عید با عطرها،رنگ ها،صداها و زیباترین حس مشترک ایرانیان از راه رسید.برای همه دوستای صمیمیه پاتوق آرزو میکنیم که دلهاشون فارغ از غم باشه و بتونن فرصت عاشقی و محبتو بهم بدن.
سال هاست روزهامان نو می شود،لحظه هامان از پی هم گم می شود
آخرین روزی که سبزه ها روئیده بود، در یادهامان آیا رو می شود
این هفته همچنان با د استان رامین رادمنش به روز خواهیم بود و پذیرای قدم های بهاریتان
من بدبخت ! من بدذات ! بودن یا نبودن ؟ شاید نبودن تا ابدیت و فراتر از آن . گویا که چاره ای نیست از بودن و رنج دیدن . و از دیده نشدن . از گفتن و هیچ نشنیدن . و اینگونه یک بار دیگر در آخرین روزهای یک زمستان دیگر تولد خودم را تسلیت می گویم .
زمستان است ...
اکنون که در این لامکان نشسته ام، تقریبا وجود ندارم . در این ماشین قراضه که مرا از دانشگاه به دخمه ی تاریک همیشگی ام باز می گرداند . جایی به نام خانه . و در کنارم به جای دوستان و خویشانم چند غریبه نشسته اند . و از همه بدتر چهره ی این دختر کوچک که با چشمان بزرگ نعلبکی مانندش به من خیره شده و با آن دو تا دندان جلویش نیشخند میزند . در دست کوچکش یک اسکناس دویست تومانی را چنان مچاله کرده که انگار تنها دارایی اش در این دنیاست . به او غبطه میخورم . لااقل چیزی برای دلخوشی دارد .
آه ! ای الهه گان زمین و آسمان و ای موجودات پیدا و پنهان ! چرا باید این همه تحقیر و توهین را تحمل کنیم ؟ صلیب کدامین گناه ابدی را به دوش می کشیم ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی !
وقتی صبح زود از خواب بیدار شدم یادم افتاد که امروز روز تولدم است . که یک سال دیگر هم از عمر بی حاصلم گذشت .
بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان تا که از عمر به سالی گذرد عید کنند.
امروز روز تولدم است ! وای ! آیا کسی هست که مرا و روز تولدم را به یاد آورد ؟ چرا این کورسوی امید به زندگی خاموش نمی شود ؟
با اشتیاق به سوی مادرم رفتم . مثل همیشه اخم کرده بود . هیچ ! هیچ اثری از آشنایی در چشمانش نبود . حتی او هم یادش نبود که سال ها قبل در چنین روزی بار نه ماهه اش را زمین گذاشت و از شر من راحت شد .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
سرخورده و غمگین راه افتادم به طرف دانشگاه . لااقل دوستانی دارم که هنوز به یادم هستند . کسانی که شریک غم و شادی ام باشند . باز هم امید احمقانه ای در ذهنم جوشید . ابلهانه اندیشیدم که تولد من یادشان هست . که هنوز هم هستم . هنوز هم وجود دارم .
ولی نه ! وجود ندارم !
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست !
هیچ کدام از دوستانم در دانشگاه نبودند . حتی دریغ از یک زنگ یا اس ام اس . وای خدا ! ذلت از این بیشتر که هیچ کس در این دنیا به یاد من نیست ؟ که هیچ کس حتی خویشان و دوستانم مرا به یاد نمی آورند ؟
بی صبرانه منتظر لحظه ای هستم که بر فراز این صلیب بسوزانیدم . به مسیح حسودی می کنم ! چرا که آنها که تازیه بر پشتش زدند خویشان و دوستانش نبودند .
مدت هاست به این نتیجه رسیده ام که خداوند مرده است . که هیچ چیز معنایی ندارد . که زندگی فقط درد و است و رنج و مصیبت . و خوشی چیزی نیست جز اندکی کاهش رنج و غم .
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
اکنون که در این ماشین نشسته ام و به زندان ابدی ام – خانه ام – نزدیک می شوم ، دیگر در دوردست ها اثری از آن کورسوی امید نمی بینم . مدت هاست دیگر خورشید چشمم را نمی زند . فرق روز و شب برای یک نابینا چیست ؟ هیچ ؟
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .
وقتی به خودم می آیم می بینم همه پیاده شده اند و تک و تنها در ماشین نشسته ام . آخر خط هستم . باید چند ایستگاه قبل پیاده می شدم . ولی اصلا برایم مهم نیست . عجله ای برای بازگشت به خانه ندارم . می دانم که آنجا هیچ چیزی در انتظارم نیست . حتی یک نخ وینستون لایت هم نمی تواند بار این همه رنج و غم را بکاهد . احساس می کنم سینه ام دارد می ترکد . بغضی هست که نمی تواند و نمی خواهد بشکند . می ترسم اگر بشکند دنیا را آب ببرد .
راننده هم اخم کرده . کرایه اش را می دهم و پیاده می شوم . ناگهان روی صندلی چشمم می خورد به یک اسکناس دویست تومانی مچاله شده . تنها دارایی دخترک چشم نعلبکی .
برش میدارم و پیاده میشوم . خش خش عجیبی دارد .صافش می کنم . رویش با خط خوش چاپ شده :
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
می چرخانم و پشتش را نگاه می کنم . کلی گل و بلبل چاپ شده و وسطش با خط خوش نوشته شده:
" تولدت مبارک "
صافش می کنم و می گذارمش لای سررسیدم . این بهترین هدیه ای است که تابحال گرفته ام .
رامین رادمنش