رامین رادمنش

- سبزه کوه فقط یه دیوونه کم داشت!

این را حسینعلی در حالی که توتون سوخته چپقش را خالی می کرد بیخ گوش قنبرعلی گفت. قنبرعلی در حالی که به دیوانه تازه وارد نگاه میکرد، ریش انبوهش را خاراند.

سبزه کوه نام جایی بود که دیوانه وارد آن شد.از فعل ماضی استفاده می کنم، چون دیگر سبزه کوهی وجود ندارد. یک روستای صد، صد و پنجاه نفری که در دل کوههای البرز جا خوش کرده بود و با نزدیکترین شهر 10 کیلومتر فاصله داشت. آب لوله کشی و گاز نداشت. برق بود و تلویزیونی که جز امواج شبکه یک از بین کوهها به انتن ها نمی رسیدند.حرف خیلی قدیم ها نیست. حرف همین ده، پانزده سال قبل است که توی شهرها گاز و فر و سگا و آتاری بود و توی سبزه کوه هنوز بچه ها شاغول ها را وسط ده می چرخاندند و از ته دل می خندیدند.  

همه ی اهالی سبزه کوه یا مرادی بودند یا شیروانی. این دو طایفه تقریبا بطور مساوی سبزه کوه را بین خود تقسیم کرده بودند. وسط ده فضای باز بزرگی بود که به آن میدان می گفتند. یک طرف این میدان خانه های مرادی ها بودند که پشت به کوه مرادی ها داشتند و روبروی آنها خانه های شیروانی ها که به کوه شیروانی ها تکیه کرده بودند. عصرها مردها توی میدان جمع می شدند و چپق می کشیدند و روی خاک با سنگ و پشگل دوز بازی می کردند. هیچ کس حق نداشت توی میدان داس و تبر و حتی چوب دستی حمل کند. سالها پیش، بعد از یک نزاع خونین مرادی ها و شیروانی ها عهد کردند که دیگر دست به داس و تبر نبرند، جز برای کار.  

دیوانه که آمد، اواسط تابستان بود. چهارشانه و قد بلند بود. توی سبزه کوه هیچکس آدمی به ان قدبلندی ندیده بود. هیکلش دو تای مردعلی مرادی بود که زمانی پهلوان ده بحساب می آمد. مثل یک خرس پشمالو بود. نمی شد فهمید موی سر و صورتش کجا از هم جدا می شوند. لباسش در واقع گونی بزرگی بود که سر و ته به تن کرده بود. تهش را سوراخ کرده بود تا گردن مثل تنه ی درختش را از آن رد کند و سرِ باز گونی بزرگ تا روی زانوهایش پایین افتاده بود.در حالی که نگاهش به نوک کوه ها بود آرام و بی صدا وارد ده شد و وسط میدان نشست.  

معمولا غریبه کمتر به سبزه کوه می آمد. مگر دستفروش ها یا فامیل های شهری اهالی ده که طوری به آنها نگاه میکردند، انگار به گاو و گوسفند نگاه می کنند. دیوانه اما با همه شان فرق داشت. طوری وسط ده نشست و با سری بالا به سنگ بزرگ روی نوک کوه شیروانی ها خیره شد که انگار آمده برای همیشه بماند. همین شد که حسینعلی که بزرگ شیروانی ها و بزرگ روستا هم بود اول از همه بسراغش رفت. یکجورهایی حس همیشگی تعلق که در دل سبزه کوهی ها ریشه داشت و می خواستند همه چیز را تصاحب کنند سر باز کرده بود. بعدها گفت که وقتی دیده دیوانه به نوک کوه آنها خیره شده احساس کرد یکی از آنهاست. هرچند وقتی آن تبر خورد وسط پیشانی اش و تا روی دماغش را  شکافت، حتما از این گفته اش پشیمان شده بود.

حسینعلی در حالی که چپق خالی را در جیب کت کهنه اش میگذاشت، بالای سر دیوانه ایستاد و او را برانداز کرد. دیوانه از نوک کوه دست کشید و توی چشمهای حسینعلی خیره شد. پیرمرد میخ شد توی چشمهای دیوانه. چشمهای ابی آسمانی دیوانه از پشت آن موهای ژولیده و کثیف مثل یک اشعه ی تیز آفتاب می درخشید. چشمهایش داشت میسوخت و احساس میکرد نوری از توی چشم های دیوانه توی چشمهایش میریزد و میخواهد از پس کله اش راه باز کند و بیرون برود. دیوانه انگار که فهمیده باشد زود سرش را پایین انداخت.

