نسل من نسل باران خورده ایست،کسی چتر دارد؟
چراغ ها که خاموش می شود به این حرف فکر می کنم و توی تاریکی در دفترچه ام می نویسم : این ترس لعنتی و این لذت بی پایان پدر آدم ها را در آورده است .
داستانی توی ذهنم می سازم . داستانی درباره سارا و رضا . سارا برایش فرقی نمی کرد چه کسی با او باشد . او تنها یک بادیگارد می خواست تا او را از خانه به دانشگاه برساند و پس از تمام شدن کلاسش دوباره به خانه برگرداند . از طرفی دیگر سارا با فرهاد ارتباط داشت و یکی ، دوباری تنش را به فرهاد هدیه کرده بود خواستگاری پر و پا قرص هم داشت به نام حمید پناه . داستان سارا را همین جا رها کردم و خوابیدم . ظهر بود که بیدار شدم . نیکو داشت با جواتی حرف می زد .
« هر کی می گی رفیق بد ، اولاً اون دفعه هم بهت گفتم . رفیق پیدا نمی شه . یکی بشه ، دو تا نمی شه . صحبت چی شد حرف رفیق زدم ؟ آها ... آره من خودم اینو به کسی تعارف نمی کنم . یعنی اگه یکی بگه اولین بارشه بهش نمی دم . می گن یارو اولین بار اینو داد دست ما ، ما رو بدبخت کرد . دهنشو سرویس . آهشون همیشه پشت سر آدم هس . منو می بینی ، یه هفته مصرف نکنم هیچی نمی زنم همین ترا لامصب . سیگار نکشم رنگ و روم باز می شه می آم بالا . اگه نمی زدم تا حالا نبودم . یعنی تصادف و اون ماجراهایی که برام اتفاق افتاد منو فلج کرد . یعنی من روزی شش بار می زدم تا اصلاً فکر نکنم وگرنه پخ می شدم . آدم باید بره دنبال ورزش . آدم می دونی چه نیروهایی داره ؟ چی کار می تونه بکنه ؟ آدمای مثل اون عارف مگه کی هستن ؟ الان اسمش رو ببرم می فهمه دارم درباره اون حرف می زنم . یعنی اینقد بالان » .
نیکو حشیش زده بود و و تو فاز چانه بود . تشابه عجیب و غریب من و نیکو این بود که هر دومان دلمان می خواست از آدم ها حرف بزنیم . جواتی چند تا بایامادول زده بود و حالش حسابی بد بود با اینهمه توتون های سیگار را وسط کتاب هایدیگر و درست فصل هفتم آن ( جهان گوهری ) خالی کرد تا سلامی به آقای هایدیگر کرده باشد . حمزه خوابیده بود . بنابراین سه تایی یک سیگاری را بالا رفتیم .
« نمی دونم چند ساعت کشید اما خیلی بود . من بودم .جواتی بود . نیکو بود. حشیش بود . یه روز خودمو دار می زنم . اون روز روز خوبیه . اون روز فوق العاده اس ، اونایی که اینا رو می خونن درباره من چه فکری می کنن ؟ من ، علی سروی کی هستم ؟ یه چیزی لامصب انگار داره شاه رگمو می زنه . لعنتی انگار یکی چاقوشو گذاشته رو شاه رگم . چند تا سلول از تو مغزم کم شده اینطوری شدم ؟ صورتم داره کش می آد » .
سارا گفت : تو زندگی رو چه جوری می بینی ؟
رضا گفت : به نظرم آدم باید کمی خوش بگذرونه .
رضا سه چهار سالی از سارا کوچکتر است . دیالوگ ها به دلم نمی شیند .
- دنیا چه رنگیه ؟
- دنیا ؟ منظورت زمینه ؟
- دنیا دیگه ، من چه می دونم دنیا چه کوفتی یه ؟
- دنیا سیاه است . چون فضا تاریکه و تنها در روز روشنایی روی زمین می مونه .
