بازگشت
بی توجه به گوسفندان پوست بر استخوان چسبیده ای که آرام و بی خیال در پیاده رو می چریدند و با چشمان وق زده و بی حالتشان به ما نگاه می کردند تند کردیم و به طرف سیاهی جمعیت رفتیم. هنوز چند قدم تا جمعیت راه داشتیم که مشتم را گره کردم و فریاد زدم: ایرانی می میرد... ذلت نمی پذیرد. چند نفر از ته جمعیت برگشتند و نگاهمان کردند. دوباره فریاد زدم: ایرانی میمیرد... ذلت نمی پذیرد. این بار همه هم صدا شدیم و با هم فریاد زدیم. مهدی توی گوشم گفت:" ایول الله پسر! انگار خدا تو رو واسه همین کارا ساخته! اگه من داد میزدم برام تره هم خورد نمی کردن! "و دوباره فریاد زدیم: ایرانی میمیرد...!
ناگهان همه جا تیره و تار شد. هیچ جا را نمی دیدم. چشمهایم بدجور می سوخت. از همه طرف صدای آه و ناله می آمد. مهدی دستم را محکم چسبیده بود. صدای سرفه هایش را می شنیدم. احساس کردم مهدی دستم را می کشد. به دنبالش رفتم. از درون دود غلیظ اشک آور بیرون زدیم. مهدی مالبورو را روشن کرده بود. با دو انگشتش پلک هایم را باز نگه داشت و دودش را توی چشمم فوت کرد. مثلی آبی بود که روی آتش بریزند. تصویر لرزان صورت مهدی جلوی چشمهایم نقش بست. از چشمهای او هم اشک سرازیر بود. گفت: حالا تو، و سیگار را به دستم داد. توی چشمهایش فوت کردم. چندبار پلک زد. بعد زد زیر خنده و گفت: خوبه ته دیگ بهمون رسید! دلم واسه اشک اور تنگ شده بود.
دستم را گرفت و برد توی پیاده رو، روی پله ی ورودی یکی از خانه ها نشاند. گفت:" الان برمیگردم. برم ببینم کسی کمک نمیخواد." شلنگ انداز و خوشحال از روی جوی آب پرید و رفت وسط دود. انگار داشت به جشن عروسی میرفت. چقدر دلم میخواست من هم دنبالش بروم. ولی هنوز نفسم خوب در نمی آمد. سینه ام خس خس می کرد. چند لحظه بعد با یکی دیگر برگشت. حال دختر خوب نبود. چشمهایش را می مالید و هق هق می کرد. روسری اش به عقب افتاده بود و موهای سیاه و بلندش روی شانه هایش ریخته بود. چقدر تصویرش آشنا بود! یک لحظه امیدی واهی توی دلم جوشید. گفتم: افسانه؟!سرش را بلند کرد. چشمهایش پر از اشک بود و نوک دماغش سیاه شده بود. افسانه نبود. مهدی لبخندی زد و گفت: "باز هوایی شدی ریفیق؟ خدا میدونه الان افسانه کجاست ".
دختر را پیش من نشاند، یک سیگار روشن کرد و داد دستم.گفت: تحویل شما. و دوباره رفت وسط خیابان. ناگهان یک ون سیاه رنگ جلویش ترمز کرد. چند تا گوریل بزرگ و پشمالو از ون بیرون پریدند و با باتوم و کابل به جانش افتادند. یکی که از همه بزرگتر و پرموتر بود موهای خرمایی و لخت مهدی را دور دستهایش گره کرد و او را کشان کشان به طرف ون برد. من داد میزدم: حرومزاده ها! ولش کنید! دو تا از گوریل ها برگشتند و با چشمهای یک کاسه خونشان نگاهم کردند. آب دهانشان از لای لب و لوچه ی آویزانشان سرازیر بود.خرناس کشیدند و دندان های زردشان را نشانم دادند. مهدی با چشمهای ریزش که به زحمت از پشت موهای بلند و پریشانش پیدا بود ملتمسانه نگاهم میکرد. داد زد:" برو یاشار! فرار کن!"چند لحظه مکث کردم و در چشمهایش خیره شدم. یکی از گوریل ها با پا توی شکمش کوبید. درد پیچید توی صورتش. هیچ راهی برای نجاتش نداشتم.دوباره داد زد: "دِ فرار کن لعنتی! برو!" کم کم پا عقب گذاشتم و رفتم توی پیاده رو. گوریل ها افتادند دنبالم.ناگهان برگشتم و با تمام توانم فرار کردم. انچنان می دویدم که انگار آهویی از دست کفتارها می دود. آن قدر دویدم که اصلا نفهمیدم کی از دستشان در رفته ام.
