یک داستان کاملا شخصی
رها پاکان
اردیبهشت 1381/ تبریز
بايد جايي در حوالي يك سينما اتفاق بيافتد ، يك هتل يا جايي شبيه آن . در كنار استخري همان نزديكي ها . استخر بايد خالي باشد . با توهمي آبي تويش و خيالي جاري كنارش .
دو تا صندلي لبه ي استخر و يك ميز . ميز رابطه ، ميز فاصله . و انگشت هايي روي چانه ، به نشانه ي تفكر .
_ به نظر من اين پيرمرد كتاب فروش بايد روشنفكري از طبقه ي متوسط ايران باشد ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 0:22 توسط ما
|
"بینایی"