باور کن آن قدر ها هم سخت نیست
باور کن آن قدر ها هم سخت نیست.هلش می دهی تا بی افتد زمین. جَلدی می نشینی روی سینه اش و دستانت را دور گلویش سفت می کنی.تا پانصد ، نه اصلا تا هزار بشمار که خیالت راحتِ راحت شود.اولش کمی دست و پا می زند و تقلا می کند.شاید هم اگر پیراهن آستین کوتاه پوشیده باشی روی بازو و ساعدت پنجه بکشد.اگر بعدش برایت مهم نباشد، خوب می توانی آستین کوتاه بپوشی.ولی اگر می خواهی ادامه بدهی باید حواست را خوب جمع کنی.من هم از دفعه ی بعد آستین بلند می پوشم. اصلا یک دست لباس نو برای این کار می خرم. می دانم برخلاف این حرامزاده ی ولد زنا، چشم پاک هستی. پس تا یک پر شالی که دم اسبی شان نگهش داشته از سرشان نگرفتند و نگفتند اول پول،باید هلشان بدهی.سعی کن به چشم ها ی از حدقه درآمده شان با دقت نگاه کنی.خوب که به ته سیاهی مردمکشان زل بزنی می بینی همه شان انگار یک جورهایی از تو تشکر می کنند.
"بینایی"