حسینعلی که حالش جا آمد، خیلی زود فهمید که یک گنج گیرش آمده. نباید می گذاشت طرف دست مرادی ها بیفتد. اگر زود نمی جنبید حتما قنبرعلی گنج را صاحب می شد. این بود که دست دیوانه را گرفت و کشاند طرف خانه اش. او هم هیچ مقاومتی نکرد. قنبرعلی که انگار تازه فهمیده بود قضیه چیست، از جایش بلند شد و دوان دوان به طرف آنها رفت. ولی دیگر دیر شده بود. حسینعلی در خانه اش را باز کرد و با یاالله وارد خانه شد.

گلنار و گلرخ سر حوض داشتند ظرف های نهار را می شستند که مرد پشمالوی عظیم الجثه سرش رزا خم کرد و با پدرشان وارد خانه شد. گلرخ با عجله چادرش را که به کمر بسته بود روی سرش کشید. گلنار اما مثل همیشه گیج و منگ داشت آسمان را نگاه می کرد. گلرخ  چادر او را هم روی سرش کشید و کشان کشان بردش توی اتاق. دیوانه اصلا آنها را ندیده بود. هنوز سرش بالا بود و داشت نوک کوه ها را نگاه می کرد. گلرخ  کمی پرده را کنار زد و از روزنه ای که باز شده بود تازه وارد را برانداز کرد. لبخند شیطنت آمیزی روی لبهایش نشست. بطرف گلنار برگشت و با لحن طعنه آمیزی گفت:

انگار دادا میخواد اینجا رو دیوونه خونه کنه. یکی بس نبود، حالا این خرس گنده رو هم اضافه کرد.

گلنار اما داشت گیج و منگ عقربه های ساعت را نگاه می کرد. گلرخ زیر لب گفت: منم دیوونه نشم خوبه.

گلنار ناگهان برگشت و به خواهرش خیره شد. با انگشت او را نشان داد و گفت: دیوونه! دیوونه! دیوونه!

گلرخ خندید و گفت: راست میگی . منم دیوونه ام که بین این همه دیوونه موندم.

خبر آمدن دیوانه خیلی زود توی ده پیچید. شیروانی ها ریختند توی خانه ی حسینعلی و به دیوانه خیره شدند که توی یک قابلمه ی بزرگ آبدوغ خیار می خورد. بر خلاف قیافه ی وحشی اش، خیلی آرام و تمیز غذا می خورد. شربتعلی با حیرت گفت: عجب چیز گنده ای داره! قدّ یه چیزم میخوره!

چراغعلی توپید: بازم که چیز چیز میکنی . عین آدم حرف بزن بینیم چی میگی؟

- چیز دیگه. چی میگن؟ هیکل! خیلی هیکل گنده ای داره. من که تا حالا آدم به این بزرگی ندیده بودم.

 محرمعلی گفت: صد رحمت به گاو! عین گرازه!

رحمتعلی پرسید: اسمش چیه کلب حسینعلی؟ از کجا اومده؟

-         نمیدونم والله. یه کلوم که حرف نزده. انگار اصلا مال این دنیا نیست.آهای! دیوونه! اسمت چیه؟

دیوانه سرش را بلند کرد و به جمع خیره شد. چشمشان که به چشمهای آبی روشن دیوانه افتاد، دهانشان باز ماند. دیوانه زود سرش را پایین انداخت و با لحن آرامی زیر لب گفت: داوود.

-چی؟

-داوود.

-داوود. داوود دیوونه. جور در میاد. اینجا چیکار میکنی؟ کار و بارت چیه؟ کس و کارت کجان؟

- هیشکی رو ندارم. همینجوری دوره میگردم. از این ده به اون ده. کس و کارم تو زلزله مردن. همه شون.

حسینعلی که ساکت بود، سرش را بالا گرفت و گفت:

-راست میگی؟ای خدا! کار دنیا رو ببین. منم چهار تا پسر داشتم که قرار بود وقت پیری عصای دستم باشن. همه شون موندن زیر آوار. حالا این دو تا دختر برام موندن که فردا پس فردا میرن خونه بخت. من میمونم و خودم.

