دفترچه
دفترچه
امروز قضیه قطعی شد. منتقلام میکنند به یک شعبهی دیگر. شگردشان همین است، یکی دو سال که میگذرد کارمندهایشان را جابجا میکنند تا زیادی با مشتریها خودمانی نشوند. اگرچه من از آن آدمها نیستم که زیادی با کسی خودمانی بشوم، ولی خُب... پیرمرده فرق داشت. یعنی همه چیزش فرق داشت. نه این که مثلا بگویم گوشهی سبیلش مرا یاد پدر خدا بیامرزم میانداخت... نه! از این جور مزخرفات فقط توی سریالهای احمقانهی تلویزیون میتوانید پیدا کنید. آدمی مثل من که در بیست و شش سالگی توی زن و زندگی افتاده باشد و بیست و چهار ساعت، بوی تُرشِ استفراغ پسر کوچولویش را توی یقهی پیراهنش حس کند، این چرندیات برایش بیمعنی میشود .
امروز، از صبح سه مرتبه به طاهری سفارش کردم. راجع به پیرمرده و این که اگر خبری ازش شد، مرا بیخبر نگذارد. بالاخره خودش یا لااقل خانوادهاش برای انجام کاری که ناتمام مانده بود، برمیگشتند. آخرین باری که سفارش کردم، داشتم سر کوچهمان از ماشینش پیاده میشدم، او نیشخندی زد و سرش را تکان داد. من پیاده شدم، عینکم را جابجا کردم و با پشت دست، عرق فرضیِ روی پیشانیام را گرفتم. دست آخر خم شدم و از لای در بهش گفتم: «میخوام بدونم آخرش چی میشه...»
آخرش را میدانستم. آخرش پیرمرده میمُرد... البته اگر تا حالا نمرده بود. بعید هم بود که نمرده باشد. همان سه ماه پیش هم که دیدماش به اندازهی کافی مرده بود. کافی بود لختاش کنی و بخوابانیاش توی یک گور خالی تا هرکس از کنار آن گور میگذرد بوی ادرار- و بویی مثل عرق پشت لالهی گوش- را بجای بوی گوشت فاسد بگیرد، چشماش به لایهلایههای پوست چروک و دانهدانهای که توی تن پیرمرد زار میزد بیافتد و آنوقت با خودش بگوید که بیچاره حتماً یک هفتهای می شود اینجا افتاده است. وقتی داماد و آن پسر بُشکهاش زیر بغلاش را گرفته بودند و او را از پلههای بانک بالا میآوردند، پاهای لاغر و استخوانیاش چنان بیحس و بیخیال به لبهی پلهها برخورد میکرد که حتی عصای کهنهی توی دستش، با تلق تلق و جهش کوچکِ پس از هر برخورد، از آنها زندهتر مینمود.
وقتی آمدند ساعت از یک و نیم گذشته بود. هنوز ده دوازده تایی مشتری توی بانک بودند و معاون -طبق معمول آخر وقتها- پشت در ایستاده بود و در را فقط برای آنهایی باز میکرد که تصمیم داشتند شرّشان را کم کنند. نمیدانم... حتماً حال و روز پیرمرده را دیده بوده و دلاش نیامده بود ردش کند. خدا خدا کردم که با من یکی کاری نداشته باشند. یک ربع دیگر با برادر زنم جلوی در بانک قرار داشتم. بنا بود با هم برویم و نگاهی به ماشینی که برایم پسند کرده بود بیاندازیم: یک پراید مدل٧٨ تمیز... همیشه همینطور است؛ وقتی قرار است یک چیز زهوار در رفتهی تاریخ مصرف گذشته را به آدم قالب کنند یک صفت تمیز به ماتحتش آویزان میکنند. والّا پراید صفر و تلویزیون آکبند که دیگر تمیز و کثیف ندارد.
بنا بر ارزیابیهای هیئت دو نفرهی متشکل از زن و برادر زنم، خرید یک ماشین در این بُرههی زمانی کاملاً ضروری مینمود. چون تا چند وقت دیگر بچه دار می شدیم و خُب... آدم بچه دار خوبیت ندارد با تاکسی و اتوبوس اینطرف، آنطرف برود. اصلاً فکر کردهاید اگر بین راه بچّه هوس شیر کند چه می شود؟ این سوالی بود که وقتی برادر زنم ازم پرسید ترجیح دادم هیچ جوابی بهش ندهم. و البته بهش نگفتم که تقصیر من نیست که زنم قرصهایش را به موقع نخورده است. یا این که دلم می خواهد بجای خریدن یک پراید 78 تمیز، منتظر وام خودرو بمانم و یک 206 صندوق دار بخرم! در آن شرایط واقعاً هیچ حرفی نمیتوانستم بزنم.
