مرز
نمی دانم این خرابی مترو ادامه ی کابوس دیشب است با آن مردک مزخرف، که سر بزنگاه با اطفار های مسخره اش توجه دختری که دو ساعت روی مخش کار کرده بودم به خودش جلب کرد،یا نه .گرما و تاریکی همه را کلافه کرده است.زیاد از ایستگاه دور نشده ایم.درها را باز می کنند تا پیاده برگردیم.میخچه ی پایم امانم را بریده است.اصلاْ نمی فهمم چرا باید در این تونل دراز و تاریک این درد نوسانی را هم تحمل کنم.تا حالاباید به ایستگاه رسیده باشیم!بقیه کجا هستند؟اصلاْ چرا نمی ایستم؟ دری انتهای تونل -اگر انتهایی داشته باشد- باز می شود.نور کم رمقی فقط جلوی در را روشن می کند.اما همین هم دوام نمی آورد و شبه سیاهی در چارچوب در ظاهر می شود.بالاخره یکی پیدا شده در این وضعیت یک کاری انجام دهد.آن چه مشخص است یک مرد با کلاه سیلندری به سر و کت و شلوار پوشیده و دست هایش را در جیب شلوارش کرده،طوری که لبه های کت روی مچ دستش جمع شده است.به سمت من حرکت می کند.به نظر نمی رسد مامور مترو باشد.همه ی لباس ها و حتی کلاهش مشکی و براق است.با این که کمی ترسیده ام اما ضعف نشان نمی دهم و از جایم تکان نمی خورم.آه،نه.باید حدس می زدم.باز هم این ملعون؟ حتی این جا هم با آن پوزخند تهوع آور همیشگی اش دست از سرم بر نمی دارد.آخرین بار درست موقعی که فکر کردم توانستم با مهماندار هواپیما گرم بگیرم آمد و کنارم نشست و چنان با او صمیمی شد که می خواستم همان جا خفه اش کنم.تا آنجا که می شود چشمانم را باز می کنم و زل می زنم به او.دندان هایم روی هم فشرده می شوند.انگشتانم مشت می شوند و احساس می کم رگ های گردنم منقبض شده اند.نزدیکم که می رسد، ناگهان بشکنی نزدیک خشتکم می زند.جا می خورم و مجبور می شوم عکس العمل تدافعی احمقانه و ناشیانه ای از روی دستپاچگی نشان می دهم.تنه ای می زند. رد می شود و چنان خنده ی وحشیانه ی جیغ آلودی سر می دهد که تمام بدنم می لرزد.کم مانده به زانو بیوفتم و زار زار گریه کنم.همان طور که از من دور می شود، صدای خنده اش مداوم می شود و همزمان درِ انتهای تونل بسته می شود.
دوباره همان تونل تاریک و دوباره همان هوای سنگین.دیگر هیج جا برایم تفاوتی ندارد.بدون این که بخواهم، گام بر میدارم.مدتی طول می کشد بفهمم این تونل است که سیاه و دودآلود از زیر پایم عبور می کند.گاهی پیچ و تابی می خورد.اما دیواری نیست تا دستی به آن بگیرم.کم کم سرعتش زیاد می شود و من مجبور می شوم تقریباْ بدوم.عجیب است،هر چه تند تر می دوم، دردِ میخچه ی پایم کمتر می شود.ناگهان آن قدر سرعتش زیاد می شود که صورتم کش می آید.دیگر نمی توان گفت چپ می رود یا راست.بالا میرود یا پائین.محکم به چیزی می خورم.انگار ترک برمی دارم.اما نمی شکنم.سفت در آغوشم گرفته است.باید ببینم همه چیز درست کار کند..بوی یاس و علفِ تازه یِ لگد مال شده می دهد.لطافت حریر وار و حرارت.حرارتی که یادم می اندازد چقدر سردم است.و باز کردن چشم ها دیگر شهامت می خواهد.تصور این که چه چشم هایی رو به رویم است از خود آن ها مطبوع تر است.دستانش از دور کمرم شل می شود.انگار او هم فهمیده که نمی توانم چشمانم را باز کنم.خودش را از من جدا می کند.اما هنوز نزدیک است.می توانم هرم بدنش را احساس کنم.آه که جرعه ای شراب یا حد اقل آب جو! می سوزد جایی که باید لب هایم باشد.