کلوتر
- عاشق اینه که خیره بشه تو چشمای آدم. لعنتی هیچ وقت کم نمیاره! خیلی هم سر براهه.تاحالا تو اتاق خرابکاری نکرده.همیشه میره بیرون کارش رو می کنه برمیگرده. اسمش رو گذاشتن کلوتر.
- کلوتر؟ یعنی چی ؟
- یه چیزی بین کلاغ و کبوتر. میگن اولین بار تو آزمایشگاه ساختنش. از این آزمایشگاهی ها دیگه. چی میگن؟ آها.... شبیه سازی شده.
- خیلی باحاله!
- اسمش هر چی میخواد باشه. من اسم این رو گذاشتم سیروس. خیلی خفنه ،نه؟ عین سگ دست آموزه. خیلی هم باهوشه. دو سه روزه جای همه چیز رو یاد گرفت. دیروز میخواستم تمرین فیزیک حل کنم. دفتر رو گذاشتم جلوم، ولی هر چی گشتم خودکار پیدا نکردم. اتاق من که میدونی چه جوریه. خودم توش گم میشم. چه برسه به شتر با بارش.یهو دیدم پرید رفت زیر میز کامپیوتر. خودکارم رو گرفت نوکش اورد. گرفتی چی شد؟ میدونست من دنبال خودکار می گردم.
- عجب جونوریه! منم باید یکی بگیرم.
- حتما بگیر. قیمتش روز بروز داره میشکنه. اوایل خیلی گرون بود. ولی حالا ارزون تر شده. آخه جونور خیلی پرکاریه. هر دو ماه یه بار شیش تا تخم میذاره، زهر مار هر شیش تا هم در میاد! تازه! هم با خودشون جفت گیری میکنن، هم با کبوترا!نر و ماده فرقی نمی کنه. بچه هاشون همه عین خودشون میشن.خلاصه یه دونه بخری، در عرض یه سال میشه چهل تا! کاسبی خوبیه.
- حالا صداش چه جوریه؟ آواز میخونه یا بغ بغو میکنه؟
- قسمت باحالش همینجاست! اصلا صدا نداره. لاله! تا بحال یه جیک ازش نشنیدم.خوبیش همینه. آدم میتونه تو آرامش همه ی کاراش رو بکنه. میشینه یه گوشه زل میزنه به من. چند ساعت بدون حرکت یه جا میشینه و نگاه می کنه. علی خرخون یادته چه جوری به تخته سیاه زل می زد؟ عین اون زل میزنه بهم. انگار میخواد همه چی رو یاد بگیره. حالا نیگاه کن ببین چکار می کنه.
آرام از جایش بلند شد و رفت طرف میز کامپیوتر. صندلی را عقب کشید و نشست پشت میز. کلوتر روی کمد نسشته بود و با گردن برافراشته با دقت داشت نگاهش می کرد. همین که فرزاد کابل کامپیوتر را به پریز زد مثل برق از روی کمد پرید و رفت کنار پای فرزاد نشست و با نوکش دکمه ی پاور کامپیوتر را فشار داد. کامپیوتر روشن شد.
- حال کردی؟ تا وقتی پریز رو نزنم نمیاد. میدونی چرا؟ تازه خودم فهمیدم. عقل جنم بهش نمیرسه! لعنتی فهمیده ممکنه با کامپیوتر کاری نداشته باشم. شاید بخوام پشت میز درس بخونم. واسه همین خودش رو بیخودی خسته نمی کنه. تا مطمئن نشه هیچ کاری نمی کنه.
- بابا بی خیال! عجب تخم جنیه! همین امروز میرم یکی میخرم.
همین کار را هم کردم. آن روز عصر رفتم مولوی و یک کلوتر سفید خریدم.نه اینکه سفیدش کمیاب بود، گفتم بعدها می توانم پزش را بدهم. قیافه اش درست مثل مال فرزاد بود. انگار دوقلو بودند. به عشق بهروز وثوقی اسمش را گذاشتم قیصر .دادم دو طرف یک تکه چوب اسمش را به انگلیسی و فارسی در آوردند و آویزان کردم به گردنش.
