خدا کنه سالم باشه
مهتاب شیخی / انجمن داستان نویسی ابهر
شالگردن را جلوی دهانش می بندد. نفس که می کشد، بخار دهانش جلوی چشمانش دیوار می شود. مه غلیظی همه جا را پوشانده است. آخرِ مسیر معلوم نیست. گروه با هر قدم تا مچ پا توی برف فرو می روند. هنوز راه زیادی مانده است تا به اقامتگاه سوم برسند.
* سخت ترین بخشش جدا شدن از خونواده است. خیلی ناراحت کننده است.
- آخه یکی دو روز که نیست. صحبت 2 ماهه. معلوم نیست تو این مدت چی سر آدم بیاد. همه دعا می کنن که سالم بری و برگردی.
سوز سرما پوست گردنش را می سوزاند. شالگردن را محکم می کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 22:20 توسط مهمان
|
"بینایی"