تو بنویس ...

درود بر دوستان پاتوق ادبی

 این بار بنا به دلایلی نرسیدیم پاتوق را بروز کنیم. دلیلش نبود داستان نیست، که داریم ، خوبش را هم داریم، چند تا چند تا هم داریم. اما کمی برنامه ها بهم ریخته بود و اوضاع همچین کشمشی بود. بنابراین تصمیم گرفتیم خلاقیت های روی دستمان باد کرده را خرج کنیم. این بار نوبت شماست!

 

ادامه نوشته

2051، یک ادیسه ی انسانی

 

نگهبان ساعت هاست مثل یک مجسمه ی سنگی درون اتاقک ایستاده و از پشت ماسک  به جاده ی خاکی زل زده است. طوری اسلحه را به سینه اش چسبانده که گویی تنها دارایی اش در این دنیاست.  از پیش پایش تا آنجا که آسمان آبی سر بر زمین خشک و زرد رنگ می گذارد چیزی جز شن و ماسه و خار و خاشاک دیده نمی شود. افتاب داغ بر زمین خشک بیابان که می تابد هرم گرمی از شن ها بلند می شود، سر به آسمان می گذارد و تصاویر لرزانی را پدید می آورد. این تصاویر مثل هزاران روح ناآرام هستند که در این جهنم خشک و بی آب و علف سرگردان شده اند. آفتاب سوزان بر گرده شان شلاق می زند و آنها همچون ارواح معذب از خاک بر میخیزند، مغشوش و ناآرام در هم می لولند و دوباره در خاک فرو می روند. هر از چند گاهی یکی از ارواح ترسان و لرزان نزدیک می آید و با چشمانی که تطابقشان را از دست داده اند و دو دو می زنند توی چشمان نگهبان که پشت ماسک پنهان شده اند خیره می شود.نگهبان با خود فکر می کند، انگار این چشمها را قبلا یک جایی دیده است. چشمان هر کدام از این اشباح  او را یاد یک جفت چشم غریب و آشنا می اندازند. ولی هرچه به مغزش فشار می آورد یادش نمی آید آنها را کجا دیده است. حوصله اش سر می رود. با دست تصویر سرگردان را می تاراند و دوباره به عمق جاده ی خاکی خیره می شود. با اینکه در سایه ی اتاقک نگهبانی ایستاده است، اما عرق سراپایش را فراگرفته است. پشت گردنش از شدت عرق به سوزش افتاده و زیرپیراهنی چرکش به بدنش چسبیده است. سنگینی اسلحه و ماسک و لباس نظامی خاکی و جلیقه ی ضد گلوله را دیگر نمی فهمد. تنها حریفی که می تواند امانش را ببرد همین گرمای جانفرسا است. اما کوتاه نمی آید. او آموزش دیده است که در شرایط بدتر از این هم زنده بماند و از "او"  دفاع کند. 

ادامه نوشته

بازگشت

 

همه چیز بعد از دستگیر شدن مهدی شروع شد. دیگر طاقت نیاوردم. اول رحیم. بعد افسانه. آخر سر مهدی. تازه پیچیده بودیم توی ولیعصر که سر و صداها شروع شد: مرگ بر دیکتاتور! مرگ بر دیکتاتور! مهدی سقلمه ای زد توی پهلویم و لبخند زنان گفت: بزن بریم! نامردها بدون ما مهمونی رو شروع کردن. بجنب پسر! ته دیگش تموم میشه ها!

ادامه نوشته

دیوانه

   رامین رادمنش

- سبزه کوه فقط یه دیوونه کم داشت!

این را حسینعلی در حالی که توتون سوخته چپقش را خالی می کرد بیخ گوش قنبرعلی گفت. قنبرعلی در حالی که به دیوانه تازه وارد نگاه میکرد، ریش انبوهش را خاراند.

ادامه نوشته

ننه حلیمه

 

طناب را می کشم، در باز نمی شود. میدانستم. ولی عادت کرده ام.این جوری یاد قدیم ها می افتم. تا یک سال قبل هر وقت که می آمدیم یا در خانه باز بود یا طناب را که می کشیدی با صدای جر جر آرامی باز می شد.

88
ادامه نوشته

کلوتر

 

 کلوتر

اولین بار یکی شان را توی خانه ی فرزاد دیدم. خدایی خیلی خوشگل بود. کمی از کبوتر درشت تر بود و از کلاغ کوچک تر.  قیافه اش اما با کبوتر مو نمی زد. همان چشم های درشت، همان نوک با مزه که کمی بلندتر از نوک کبوتر بود و همان سینه ی معروف کفتری.  