همه ی زندگی ام شده بود قیصر. هر روز شیرین کاری های جدید یادش میدادم. حالا دیگر هر خانه ای حداقل یک کلوتر داشت. کار و بار خیلی ها از صدقه سر کلوترها سکه شده بود. آنهایی که از قبل کبوتر داشتند با یک کلوتر می توانستند کلی جوجه بکشند و حسابی سود کنند. فرزداد هم همین جوری داشت پول پارو می کرد.مثل والدینی که پز بچه هایشان را به هم میدهند، مردم با کلوترهایشان پوز هم را می زدند. یکی به کلوترش یاد میداد زیر اجاق را زیاد کند. یکی دیگر یاد میداد کتابش را ورق بزند. آن یکی به کلوترش یاد داده بود کولر را روشن و خاموش کند یا هوا که تاریک شد نگفته لامپ ها را روشن کند. کلوترها هم انگار خیلی با این وضعیت حال می کردند. خیلی مطیع و حرف گوش کن بودند و خیلی هم زود همه چیز را یاد می گرفتند. من خودم به قیصر یاد داده بودم روی تراس بنشیند و هر کس که زنگ می زد دکمه ی در باز کن را فشار دهد. البته تا من نمی گفتم در را باز نمی کرد. به محض اینکه زنگ در را می زدند، به من خیره می شد. اگر اسمش را صدا می زدم یا حتی با سر اشاره می کردم بلافاصله می پرید و با نوکش دکمه را فشار می داد. بعدها از روی تراس نگاه می کرد و اگر می دید یک آشنا زنگ می زند بدون اشاره ی من خودش در را باز میکرد.
یک سالی می شد که قیصر را خریده بودم. آن روز صبح وقتی فرزاد زنگ زد احساس کردم صدایش می لرزد.حدس زدم باید مربوط به کلوترهایش باشد. جلدی خودم را رساندم خانه شان. قیافه اش خیلی درب و داغان بود. مرا که دید بغضش ترکید. دستم را گرفت و بی حرف برد روی پشت بام. صله ی کبوترهایش بدجوری شلوغ پلوغ شده بود.مثل میدان جنگ بود.لاشه ی بیست سی تا کبوتر این طرف و آن طرف افتاده بود. بین لاشه ها دو سه تا کلوتر هم به چشم میخورد. باقی شان یک گوشه ی صله از ترس کز کرده بودند.
- چرا اینجوری شدن فرزاد؟ حتما کار گربه ای چیزیه؟
- نمیدونم والله! شاید. نمیدونم. هر چی بوده انگاری زورش به کلوترها نرسیده. ولی آخه چرا کبوترها رو قتل و عام کرده؟ گربه یکی رو میگیره می بره یه گوشه ای میخوره. تازه، صبح که اومدم رو پشت بوم دیدم در صله از بیرون بسته است.حتما از یه گوشه ای راه پیدا کرده.
- حتما. باید خوب نگاه کنی ببینی از کجا رفته تو. ممکنه دوباره برگرده. حالا دیگه مزه ی خون اومده تو دهنش.
ولی ماجرا به این سادگی ها نبود. کم کم قضیه بالا گرفت. از همه طرف خبرقتل و عام کبوترها به گوش می رسید. کلوترها مثل برق گرفته ها یک گوشه می نشستند و هیچ کاری نمی کردند. همه نگران کلوترهاشان بودند.
یک هفته ای از آن جریان ها گذشت. قیصر یاد گرفته بود چای کیسه ای را توی لیوان چایی ام بالا و پایین ببرد. خوب می دانست چای غلیظ دوست دارم و حتی بهتر از خودم رنگ چای را تنظیم می کرد.