آن روز، آخرین مشتریام -البته قبل از پیرمرده- مرد جوانی بود که میخواست برای دختر پنج ساله اش، عسل، حساب باز کند. بعد سه ماه هنوز اسم دختر کوچولو را یادم نرفته است . شاید چون تصویری که از او در ذهنم دارم - صورت گرد، موهایی طلایی و چشمهای روشن- راه را برای تصور هر اسم دیگری میبندد. پدر عسل پس از مبالغی تعارفات از قبیل « اِ نه بابا» و «زشته دخترم» او را روی پیشخوان، جلوی من نشاند. چند دفعه خواستم بهش بگویم که بچه را از آن بالا بردارد ولی رویم نشد. یکبار، وقتی به صفحه مانیتور خیره شده بودم چشمهایم سیاهی رفت و فکر کردم الان است که با کلّه سقوط کند. بعد، یک لحظه سرم را بالا آورم و لحظهای بعد سعی کردم حرکت ناگهانی دستم را که ناخودآگاه برای نجاتش رفته بود پیش چشم پدرش طبیعی جلوه دهم. عسل، انگار بیخیال اینکه چقدر پول قرار است به حسابش ریخته شود، یا اینکه اصلاً اینجا چه غلطی میکند، پاهایش را تاب میداد و زیر لب برای خودش شعر میخواند. آنطرف شیشههای بخار گرفتهی بانک، ماشینهای کارگران و کارمندان گرسنهای که از سر کار به خانههایشان بر میگشتند، یک بند از از چپ به راست و از راست به چپِ خیابان تردد میکردند. با این که وسط روز بود از آفتاب خبری نبود. سیاهی ابرها مثل یک سنگ سیاه بزرگ توی دل آسمان قلنبه شده بود و به نظر میرسید که هر لحظه ممکن است روی سر شهر سقوط کند.
خلاصه پیرمرد را به هر زحمتی که بود تا وسط بانک کشاندند و روی یک صندلی، درست روبروی من نشاندند. بعد آن دوتا که زیر بغلش را گرفته بودند آمدند جلو و یکیشان که جوانتر و چاقتر بود، دفترچهی کهنه پارهای را از جیبش در آورد و روی پیشخوان گذاشت.
«دفترچه حسابِ آقامون هستش. میخواستیم... ببدندیمشون».
گفتم: «اجازه بدین کارِ ایشون تموم بشه... شرمنده»
او و عسل توی سکوت همدیگر را نگاه کردند. با خودم گفتم الان است که یک کدامشان بزند زیر گریه. ولی عاقبت چاقه سرش را پایین انداخت. من سرم تقریباً به کار خودم بود. فقط دو سه بار، زیرچشمی نگاهی به پیرمرد و پسرش انداختم.کوچکترین شباهتی نمیتوانستی بینشان پیدا کنی . یکی چاق بود، با بینی پهن و صورت گرد. و آن یکی لاغر، با بینی استخوانی و صورتی شبیه... گلابی چپّه! فکرش را که می کنم من و پسرم هم شباهت چندانی به همدیگر نداریم. همه میگویند به مادرش رفته است. شاید فقط چشمهای ریزش که بفهمینفهمی چپ میزند، به من رفته باشد. احتمالاً او هم باید از پنجشش سالگی عینک بزند.
کار عسل دیگر تمام شده بود. قبل از اینکه دفترچه را دستش بدهم آنرا توی هوا تکان دادم تا صدای جِرِق جِرِقش را بشود. لبخند زد. پدرش او را بغل کرد و روی زمین گذاشت. من بلافاصله دفترچهی پیرمرد را از روی میز برداشته بودم که موبایلم زنگ خورد. برادر زنم بود. گوشی را برداشتم.گفت: «سلام.جلوی درم»
قبل از اینکه قطع کند گفتم:«مهدی آقا شرمنده... من کارم هفهش ده دقیقهای طول میکشه. دَرو براتون باز میکنم بیاین توو... شرمنده» لحظهای ساکت ماند. آنوقت گفت:«تو ماشین منتظرم...زود بیا»
موقعی که داشتم با تلفن حرف میزدم، با دست چپ صفحه ی اول دفترچه را روی میزم باز نگه داشتم و نگاهی به آن انداختم. قسمتی از جلد دفترچه پاره شده بود و برگههایش زرد میزد. باز شدن حساب برمیگشت به سال ٤٢-٣ تشخیص دو یا سهاش به علت محو شدن رنگ خودکار روی کاغذ ممکن نبود. اسم و فامیل پیرمرد را هم خواندم. محمدتقی صفرزاده یا صفار زاده یا همچه چیزی. تنها یکی از صفحات دفترچه کنده شده بود. روی تهبرگ آن نوشته شده بود: «ده میلیون ریال».