ادامه نوشته

افسانه ی روسری(2)

این داستان قسمت سوم از سه گانه ی افسانه روسری 1 و کولی است.

پیش از طوفان

آسفالت زیر پایمان می تپید. انگار نبض شهر به کار افتاده بود.کم کم از دور سیاهی نمایان شد. مثل یک ابر سیاه که نشان از طوفانی سهمگین دارد.

همه در یک خط ایستاده بودیم و آماده بودیم که فرمانده دستور شلیک بدهد. هیچکس نمی دانست که با چه چیزی روبرو هستیم. این ور و آن ور زمزمه هایی شروع شده بود. می گفتند طوفان شروع شده است.هرچند برای من و لعیا طوفان از خیلی وقت پیش شروع شده بود.

ادامه نوشته

دفترچه

دفترچه

امروز قضیه قطعی شد. منتقل‌ام می‌کنند به یک شعبه‌ی دیگر. شگردشان همین است، یکی دو سال که می‌گذرد کارمند‌های‌شان را جابجا می‌کنند تا زیادی با مشتری‌ها خودمانی نشوند. اگرچه من از آن آدمها نیستم که زیادی با کسی خودمانی بشوم، ولی خُب... پیرمرده فرق داشت. یعنی همه چیزش فرق داشت...

ادامه نوشته

فقط یکی نه بیشتر


- زیاد سخت نیست فقط کافیه فکر کنی که داری کمکشون می کنی !

این چیزی بود که همان روز اول مربی یادم داد . البته اسمش چیز دیگریست ما به اسم مربی می شناسیم . مردی خونسرد و پا به سن گذاشته . یکی از آشناهای دورمان معرفی ام کرد .

ادامه نوشته

دوستان خوب و خوبان دوست!

طبق معمول هر سال، در زمان امتحانات دانشگاه ها پاتوق ادبی را تعطیل می کنیم تا بعد از امتحانات با خیال راحت تری دوباره از سر بگیریمش. اما این بار با کمک دوستان تصمیم گرفتیم در این مدت تقریبا یک ماهه جهتخالی نبودن عریضه، نگاهی به گذشته ی خودمان بیندازیم و آماری جالب و خواندنی از این دو سال زندگی پر فراز و نشیب پاتوق ادبی خدمت خوانندگان عزیز پاتوق ارایه دهیم.

ادامه نوشته

افسانه ی روسری


افسانه ی روسری

هیچ کس دقیقا نمی دانست که قضیه از کجا شروع شد . ماجراهایی که مردم برای هم تعریف میکردند آن قدر عجیب و متفاوت بود که آدم واقعا نمی دانست کدام یکی را باید باور کند .انگار این نخ اصلا سر نداشت .
...

ادامه نوشته

کولی

کولی

ساعت 6 صبح پاشو . صبحونه بخور . لباس بپوش . برو پارکینگ . دزدگیرو بزن . به صداش گوش کن : دینگ ... دینگ .ماشینو روشن کن . با غرو لند راه بیفت طرف اداره . تو ترافیک وایستا . هی حرص بخور . هی حرص بخور. هی بوق بزن . هی بوق بزن . به خودت و زمین و زمان فحش بده . بعد میرسی اداره . پارک کن . دزد گیرو بزن : دینگ ... دینگ .دیرت شده . آسانسور خدا طبقه بالاتره . پله ها رو چند تا چند تا بدو . وقتی میرسی به اتاقت خیس عرقی .

ادامه نوشته

حاجی

حاجی

 

محمدیاش صلوات !

اللهم صل علی محمد و آل محمد ...


 


ادامه نوشته

کفشدوزک ها و آدم ها

کفشدوزک ها و آدم ها

فتحی با آن هیکل درشتش به زور خودش را پشت میز جا داده بود و مثل یک کرکس همیشه گرسنه داشت بچه ها را ورانداز می کرد . فتحی معلم عربی ما بود . پشت سرش هرکول صدا می کردیمش . بدقواره و بداخلاق . انگشت اشاره ی راستش هم یک بند انگشت نداشت و عادت داشت با همان انگشت به همه اشاره کند . تنها چیز خوبی که داشت صدایش بود . صدای خیلی ناز و قشنگی داشت. مثل دوبلورها . کمی خش دار و با تون بالا که به هیکلش می آمد.