آن روز صبح که بیدار شدم حواسم به قیصر نبود.دیگر برایم عادی شده بود که صبح برایم زنگ ساعت را خاموش کند. آن روز اما نیامد. من هم جدی نگرفتم.صبحانه را که خوردم تصمیم گرفتم دنبالش بگردم و پیدایش کنم. اما نبود که نبود. ناگهان نگاهم به پنجره افتاد که کمی باز بود. رفتم پای پنجره. ناخودآگاه آسمان را نگاه کردم. نمیدانم در آن لحظه قیافه ام چطور شده بود.هزاران یا شاید هم میلیون ها کلوتر سیاه و گاهی سفید به شکلی متحد و یکسان پرواز می کردند. مثل یک ابر سیاه که هر لحظه به اندازه اش اضافه می شد و کم کم داشت تمام آسمان را می پوشاند. فکر نمی کردم این همه کلوتر فقط توی تهران باشد.
اولش زیاد نگران نشدم. فکر میکردم قیصر مثل هر روز از گشت روزانه اش بر می گردد. ولی برنگشت. تا شب همه داشتند لکه ی سیاه رنگ بزرگ توی هوا را نگاه میکردند. شب که شد هنوز داشت به توده ی سیاه اضافه می شد.آن قدر زیاد بودند که می شد در تاریکی شب راحت دیدشان. تا دیروقت منتظر قیصر ماندم تا اینکه نمی دانم کی روی کاناپه خوابم برد.
صبح با صدای عجیبی از خواب بیدار پریدم. چشم هایم را که باز کردم ، خشکم زد.اتاق پر بود از کلوتر هایی که همه چیز را زیر و رو می کردند. یکی شان نشسته بود روی سینه ام و داشت خیره نگاهم می کرد. جیغ زدم و با دست پراندمش. داشتند به همه چیز نوک می زدند و به همه جا سرک می کشیدند. از بیرون صدای جیغ و داد و کیش کیش همسایه ها می آمد. یکی از کلوتر ها یک قاشق را به نوکش گرفت و پرواز کرد رفت. یکی دیگر خودنویس نقره ای ام را برداشته بود. آن یکی دسته کلیدم را نوک می زد. انگار دنبال چیزهای براق بودند.هنوز بهت زده بودم که یکی شان پرید و نشست روی پاهایم. چشم هایش برق عجیبی داشتند. مثل مسخ شده ها آرام آرام به طرف سینه ام حرکت کرد. ناگهان یاد گردنبد فَروَهَرم افتادم. حتما برق گردنبند چشمش را گرفته بود. بعد یکی دیگر هم آمد. و بعد سومی. کم کم دیدم هوا پس است.با دست پراندمشان. پر پر زدند و چند متر دورتر نشستند. رفتم طرف آشپزخانه. کلوترها از زیر پایم پرواز می کردند. طی را برداشتم و شروع کردم به پراندن آنها. دلم نمی آمد محکم بزنمشان.یهو سر طی خورد به یکی از کلوتر ها و پخش زمین شد. ناگهان یکی از کلوترها به طرفم حمله کرد و پرید روی سرم. با دستپاچگی پراندمش.چهل پنجاه تا کلوتری که توی خانه بودند با نگاهی تهدید آمیز به من خیره شده بودند. یکی شان آرام آرام به من نزدیک شد. کم کم همه شان به طرفم راه افتادند. عقب عقب رفتم. نمی دانستم باید چکار کنم. نیم متر بیشتر با من فاصله نداشتند که ناگهان یک کلوتر سفید دهانش را باز کرد و جیغ زد: نه!
نمی دانم آن لحظه چه حالی داشتم. احتمالا فکم پایین افتاده بود و باید با جک بالا می کشیدمش. ولی یادم هست که بدنم خیس عرق شد. عرق سرد. قلبم داشت مثل قلب گنجشک می زد. قیصر بود. از گردنبند شناختمش. برگشت و مثل همیشه توی چشمهایم خیره شد. ته چشمهایش برق عجیبی بود. چند لحظه خیره ماندیم و بعد انگار که از خواب بیدار شده باشد، خودش را تکانی داد و با سر اشاره کرد که یعنی برو. آرام آرام خودم را رساندم به حمام. یک گوشه کز کردم .ساعت ها با خودم فکر کردم که آیا قیصر واقعا حرف زده بود؟ خیالی بود یا واقعی، نمی دانم. همین قدر می دانم که جانم را نجات داد.
