*   دختره.

-         چی؟ جدی میگی؟ مبارکه! پس داری پدر میشی؟ خودشم یه دختر تپل مپل و مامانی.

*   یه دختر بعد از دو تا پسر. همیشه دلم میخواست یه دختر داشته باشم.

مرد خودش را از صف بیرون می کشد و نزدیک او با احتیاط قدم برمیدارد.

-         چی؟ سومیه؟ همچین پز میدادی که فکر کردم تازه اولیه.  

می خندد و حرفش را با لبخندی که پشت شالگردنش پنهان شده است ادامه میدهد:

-         دیگه پیر شدی پیرمرد. اصلا بهت نمیاد بچه دار بشی.

توی صدایش شور و شوقی هست که توی آن زمهریر دل مرد را گرم می کند.

 چه قشنگ حرف میزنه. آدم دلش میخواد بشینه و فقط به حرفهاش گوش بده. توی صداش امید و زندگی هست. حرفهاش، خنده هاش، نگاهش. همه چیزش مهربونه. عین بابام. بعد بابا هیشکی این قدر نتونسته با حرفهاش آرومم کنه.

*        آخه دختر غمخوار پدره. پسر زن میگیره میره سراغ زندگی خودش. ولی دختر هرجا بره دلش پر میکشه میاد سراغ مامان و باباش.

-        پسرم خوبه. عصای دست پدره تو پیری. یعنی... هر دوشون خوبن. مهم اینه که سالم باشه. دختر و پسرش فرقی نداره. حالا دیگه بی خیال. یه کم تندتر کن. داریم عقب میفتیم.

مرد مهربان با قدم های تند سر جایش برمیگردد و طناب را محکم می چسبد. چند لحظه بعد مه ناگهان گنار می رود. انگار دیواری باشد که دلش را سوراخ کرده اند و گروه از آن سوراخ بیرون بزند. ناگهان اورست با ابهت و هیبت خود مثل یک مرد در برابرشان قد می کشد. مرد مهربان خود را از گروه جدا می کند و نزدیکش می شود.

-         چطوری پیرمرد؟ خوش میگذره؟بینم، خسته که نشدی؟ ها؟  می بینی لامصب چه عظمتی داره؟ بار اول که دیدمش عین تو زبونم بند اومده بود. ولی واسه تو یه خورده سخته. آخه دیگه پیر شدی. بابای سه تا بچه ای. حالا دو تا و نصفی. اون یکی هم تا برگردی از راه میرسه دیگه.

*        خب، آقا مهربونه! خودت چند تا بچه داری؟

 

رویش را برمیگرداند و به سمت گروه خودش راه میفتد.

-        باید برم. بچه ها منتظرن. تا اقامتگاه آخر راهی نمونده.

پشت سری دستی روی شانه اش میزند و می گوید:

·                    فقط یه دختر بود. 15 یا 16 ساله. شنیدم تو یه تصادف مرده.

سوز سردی توی صورتش می خورد. هنوز حرکت آرام لبهای مرد که می گوید مُر.......ده توی سرش می چرخد. باورش نمی شود پدری تنها بچه اش را از دست داده باشد و باز هم این قدر مهربان و شوخ و شنگ باشد. برف توی صورتش شلاق میزند. دلش دوباره هوای صدای بچه ها را می کند. ضبط صوت را از جیبش در می آورد و دکمه ی پخش را می زند. صدای زنش توی گوشش می پیچد. 

حسن جان! خیلی مراقب خودت باش.

پسرها می دوند وسط حرف مادرشان:

بابایی! بابایی! خیلی دلمون برات تنگ میشه!

 

---

هنوز ضبط صوت تو دستشه. دیگه به این کارش عادت کردم. دلم میخواد نزدیکش بشم و بازم باهاش حرف بزنم. دلم میخواد بازم از بچه هاش برام بگه. سه تا بچه. خوش به حالش.

---

مرد مهربان لبخند به لب نزدیکش می شود و دست روی شانه اش می گذارد.

-         خوبی پیرمرد؟ عصا نمیخوای؟ آخه با سن و سال تو کوهنوردی کردن خیلی سخت باید باشه.

*   تو که همه اش به من میگی پیرمرد، بگو بینم خودت چند سالته؟

- من؟ چهل و هفت، نه! چهل و هشت.