ادامه نوشته

بابای خوبِ قهرمانِ من

 

 همه ی بچه ها حداقل تا سنین نوجوانی پدرشان را قهرمان زندگی خود می دانند . کسی که حمایتشان می کند و در هر مشکلی مثل کوه پشتشان است . ولی برای من اصلا اینطور نبود . برای اینکه پدر من یک کوتوله بود

.

 

 

ادامه نوشته

زمستان است ...

 

 عید با عطرها،رنگ ها،صداها و زیباترین حس مشترک ایرانیان از راه رسید.برای همه دوستای صمیمیه پاتوق آرزو میکنیم که دلهاشون فارغ از غم باشه و بتونن فرصت عاشقی و محبتو بهم بدن.                                

سال هاست روزهامان نو می شود،لحظه هامان از پی هم گم می شود            

آخرین روزی که سبزه ها روئیده بود، در یادهامان آیا رو می شود                       

این هفته همچنان با د استان رامین رادمنش به روز خواهیم بود و پذیرای قدم های بهاریتان                                                                                 

من بدبخت ! من بدذات ! بودن یا نبودن ؟ شاید نبودن تا ابدیت و فراتر از آن . گویا که چاره ای نیست از بودن و رنج دیدن . و از دیده نشدن . از گفتن و هیچ نشنیدن . و اینگونه یک بار دیگر در آخرین روزهای یک زمستان دیگر  تولد خودم را تسلیت می گویم .

 

زمستان است ...  

 

اکنون که در این لامکان نشسته ام، تقریبا وجود ندارم . در این ماشین قراضه که مرا از دانشگاه به دخمه ی تاریک همیشگی ام باز می گرداند . جایی به نام خانه . و در کنارم به جای دوستان و خویشانم چند غریبه نشسته اند . و از همه بدتر چهره ی این دختر کوچک که با چشمان بزرگ نعلبکی مانندش به من خیره شده و با آن دو تا دندان جلویش نیشخند میزند . در دست کوچکش یک اسکناس دویست تومانی را چنان مچاله کرده که انگار تنها دارایی اش در این دنیاست . به او غبطه میخورم . لااقل چیزی برای دلخوشی دارد .  

 

آه ! ای الهه گان زمین و آسمان و ای موجودات پیدا و پنهان ! چرا باید این همه تحقیر و توهین را تحمل کنیم ؟ صلیب کدامین گناه ابدی را به دوش می کشیم ؟

 

 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی  !

 

وقتی صبح زود از خواب بیدار شدم یادم افتاد که امروز روز تولدم است . که یک سال دیگر هم از عمر بی حاصلم گذشت .

 

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان    تا که از عمر به سالی گذرد عید کنند.

 

امروز روز تولدم است ! وای ! آیا کسی هست که مرا و روز تولدم را به یاد آورد ؟ چرا این کورسوی امید به زندگی خاموش نمی شود ؟

با اشتیاق به سوی مادرم رفتم . مثل همیشه اخم کرده بود . هیچ ! هیچ اثری از آشنایی در چشمانش نبود . حتی او هم یادش نبود که سال ها قبل در چنین روزی بار نه ماهه اش را زمین گذاشت و از شر من راحت شد .

 

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 

سرخورده و غمگین راه افتادم به طرف دانشگاه . لااقل دوستانی دارم که هنوز به یادم هستند . کسانی که شریک غم و شادی ام باشند . باز هم امید احمقانه ای در ذهنم جوشید . ابلهانه اندیشیدم که تولد من یادشان هست . که هنوز هم هستم . هنوز هم وجود دارم .

ولی نه ! وجود ندارم !  

 

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست !

 

هیچ کدام از دوستانم در دانشگاه نبودند . حتی دریغ از یک زنگ یا اس ام اس . وای خدا ! ذلت از این بیشتر که هیچ کس در این دنیا به یاد من نیست ؟ که هیچ کس حتی خویشان و دوستانم مرا به یاد نمی آورند ؟

 

 

بی صبرانه منتظر لحظه ای هستم که بر فراز این صلیب بسوزانیدم . به  مسیح حسودی می کنم ! چرا  که آنها که تازیه بر پشتش زدند خویشان و دوستانش نبودند .

