یک داستان نسبتاعاشقانه توی یک متن به همین سادگی
پیرمرد زودتر خواهد آمد. ته کافه روی قدیمی ترین میز خواهد نشست. سیگاری از جیبش بیرون می آورد و مثل تمام روزهای سه شنبه ای که با دختر قرار دارد سفارش چای می دهد. پیرمرد هر روز هفته منتظر سه شنبه است. فرقی نمی کند باران ببارد و یا هوا گرم باشد، سه شنبه قشنگ ترین روز زندگی اوست. بقیه روزهای هفته انگار معنای ندارند، تنها سه شنبه است که به آدم لبخند می زند. تنها سه شنبه است که آغوشش را برای بغل کردن آدم باز می کند. تنها سه شنبه است که رو به روی آدم می نشیند و حرف می زند.استکان چای را که روی میز بگذارند، پیرمرد سیگارش را روشن خواهد کرد و به ساعت که درست روی دیوار رو به رویی نصب شده نگاهی خواهد انداخت. پنج دقیقه مانده به ساعت سه و همیشه در این پنج دقیقه های مانده به ساعت سه است که پیرمرد از خودش می پرسد:
«آیا دختر خواهد آمد؟ مگر دیوانه است که وقتش را با یک پیرمرد بگذراند!» و همیشه در همین لحظات است که صدای دختر را آرام و شمرده می شنود: «روزهای سه شنبه، ساعت سه، کافه ی توی پارک، منتظرم.» اصلاً قرار نبود پیرمرد اینقدر خودش را درگیر دختر کند. روز اول که به دفتر نشر آمد نگاهش هم نکرده بود. گفت: خواندم و کاغذی را به دختر داد. دختر پرسید: چطور بود؟
و به لبهای کبود پیرمرد که انگار بهم دوخته شده بود، نگاه کرد. پیرمرد یادش نمی آید آنروز دنبال چه چیزی توی کشوی میز می گشت.
- همین چیزهاست که برایتان نوشته ام.
و با دست به کاغذی اشاره کرد که حالا در دستان ظریف و لاغر دختر بود. مثل تمام کسانی بود که این سالها به دفتر نشر می آمدند و نظر او را نسبت به نوشته هایشان می پرسیدند و گاهی او را استاد خطاب می کردند. پیرمرد حتی بلد نبود به آنها حرفهای امیدوار کننده بزند و مثلاً بگوید:
مطمئن است در آینده نوشته های بهتری از آنها خواهد خواند.
کت اش را از روی صندلی برداشت و گفت: ببخشید خانم من زیاد وقت ندارم.
با هم از راه پله های دفتر نشر پایین آمدند. در خیابان دختر گفت:
بچه که بودم نوشته های شما رو می خوندم، فقط کافی بود جمله اول رو بخونم و تا آخرش برم. بهم درس می دین؟
پیرمرد لبخند زد و برای اولین بار به چشمان قهوه ای رنگ دختر خیره شد و خودش را توی چشمان دختر دید. دختر به پارک کنار خیابان اشاره کرد.
- اونجا توی پارک یه کافه است ...
سه شنبه است. هوا آفتابی است. پیرمرد دستانش را دور استکان چای حلقه می کند.
- ببین چه ماجرای رو می خوای تعریف کنی بعد بهترین راه برای تعریف ماجرا رو پیدا کن.
سه شنبه است. هوا نیمه ابری است. پیرمرد پُکی به سیگارش می زند.
- این یکی از اونای دیگه بهتر بود، داری داستان می نویسی.
سه شنبه است. هوا ابری است. پیرمرد دستان دختر را می گیرد.
- خواننده تا لحظه آخر دشمن متن توئه، اون هر لحظه ممکنه داستانت رو رها کنه.
زنش که مُرد، دیگر حوصله ی کسی را نداشت. کسی نبود که نوشته هایش را از روی میز بردارد و مواظب باشد ترتیبشان بهم نخورد و یا لحظه ی نوشتن استکان چایی برایش بیاورد. هر روز صبح سبیل هایش را با قیچی کوچکی مرتب می کرد. به دخترهایش تلفن می زد و یا توی یاهومسنجر برایشان شکلک می گذاشت.
جمعه ها به خانه هایشان می رفت و برای نوه هایش هدیه ای می برد. زنش که مُرد حس عمیق تنهایی با پیراهنی سیاه به سراغش آمد. وقتی که با دختر آشنا شد، پیراهنش را تا کرد و گذاشت توی کُمد. ساعت های که با دختر می گذارند برایش لحظه ای کوتاه بودند. اصلاً نمی فهمید چطور می گذرند. حواسش به هیچ کس و هیچ چیز نبود. تنها خودش بود و دخترک.