مهدی را بردند. کجایش را نمی دانم. با خودم فکرکردم حتما همانجاست که رحیم را بردند. و افسانه را. گفتم لااقل مثل من تنها نیست. مهدی آخرین کسی بود که برای باقی مانده بود. از دبستان با هم بودیم. 18 سال! دیگر کسی را نداشتم. شدم بودم عین دیوانه ها. سیگار پشت سیگار. از این سر شهر میرفتم آن سر شهر و شب را صبح میکردم. نمی دانستم کجا هستم. چکار میکنم. کجا میخوابم. دو روز همینطور سردرگم می چرخیدم. مثل بی خانمان هایی که همه ی کس و کار و زندگی شان را از دست داده اند. یک شب را هم توی کلانتری خوابیدم.خواب که نه. مُردم و زنده شدم. تب داشتم. هذیان می گفتم. آدم ها را سه تا و چهارتا می دیدم. در بازداشتگاه باز شد و رحیم با همان هیبت ریزه و تر و فرزش آمد و آدرس کس و کارم را پرسید.گفتم: رحیم؟ تو هم رفتی قاطی اینا؟
قیافه اش عوض شد. یکی از آنها بود. با لگد کوبید توی شکمم و گفت: رحیم کدوم خریه؟ آدرس میدی یا میخوای شب رو همینجا بتمرگی؟
بزور توانستم شماره ی عمو داوود را بیاد یاورم. چندساعت بعد آمد و آزادم کرد. با چشمهای درشت و میشی اش که از پشت عینک بدون قابش درشت تر هم دیده می شدند توی چشمهایم زل زد. گفتم الان است که بخواباند توی گوشم. دستی به کله ی بی مویش کشید و ناگهان زد زیر خنده. بغلم کرد و گفت:" شدی عین جوونی های من و ابوالفضل. مرحبا پسر!روسفیدمون کردی!" سوار ماشینم کرد و بی هیچ حرف دیگری مرا به خانه رساند و توی تخت خواباند. تمام مدت همان لبخند شیرین روی لبهای قرمز و گوشتالودش بود و چهره ی گرد و با نمکش را دلنشین تر می کرد. مثل همیشه سایه وار آمد و رفت. میدانستم با پدرم خیلی صمیمی بوده اند.اما هیچ وقت از خودشان نمی گفت. مثل یک فرشته ی نگهبان بود که روزه ی سکوت گرفته است. با اینکه از گوشت و خون من نبود، او را از هر کسی به خودم نزدیکتر احساس می کردم. دو روز تمام خوابیدم.مدام کابوس می دیدم. مهدی. افسانه. رحیم. چشم که باز میکردم قیافه ی شکسته و درهم عمه ملیحه را می دیدم که کنارم نشسته و پاشویه ام می کند، و دوباره همه جا تاریک می شد.
روز سوم حالم ناگهان خوب شد. انگار اصلا مریض نبوده ام. از خواب که بیدار شدم دیگر نه سرم درد می کرد و نه چشمهایم سیاهی می رفت. ولی پشتم بدجوری می خارید. خودم را به دیوار می چسباندم و مثل بز خودم را به دیوار میکشیدم. بعد دماغم شروع به خاریدن کرد. طولی نکشید که به گوشهایم هم سرایت کرد. بعد از تقریبا یک هفته، همه جای بدنم به خارش افتاد. حتی لای انگشتان پایم هم از خارش ملتهب شده بودند. لعنتی امانم را بریده بود. شنیده ام برای همه همینطور شروع میشود. شده بودم عین میمون های توی باغ وحش که مدام خودشان را می خارانند. سالها قبل توی کتاب علوم برای اولین بار خواندم که آدم ها اولش میمون بوده اند.بعدها رفتم و درباره ی نظریه ی تکامل بیشتر مطالعه کردم. که آدم ها از نسل میمون هستند و ریشه ی ما به پریمات ها و نئاندرتال ها برمیگردد. ولی ما که اینجا میمون نداریم. حتما داروین اشتباه کرده است. اینجا شیر و پلنگ و ببر و گور داشته. عقاب و خرس و گرگ و یوزپلنگ هم داشته. ولی میمون، نه. اصلا دلم نمی خواهد اجدادم میمون باشند. با اینکه تک تک سلول های بدنم می خاریدند، اما تا جای ممکن خودم را نمی خاراندم که مبادا شبیه آنها شوم. شبیه آن گوریل های وحشی که دوستانم را یکی یکی گرفتند و بردند.