کلوترها آن روز هر چه که می توانستند با خودشان بردند. من از ترسم تا عصر توی حمام قایم شدم . گاهی که در را باز می کردم تا سرکی بکشم یکی از آنها با حالت تهاجمی دهانش را باز می کرد که یعنی همان جا بمان. انگار این بار آنها یاد می دادند و ما یاد می گرفتیم.
شب که شد، از لای در نگاه کردم و دیدم که همه رفته اند. خانه بدجوری ریخت و پاش شده بود. کشوها باز بود و لباس ها این طرف و آن طرف پخش بودند. آشپزخانه مثل آشغالدانی شده بود.
رفتم طرف پنجره.هیچ کلوتری دیده نمی شد.هنوز مبهوت و وحشت زده بودم. حوصله نداشتم خانه را جمع و جور کنم. آب قطع شده بود. هیچ صدایی از شهر نمی آمد. انگار همه بهت زده بودند. تلویزیون را روشن کردم. برفک پخش می کرد. چند تا سیگار پشت سر هم کشیدم و بالاخره روی کاناپه ای که پر از لباس های پخش و پلا بود خوابم برد.
صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. فرزاد بود. با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد پرسید: بیرون رو دیدی؟
گوشی را قطع کردم و رفتم دم پنجره. هزاران یا شاید میلیون ها کلوتر سیاه مثل یک گرداب بزرگ توی آسمان داشتند چرخ می زدند. درست مثل کرکس هایی که منتظر طعمه های خود هستند.این پایین اما منظره ی عجیب تری بود. جنازه ی صدها کلوتر سفید کف خیابان را پر کرده بود.حتما قیصر را هم کشته بودند. با خودم گفتم: لعنتی ها به خودشون هم رحم نمی کنن.دیگه چیز براقی توی خونه ها نیست. حالا چی میخوان ببرن؟
درها و پنجره ها را محکم بستم. حوالی ظهر بود که بالاخره پایین آمدند. انگار جلسه شان تمام شده بود.خودشان را به شیشه ها میکوبیدند و آنها را می شکستند و وارد خانه ها می شدند.دفتر و قلم برداشتم و رفتم توی دستشویی قایم شدم. باید همه ی اینها را می نوشتم.گفتم گور پدرشان. هر چی می خواهند ببرند.
چند لحظه گوش دادم. هیچ صدایی نمی آمد. در را آرام باز کردم. صدها کلوتر سیاه کف اتاق نشسته بودند و خیره نگاهم می کردند.توی چشم هاشان برق ترسناکی بود. یکی از کلوترها دهانش را باز کرد و با لحنی ترسناک و فش فش مانند گفت: چشم ها!
و بعد همه با هم شروع کردند به فش فش کردن: چشم ها ! چشم ها! چشم ها!
فکری وحشتناک برای یک لحظه از مغزم گذشت .چشم ها.چشم های من. آنها هم حتما برق می زنند. تنها چیز براقی که باقی مانده است. حالا می فهمم چرا عاشق خیره شدن توی چشم بودند.
...
الان که دارم اینها را می نویسم، نیم ساعتی می شود که خودشان را به در دستشویی می کوبند. شانس آوردم که در دستشویی شیشه ندارد. ولی زیاد طاقت نمی اورم. اینجا هیچ غذایی نیست. یا از گرسنگی می میرم یا اینکه بیرون می روم و کشته می شوم. خدایا کمکم کن!
.
.
.
الان دقیقا 4 ساعت و 18 دقیقه است که توی دستشویی حبس شده ام. مامان همیشه می گفت چرا موقع خواب ساعتت را باز نمی کنی؟ شاید به فکر امروز بوده ام . هر چند اگر ساعت نداشتم شاید این طور گذر وقت را احساس نمی کردم.کاشکی به جای ساعت موبایلم همراهم بود.
شکمم به قار و قور افتاده.لعنتی! دیشب که شام نخورده خوابیدم. امروز هم تا به خودم بیایم این اجنه ریختند توی خانه. دیگر خودشان را به در نمی کوبند. یک بار که از گوشه در نگاه کردم، دیدم با همان نگاه های خیره و سردشان کف اتاق نشسته اند و تکان نمیخورند. منتظر هستند طعمه خودش برود سراغشان. اما این آرزو را به گور می برند.
