اولین
کلید می اندازد و در را باز مي كند .مثل هر روز منتظر مي شود صدايي از آشپزخانه بگويد : فرهاد توئي ؟ از اين جمله بشدت بدش مي آيد. يعني كسي ديگري هم غير از او مي تواند بدون در زدن وارد خانه شود ؟ ولی اگر یک روز هم این صدا را نشنود نمیداند چه بر سرش خواهد آمد. لباسش را عوض كند وپشت ميز ناهار خوري مي نشيند. سيمين دارد با پيش بند زردش، پشت به او ظرف مي شورد. با آنكه قد چندان بلندي ندارد، باسن نسبتا بزرگ ، كمر باريك و پستان هاي متناسب با اندامش او را جذاب كرده است. موهاي خرمائيه فرفري اش را با كش موي بنفش ،سرسري پشت سرش بسته است. ناگهان بر مي گردد. از نگاه خيره فرهاد غافلگير مي شود. موهاي كم پشت و ژوليده و ته ريش سه چهار روز ه اش نشان مي داد كه باز هم چند روزي از او غافل مانده است .لبخندي بي خودانه مي زند."- چرا اينطوري نگاه مي كني ؟" "-چقدر خوشگل شدي ؟" تعجبش بيشتر مي شود اما نمي تواند رضايتش را از اين تعریف پنهان كند. مي رود پشت سر فرهاد مي ايستد و با همان دستكش و پيش بند، گونه او را مي بوسد بوي آب ژاول مي دهد. فرهاد از اين بو متنفر است.او را ياد خستگي ها و دلزدگي هاي بعد عشقبازي های شبانه شان مي اندازد. اما به روي خودش نمي آورد و با لبخندي پاسخش را ميدهد. سيمين برمي گردد و به كارش ادامه ميد هد.
صداي زنگ تلفن با فاصله های زماني كوتاه از چند اطاق مي آيد و آخر از همه در آشپزخانه. دستان سيمين لحظه اي توقف مي كند و سرش را بالا مياورد و به جا ظرفيه روبرويش خيره ميشود .فرهاد بلند مي شود و در حالي كه چشم از او برنمي دارد به تلفن جواب مي دهد" -بله ؟ نخير اشتباه گرفتيد. " سيمين دوباره مشغول ظرف شستن است و انگار زير لب چيزي مي گويد. آخرين ليوان را هم آب مي كشد .شير آب را مي بندد و ليوان را كمي محكم روي سينك مي كوبد .خودش هم جا می خورد. سعي مي كند با جابجا كردن ليوان آرامشش را نشان دهد. سر كه بر مي گرداند، فرهاد نيست. صدايش مي زند اما جوابي نمي شنود. پيش بند و دستكش را در مي آرود و دنبال فرهاد مي رود. در بالكن ايستاده است. به پايين نگاه مي كند. 18 طبقه ارتفاع زيادي است .دستانش را روي لبه بالكن گذاشته است و همه وزنش را روي آن انداخته . نفس نفس ميزند. شانه هايش مي لرزند " –فرهاد ؟"
بر مي گردد و به سيمين نگاه ميكند. جا مي خورد .رنگش پريده است. انگار به دنياي واقعي پرت شده باشد. سرش را مي گرداند، گردنش را كج مي كند و دوباره به پايين خيره مي شود .خون به صورتش مي دود. سر بلند مي كند. باز هم به سيمين نگاه مي كند و دوباره به پايين خيره مي شود. ترسو تر از آن بود كه فكر كار ديگري را بكند. حتي اراده همين كار را هم نداشت. هميشه آدم ضعيفي بود. هيچ وقت حتي تنهايي خريد نكرده بود. سيمين را هم مادرش برايش انتخاب كرده بود.يكبار ديگر سرش بين دو نقطه چرخيد. همه اين افكار و زندگي 26 ساله اش را مرور كرد . رفلكس نور روي شيشه عينك درشت با قاب كلفت مشكيه فرهاد، نمي گذاشت چشمانش را ببیند. چند باري با هم خريد رفته بودند و كم كم به او شك كرده بود.داشت امتحانش مي كرد "–اون مشكيه خيلي قشنگه."