* خب پس! دیدی؟ تو که از من پیرتری! من تازه رفتم تو چهل و دو. یعنی شیش سال از توکیچیک ترم. حالا خوبه من هی بهت بگم پیرمرد، پیرمرد؟

این را می گوید و لبخند به لب دوباره ضبط صوت را روشن می کند.

-    بازم داری به این ضبط گوش میدی؟ مگه چی داره این قراضه؟

چیز خاصی نیست. بچه ها قبل از حرکت یه نوار پر کردن که اینجا گوش کنم. به قیافه ی قراضه اش نگاه نکن. از این سنگها محکمتره. هیچ چیش نمیشه. اگه بیفته بره ته همین دره بازم کار میکنه. هفت تا جون داره لامصب.

-----

عجب خوش خوابن اینا! تو این سوز و سرما چه خر و پفی هم می کنن. حتما اونم کشیک گروه اوله. بازم صدای وزوز ضبط صوتش میاد. خوش به حالش. دلم میخواد صدای بچه هاش رو بشنوم.  یعنی چه حسی داره وسط این سرما که تا استخون آدم نفوذ میکنه به صدای بچه هات گوش کنی؟ دختر ... غمخوار بابا ... دختر ... غمخوار بابا ...  

-----

مرد مهربان کشیک گروه دوم است. با بیست قدم فاصله جلوی چادرهای گروه خودشان نشسته اند و هر دو به دره ی زیر پایشان خیره شده اند. از دور صدایی زوزه ی چند گرگ به گوش می رسد. کمی این پا و آن پا می کند و بالاخره نزدیکش می شود و خیلی آرام کنارش می نشیند. برف ها هنوز نرم و شکننده هستند.

-         بازم داری به صدای بچه هات گوش میدی؟

-         خدا کنه این یکی سالم باشه. نذر کردم اگه سالم بود پنج تایی بریم زیارت آقا اما رضا. دلم میخواد زود برسیم به قله. بودن رو قله حس خیلی خوبی داره. هر وقت به قله ی یه کوه میرسم احساس می کنم نزدیک خدا هستم. دعا می کنم. دعا می کنم که سالم باشه. آخه میدونی؟ اولی ... اولی  قلبش مشکل داره. دو بار تا حالا عملش کردیم. . نمیدونم. یه روز میگن خوب میشه. یه روز میگن نمیشه.

-         خدا بزرگه. امیدت فقط به خدا باشه.

 

صبح زود دوباره راه میفتند. گروه اول جلوتر حرکت می کند. آدم ها مثل دانه های تسبیح به یک نخ وصل شده اند. لایه برف نازک و نرمی شب پیش همه جا را  پوشانده است. چیزی به آخرین اقامتگاه نمانده. مرد مهربان دوباره خودش را جلومی کشد و به او نزدیک می شود. باز هم همه جا غرق در مه شده است. مرد مهربان پیش می آید و از پشت دست روی شانه اش می گذارد. پای مرد روی برف های نرم لیز می خورد و نقش زمین می شود. مرد مهربان دستش را دراز میکند و شالگردنش را می گیرد. شالگردن دور گردنش محکمتر می پیچد و نفسش را بند می آورد. صورتش کبود می شود. گروه به طرفش هجوم می برند. ولی دیگر دیر شده است. شالگردن از دور گردنش باز می شود و به ته دره سقوط می کند.سقوط... سقوط... سقوط...

 

 

مبارکه ...

 به سلامتی ...

 یه دختر بود ... 15، 16 ساله...

 مُر........ده ...

خدا کنه سالم باشه ...

 نذر کردم ... پنج تایی بریم زیارت ...

 به قیافه ی قراضه اش نگاه نکن ... بیفته بره ته همین دره بازم کار میکنه ...

 

ضبط صوت کنار جسد بی جانش افتاده است. هنوز کار می کند و صدایش توی کوه می پیچد.

حسن جان! خیلی مراقب خودت باش.

بابایی! بابایی! خیلی دلمون برات تنگ میشه!

 

همه با چشمانی اشکبار بالای سرش ایستاده اند و به دستهایش که رو به آسمان باز مانده اند نگاه می کنند. انگار دعا می کرده. حتما دعا می کرده دخترش سالم باشد.

 

پایان