مدت هاست به این نتیجه رسیده ام که خداوند مرده است . که هیچ چیز معنایی ندارد . که زندگی فقط درد و است و رنج و مصیبت . و خوشی چیزی نیست جز اندکی کاهش رنج و غم .

 

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور

 

اکنون که در این ماشین نشسته ام و به زندان ابدی ام – خانه ام – نزدیک می شوم ، دیگر در دوردست ها اثری از آن کورسوی امید نمی بینم . مدت هاست دیگر خورشید چشمم را نمی زند . فرق روز و شب برای یک نابینا  چیست ؟ هیچ ؟

 

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .

 

وقتی به خودم می آیم می بینم همه پیاده شده اند و تک و تنها در ماشین نشسته ام . آخر خط هستم . باید چند ایستگاه قبل پیاده می شدم . ولی اصلا برایم مهم نیست . عجله ای برای بازگشت به خانه ندارم . می دانم که آنجا هیچ چیزی در انتظارم نیست . حتی یک نخ وینستون لایت هم نمی تواند بار این همه رنج و غم را بکاهد . احساس می کنم سینه ام دارد می ترکد . بغضی هست که نمی تواند و نمی خواهد بشکند . می ترسم اگر بشکند دنیا را آب ببرد .  

 

راننده هم اخم کرده . کرایه اش را می دهم و پیاده می شوم . ناگهان روی صندلی چشمم می خورد به یک اسکناس دویست تومانی مچاله شده . تنها دارایی دخترک چشم نعلبکی .

برش میدارم و پیاده میشوم . خش خش عجیبی دارد .صافش می کنم . رویش با خط خوش چاپ شده :

 

 آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود    عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

 

 

می چرخانم و پشتش  را نگاه می کنم . کلی گل و بلبل چاپ شده و وسطش با خط خوش نوشته شده:

 

" تولدت مبارک "

 

صافش می کنم و می گذارمش لای سررسیدم . این بهترین هدیه ای است که تابحال گرفته ام .

 

 

رامین رادمنش

 

 

تولد

 

 

با صدایی بلند از خواب بیدار می شوم . از پشت پلک های بسته هم همه جا را سفید می بینم . معلوم نیست اشعه ی تیز خورشید از کجای این همه برج و آسمان خراش راه پیدا کرده و درست افتاده توی چشم من ! رویم را از پنجره بر می گردانم .  

دوباره صدا می آید . انگار تو خیابان هواپیما فرود آمده یا مترو از زیر خانه ام رد می شود !  همه چیز تکان می خورد . لوستر ، پرده ها ،  میز عسلی کنار تختخواب . چند قطره آب از تو لیوانی که روی میز است روی فرش می ریزد . و بعد دوباره صدا خاموش می شود .

قاب عکس روی دیوار کج شده . تنها چیزی که می توانم تشخیص بدهم قیافه ی درهم شهریار است که از در قاب بودن روی دیوار افسردگی گرفته . دستش را روی سرش گذاشته و با اخم ناله می کند :

 

"آسمان با دیگران صاف است و با ما ابر دارد

می شود روزی صاف با ما هم اما صبر دارد"

 

منگ خواب و گیج صدا ، به سقفی نگاه می کنم که برایم هم آشنا و هم غریب است . مغزم به گردنم اجازه می دهد نود درجه بچرخد .

پنجره ی نیمه باز ، مسیر  چشمانم را به آپارتمانی بلند پیوند می زند . پنجره ها با نظمی آشنا بالای هم چیده شده اند . هر طبقه یک بالکن کوچک دارد . در یکی از بالکن ها ،  دختری کوچک ، شاید دو یا سه ساله ، با لبخندی شیرین نرده ها را محکم گرفته و با دست کوچکش برایم دست تکان می دهد . با لبخندی که سعی می کنم مثل مال او باشد جوابش را می دهم .

 

از جایم بلند می شوم . چه احساس خوبی دارم ! انگار سبک شده ام . گویی بعد از خواب دیشب دوباره متولد شده ام . یکی از همان خواب هایی که همیشه می بینم و هیچ وقت یادم نمی ماند را دیشب دیدم . توی سرم چیزهای مختلفی هست که هیچ کدام معنی ندارند . نمی توانم ربطی بین آن ها پیدا کنم .بی خیالش می شوم .  

 

چشمم به پاکت نامه ای می افتد که گوشه ای افتاده است . برش میدارم و آرام می روم روی بالکن . دست هایم را به نرده ها قلاب می کنم . چیزی داخل پاکت نیست .