محمدعلی که مثل همیشه نیشش باز بود بیخ گوش چراغعلی گفت: آخه کی اون گلنار خنگ و خل رو میگیره؟

و هر دو زدند زیر خنده. دیوانه که انگار شنیده بود، سرش را بلند کرد و با خشم توی چشمهاشان خیره شد. هر دو در دم خشکشان زد. دوباره سرش را انداخت پایین و مشغول غذا خوردن شد.

مرادی ها هم میخواستند دیوانه را ببینند. ولی نمی توانستند بی اجازه وارد خانه ی شیروانی ها شوند. این قانون ده بود تا دوباره خون راه نیفتد. مثل همان خونی که وقتی پیرمردها بچه بودند راه افتاد. بعد از شیروانی ها حسینعلی اجازه داد قنبرعلی، مرادعلی، قربانعلی و سلطانعلی به نیابت از مرادی ها بروند دیوانه را ببینند.

خلاصه اینکه حسینعلی شد صاحب داوود. توی زاغه یک جا برایش درست کرد که هم آنجا بماند و هم مراقب گوسفندهایش باشد. داوود هم راضی بود. شب ها را توی زاغه می ماند و از خروس خوان تا عصر با حسینعلی توی باغ بود. مردم می گفتند مثل یک تراکتور کار میکند و مثل یک گاو می خورد. همه با او مهربان بودند. چون کاری بود و کاری هم به کار کسی نداشت. وقتی هم که توی باغ حسینعلی کار نبود، میرفت برای بقیه عملگی میکرد و پولش را میداد به حسینعلی. عصرها می نشست وسط میدان و به نوک کوه ها زل می زد صبح ها هم با یک قوطی حلبی مردم را برای نماز بیدار می کرد. هر چند هیچکس نمی دانست خودش نماز میخواند یا نه.

گلرخ دوست داشت سر بسرش بگذارد. درست مثل خواهرش. هیچ وقت او را به اسم صدا نمی کرد و همیشه می گفت : هووی!دیوونه! برو آخور گوسفندها رو پر کن. خودتم اگه گشنه ای یه خورده بخور.

یک ماه بعد گلرخ بیش از همه برای دیدن دیوانه دلش پرپر می زد و یک سال بعد هم همین گلرخ بود که اول از همه تبر بدست گرفت.

گلنار هر وقت داوود را می دید زبانش را در می آورد و داوود هم همین کار را می کرد و هر دو در عالم دیوانگی شان قاه قاه می خندیدند. گلرخ هم می خندید و می خواند:

خوش بحال دیوونه               که همیشه خندونه

ماه آبان که از راه می رسید، کارهای کشاورزی هم کم کم تمام می شد. هر سال این موقع مردها حمام ده را بعد از نصفه شب قُرق می کردند . سرخوش از پایان چند ماه کار، تا نماز صبح توی حمام می ماندند و همدیگر را کیسه می کشیدند و دور از زن و بچه ها، می گفتند و خندیدند. بساط قلیان و سیگار و کوکای تگری هم براه بود.حسینعلی هم نصفه شب دست داوود را گرفت و به طرف حمام برد. داوود که مثل همیشه انگار توی این دنیا نبود، آرام و بی صدا دنبالش رفت. وقتی بخود آمد دید توی حمام است و مردها دوره اش کرده اند تا حسابی تر و تمیزش کنند.

آن شب سر و صداهایی که از حمام می آمد بیشتر از همیشه بود. برای اینکه بتوانند داوود را نگه دارند و مثل یک گوسفند پشم هایش را بتراشند، کله ی سلطانعلی و چراعلی و همینطور پای محرمعلی از مچ شکست و دست شربتعلی مو برداشت. سی و چهار نفر مرد کاری بزور توانستند داوود را نگه دارند تا دلاک موهای بدنش را با تیغ بتراشد. داوود که از تک و تا افتاد، مثل بچه ها زد زیر گریه و مردها بکارشان ادامه دادند. دقیقا یک سال بعد در همان شب،این مردها بودند که چوب به دست خشکشان زده بود و مثل ابر بهار گریه می کردند.

آن روز هیچ کدام از مردها برای نماز صبح به مسجد نرفتند. همه شان مثل برق گرفته ها برگشتند خانه شان و تا صبح زل زدند به سقف. هیچ کس غیر از حسینعلی ندید که داوود گریه کنان به طرف زاغه دوید و خودش را از چشم همه پنهان کرد.

