می شود.
ramin_radmanesh_designer@yahoo.com

 
  نویسندگان
ما
رامین راد‌منش
الهه علي‌خاني
علی یوسفی
مصطفی مردانی
لیلا
مهمان
علی سروی
سامان آزادی

 
  مهمانان پاتوق
سایت پاتوق ادبی
حضور خلوت انس ( عباس معروفی )
گروه اینترنتی کولی ها ( منیرو روانی پور )
زاگرس استوری
در قعر هاويه
حلقه ی سه شنبه
وبلاگ خانم پروین پورجوادی ( دهه ی 60 )
کودکان ایرانی (وبلاگ خانم فریبا کلهر)
عینالی (وبلاگ محمد حسین پورستار )
شبلی و سالهای دور از خانه اش
دفتر صد برگ ( داستان های ژیلا تقی زاده )
مهتاب کرانشه و داستان هایش
کوزت،دختری در مزرعه
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
قصه خوانی
آيدا مرادي
عقل سرخ
ریسمانی از داستان
خودنويس
کافه داستان
داستانک من
اینجا داستان
داستانهای من
اکبر شریعت علیه اکبر شریعت
تمرین نویسندگی
رهگذر نامه
نو.كاريكماتور
عادت مي كنيم
انگيزه هاي خاموشي
تخته سياه
شرح حال
دمادم
داستان گو
در جستجوي زمان از دست رفته
جامعه كهنه
اعترافات یک ذهن خطرناک
سايه اي بلند بي افتاب
چند سال قبل از خود كشي ام
چركنويسي در زمهرير
تيله باز
نوشته های یک شبگرد
وقتي صدا كناه بزرگ لبان ماست
انجمن داستان نویسی چوک
کانون ادبیات ایران
مي خواهم زنده بمانم
ترشحات مغزي من
اندرونيته
یادداشتهای یک فیلمنامه نویس
ادبیات داستانی
پا به پا با داستان کوتاه
داستان کوتاه کوتاه کوتاه
وبلاگ استاد ایرج زبردست ( رباعی سرا )
ربط دار
بدون سانسور
پاتوق شیشه ای داستان ( سعید نیری )
یشم سیاه
:: قالب ساز بلاگفا ::
:: فاطیما بهارمست ::
 
  نویسندگان پاتوق
نیش و نوش ( وبلاگ جدید رامین خان رادمنش الدوله )
من، کهنه،مثل قهوه ای(سامان آزادی)
یاد روز الست(رها پاکان)
حلقه ادبی(لیلا و علی سروی)
اینجا داستان(مصطفی مردانی)
تولـد یک مرگ ( الهه علی خانی)
CUD(علی)
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
  داستان ها
خدا کنه امشب برف بباره
بی خبران
بی نام
خون وعشق
گناهکار
نامه ی عاشقانه ی یک عکاس
ای کاش برادرهایش نبودند
زهرا
رقص پرده ها
قرمز
رویین تن
استخوان
از کوچه تا قبر
صورتش را خیلی وقت است ندیده ای
منحنی اسمان
فاحشه کوچک
من عمیقا بیگناهم
مخ من چند وقته که داغه
حدیث خلقت
نجواهای عاشقانه یک جیرجیرک
چرا سیگار می کشی ؟
نیش
سرنوشت
نفس اخر
نویسنده
کوچه ی بی انتها
ثروت مجازی
تاوان
تاب در باد
یک خودکشی به نام زندگی
تعلق
میدان
گناه
تصمیم
باز هم همان
یک هفته ای که بیمار بودم
اولین
اگر آن روز .....
بادبادک
کلاف سر در گم
لهجه ی فرانسوی
تولد
برهنگی
جا مخفی
ه ز ا ر پ ا ر ه
ناجی
یه نخ.فقط یکی
از پشت شيشه هاي مه گرفته
از پشت شيشه هاي مه گرفته
نارون ِ بريده
نیمی از تنهایی نیمه جان
چوب چوب یه گردن
انگشتر
بابای خوب قهرمان من
بگو دوسم داری
با شوهرم طرفی
مثل همیشه
سفیدی
مثل سیاوش
دوست بیشتر داشتن
ایستاده بر پاهای گریزان
حرف بزن !
کفشدوزک ها و آدم ها
سنور
داستان
ماموریت
حاجی
نویسنده حق دارد
شب
کولی
میز
صدام من
صد درجه سانتي‌گراد
هزارتوهای روزمره
جاذبه ی عشق
زمستان است
قرمز قرمز سياه
افسانه ي روسري
زمستانيه
محمود رحمان
سال n087
ملخ
زندگی عشق و پس از آن مرگ
سینا پسر خاله ام است
دوستان خوب و خوبان دوست
فقط یکی نه بیشتر
نسل من نسل باران خورده ای است ...
دفترچه
بدون عنوان
نوع سوم
دیوارها
ساک قرمز
پیش از طوفان
یک داستان کاملا شخصی
الو
دلم می خواست بخوابم
عاقلی از قفس پرید
یک داستان نسبتا عاشقانه
چمدان
مرز
شهاب ها

 
  آرشیو ماهانه
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 
  طراح قالب
طراح حرفه ای قالب وبلاگ
 
 
 
 

کپی برداری بدون نام منبع غیر مجاز می باشد.