کلوتر

 

 کلوتر

اولین بار یکی شان را توی خانه ی فرزاد دیدم. خدایی خیلی خوشگل بود. کمی از کبوتر درشت تر بود و از کلاغ کوچک تر.  قیافه اش اما با کبوتر مو نمی زد. همان چشم های درشت، همان نوک با مزه که کمی بلندتر از نوک کبوتر بود و همان سینه ی معروف کفتری.  

ادامه نوشته

شهاب ها

   سوسن هر بار که می‌آید می‌گوید :"خوش به حالت!" و با انگشتان استخوانی‌اش آسمان را نشانه می‌رود برای بچه‌ها. رد شهابی را می‌گیرد و دنبالش می‌کند تا تمام شود. از دیدن این همه ستاره ذوق زده می‌شود و می‌گوید : "اشتباه کردم فروختم، حرامت باشد." و من فقط می‌خندم. آرام و بی‌صدا. و سنگینی نگاهش را  حس می‌کنم که به گودی چاله‌ی کوچک روی گونه‌ام زل زده. دلم می‌خواهد چشم بدوزد توی چشم‌های ثابت‌ یا لب‌های خشکم! خوب می‌دانم که نگاهش دیگر مثل آن روزها نیست؛ نه حتی مثل روزی که باغ را قولنامه می‌کردیم.

        

ادامه نوشته

مرز

نمی دانم این خرابی مترو ادامه ی کابوس دیشب است با آن مردک مزخرف، که سر بزنگاه با اطفار های مسخره اش توجه دختری که دو ساعت روی مخش کار کرده بودم به خودش جلب کرد،یا نه .گرما و تاریکی همه را کلافه کرده است.زیاد از ایستگاه دور نشده ایم.درها را باز می کنند تا پیاده برگردیم.میخچه ی پایم امانم را بریده است....

ادامه نوشته

چمدان

سلام. شاید همزمانی این داستان با داستان علی سروی جالب توجه باشد. داستان را خانم زهرا عزیزی نوشته است. متولد 1364 در ابهر.خانم عزیزی لیسانس و دبیر ریاضی است.

سکوت را خیلی دوست داشت. تاریکی شب که اهالی کوچه را به خانه هایشان می کشید، از خانه اش خارج می شد. دستانش را در جیب می گذاشت و تا بخواهد از طول کوچه ی بلند و باریکشان عبور کند، از روی روشنایی قاب شده ی پنجره ها در کف کوچه می گذشت. چهره اش که در روشنایی پنجره ها قرار می گرفت می توانستی چین و چروک پیشانی اش را ببینی. انگار دلت بخواهد دستت را بگذاری روی صورتش، خط ها را بکشی و صاف کنی. وبعد دوباره در تاریکی گم اش میکردی.

ادامه نوشته

یک داستان نسبتاعاشقانه توی یک متن به همین سادگی

پیرمرد زودتر خواهد آمد. ته کافه روی قدیمی ترین میز خواهد نشست. سیگاری از جیبش بیرون می آورد و مثل تمام روزهای سه شنبه ای که با دختر قرار دارد سفارش چای می دهد.

ادامه نوشته