تا ظهر کم کم خبر توی ده پیچید. مردها توی میدان ده جمع شدند تا پیش از اینکه فاجعه ای رخ بدهد، کاری بکنند. یکی می گفت باید او را کشت. هر جا که برود با خودش فتنه میبرد. دیگری می گفت باید از ده بیرونش کرد. حسینعلی اما با همه شان مخالف بود. حالا داوود را نه به چشم یک تراکتور و اسب، که بچشم پسر خودش میدید. می گفت نمی گذارد هیچکس به داوود دست بزند. حسابی گرم بحث و جدل بودند که صدای جیغ بلندی همه شان را ساکت کرد. صدا از طرف زاغه ی حسینعلی بود. الهه، دختر چراغعلی که یواشکی به حرفهای پدر و مادرش گوش داده بود، به گلرخ هم گفته بود و با چند تا دختر دیگر رفته بودند تا به چشم خودشان همه چیز را ببینند.

کار از کار گذشته بود. داوود مثل گاومیشی که گرگ ها دنبالش کرده باشند داشت بطرف میدان ده می دوید و دخترها هم جیغ کشان بدنبالش توی ده سرازیر می شدند. از صدای جیغ دخترها، کلاغ ها از روی درخت ها پریدند و شروع به قارقار کردند. همه توی میدان جمع و به داوود خیره شدند.

داوود دیگر آن هیولای زشت و کثیف و پشمالو نبود. بلند بالا و چهارشانه با آن چشمان آبی روشن که مثل خورشید می تابیدند، وسط میدان ده ایستاده بود و مردم ده با چشمان از حدقه در آمده نگاهش می کردند. پوستش آن قدر سفید بود که انگار نور را مثل ایینه منعکس می کرد و توی چشم میزد. گونه های برآمده و دماغ عقابی خوش تراشش به او  هیبتی شاهانه میداد.چهره اش آن قدر زیبا بود که حتی کلاغ ها هم دست از قارقار کشیدند و نشستند تا نگاهش کنند.  

مردم نمی دانستند چکار باید بکنند. هاج و واج داوود را و بعد یکدیگر را نگاه می کردند. داوود نفس زنان وسط میدان ایستاده بود و مرادی ها و شیروانی ها دوره اش کرده بودند. دخترها جیغ کشان از راه رسیدند و دست انداختند به لباس های داوود و پاره پاره اش کردند. داوود هیچ حرکتی نمی کرد. اشک ریزان به مردمی که دوره اش کرده بودند خیره شده بود. مردها به خودشان آمدند و دخترها را به زیر  مشت و لگد انداختند و کشان کشان اندختند توی خانه ها. زنها با چادر صورتشان را گرفته بودند، ولی زیر زیرکی داوود را نگاه می کردند و لبشان را می گزیدند.

داوود که نیمه برهنه وسط میدان ایستاده بود برای اولین بار توی چشمان تک تک اهالی خیره شد و فریاد زد: همین رو می خواستید؟ میدونستم بالاخره کار به اینجا میکشه. مگه من چیکارتون کرده بودم؟ من که سرم بکار خودم بود. کاری به کار کسی نداشتم. همه چی رو خراب کردید.

حسینعلی زیرلب گفت: برگرد تو زاغه تا خبرت کنم.

داوود سرش را انداخت پایین و سلانه سلانه دور شد. جمعیت هنوز مسخ او بودند. از دیدرس که خارج شد، کم کم بخود آمدند و تازه یادشان آمد که چه مصیبتی بسرشان آمده. چراغعلی رفت خانه و تبر بدست بیرون آمد.

-خونش رو میریزم! این یه فتنه است که هر جا بره مصیبت دنبال خودش میبره. با این هیکل و قیافه هرجا باشه زن و بچه های چشم پاک مردم رو از راه بدر میکنه.

مردها در حالی که سرشان را به نشانه ی تایید تکان می دادند، داس و تبرها را برداشتند و بطرف زاغه راه افتادند. حسینعلی اما در زاغه را بست و گفت:

-مگه از رو جنازه ی من رد بشین! داوود الان جای پسر منه. این درد فقط یه دوا داره. ما باید از بین خودمون براش یه زن پیدا کنیم تا این قائله بخوابه. میشه دوماد خودم. گلرخ دختر زبر و زرنگیه. گلرخ که زنش بشه، دیگه هیچ کس هوایی نمیشه.