موبایلم را روی میز، بین کی بورد و دفترچهی زرد پیرمرد گذاشتم. همانجا متوجه شدم که روی میزم کلکسیون بیهمتایی از رنگ زرد و مشتقاّت آن شکل گرفته است: دفترچهی پیرمرد، کیبورد و مانیتور قدیمی، قلمدان پلاستیکی، منگنه، سوراخکن و... جالب اینجا بود که همهی چیزهای زرد روی میزم از اول زرد نبودند. گذر زمان آنها را زرد کرده بود. بعد که سرم را بالا آوردم و چشمم به صورت پیرمرد افتاد، از نتیجه گیری خودم به وجد آمدم. صورت چروکیدهی پیرمرد هم زرد میزد.. مثل یک مجسمهی گچی نم کشیده. همین روزها بود که اجزای آن از هم گسسته شود و کف زمین بریزد.
گفتم: «ظاهراً حاج آقا از مشتریهای قدیمیمون هستن.... چهل سال پیش یه حساب یک میلیون تومنی باز کردن دیگه هم دستش نزدن.» طاهری که توی باجهی سمت راستم داشت کار آخرین مشتریهای صندوق را راه میانداخت، ابروهایش را بالا انداخت و گفت: «عجب اشتباهی کردین حاجآقا!» . وقتی دید صدای پیرمرد در نمیآید وانمود کرد که دارد برای بقیه حرف میزند: «اون موقع با اون پول میشد نصف مشهد رو بخری.» مرد دوم با دو سه تا بعلهی قرص و محکم حرفش را تأیید کرد. مرد جا افتادهای بود با موهای فرفری و تقریباً سفید . به هر حال سیاهی سبیلش خیلی بیشتر از مال موهایش توی چشم میزد. محض سرگرمی با تاباندن نوک سویچی که بین دو انگشتش گرفتهبود، یک دزدگیر سفید مجیکال را کف دستش میچرخاند. من دوتا فرم را که پرکردنشان برای بستن حساب لازم بود دست چاقه داده بودم و او پس از این که سرسری براندازشان کرد تحویل مرد دوم داد. او فرمها را روی پیشخوان انداخت ، دزدگیرش را گذاشت توی جیب بغل کتاش و یک خودکار فشاری دو رنگ از آن در آورد. همینطور که سعی میکرد دنبال حرفش را بگیرد خودکار را روی کاغذ طوری بازی میداد که انگار همین الساعه کار پرکردن فرمها را شروع خواهد کرد:«چل سال پیش یک ملیون پولی بود واسه خودش. ما خودمون تو کار زمینیم دیگه. تا همین چند سال پیش زمینایِ وکیلآباد مُفت بود... متری بیست سی تومن... هَمی حدودا..بیادبی نباشه پول تو بانک گذاشتن اصلاً کار اشتباهیه... این اشتبا کرد.» وبا تکان سر اشارهی مختصری به پیرمرد کرد.
داشتم فکر میکردم کجای حرف طرف ممکن است بیادبی باشد. در عین حال با گوشهی چشم پیرمرده را نگاه میکردم. مطمئن نبودم، ولی به نظر میرسید لبهایش تکان میخورند. خیلی خفیف. شاید هم خطای دید بود. این بار مستقیماً توی صورتش نگاه کردم و چون خیال کردم دارد نگاهم میکند برایش لبخند زدم. ظاهراً مرا ندید. نگاهش همانقدر امکان داشت به من باشد که به دیوار پشت سر یا حتی هوای پیش رویم. طاهری گفت: «خُب شما راهنماییشون میکردین.پسرشونین دیگه؟» چاقه درآمد که: «نـــه! آقا جلال دامادمون هستن. من پسرشونام. بهشونم زحمت دادیم امروز. از کارشون افتادن.». موقع حرف زدن مدام قسمتی از گونهی چپش منقبض می شد و پلکش می پرید. با لرزش میز دستم را ناخودآگاه بردم روی موبایلم و آنرا برداشتم. مهدی آقا بود. قبل از این که دکمهی سبز را فشار بدهم قطع شد. گفتم:«اوون فرمها رو پُر کردین؟» و جلال تازه نیش خودکارش را درآورد و شروع به نوشتن کرد.