.
.
.
ساعت 21:35 دقیقه ی پنجشنبه است.13 ساعت است که اینجا حبس شده ام. آب از دیشب قطع است. بعد از کلی کلنجار رفتن، بالاخره خودم را راضی کردم که چند جرعه از آب ولرم توی آفتابه را سر بکشم. گرسنگی اما امانم را داشت می برید. تا اینکه حدود یک ساعت قبل که در را باز کردم تا ببینم چه خبر است یکی شان خودش را به در کوبید و از لای در افتاد توی حمام. فوری در را بستم و پایم را گذاشتم روی گردنش. کلوترها مثل گلوله های توپ خودشان را به در می کوبیدند و صداهایی مثل ناله از گلوشان در می آمد. گردنش را محکم چسبیدم و روبروی صورتم گرفتم . چشم هایش داشت از حدقه بیرون می زد. به دست و پا زدن افتاده بود. دوباره با یک کلوتر چشم در چشم شده بودم. این بار اما ترس توی چشم هایش بود. با صدای بلند گفتم:
- میخواین من رو بکشین؟ حالا حالیتون می کنم.
- نه!نه!نه!
- مگه چیکارتون کرده بودیم که حالا به جون ما افتادین؟
صدایی گفت: تو دوست ما ول شود ما هم تو ول شود.
خنده ای بلند سر دادم. صدایم توی حمام پیچید و خودم را هم ترساند. با یک حرکت کله ی کلوتر را کندم. فریاد خفه ای از گلویش در آمد. خونش پاشید توی صورتم. دوباره خودشان را به در کوبیدند و زاری کردند.
.
.
.
باید حوالی نیمه شب باشد. تقریبا یک ساعت قبل ساعت را باز کردم انداختم توی کاسه توالت. حسابی داشت روی مخم راه میرفت. ثانیه های لعنتی انگار درجا می زدند.
کلوتر را خام خام خوردم! خودم هنوز باورم نشده. منی که همیشه غذاهای آماده می خریدم و حتی حوصله ی پختن یک نیمرو را هم نداشتم، حالا یک موجود زنده ی چندش آور را کشتم و بعد پرهایش را کندم و به نیش کشیدمش.گوشت لعنتی اش تلخ بود. بدجوری توی معده ام سنگینی میکند. اما بهتر از هیچ چی است. یادش بخیر آن دوستم که همیشه می گفت: همه چی بهتر از هیچ چی است. آن موقع نمی فهمیدم منظورش چی است. ولی حالا خوب می فهمم.
انگار هر چه خاصیت بد بوده این لعنتی ها از کلاغ به ارث برده اند. وحشی گری و علاقه به چیزهای براق و گوشت تلخ. خوب با ظاهر کبوتری شان سرمان شیره مالیدند. در تمام مدت داشتند از ما سوء استفاده میکردند. میخوردند و می خوابیدند و همه چیز را یاد می گرفتند.در حالی که ما فکر می کردیم لال هستند داشتند زبان ما را یاد می گرفتند. خودمان اینها را ساخته ایم. خودمان ازشان جوجه کشیدیم. خودمان توی خانه مان راهشان دادیم و همه چیز را یادشان دادیم و حالا هر چی بکشیم حقمان است.
.
.
.
دارم از تشنگی می میمرم. آب آفتابه هم تمام شده. چند ساعتی هست صدایی ازشان در نمی آید. احتمالا خستگی یا گرسنگی امان آنها را هم بریده و رفته اند. شاید هم کلکی در کار است.به هر حال میخواهم دوباره نگاهی بیندازم.
...
هِه!انسان بدبخت. خیال کرد ما کوتاه آمد! خیال کرد دوست ما کشت ما گذاشت رفت! حقش بود. ضعیف باید مرد.احمق باید مرد. همیشه حق با قوی بود. این قانون زندگی بود.
رامین رادمنش
"بینایی"