گلرخ که این خبر را شنید، میخواست از خوشحالی سکته کند. حالا دیگر همه ی دخترها آرزو داشتند زن داوود بشوند. وحشی دیوانه ی دیروز شده بود خواب و خیال زن ها و دخترها. حتی زن های شوهردار هم نمی توانستند از داوود چشم بپوشند. اگر به یکی شان گوشه چشمی نشان می داد حاظر بودند سر شوهرشان را بیخ تا بیخ ببرند و زن او بشوند. این وسط اما شانس گلرخ زده بود. کسی که تا دیروز مسخره اش می کرد و حالا چشم همه دنبالش بود قرار بود شوهر او بشود.

حسینعلی داوود را از زاغه به خانه اش برد و قضیه را با او در میان گذاشت. داوود هم قبول کرد که داماد او بشود. اما نه با گلرخ. او گلنار را می خواست. گلنار خنگ و خل دیوانه را. گلنار ساده و دوست داشتنی را که وقتی زشت و کثیف بود با هم می نشستند و قاه قاه می خندیدند.

این خبر که توی سبزه کوه پیچید، همه هاج و واج ماندند. گلنار خنگ و داوود دیوانه. دخترها داشتند دیوانه می شدند. گلنار خوشگل بود، ولی خوشگل تر از او هم توی سبزه کوه پیدا می شد. یکی شان همین گلرخ که از شنیدن این خبر مثل اسفند روی آتش شده بود. داشت دیوانه می شد. زیر لب می خواند: کبوتر با کبوتر باز با باز ، کند خنگ با دیوانه پرواز. و قاه قاه می خندید و بعد می خواند: 

خوش بحال دیوونه               که همیشه خندونه

و دوباره بلند بلند می خندید. گلنار که شنید داوود میخواهد با او عروسی کند، هیچ واکنشی نشان نداد. فقط گفت: هر چی دادا بگه. و اینطور شد که گلنار و داوود عروسی کردند. حسینعلی چهار نفر از مرادی و چهار نفر از شیروانی ها را دعوت کرد و با یک عقد ساده و بی سر و صدا سر و ته قضیه را هم آورد. وسط باغش که پشت کوه شیروانی ها بود یک خانه ی نقلی ساخت تا گلنار و داوود آنجا زندگی کنند. اینطوری هم از زنان و دختران ده و هم از گلرخ دور بودند.

اوضاع داشت به روال عادی بر می گشت. حسینعلی باغ را سپرده بود به داوود و گلنار و خودش فقط سرکشی میکرد. تب و تاب قضیه فروکش میکرد و کم کم همه چیز داشت عادی می شد. داوود و گلنار زمستان را در خانه خودشان وسط باغ سپری کردند. جایی نبود که بروند و کسی نبود که ببینند. جز حسینعلی که گهگاهی به آنها سر میزد. همین که چند ماه توی چشم هیچ کس نبودند باعث شد تا کم کم قضیه فراموش شود. اینجوری بود که آنها کم کم بهم اخت شدند. گلنار بعد از ازدواج با داوود انگار دیگر خنگ نبود. کم کم حرف زدن و کارهایش عادی و معمولی می شد. انگار در تمام ان سال ها یک قسمت از عقلش پیش داوود بوده و وقتی او را دیده عقلش کامل شده است.  گلنار داوود وحشی و زشت را همانقدر دوست داشت که داوود زیبا و دلفریب را. و این چیزی بود که داوود در تمام زندگی بدنبالش بود.

بهار از راه رسید و کارها شروع شد. داوود که حالا در کنار گلنار از زندگی اش لذت هم می برد، با شور و شوق بیشتری کار می کرد. هرچند حسینعلی تراکتور داشت، اما داوود گاو آهن قدیمی را که سال ها پیش بخاطر به میدان آمدن تراکتور افتاده بود ته انبار، از زیر خاک و خل بیرون کشید و بست به گردن خودش و شروع کرد به شخم زدن زمین. گلنار هم پشت سرش میدوید و بذر میپاشید. گاهی گلنار با ترکه یک ضربه ی آرام به پشت داوود میزد و می گفت : بجنب! عصر شد!