چاقه ادامه داد: «ما که خبر نداشتتیم که. تازه پری روزا دفترچه رو پیدا کردیم. کرده بودن تو تشکشون. میخواستیم ملافههاشونو عوض کنیم بشوریم.چــند بار اِه... چند بار به خودشون...ُ خیس کرده بودن، باز نمیذاشتن عوضش کنیم.اصلاً هم هــَرچی میکشیدیمشون از رو تشک بلند نمیشدن.آقا جلال گفتن این یک چیزی تو تشکش کرده ها! ما هی میگفتیم نه!» همه بجز جلال که ظاهراً سرگرم پُر کردن فرمها بود خندیدند. من دستم را آوردم بالا و طوری که کسی نفهمد بو کشیدم.
از چاقه پرسیدم: «حاج آقا شغلشون چیه؟» گفت:«جان بعله؟» دوباره گفتم: «حاج آقا شغلشون چی بوده؟» پیرمرده را که نگاه میکردی هیچ حدسی نمیتوانستی بزنی. با آن کلاه دور دار و صورت گلابیِ چپّهاش، ممکن بود یک بزّاز، یک شاعر، یا حتی یک مأمور ساواک بوده باشد. پیرمردها از این نظر شبیه نوزادهای یک روزهاند. وقتی توی صورتشان زل میزنی واقعاً نمیدانی توی صورتِ کی زل زدهای.
به هر حال پسرش گفت که رانندهی اتوبوس بودهاست. گفت بیست سال است که دیگر رانندگی که نمیکند هیچ، از روی تختش تکان هم نمیخورد. میگفت برای دستشویی رفتناش هم به هیچکس خبر نمیدهد. موقعی که حرف میزد، سعی میکردم لحظهی پریدن پلکاش را پیشبینی کنم. امّا حتی یک دفعه هم موفق نشدم. همیشه به اندازه ی یک چشم به هم زدن زودتر یا دیرتر از وقتی که انتظارش را داشتی میپرید .پرشهای بیموقع لعنتی!
«خودم امضا بزنم؟»
در جواب جلال گفتم: «نه دیگه، بدین خود حاج آقا امضا بزنن.»
فرمها را بایک دست از روی پیشخوان جمع کرد و بُرد سمت پیرمرد. منتظر بودم که چاقه دنبال حرفش را بگیرد ولی او ظاهراً قضیه را فراموش کرده بود. دوست داشتم بدانم چهل سال پیش، یک رانندهی اتوبوس چطور میتوانسته یک میلیون تومن در بیاورد ولی میترسیدم اگر بپرسم بهشان بر بخورد . حالا فقط من و طاهری و آن سه نفر توی بانک بودیم. مشتریهای طاهری رفته بودند و من اصلاً حواسم نبود که معطل من است تا مطابق معمول تا سر کوچه برساندم. فراموش کرده بودم راجع به برنامه امروزم بهاش بگویم. حالا ساعت از دوگذشته بود و مهدی آقا بیشتر از یک ربع بود که آن بیرون، توی ماشیناش انتظارم را میکشید. روز قبل که تلفنی با هم قرار گذاشتیم چند بار بهش گوشه داده بودم کار من حساب و کتاب ندارد و ممکن است معطّل بشود. امّا او گفته بود که عیبی ندارد . دیر نمیشود. هیچ جوری نمی شد از زیرش در رفت. جداً خودم هم باورم شده بود که آن پراید ٧٨ تمیز قسمتام است.
