چمدان
سلام. شاید همزمانی این داستان با داستان علی سروی جالب توجه باشد. داستان را خانم زهرا عزیزی نوشته است. متولد 1364 در ابهر.خانم عزیزی لیسانس و دبیر ریاضی است.
سکوت را خیلی دوست داشت. تاریکی شب که اهالی کوچه را به خانه هایشان می کشید، از خانه اش خارج می شد. دستانش را در جیب می گذاشت و تا بخواهد از طول کوچه ی بلند و باریکشان عبور کند، از روی روشنایی قاب شده ی پنجره ها در کف کوچه می گذشت. چهره اش که در روشنایی پنجره ها قرار می گرفت می توانستی چین و چروک پیشانی اش را ببینی. انگار دلت بخواهد دستت را بگذاری روی صورتش، خط ها را بکشی و صاف کنی. وبعد دوباره در تاریکی گم اش میکردی.
+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 21:5 توسط ما
|
"بینایی"