سنور
سروش رهگذر
گرچه دوست داشتيم ایشان را در قسمت نويسندگان اصلي پاتوق ببينيم اما با اين حال اميدواريم آخرين داستاني نباشد که از او روي پاتوق به چاپ ميرسد.
سُنور
- " کجا ميري؟! "
پسر دستانش را جلوي دهانش مشت کرده بود، ها مي کرد. و تنها به صداي خرد شدن سوزن برفها زير چرخهاي زنجير دار کاميون گوش مي داد. دست برد تا با آستين پوست پوست شده کاپشنش شيشه را تميز کند؛ همه چيز سفيد و درهم شد.
- " با اين..."
با لنگ سراسر شيشه بخار گرفته را تميز کرد. تابلوي ريزش کوه تا نيمه در برفها فرو رفته و منجمد شده بود: " ريزش کوه ممنوع! "
- " پس مال اين اطراف نيستي! "
پسر به دامنه پوشيده از برف کوه نگاه مي کرد. آنجا که کوه سنگين به خواب رفته بود؛ احتمال آن نمي رفت که در خواب شانه به شانه شود. رو به مرد برگشت؛ فرمان را دودستي گرفته بود و با چشماني نيمه باز، کنارههاي جاده را مي پاييد؛ جاده اي که تنها چند تابلوي رنگ و رو رفته هويتش را به او باز مي گرداند
"بینایی"