آقا جلال از کنار صندلی پیرمرد صدا زد: «همو استامپو وردار بیار» چاقه جواب داد:« امضا میزنن که، سواد که دارن که...» جلال یکوری نگاهش کرد و گفت: «این امضا میتونه بزنه؟ این خودکار نمیتونه دستش بگیره!» من استامپ را روی پیشخوان گذاشتم. ولی بعد گفتم: «بیاریدشون همینجا انگشت بزنن... شرمنده» درستش هم همین بود . امضاء یا انگشت باید در حضور خود من زده میشد تا تقلبی صورت نگیرد. جلال اشاره کرد و چاقه رفت که زیر بغل پیرمرد را بگیرد. طاهری خودش را دراز کرد سمت من و بنجوا گفت: «حوصله داری تو؟» من سرم را تکان دادم. بدون اینکه منظور خاصی داشته باشم.
پیرمرد را کشانکشان تا نزدیک پیشخوان آوردند. دو سه قدم مانده بود که تلنگش در رفت و روی زمین ولو شد. صدای افتادن عصای چوبی توی فضای خالی بانک منعکس شد. جلال به چاقه توپید که :«عین آدم نگهاش دار! میخوای بزنی بُکُشیش؟» چاقه نشست زمین و جلال خم شد. دو تایی با هم زیر بغل پیرمرد را گرفتند و بلندش کردند. از پیرمرد معذرت خواهی کردم. آنوقت متوجه شدم که باز لبهایش تکان میخورند. ساکت شدم. و انگار همه ساکت شدیم که بفهمیم چه میگوید. کلماتی که میشنیدم جداً از صدای بیرون دادن نفساش واضحتر نبود. ولی همین را میگفت: «خدایا تا کی؟ خدایا تا کی؟»...
من و طاهری به هم نگاه کردیم. طاهری گفت: «یه روزِشَم یه روزه حاج آقا... ها والّا. بهترین نعمت حیاته» .چاقه حرفش را تأیید کرد. موبایلم را از روی میز برداشتم. مهدیآقا بود. انگار تکزنگ نبود. کارم داشت. سرم را بالا کردم و دیدم که پیرمرد مثل بید به خودش میلرزد. جلال عصای پیرمرد را از دستش گرفت و به پیشخوان تکیه داد. انگشتاش را برد و توی استامپ زد. گفتم: «اجازه بدین حاجآقا خودشون انگشت بزنن.»
چپچپ نگاهم کرد وگفت:«داداش گُلم این که خودش نمیتونه انگشت بزنه که!»
گفتم: «شاید حاج آقا اصلاً نمیخوان حسابشونو ببندن... اصلاً واسه چی میخواین یک مشتری به این خوبی رو از ما بگیرین؟» سعی کردم لبخند بزنم. وز ِوزِ موبایل توی مشتم آرام گرفت ولی پیرمرده هنوز داشت میلرزید. جلال ابروهایش را بالا انداخت، مچ پیرمرد را رها کرد و نگاه کرد که چطور دستش مثل یک برگ خشکیدهی چنار، به نرمی روی پیشخوان افتاد و دوباره لرزیدن گرفت. تمام بدن پیرمرد چنان به لرزه افتاده بود که آن دو نفر به سختی سرِپا نگهاش داشته بودند. تقریباً مطمئن بودم که دارد جان میدهد. انگار هنوز حرف از دهنش در نیامده بود خدا دعایش را اجابت کرده بود و عزرائیل را فرستاده بود سر وقتش. شاید واقعاً تنها راهش همین بود. فقط اینطوری میتوانست از زیر انگشت زدن پای آن برگه ها در برود.
پیرمرد نمرد! لرزشهای تناش کم وکمتر شد. بعد صدای نفساش را شنیدم که آرام از قفس سینهاش رها شد. و همزمان بوی تُند و بخار گرمی از پاچههای شلوار پیرمرد و موزاییکهای کف به هوا برخاست. چاقه با کف دست زد روی پیشانیاش. جلال سرش را تکان داد، چند قدمی به سمت در رفت و آنوقت برگشت. من جریان مایع زردی را که لای درز سرامیکها راه میکشید دنبال میکردم. با خودم گفتم: «کلکسیونم کامل شد»
لحظاتی بعد، صدای تقتق چیزی که به شیشه میخورد نگاهم را به سوی در کشاند . مهدی آقا دستهایش را دورچشمها و صورتش را به شیشه چسبانده بود تا ببیند توی بانک چه خبر است. آن بیرون باران گرفته بود. از کی؟راستش نفهمیدم. از پشت میزم بلند شدم و بسمت در رفتم. جلوی در که به خودم آمدم دیدم دارم لبخند می زنم. با خودم گفتم:« پراید تمیز 78 هم که مالید.»
علی رحمانی
"بینایی"