طوری که نمی توانم چشمانم را بسته نگه دارم.هراسان بغلش می کنم تا نکند رویا باشد.شاید باز هم آن عوضی بازی جدیدی راه انداخته باشد.خوب گوش می دهم تا صدای خنده های ریز ریزش را بشنوم.ولی فقط نجوای زنانه ای زیر گوشم می گوید آرام باش، من هستم.طنین دیگری زیر صدای نرمش به گوش می رسد. (( عقل را بر در نه و در آی)) (( عقل را بر در نه و در آی)) (( عقل را بر در نه و در آی)).سرش را روی سینه ام می گذارد.(( عقل را بر در نه و در آی)). یک دست را دور کمرش حلقه می کنم و دست دیگر را آرام از پشت به زیر موهایش می سرانم.چشمانم را می بندم و ریه هایم را با یک نفس عمیق از عطر مو هایش پر می کنم.در بازدم از خودم جدایش می کنم و بازوهایش را محکم میگیرم.طوری که می دانم دقیقاْ روبه رویم استاده است.آرام چشمانم را باز می کنم.سبز و شکری و پر از خط های ریز رنگی از همه رنگ.چشمانی که همیشه می خواستم ببینم حالا جلویم ایستاده است.آهنربای لبان سرخش عنان اختیار می گیرد و در خلسه ای سراپا شور و لذت می بوسم و می بوسد.((زین باده پیاپی نوش کن.مستانه شو، مستانه شو)) .((زین باده پیاپی نوش کن.مستانه شو، مستانه شو)) .صدای تقلید ناپذیر همچنان از تمام اجزای بدنم عبور می کند.همه ی صورتم را غرق بوسه کرده است.پشت پلک هایم را می بوسد.چشم که باز می کنم، مثل آفتاب که مه را از بین ببرد، سفیدی بر سیاهی تونل هجوم می آورد و محوش می کند.موجود نازنینی جلوی چشمانم حجم می گیرد و رنگ می گیرد.نگاهش را از نگاهم از شرم عریانی بر می دارد و دوباره سر بر سینه ام می گذارد.
تازه متوجه می شوم آن گوشه ایستاده است.پس بالاخره خودش را نشان داد.می دانستم این هم نقشه ای است برای عذاب من.تکان کوچکی می خورم.قدم کوتاهی به عقب بر می دارم و محکم در آغوشم نگهش می دارم.اما او پوزخند نمی زند.فقط پشتش را تکیه داده بر نمی دانم چه و دست در جیب شلوار سفیدش کرده و یک پایش را هم به همان نمی دانم چه تکیه داده است.تمایز بین کت و زیرپوش سفیدش مشکل است.نشانی از تحقیر در صورتش نیست.انگار دیگر قصد ندارد مرا بیازارد.آرام سرش را به نشانه ی تائید بالا و پائین می کند.لب باز می کند.همان صداست. (( این مستی مدام است، پاس دار )).کم کم محو می شود.زیبای کوچکم، دستم را از پشت کمرش می گیرد و با شیطنت سرخوشانه ی جوانی شروع می کند به دویدن و مرا هم به دنبال خود می کشد.کم کم آن قدر سریع می دود که نمی توانم هم پایش بدوم. دستش از دستم رها می شود و او همان طور که به عقب نگاه می کند و لبخند می زند،به دویدن ادامه می دهد.آرام آرام می ایستم.نفسم بالا نمی آید و چشمانم تار می شود.((این مستی مدام است، پاس دار )).همه ی نیرویم را جمع می کنم تا به دنبالش بروم، اما نمی توانم.زمین می خورم.چشمانم بسته می شود.نمیخواهم از دستش بدهم.با تمام قدرت چشمانم را باز می کنم.
این جا کنارم ایستاده است و می گوید آرام باشید،آرام باشید.شما در بیمارستان هستید.از مقنعه و لباس سفید بلند و گشادش خوشم نمی آید.ولی هنوز بوی یاس می آید.پاهایم باند پیچی شده است.می گوید زیاد مترو نوردی کرده اید برای همین زخمی شده اند.بعد با همان لبخند شیطنت آمیزش ادامه می دهد،ولی از شر آن میخچه خلاص شدید و به زودی می توانید حسابی بدوید.چشمکی می زند و از اتاق خارج می شود.روی دیوار یک تابلو خط است.
"بینایی"