شب ها خوابم نمی برد.تا خود صبح بیدار بودم و سقف را نگاه می کردم. همین که چشم هایم را می بستم قیافه ی مهدی پیش چشمم ظاهر می شد. ملتمسانه نگاهم میکرد و می گفت: "برو یاشار. فرار کن!" هوا که روشن می شد تازه پلکهایم سنگین می شدند. بعد از آن خوابهای عجیب و غریب می دیدم. اول از همه رحیم را می می دیدم. آن وقت ها قیافه اش فرق داشت. صورتش را از ته میزد و موهایش را به عقب می خواباند. قیافه اش با جوانی های داستین هافمن مو نمیزد. رحیم از دل تاریکی پشت پلکهایم دوان دوان نزدیک می شود و در حالی که چند لحظه یک بار با وحشت پشت سرش را نگاه می کند با سرعت از کنارم رد می شود. انگار از چیزی فرار می کند.صدایش نمی کنم. فایده ای ندارد. چندبار امتحان کردم. نمی شنود.چند لحظه بعد دو تا گوریل پشمالو چهار دست و پا و خشمگین از همان راهی که رحیم آمد وارد خوابم می شوند. درست کنار من می ایستند. قلبم مثل طبل می کوبد.ولی انگار مرا نمی بینند. چند لحظه هوا را بو می کشند و بعد خرناس کشان از همان راهی که رحیم رفت می روند و در تاریکی گم می شوند. بعدش مهدی می آید. نزدیکم می شود، دست در گردنم میاندازد، با انگشت اشاره اش جایی را نشان می دهد و می گوید:" بچه ها منتظرت هستن." هرچه به نوک انگشتش خیره می شوم جز تاریکی چیزی نمی بینم. می پرسم:" کی منتظره؟ کجا؟" برمیگردم و توی چشمهایش خیره می شوم. اما دیگر مهدی نیست. چشمهای درشت و سیاه افسانه را میبینم که به من زل زده اند. ته چشمش نور لرزانی با هیجان و اضطراب می رقصد. -"افسانه... چه بلایی به سرت آوردن؟ الان کجایی؟"
او هم با انگشتش به همان جهتی اشاره می کند که مهدی نشانم داده بود. جز سیاهی چیزی نمی بینم. برمیگردم طرف افسانه. نیست. رفته است.
هرشب همینجا بیدار می شدم. هر چه بیشتر به زندگی ام و کسانی که از دست داده ام فکر می کردم کینه ام بیشتر می شد و بدنم بیشتر می خارید.اوایل خارش فقط توی دماغم بود. هر بویی را صدبار بیشتر می فهمیدم. می توانستم بوی سیگار کاپتان بلک فرهاد را که توی واحد بغلی می کشید از بوی بهمن دودول احمد دستمال که چهار طبقه راه پله را می پیچید و پایین می آمد تشخیص دهم. رفتم و توی آیینه خودم را برانداز کردم. دماغم قرمز قرمز شده بود. کمی هم ورم کرده بود.بلافاصله یاد عمو داوود افتادم. چشمم که افتاد به تابلوی مطبش دلم باز شد. اسمش آرامم می کرد. دکتر سید داوود حسینی؛متخصص پوست و مو. چشمش که به من افتاد گل از گلش شکفت. با لبخندی که همبیشه روی لبهایش نشسته بود و جم نمی خورد گفت: به به! چه عجب از این ورا؟ یادی از ما کردی یاشارجان؟
گفتم: سلام عمو داوود. کم سعادتی از ماست. وقت نمیشه والله.