حمزه بیدار شده بود و روزش را با پاسخ دادن به سوال ها من شروع کرده بود . یکشنبه بود . هوا آفتابی بود و آدم دلش می خواست برود بیرون و دوش آفتاب بگرد . برای اینکه غروب آفتاب را ببینیم به دریا رفتیم و از غروب آفتاب عکس گرفتیم . موقع برگشتن از دریا با دوستانم خداحافظی کردم می خواستم کمی تنها باشم و توی شهر بگردم .
- خسته نباشید ، با آقای وجدان کار دارم .
- آقایه ؟
- وجدان
- همچین اسمی نداریم .
صدای بوق توی گوشم می پیچد .
- واقعاً آدم بی وجدانی هستید .
دوباره شماره می گیرم .
- ببخشید با آقای آفریدگار کار دارم .
- اسمشون ؟ آدرس رو هم لطف کنید .
- اسم و آدرس ندارم . فقط می دونم آفریدگاره .
- متأسفم .
صدای بوق توی گوشم می پیچد .
- منم براتون متأسفم . تمام شهر می شناسنش . بهش احتیاج دارم . می فهمی ؟ باید باهاش حرف بزنم . قول می دم زیاد وقتشو نگیرم . می دونم سرش شلوغه . بچه که بودم فکر می کردم تو آسموناس . جالبه ، نه ؟ اصلن بی خیال نمی خوام باهاش حرف بزنم . حتی یه کلمه هم نمی گم .
صدای بوق تو گوشم می پیچد .
- فقط بذارین حسش کنم . بذارین فکر کنم اون ور گوشی هست .
صدای بوق توی گوشم می پیچد . دوباره شماره می گیرم .
- ببخشید با آقای آدم کار دارم .
- آقایه ؟
- آدم اسم زنش حواس . کار مهمی باهاش دارم . می خوام بهش بگم نذاره حوا سرش کلاه بذاره .
صدای زنانه ای آن طرف گوشی می گوید : لازم نکرده ، خودم بهش می گم .
- یادتون نره ، خیالم تخت باشه ؟
- خیالت تخت ، حالا پسر خوبی باش و گوشی رو بذار سر جاش .
- باشه همین کار رو می کنم . اگه ما همدیگه رو می دیدیم حتماً دوست های خوبی واسه هم می شدیم . بای .
گوشی را می گذارم و در کابین را باز می کنم . مردی که پشت میز نشسته مبلغی را می گوید . مبلغ ناچیزی است . اما تمام پولم همین است . بنابراین تا ویلا پیاده می روم . آخر شب فیلم « سکس و فلسفه » مخملباف را می بینیم . قرار است در پایان فیلم درباره اش حرف بزنیم اما اواخر فیلم فهمیدیم که چشمانمان قادر نیستند خودشان را باز نگه دارند . روز بعد را با یک نخ سیگار شروع می کنم . دوستانم خوابیده اند و من دلم می خواهد بنویسم . به این فکر می کنم که فلسفه عشق چیست ؟ آیا تا به حال عاشق بوده ام ؟
فرهاد گفت : می تونم ببوسمتون ؟
سارا سرش را خم کرد و به فرش زیر پایش خیره شد . کمی بعد دست فرهاد از روی پستانهای دختر سر خورد و میان پاهایش فرود آمد .
ـ خواهش می کنم با اون پایین کاری نداشته باش .
5 دقیقه بعد وقتی سارا خون قرمزی را میان پاهایش دید . انگار از شر چیزی خلاص شده باشد . لبخند زد . شستش بی اختیار به زیر چانه رفت و چهار انگشتش روی لبش فرود آمد .
باید به دنبال ردپایی از عشق توی ذهنم می گشتم و این موجود کوچک غمگین که زندگی را برایمان سخت و دشوار کرده بود دو دستی تحویل می دادم . این وسط شاید تکلیف عشاق بسیاری که مردم طی قرنها قصه شان را از بر کرده بودند مشخص می شد .
