برهنگی
((احساس سقوط ناگهاني به درون يک دريا تاريکي؛ هر چند ابتدا هول آور می نمود اما به تدریج دلنشين می شد. سقوط اما نه با سرعت سرسام آور بلکه همچون پري سبک و آهسته به درون حلقه چاهي فرو غلتيدن. هرچقدر بيشتر فرو مي رفت بيشتر احساس سنگيني مي کرد. پلکهايش به تدريج گرم و سنگين مي شدند؛ ديگر هيچ ميلي براي بازگشت نداشت و قدرتي براي باز نگهداشتن چشمانش. دوست داشت تا ابد در همين حالت بماند اما خيلي زود چيزي مانع لذت بردن از سقوط آزادش شد. دستي که از سر شانه اش به نرمي به روي گردنش لغزيد و بناگوشش را با نوک ناخنهای بلندش به آهستگي نوازش کرد و آنگاه به ميان سينه هايش پایین رفت. احساس برهنگی می کرد و هرچه بيشتر خود را جمع مي کرد دست براي لمس ميان سينه هايش بيشتر سماجت نشان مي داد. شانه به شانه شد؛ موقتا مسح بدنش قطع شد اما خيلي زود دست بازگشت و اينبار رو به پايين تنه اش حرکت کرد. پاهايش را ناخودآگاه به ميان شکم جمع کرد اما انگشتان دراز استخواني دست همچون مارهایی به غار ميان پاهايش ميخزيدند. پاهايش را در هم قلاب کرد و تمام قدرتش را به کار گرفت که مانع پيشروي دست شود. در همین حین صدایی شنید. دقت کرد؛ گويي قبلا آنرا جايي شنيده و عجب اينکه صدا می ترساندش. گویا صاحب دست، آرام زيرگوشها نجوا می کرد: ((سعيده خانوم، سعيده خا...، سعيده...)) و تن مچاله شده سعیده تقلايي کرد و خواست فرياد بکشد اما صدايش در نمي آمد؛ تنها از روي ناچاري فرياد خفه اي کشيد. احساس خفگي با دستي که میان پاهایش مي لوليد، ديوانه اش کرده بود. با دست آزادش به اطراف چنگ زد و در نهايت تعجب دشنه اي در کنار خود يافت. دسته اش را محکم گرفت و با تمام وجود بر روي دست فرود آورد))
*
- "مثل اينکه من يه خورده زود اومدم!"
- "نه، بيا تو"
داخل آمد و انگار منتظر مشاهده تغيير عجيبي باشد به اطراف به دقت نگاه کرد اما در پي نديدن آن تغيير دمغ شد: "پس کو؟!"
- "چيو کو؟!"
- "اي بابا، ناسلامتي امروز تولدته ها!"
- "تولدمه؟ خوب باشه!"
- "خوب چيو باشه؟! چرا اتاقتو تزئين نکردي؟ چرا به خودت نرسيدي؟ اصلا ببينم کيک ميک، چيزي سفارش دادي؟ راستي چند نفر دعوت کردي؟"
- "خواهش مي کنم نيلو، خودتم مي دوني من اصلا دل و دماغ اين جور کارا رو نداشتم. اگرم داشتم امروز حوصلشو ندارم!"
- "يعني چي؟ باز چه مرگت شد سعيده؟!"
- "هيچي، چيزيم نیست نيلوفر"
نيلوفر جلو آمد و شانه هاي سعيده را گرفت: "ببينمت، نکنه ناخوشي؟!"
- "نه، گفتم که چيزيم نيست. فقط..."
- "فقط چي؟"
- "هيچي" سعيده بنا کرد به جويدن گوشه ی ناخن شصتش. نیلوفر شانه های سعیده را تکان داد: "اه, بنال ببينم چته؟ چيزي نمونده ها، الاناست که مهمونا برسن" سعيده به ساعتش نگاه کرد: "مهمونا؟ ...زياد مهمون دعوت نکردم. خودمونيم و چند تا از بچه هاي باشگاه. تازه سعيد رو هم فرستادم بره واسم يه خورده خريد کنه.... الاناست که برگرده"
- "خوب حالا... بيا اينجا بشين ببينم چِت شده؟!"