مدتي مبهوت ، هر كدام چيزهايي را در ذهنشان زيرو رو مي كردند. بالاخره نگاهش روي سيمين با دهان نيمه باز و چشمان ملتمسش متوقف شد. سيمين تازه جرات كرد بپرسد: چي شده ؟ پوز خندي گوشه لب فرهاد نشست. نفس حبس شده اش را رها كرد و هوای تازه را به داخل ریه اش كشيد. خميدگي پشتش را راست كرد و سينه اش را جلو داد. قدم هايش را محكم برداشت . تنه اي آرام به سيمين زد و از كنارش رد شد. سرش به طرف همان جاي كه فرهاد ايستاده بود ثابت مانده بود اما بدنش تكاني خورد و به حالت اول برگشت.
صداي زنگ تلفن با فاصله های زماني كوتاه از چند اطاق مي آيد و آخر از همه در آشپزخانه. دستان سيمين لحظه اي توقف مي كند و سرش را بالا مياورد و به جا ظرفيه روبرويش خيره ميشود .فرهاد بلند مي شود و در حالي كه چشم از او برنمي دارد به تلفن جواب مي دهد" -بله ؟ نخير اشتباه گرفتيد. " سيمين دوباره مشغول ظرف شستن است و انگار زير لب چيزي مي گويد. آخرين ليوان را هم آب مي كشد .شير آب را مي بندد و ليوان را كمي محكم روي سينك مي كوبد .خودش هم جا می خورد. سعي مي كند با جابجا كردن ليوان آرامشش را نشان دهد. سر كه بر مي گرداند، فرهاد نيست. صدايش مي زند اما جوابي نمي شنود. پيش بند و دستكش را در مي آرود و دنبال فرهاد مي رود. در بالكن ايستاده است. به پايين نگاه مي كند. 18 طبقه ارتفاع زيادي است .دستانش را روي لبه بالكن گذاشته است و همه وزنش را روي آن انداخته . نفس نفس ميزند. شانه هايش مي لرزند " –فرهاد ؟"
بر مي گردد و به سيمين نگاه ميكند. جا مي خورد .رنگش پريده است. انگار به دنياي واقعي پرت شده باشد. سرش را مي گرداند، گردنش را كج مي كند و دوباره به پايين خيره مي شود .خون به صورتش مي دود. سر بلند مي كند. باز هم به سيمين نگاه مي كند و دوباره به پايين خيره مي شود. ترسو تر از آن بود كه فكر كار ديگري را بكند. حتي اراده همين كار را هم نداشت. هميشه آدم ضعيفي بود. هيچ وقت حتي تنهايي خريد نكرده بود. سيمين را هم مادرش برايش انتخاب كرده بود.يكبار ديگر سرش بين دو نقطه چرخيد. همه اين افكار و زندگي 26 ساله اش را مرور كرد . رفلكس نور روي شيشه عينك درشت با قاب كلفت مشكيه فرهاد، نمي گذاشت چشمانش را ببیند. چند باري با هم خريد رفته بودند و كم كم به او شك كرده بود.داشت امتحانش مي كرد "–اون مشكيه خيلي قشنگه."
مدتي مبهوت ، هر كدام چيزهايي را در ذهنشان زيرو رو مي كردند. بالاخره نگاهش روي سيمين با دهان نيمه باز و چشمان ملتمسش متوقف شد. سيمين تازه جرات كرد بپرسد: چي شده ؟ پوز خندي گوشه لب فرهاد نشست. نفس حبس شده اش را رها كرد و هوای تازه را به داخل ریه اش كشيد. خميدگي پشتش را راست كرد و سينه اش را جلو داد. قدم هايش را محكم برداشت . تنه اي آرام به سيمين زد و از كنارش رد شد. سرش به طرف همان جاي كه فرهاد ايستاده بود ثابت مانده بود اما بدنش تكاني خورد و به حالت اول برگشت.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان ۱۳۸۶ ساعت 11:51 توسط علی یوسفی
|
"بینایی"