گفت: خبرش رو دارم. شدی عین جوونی های ابوالفضل. یادش بخیر. من و بابات و راحله. حالا چطور شد یاد این پیرمرد زپرتی افتادی؟
گفتم: احساس می کنم یه اتفاقی داره برام میفته عمو. همه ی بدنم میخاره. دماغم. گوشم. پشتم. حتی لای انگشتام هم میخاره. همه جای بدنم لک افتاده.
اخمهایش توی هم رفت و گفت: بیا جلو بینم. جلوتر. پیرهنت رو بزن بالا... برگرد... سرت رو خم کن... حالا اون طرف... دهنت رو وا کن... . خوبه.
سری تکان داد و گفت: پس بالاخره نوبت تو هم رسید.
گفتم :نوبت چی عمو داوود؟
پرسید: تازگی ها کسی رو از دست دادی؟
گفتم: چطور مگه؟
گفت: تو اولیش نیستی. خیلی ها رو مثل تو دیدم. نه دقیقا مثل تو. هر کدوم یک جور. ولی همه زجر کشیده بودن. همه به ناحق عزیزانشون رو از دست داده بودن. آماده بودن که برگردن. تو هم باید برگردی. مال تو از اون خوبهاشه. قوی. سریع. باهوش.
گفتم: برگردم؟ کجا؟
با نگاهی که مثل نگاه هیپنوتیزم شده ها به ناکجا خیره شده بود گفت: به خونه ات.
گفتم:خونه؟ کدوم خونه؟
دوباره به حال طبیعی اش برگشت. سرش را تکانی داد که انگار می خواهد فکری آزاردهنده را از خود دور کند.گفت: منم نمیدونم. بالاخره هر کسی از یه جایی اومده دیگه. خودت باید بفهمی. نگران نباش. مریض نیستی. مثل یه ژن قدیمیه که هزاران سال خواب بوده. حالا بیدار شده. برگشته. بدتر هم میشه. ممکنه چند هفته طول بکشه یا چند ماه. بستگی به این داره که چقدر درد کشیده باشی. ولی خودش خوب میشه. وقتی که خوب شد خودت می فهمی کجا باید بری.
گفتم: مسری که نیست؟
گفت: نه. دِلیه. از هر پوستی رد نمیشه. تو هر دلی جا نمی گیره. باید درد کشیده باشی. باید خیلی چیزها رو از دست بدی تا بتونی برگردی. من موندم چرا تو تا حالا برنگشتی؟ هیشکی رو ندیدم قدر تو درد کشیده باشه. بابات. مامانت. حالا هم که دوستانت رو از دست دادی.
گفتم: با بابام خیلی دوست بودی عمو داوود، مگه نه؟ چرا هیچ وقت ازش حرف نمیزنی؟
گفت: نمی خواستم ناراحتت کنم. ولی حالا که باید بری میگم. باید بگم. چون داری راهی رو میری که ما هم رفتیم. ولی نه تاجایی که تو و دوستانت دارین میرین. جایی که شما میرین آخر خطه. سیم آخره .نفس جوون میخواد و دل شیر. ما هم یه زمانی مثل شما بودیم. ولی به کاهدون زدیم. راه رو اشتباهی پیچیدیم.
من و ابوالفضل با هم بودیم. همیشه.از دبستان تا روزی که رفتیم دانشگاه. تو دانشگاه مامانت هم به ما اضافه شد. شدیم سه تفنگدار. تو دانشکده اعلامیه پخش می کردیم که زیرابمون رو زدن. اینا رو خودت میدونی، مگه نه؟بابات همیشه از ما جلوتر بود. سردسته بود. رئیس بود. همه حرفش رو می خوندن. تو هم مثل باباتی. ناخواسته همیشه وسط معرکه میفتی. باید تصمیم بگیری.ولی باید مواظب باشی. خطر به تو همیشه نزدیکتر از آدمهای دور و برته. بابات هم همینطوری گیر افتاد. سپر ما شد. وقتی دید مامورا دارن میان اعلامیه ها رو گرفت و ما رو فراری داد. گذاشتنش سینه ی دیوار.حیف! حیف که خونش به هدر رفت. تقصیر ماست. من و بابات و همه ی آدمهایی که اون موقع ها به خیلی چیزها امید داشتیم. کی فکر می کرد یه روز تقاص آرزوهای ما رو باید بچه هامون پس بدن؟
پرسیدم: مادرم چی؟ از اون بگو. میخوام بدونم چرا تهش اینجوری شد؟
سرش را انداخت پایین و خیره شد زیر میز.آهی کشید و گفت: قرار نبود اینجوری باشه. حرف از چیزای دیگه ای بود. شعارهای قشنگ زیادی داشتیم. ادعا زیاد بود. واسه همین رفتیم جنگ. دنبال مادرت رفتم. مثل خودت بود. سر نترس داشت. می گفت اونجا لازمم دارن.