 

تا بحال این قدر هوای تهران را پاک ندیده بودم ! سر شوقم می آورد . چنان هوا را توی سینه ام می دهم انگار می خواهم مثل یک باکنک باد کنم ! خودم را تصور می کنم که مثل بادکنک در هوا معلقم . یهو دو تا کبوتر رویم می نشینند و شروع می کنند به نوک زدن و ناگهان بوووم !!!

با خنده ای بلند و عمیق نفسم را بیرون می دهم . زیر لب می گویم :

 

- نخیر استاد ! آسمان اصلا هم ابر ندارد ! بالاخره برای ما هم صاف شد !

 

صدای همهمه ای رشته ی افکارم را پاره می کند . پایین را نگاه می کنم . عده ی زیادی در پیاده رو ایستاده اند و پچ پچ می کنند . با عجله پله ها را چند تا چند تا می پرم و خودم را جلوی در می رسانم .

جمعیت دور چیزی را گرفته اند و زمزمه می کنند . نمی دانم چطور ناگهان خودم را به وسط معرکه می رسانم .

آنجا ، درست زیر پنجره ی اتاق من ، مردی با لباس زیر با صورت روی پیاده رو افتاده و  مچاله شده است  .  خونش در رگ های سنگفرش پیاده رو خشک شده . در دست چپش چیزی هست . مثل یک تکه کاغذ .

 

خودم را از لای جمعیت بیرون می کشم . با صدای کبوتری که بق بقویی شادمان به سر داده ، آسمان را نگاه می کنم . کبوتر سفیدی با جفت ابلقش  روی بالکن خانه ام نشسته اند . درست جایی که من چند دقیقه پیش ایستاده بودم .

نگاهم  ساختمان روبرو را می کاود . دخترک هنوز هم آنجاست . با دیدن من دوباره دست تکان می دهد . من هم برایش دست تکان می دهم .

 

یکی از آن قطارهای قدیمی لکنته که با زغال سنگ کار می کنند و همه اش سوت می کشند  سر خیابان ایستاده است .  همیشه دلم میخواست سوار یکی از اینها بشوم . درست مثل فیلم های سیاه و سفید !

قطار سوت بلندی می کشد . منتظر من است. خودم را می رسانم و سوار می شوم  و به چند نفری که تک و توک نشسته اند  با سر سلام می کنم .

کنترل چی پیر با یکی از آن بلیط سوراخ کن های شبیه منگنه نزدیک می شود . مرا به سوی یک صندلی که از قبل برایم رزرو شده راهنمایی می کند . بلیطی از جیبش در می آورد و به من می دهد .  بعد طوری که انگار فقط طرف صحبتش من هستم خیره نگاهم می کند و می گوید :

 

- همه بلیط هاشون رو آماده کنند !

 

هنوز حرفش تمام نشده بلیطی را که چند لحظه پیش به من داده بود از دستم می گیرد و خیلی سریع سوراخش می کند  و توی جیبش می چپاند . با اخم نگاهم می کند و می گوید :

 

- " آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟! "

 

نگاهش می کنم . همان نگاه آشنا که سال ها به من خیره شده بود . ولی برای اولین بار لبخند می زند ! از او می خواهم کنارم بنشیند و برایم  " حیدربابا " را بخواند . شنیدنش از دهان خود شهریار صفای دیگری دارد .

 

 

 

نجواهای عاشقانه ی یک جیرجیرک

 

 

- " خدا کنه قرارمون یادش نره ! "

 

نمیدونم این چندمین باریه که این جمله رو زیر لب تکرار میکنم . دو تا پای عقبی ام رو دراز کرده ام ، چهار تا پای وسطی رو زیر شکمم جمع کرده ام و دست هام رو زدم زیر چونه ام . ساعت هاست که این گوشه ی اتاق همین طور دراز کشیدم و همه اش این جمله رو تکرار می کنم . 

خیلی وقته که از نصفه شب گذشته ، ولی خوابم نمیبره . هر بار که چشم هام رو می بندم ، تصویرش میاد جلوی چشمام  : اون چشم های کوچیک و براق ، اون شاخک های بلند و نرم که همه اش تکون تکون میخورن ،  اون هشت تا پای بلند و ظریف و اون بدن باریک و سیاه  که شب ها زیر نور ماه برق میزنه .