داوود هر روز عصر بعد از کلی کلنجار رفتن و دویدن گلنار را می گرفت، روی گردنش سوار میکرد، مثل اسب شیهه می کشید و به طرف خانه می برد. صدای خنده هاشان از لای سنگ های کوه شیروانی ها می گذشت و سکوت دهکده را می شکست.

همه توی سبزه کوه می خندیدند. حسینعلی از دیدن شادی دختر و دامادش می خندید. مردها بخاطر سال خوبی که از بهار خوبش پیدا بود می خندیدند. قحطی آب که شش سال طول کشیده بود تمام شد و برف و باران به وفور بارید. چشمه های خشکیده جوشیدند. دشت و دمن سرسبز و پر از علف بود. بع بع گوسفندها انگار لحن خنده داشت. دخترها و زن ها هم می خندیدند. به بخت خودشان و گلنار. گلرخ هم می خندید. روز و شب می خندید. کاری بجز خنده نداشت.

تابستان گرم هم کم کم سپری شد. باغ ها آباد بود و همه جا سرسبز. یکی یکی میوه ها و غلات برداشت می شدند و بر خلاف همیشه همه راضی بودند. قیمت محصولات کشاورزی خوب بود و مشتری هم زیاد. اما داوود و گلنار از همه شادتر بودند. محصولشان از همه بهتر و بیشتر بود. حسینعلی قول داده بود نصف محصول را به آنها بدهد و همین باعث شده بود آنها تا می توانند مایه بگذارند. از روستاهای اطراف می آمدند و محصولات سبزه کوه را می دیدند و برای دیگران تعریف میکردند. میگفتند توی ده های همسایه هنوز بی آبی و خشکسالی غوغا می کند. حالا توی سبزه کوه چه شده که چنین آبادانی و سرسبزی شده، کسی نمی دانست. صدای خنده و بگو وبخند شب و روز دهکده را پر کرده بود. شادی و سرخوشی مردها از این اوضاع چنان بود که نمی توانستند بغض ته خنده های زنان و دختران خود را درک کنند.

کارهای کشاورزی که تمام شد، مردها مثل هر سال حمام را دربست اجاره کردند. آنقدر خوشحال بودند که هیچ کس یادش نبود در حمام سال قبل چه شد. اما زن ها یکسال تمام صبر کرده بودند تا چنین روزی برسد. هیچ طرح و نقشه ای در کار نبود. هیچکس با دیگری مشورت نکرده بود. انگار این خوابی بود که در یک سال گذشته تمام زنهای ده می دیده اند. از صبح آن روز لحظه شماری میکردند که مردها به حمام بروند. نیمه شب که سبزه کوه از مرد خالی شد، زن ها داس و تبرها را برداشتند و به سمت خانه ی داوود راه افتادند. گلرخ سردسته گروه بود.

داوود از صبح آن روز جلوی خانه ی کاهگلی اش نشسته بود و به نوک کوه ها نگاه میکرد. گلنار هر چه کرد ازآن حال بیرون نیامد. عصر که شد، تمام پولی را که پس انداز کرده بود با یک پتو به گلنار داد و گفت:

-میری توی کوه قایم میشی و تا صبح فردا بر نمی گردی. هر صدایی هم که شنیدی، از جات تکون نمی خوری.فهمیدی؟

- نه. ولی چون تو میگی، میرم.

داوود بغلش کرد و گفت: خدا رو شکر که بالاخره پیدات کردم. اگه یه نفر توی دنیا بود که دلم می خواست زنم باشه، اون یه نفر تو هستی. من و تو عاقل ترین دیوونه های دنیا هستیم.

و هر دو در حالی که بغض گلویشان را می فشرد، قاه قاه خندیدند. بعد قاه قاه تبدیل به هق هق شد. هوا داشت تاریک می شد. داوود دست گلنار را گرفت و گفت: برو دیگه. یادت باشه. تا صبح از جات تکون نمیخوری.فهمیدی؟ پسرمون که بزرگ شد همه اینارو باید واسه اش تعریف کنی. راستی اسمش رو چی میخوای بذاری؟

- داوود.

- نه! اینجوری ممکنه به حال و روز من گرفتار بشه. یه اسم دیگه بگو.

- داوود.

- گفتم یه اسم دیگه بگو!

- داوود.

- باشه. هرجور که دوست داری. حالا برو.