- "گفتم که، فقط يه خورده، چطور بگم... خوب نخوابيدم. نه ديشب نه امروز ظهر. فقط يه چُرت..."
- "يه چرت؟!"
- "اهم، راستش يه خواب بد ديدم و..."
- "چه خوابي عزيزم؟ برام تعريف کن"
- " نمي دونم، شايد خنده ات بگيره و مسخرم..."
- "نه، اصلا" سعیده لحظه ای به چشمان منتظر نیلوفر نگاه کرد. بعد سرش را پایین انداخت و گفت: "خواب بودم، يعني خواب ديدم که يکي تو خواب، يکي تو خواب داره... یکی تو خواب داره دستماليم ميکنه" صداي ناگهانی خنده ي نيلوفر دل سعيده را لرزاند. سعيده اخم کرد. بي اختيار بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. نيلوفر پشت سرش دويد. به زحمت جلوی خنده اش را می گرفت: "نه، خواهش ميکنم؛ ببخشيد منظوري نداشتم" سعیده عصبانی گفت: "گفتم که مسخرم ميکني!"
- "منم گفتم که ببخشيد. دست خودم نبود. آخه مي دوني سعيده جون، بين خودمون باشه؛ من وقتي از اين نوع خوابا مي بينم بيشتر خوشم مياد تا..."
- "اما من نه! من متنفرم. مخصوصا اگه..."
- "اگه چي؟!"
- "اگه از اون کسی که تو خواب باهات ور میره، متنفر باشي!"
- "متنفر؟! اون کيه عزیزم؟ من ميشناسمش؟" سعيده دوباره به آرامی برگشت و روي کاناپه نشست؛ نيلوفر جلو پاهايش زانو زد: "بگو عزيزم، کيه که اينقدر ازش بدت مياد؟!"
- "ولي قول بده دوباره بهم نخنديا!" نيلوفر دست راستش را بالا آورد: "قول اونم از نوع مردونه اش!"
- "آقاي... آقای ناظمي" نيلوفر مثل کسي که حرف ناجوري شنيده باشد و خودش را به نشيندن بزند، دوباره پرسيد: "کي؟!"
- "آقاي ناظمي"
- "ناظمي؟ ناظمي، همون مربی کلاس کامپيوترمون؟!"
نيلوفر بلند شد. و روي صندلي کناري سعيده نشست و دستانش را گرفت. پرسيد:"مطمئني؟ حالا چرا اون؟!" سعيده با ناراحتي سر تکان داد.
- " اون بنده خدا که اصلا مال این حرفا نیست. کی بود که می گفت اگه دنيا قحطي مرد بشه عمرا زنِ ناظمی بشه؟!" سعيده با ناراحتي غر زد: "نمی دونم اما خواب ديدن که دست خودِ آدم نيست که با هرکی حال کردی بياريش تو خوابت و از هرکی متنفر بودی... ببين، من از همون لحظه ي اول مي دونستم اين مرد يه ريگي تو کفشش هست. تا اون کلاساي لعنتي بود که ((سعيده خانوم، سعيده خانوم)) لقه لقه ي دهن گشادش بود. حالم که گورشو گم کرده نمي دونم از کجا تو خواباي من سر و کله ي نحسش پيدا ميشه؟!"
- "وا، اينطوري نگو. حالا که بچه ها نیستن و خودمونیم، خداییش دیگه تو اين دوره زمونه از جنس اين نوع مردا پيدا نميشه!"