از وقتی سارا فهمید پدر رضا در اداره پست کار می کند و لازم نیست برای فرستادن نامه هایش پولی بپردازد ، نامه های عاشقانه اش را به رضا می داد و فرهاد را مجسم می کرد که توی صندلی راحتی لم داده و در حال خواندن جملات اوست . نامه هایی که هیچ کدام به دست فرهاد نرسید .رضا نامه ها را می خواند و ساعت ها به محتویات آن فکر می کرد .بلاخره یک روز برای دختر زنگ زد و قراری گذاشت و نامه های باز شده را دو دستی تحویلش داد . سارا سرخ شد و تنها توانست بگوید : تو نباید این کار رو می کردی؟
رضا سارا را دوست داشت . او حتی می توانست حدس بزند که سارا در چه ساعتی با او تماس خواهد گرفت . قبل از آنکه صدای زنگ تلفن را بشنود به سمت آن حرکت می کرد و گوشی را بر می داشت . گاهی توی تاکسی بدنشان به هم می خورد . گرمای تن دختر برای رضا مانند جهنم بود . حميد پناه دو بار به خواستگاري سارا رفت و جوابي جز نه نشنيد .با اينهمه گاهی در پرسه هاي شبانه اش به كوچه انها مي رسيد . سرش را روي در خانه مي گذاشت . چشمانش را مي بست . لبهايش را گاز مي گرفت .و بدون ترس از باز شدن در و يا ديده شدن توسط كسي در خانه را مي بوسيد. حمید پناه بعد ها فهميد كه مهم نبود سارا باشد يا كس ديگري او تنها مي خواست كسي را دوست داشته باشد . كسي كه چهر ه اش شبيه چهره ي سارا و يا چهره ي دوست داشتني دوران كودكي اش باشد .
سرم را كه از روي كاغذ ها بالا اوردم اتش كوچكي را ديدم كه گوشه ي اتاق روشن شده بود . خودم را مي ديدم كه كنار آتش لخت و عور نشسته ام . تصويري كه در كودكي گاه و بيگاه به ذهنم حمله مي كرد . حالا مقابل چشمانم بود .كسي با شلاق به پشتم مي زد . سرم خم بود . گاهي سرم را بلند مي كردم و به آتش خيره
مي شدم. دردي را حس نمي كردم با اينهمه مطمئن بودم كه شلاق با قدرتي بيش از گذشته بر بدنم مي خورد .
سيگاري جلوي چشمانم روي هوا (بدون حضور كسي كه آنرا لاي انگشتانش بگيرد )دود مي شد . صداي كه انگار براي صاحب سيگار بود و با اينهمه از جايي دور شنيده مي شد گفت:اينها را تو نوشتي؟
چيزي نشانم نداد اما انگار منظورش را فهميده باشم دهانم را باز كردم تا بگويم :بله آقا اينها را من نوشتم .
اما هر چه سعي كردم صداي از گلويم خارج نشد . سيگاري كه حالا به فيلتر رسيده بود به سمت آتش پرت شد
دستي كه نمي ديدمش به صورتم سيلي زد و گردنم از سمتي به سمت ديگر چرخيد . حس كردم دستي شانه ام را تكانم مي دهد گفتم :بله آقا .
سرم را كه بلند كردم حمزه را ديدم كه بالاي سرم ايستاده است و لبخند مي زند . غروب توي پياده رو هاي شهر چهره هاي كه مي ديدم را با شخصيت هايم مقايسه مي كردم . برخي از آنها حميد پناه بودند برخي رضا و البته خيلي ها يك فرهاد و ساراي درست و حسابي . آنچه در آن لحظات به ذهنم رسيد و بدجوري مجابم كرد تا روي كاغذ بياورمش كشف اين نكته بود : ذهن مردم كشور من پر شده است از لكاته براي همين است كه حتي بچه هاي خردسال قد و نيم قدش فحش هاي كاف دار را از براند.
تمام شهر شب را در تاريكي بسر برد . ما در ويلاي تاريكمان كنار يكديگر نشسته بوديم . جواتي برايمان ساز دهني زد و قسمت هاي از شعر 1364سطري اش را خواند .