 

- " خدا کنه قرارمون یادش نره ! "

 

هر چند لحظه یه بار این جمله رو تکرار می کنم . دیگه دست خودم نیست . زیر لب همه اش همین رو میگم . حالا دیگه برام مثل یه شعر شده .

 

چشم هام رو می بندم . میتونم چشمهای گرد و کوچیکش رو تصور کنم . شاخک های شکننده اش رو  جلوی چشمام تکون میده . شاخک هاش آروم آروم از روی پیشونی ام پایین میان . مسیر بینی ام رو دنبال می کنن و  به لب هام میرسن .

ادامه نوشته

خدا کنه امشب برف بباره !

 

 

پیرمرد پشت پنجره ایستاده است . با دست زبرش شیشه را پاک می کند و به آسمان خیره  می شود . صورت لاغر و استخوانی اش را به پنجره نزدیک می کند و پیشانی چین دارش را به شیشه می چسباند . سرما در پوستش نفوذ می کند . آسمانی که در شبی ابری چنین سرخ شده باشد ، بوی برف می دهد .

 

- خدا کنه امشب برف بباره . از پاییز تا حالا که دو تا بارون بیشتر نباریده . حالا هم که چله ی* بزرگ تموم شده ، هنوز یه برف درست و حسابی نیومده . معلوم نیست چه بلایی سر گندم ها میاد . تا حالا حتما از سرما و بی آبی نابود شدن .

ولی نه ! خدا ارحم الراحمینه ! حتما خودش یه فرجی می کنه . تا حالا که گشنه نموندیم ، بعد از اینش هم خدا بزرگه . فقط اگه برف بباره ...

 

سرش را از روی شیشه بلند می کند . جای عرق پیشانیش بر روی آن می ماند .

.....................................................................

 

دستی از داخل ، شیشه ی مات را پاک می کند و در قابی مه آلود که با دست خودش ساخته است ، چهره ی دختری پیدا می شود . چهره ای گرد و معمولی دارد . یک خال کوچک روی گونه ی راستش دیده می شود  .

پرده را مثل چارقدی روی سرش کشیده و به خیابان نگاه می کند . لحظه ای بعد به آسمان خیره می شود .

 

- خدا کنه امشب برف بباره  . خدا کنه ماشینشون لیز بخوره بره تو دره !

نه ! خدا نکنه ! فقط  طوری بشه که نتونن به خواستگاری برسن . آخه من چطوری به بابام بگم این پسره رو نمیخوام ؟ از وقتی که ما به این شهر کوچ کردیم ، همدیگه رو ندیدیم . کی گفته چون ناف من و اون رو با هم بریدن ، طالع مون یکیه ؟

 

و بار دیگر با گوشه ی پرده ، بخاری را که از نفس خودش بر شیشه نشسته پاک می کند .

.....................................................................

 

ادامه نوشته

... قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

 

نمیدونم چرا قرار شد من اولین پست رو بدم ! چون نه من بهتر از بقیه می نویسم و نه مدیر وبلاگ هستم . به هر حال ، این افتخار نصیبم شد تا اولین مطلب رو در این وبلاگ بنویسم  و بابتش خدا رو شکر می کنم . امیدوارم این حرکت با قدرت و نظم در جهتی پیش بره که در پایان ( اگه پایانی باشه ) همه یک قدم جلوتر از آغاز باشیم .

بنابراین با نام خدا شروع می کنیم که کسی بجز اون نداریم و اگه می نویسیم برای خودمون ، یادمون باشه که ما هم از آن او هستیم .

کسی که وقتی داستان ما رو می نوشت ، بر روی تک تک کاراکترها کار کرد و اجازه نداد هیچ ویرگولی از زیر دستش در بره . کسی که با تمام علمش روی شخصیت های ما متمرکز شد و چنان داستانی نوشت که تا پایان دوران هم خواندنی و زیباست . داستانی که من و تو قهرمانش هستیم . و او در همین شاهکارش به ما رمز نوشتن رو آموخت : کامل ، دقیق ، منظم و با فکر و اندیشه .

اینها اصولی هستند که ما بر اساس اونا نوشته شده ایم و به خاطر استفاده ی درست از این اصوله که تصور می کنیم واقعی هستیم . ولی این حس رو جدی نگیرید . ما واقعی نیستیم .

ما فقط زاییده ی تخیل خدا هستیم . همین

 

پس :  به نام خدا