گلنار در حالی که چند قدم یک بار برمی گشت و شوهرش را نگاه میکرد، به طرف کوه راه افتاد. داوود اما با چشمهای اشکبار به نوک کوه نگاه میکرد. دسته ی چهل پنجاه نفری زن های ده در گرگ و میش هوا مثل یک توده ی سیاه دیده می شد.

نزدیک سحر مردها از حمام بیرون آمدند. همگی با لب های خندان و صورت هایی که از فرط کیسه کشیدن قرمز شده بود به خانه رفتند. وقتی خانه ها را خالی دیدند، همه ریختند توی میدان ده. انگار یک فکر مثل برق از ذهن همه شان عبور کرد. رفتند که داس و تبرها را بردارند. ولی نبود. با چوب دستی های خود به سمت خانه ی داوود به راه افتادند. کارد می زدی خونشان در نمی آمد.چشم هاشان یک کاسه خون بود.

وقتی به خانه ی داوود رسیدند، صحنه ای عجیب و وحشتناک پیش چشمان آنها پدیدار شد. زنهای ده با بدن های بی جان و خونین روی زمین افتاده بودند. با بدنهایی که در هم پیچیده بودند و دست هایی که تبرها و داس های خونین را هنوز محکم می فشردند. ظاهرا نزاع وحشتناکی بین زن ها رخ داده بود.کلاغ ها روی اجساد نشسته بودند و چشم های آنها را نوک می زدند.توی چشم های باز و صورت های بیجان زن ها ترکیبی از حس های گوناگون موج میزد: شهوت. نفرت.حسرت.حسادت.

نه از داوود خبری بود و نه از گلنار. مردها یک ساعت تمام چماق به دست در جای خود ایستادند و بدون پلک زدن به اجساد عزیزانشان نگاه کردند. تا اینکه خورشید طلوع کرد و اشعه های تیزش آنها را به یاد چشم های داوود انداخت. قنبرعلی با صدایی که پر از غیض و نفرت بود رو به حسینعلی کرد و گفت: تو اون فتنه رو تو ده جا دادی! تو و دخترت باعث مرگ عزیزان ما شدید!همه اش تقصیر توئه!

این را گفت و تبرش را برد بالا و با تمام توانش بر پیشانی حسینعلی فرود آورد. خون از سرش جاری شد و ریش سفیدش را قرمز کرد. شیروانی ها که بزرگشان روی زمین افتاده بود و جان می داد، داس ها و تبرها را بالا بردند و داد زدند: ای ناجوانمرد!

خونی براه افتاد که حتی پدران آنها هم بیاد ندارند. سی تا از مرادی ها و بیست و شش تا از شیروانی ها آن روز کشته شدند. چند نفری هم که زنده ماندند، با بدن های آش و لاش به ده برگشتند.

باقی داستان را مامان گلنارم همیشه با بغض بیشتری تعریف میکند. می گوید هیچ وقت دنبال بابا نگشت. می گوید بابا جایی بین کوه هاست. آنجا راحت تر است.آنجا کسی نیست که اذیتش کند. می گوید درحالی که من توی شکمش بودم و لگد میزدم، خودش را با هزار زحمت به خانه ی خاله اش توی تهران رساند و همانجا ماند تا من بدنیا آمدم. اسمم را گذاشت داوود. مثل پدرم. مامان گلنار می گوید شانس آورده ام که شبیه بابا نیستم. وگرنه باید همه زندگی ام را آواره می شدم. اما می گوید چشمهایم به بابام رفته. همان آبی روشنی که ازش نور می بارد. من که توی آینه هیچ نوری ندیدم.

مامان گلنار می گوید دو سال بعد به سبزه کوه برگشت تا خبری از داوود بگیرد. خانه ها خراب شده بودند. سنگ بزرگی که نوک کوه بود، قل خورده بود پایین و بیشتر خانه ها را خراب کرده و وسط میدان آرام گرفته بود. باقی خانه ها را هم برف و باران از بین برده بود.

از هیچ کدام از اهالی سبزه کوه خبری نبود. در عرض یک سال دهی که پر از شور و نشاط بود، بکلی نابود شد. انگار از اول هم وجود نداشته است. هیچ خبری هم از داوود نبود. ولی اهالی دهکده های اطراف می گویند هنوز هم موقع اذان صبح صدای کوبیدن روی یک قوطی حلبی توی کوهها می پیچد.

 

پایان