(زني كه چشم به بالا ؛ساق به پايين ؛عاشق شوي؛مريم نميشود )
او خيلي از سطر هاي شعرش را با خونش نوشته بود . حمزه برايمان قصه ي خير و شر هفت پيكر نظامي را تعريف كرد و در نهايت اين نيكو بود كه انگار بخواهد از تاريكي براي اعتراف استفاده كند گفت:
يه قسمت از آلتم سوخته ؛بچه كه بودم شلوار هم سن و سالام رو در مياوردم تا ببينم آلتاي اونام سوخته است يانه.
خوشبختانه ما راديوي كوچكي داشتيم كه احتياجي به برق نداشت بنابراين شب را با راديو وين سپري كرديم .
مجري راديو وين گفت :"به عيسي مسيح ايمان بياوريد . عيسي مسيح است كه مي تواند نجات دهنده شما باشد . وقتي او ظهور كند همه چيز در يد قدرتش خواهد بود . آنروز ايوب پيغمبر سوار بر الاغي خواهد آمد" .
جبرييل را مجسم كنيد كه يكطرف آسمان ايستاده است و مي گويد:
آن روز وعده داده شده رسيده است .
همان لحظه شيطان طرف ديگر آسمان پيراهن خونين عثمان را به دست گرفته است . پيراهني كه در طول تاريخ نقش بسزايي را ايفا كرده بود و حالا آمده بود تا دوباره خودي نشان دهد .
شايد آنروز راديو ها و تلويزيونها اعلام كنند :
"به آخر زمان خوش آمديد ؛ما در آخر زمان قرار داريم "
آنروز شايد بشر بتواند آه هاي زيادي را كه در طول تاريخ در سينه اش حبس كرده بود بيرون بدهد .آيا همه ي اينها ريسماني نيست كه بشر ميخواهد خودش را به آن بچسباند ؟
تمام روز بعد را مست بوديم . خانه پر از خاكستر سيگار شده بود . نيكو در ارتفاع دو هزار پايي به سر مي برد . سارا و فر هاد توي اتاق كناري در حال عشقبازي بودند . چندين بار خودم در را براي وارد شدن رضا
باز كردم . حميد پناه هر از گاهي پشت شيشه هاي خانه ديده مي شد . چندين بار خواستم دفتر چه ام را به بيرون خانه پرت كنم اما هر بار با مقاومتش رو به رو شدم . خانه پر از آدم شده بود . شخصيت هايم هر كاري دلشان ميخواست مي كردند يكبار همه ي آنها را از خانه بيرون كردم اما دوباره سرو كله شان با چهره هاي كه بسيار به من شبيه بود پيدا شد . انگار هر كدام از آنها تكه هاي از من بودند . از انجائيكه آنها را نمي شد بيرون كرد ما آنجا را ترك كرديم .باران مي باريد و ما زير نم نم باران توي خيابانهاي خلوت شهر راه مي رفتيم . بوي تعفن شهر را برداشته بود . انگار كل شهر تبديل به يك زباله داني تمام عيار شده بود . هر چقدر بر ريزش قطرات باران افزوده مي شد آن بوي تعفن هم بيشترو بيشترمی شد. حمزه شروع كرد به سوت زدن .كم كم ما نيز به اين نتيجه رسيديم كه بايد سوت بزنيم . مردم روي بالكن ها و تراس هاي خانه هايشان ايستاده بودند و ما را با انگشت به يكديگر نشان مي دادند . انگار صداي سوت مان را كل شهر مي شنيد . سرم را كه برگرداندم عده ي زيادي را ديدم كه پشت سرمان در حال سوت زدن بودند . ما زير باران خيس شده بوديم و چتري نبود كه بالاي سرمان بگيريم . مسير مان به دریا مي رسيد . دفتر چه ام هنوز چند سطر براي نوشتن داشت . اين سطر هاي پاياني را مي گذارم اگر دفتر چه ام به دستتان رسيد . هر چه دلتان خواست بنويسيد.......................................................
نویسنده :علی سروی
"بینایی"