سعیده تقریبا داد زد: "خر نشو دختر، اينا فيلمشونه! من مي دونم چه آدم چرت و مضخرفي بود؛ با اون نگاه هاي هيز و خنده هاي از خود راضيش"
- "نه سعيده، من مطمئنم تو يه چيزيت شده؛ مطمئني فقط خواب ديدي؟ شاید سرت به يه جايي خورده؟!" سعيده عصباني دستانش را از ميان دستان نيلوفر بيرون کشيد: " فکر کردی همينکه طرف يه ته ريش ميزاره، موهاشو ژل نمي زنه و تيپ پارچه ای می پوشه، ديگه خيلي مرده؟! نه نيلو جون؛ من ميدونم اين جماعت خشکه مذهب چه آدماي آب زير کاهي هستن..." بلند شد و بي هدف وسط اتاق قدم می زد و گوشه ی ناخن شصتش را می جويد. نیلوفر فقط نگاهش می کرد. سعیده برگشت؛ به وضوح برق اشک در چشمانش را می شد دید: "نيلو، باور کن من نمي خوام به کسي تهمت بزنم اما... اما مطمئنم اين مرتيکه ي بي همه چیز، به من نظر بد داشت..."
- "خوب گيريم حق با تو باشه؛ چرا تو تمام اين دوره ي چند ماهه، حرکتي نکرد که..."
- "حرکت؟! واسه اينکه عُرضشو نداشت. واسه اينکه من بهش روي خوش نشون نمي دادم!"
- "اما همين جنابعالی نبودي که روزاي اول دوره گيج مي زدي بعد آخر کلاس می موندی و عاجزانه ازش مي خواستي برات فوق العاده بزاره؟! اين تو نبودي که يه آقاي ناظمي مي گفتي که صدتا آقاي ناظمي از بغلش ميزد بيرون؟!... تو نبودي؟"
- "من؟... دِ آخه منم فکر ميکردم آدمه، مَرده! نه اينکه اينطور..."
- "اينطور چي؟"
- "اينطوري بياد تو خواب آدم که آدم نصف عمر بشه!"
نيلوفر چند لحظه ای به سعیده خیره شد؛ خواست چيزي بگويد که در آپارتمان ناگهانی صدايي کرد و باز شد. نيلوفر دست پاچه برگشت. سعيده گفت: "کسي نيست؛ داداشمه، سعيد" آنگاه داد زد: "سعيد برگشتي؟ خريدامو کردي؟!"
صدایی آهسته و خسته گفت: "آره جونم، بيا کمک!" سعيده به کمک سعيد رفت. نيلوفر صداي آرام بوسه ای را شنید. خنده اش گرفت. بلند شد و آرام به طرف در رفت. سعيد را ديد که کلي خريد کرده بود. چند بسته پلاستيکي بزرگ ميوه و يک جعبه ي بزرگ کيک که سعيده آنرا با احتياط از سعيد گرفت و به آشپزخانه برد. بالاخره سعيد متوجه نيلوفر شد؛ چشمانش گرد شد: "اِه, شما هم اينجايي؟ شرمنده متوجه نشدم!"
- "سلام آقا سعيد"
- "سلام نيلو خانوم"
نيلو را با لحن خاصي تلفظ کرد. نيلوفر به نظرش رسيد که نسبت به آخرين باري که سعيد را ديده بسيار فرق کرده بود. موهايش را به نحو عجيبي آرايش کرده بود. سيخ رو به بالا خشک شده بودند؛ انگار جريان قوی برق از آنها گذشته باشد. و ابروهاي نازک شده و یک نقطه ریش سیاه زير لبان براقش. پيراهن سفيد چسباني پوشيده بود و شلوار جين تنگ آبی به پا داشت. دست راستش را بسته بود. نيلوفر دوباره ناخواسته خنده اش گرفت. که ناگهان سعيد گفت: "نيلو خانوم، نسبت به آخرين باری که شما رو ديدم خيلی تغییر کردید؛ یعنی... یعنی خیلی زیباتر شديد!"
نيلوفر بهت زده و شرمگين سرش را پايين انداخت. سعيد چند قدمي نزديکتر آمد. نيلوفر سر بلند کرد و به چشمان رنگي سعيد نگاه کرد. نمي دانست چرا اما به يکباره احساس بدي بهش دست داد. گويی که هيچ چيز تنش نيست.
"بینایی"