££££
دختر به آینه بغل تا کسی نگاه می کند. چند تار مویش را می اندازد روی صورتش می خواهد به چشم پیرمرد دوست داشتنی بیاید. از موهای سفید و مرتب پیرمرد خوشش می آید. از اینکه دستانش را در دستان مردانه اش می گیرد، خوشش می آید. از اینکه آرام و شمرده حرف می زند خوشش می آید. با اینکه از بوی سیگار بدش می آید و همیشه در این جور وقتها مجبور است گوشه ی مقنه اش را روی بینی بگیرد، به هزار دلیل نادانسته از نحوه ی سیگار کشیدن پیرمرد خوشش می آید. از اینکه دیگران فکر کنند پدرش است، حس خوبی دارد. برایش مثل یک راز بود. رازی که نباید کسی از آن باخبر می شد. حتی مادرش هم نباید می فهمید. برای پیرمرد پیامک می فرستاد. می نوشت:
حالا بخند که من خنده هایت را دوست دارم.
پیرمرد جواب می داد:
حالا تعجب کن که من تعجب هایت را دوست دارم وقتی ابرو بالا می اندازی وبا آن دومردمک قهوه ای رنگ به من نگاه می کنی.
پیرمردبخشی ازتنهایی دختر شده بود. کسی به اندازه پیرمرد به او آرامش نمی داد. اینکه بخواهد روزی از او جدا شود برایش غیرقابل تصور بود. چند وقتی است پسری به او اظهار علاقه می کند. توی کلاس دختری که کنارش نشسته بود، نامه ای را به دستش داد.
- گفت: اینو برم بهت، اوناهاش اونجا وایساده.
به پسری که کنار در کلاس ایستاده بود نگاه کرد. پسر سرش را پایین انداخت. یادش نمی آید پسر را در دانشگاه دیده باشد. وقتی پاکت نامه را باز کرد و کاغذ تا شده ای را درآورد. پسر رفته بود. نگاهی به در کلاس انداخت. کسی نبود. ابروی ماشین را پایین کشید تا نور آفتاب روی صورتش قرار نگیرد. پدرش اگر بود می توانست با او درباره پسر صحبت کند. لابد اگر به پسر بگوید؛ با پیرمردی دوست است. به او می خندد. بخندد. نمی شود یک پیرمرد را دوست داشت؟ به کافه که برسد حتماً به پیرمرد خواهد گفت. چه بگوید؟ بگوید پسری می خواهد بیاید خواستگاریش؟ بگوید چند بار تا در خانه تعقیبش کرده و حتی می داند کدام دانشگاه درس می خواند؟
اگر باعث شود دیگر پیرمرد را نبیند؟ چروک های صورت پیرمرد را به وقت خندیدن به یادآورد. عرق کرده، نکند آرایشش بهم خورده باشد؟ دوباره به آینه بغل تاکسی نگاه می کند. می خواهد ساعت ها روی صندلی کافه بنشیند و به حرفهای پیرمرد گوش بدهد. پسر برایش نوشته بود توی شرکتی کار می کند. برایش نوشته بود، دوستش دارد. به کافه که می رسد، بغض راه گلویش را می بندد. پیرمرد را که می بیند ... دیگر انگار باید گریه کند.
££££
نمی دانم درباره آنچه که خواندید چگونه فکر می کنید. شاید این رابطه بیهوده و مضحک به نظر برسد. اهمیتی ندارد حتی اگر تمام این داستان را زایده ی تخیل یک ذهن بیمارگونه بپندارید. به قول چاپلین: «زندگی در لانگ شات کمدی و در کلوزآپ تراژدی است.» غم های ما تنها به خودمان تعلق دارند.
برای انتهای این داستان چند راه حل وجود دارد. شاید پیرمرد و دختر تصمیم بگیرند برای همیشه با یکدیگر باشند. شاید پیرمرد حرف دلش را نزند و نقش پدر را برای دختر بازی کند. شاید دختر و پسر ازدواج کنند ولی دختر همچنان به دیدار پیرمرد برود. شاید دختر این دیدارها را از پسر مخفی کند. شاید دختر همه چیز را به پسر بگوید. شاید پسر نپذیرد دختر، پیرمرد را ببیند. شاید پیرمرد یک روز بارانی، توی کافه، تمام اینها را برای کسی تعریف کند. کسی که برای نشستن روی صندلی رو به رویش از او اجازه خواسته باشد. پیرمرد می تواند اینگونه سر صحبت را باز کند: همیشه روی همین صندلی که تو نشستی، می نشست.
مشکل اینجاست که نمی توانستم تصور کنم پسر و دختر دست در دست یکدیگر از جلوی کافه بگذرند و با هم توی پارک قدم بزنند درحالیکه پیرمرد روی صندلی ته کافه نشسته است و از پنجره کوچک کافه که همیشه خدا باز است، دارد به آنها نگاه می کند. فکر کردم شخصیت هایم می توانند این پایان را طور دیگری رقم بزنند. به هر حال هرچه باشد این تنها یک داستان است، یک داستان نسبتاً عاشقانه، توی یک متن به همین سادگی.
نویسنده:علی سروی
"بینایی"