گفتم: نرو راحله. بچه تو شیکم داری. یادگار ابوالفضله.
گفت باید برم. وصیت ابوالفضله. گفته هیچ وقت دست رو دست نذارم.
گفت:"تو هم باید بیای. اگه نریم این درسی که خوندیم به درد لای جرز میخوره. خون ابوالفضل قاطی میشه با گه اجنبی.
گفت:" اجنبی داره رو ناموس من و تو شیر یا خط میندازه.
گفت:"باید دیوار بکشیم، از گوشت، از استخون. اگه بیان واویلاست. اگه از دستش بدیم دیگه هیچ چی نداریم داوود. نه ریشه داریم و نه امید گل و میوه".
باهاش رفتم. به بابات قول داده بودم مواظبش باشم. هر دو با هم توی بهداری کار می کردیم. تو خود خط. بعد تو اومدی. تو دل یه شب تاریک. وسط عملیات. با سلام و صلوات اومدی. سر دست بردیم به بچه های گردان نشونت بدیم. همه جا صدای خنده و هلهله بود. همه با دیدنت خوش بودن. وسط اون همه توپ و تانک، تو یه نعمت بودی. امید بودی. آب حیات بودی واسه آدمهایی که ماه ها بود زن و بچه شون رو ندیده بودن. واسه همین اسمت رو گذاشتیم یاشار. یعنی همیشه جاوید. همه ی حواسمون پیش تو بود که یهو شب عین روز روشن شد. بعد همه جا تیره و تار شد. گرد و خاک شد. رود خون راه افتاد. صدای زجه و ناله از همه طرف میومد. همه داد میزدن: دکتر! بیا اینجا! دکتر! مجروح داریم. دست تنها بودم و گیج. دنبال مادرت گشتم. نبود. دویدم طرف بهداری. بهداری هم نبود. هیچ چی نبود. هیچ چی... هیچ چی...
بغض راه گلویش را بست. پیشانی اش را گذاشت روی نسخه های روی میز. دست به کله ی بی مویش کشید. شانه هایش می لرزید. پرسیدم: بعدش چی؟
خودش را جمع و جور کرد و گفت: بعدش... بعدش آوردمت خونه. سپردمت دست عمه ملیحه ات.اما همیشه بهت سر میزدم. همیشه دورادور حواسم پیشت بود. می پاییدمت. یادگار ابوالفضل و راحله بودی. عزیزم بودی. پسر نداشته ام بودی. کار روزگار رو ببین. حالا باید به عزیز دلم بگم راهی رو بره که سالها قبل ما طی کردیم. این بار اما خطر نزدیکتره. این بار دشمن پشت دروازه ها نیست. ور دل خودمونه. باید برگردی به جایی که بهش تعلق داری.باید رفقات رو پیدا کنی. باید جمع بشین. به خودتون برگردین.راهش همینه. اگه بابات بود اونم میگفت برو. هر نسل از این خاک یه روز به جایی میرسه که باید بکنه و بره. اونایی که میرن یا برنمیگردن و یا مثل من برمیگردن و عذاب میکشن.
پرسیدم: پس خودت چی؟ تو که همه ی اینا رو میدونی، تو که مثل من درد کشیدی. مگه دوستانت رو از دست ندادی؟ مگه رحیم برادرزاده ات نبود؟عزیز دلت نبود؟ پس چرا خودت برنمیگردی؟
انگار دست گذاشتم روی زخمی که سالهاست از درون میخورد و از پا در می آوردش. همه ی عضلات صورتش به یکباره پایین افتاد. یک طرف لبش را برچید و گفت: نمیتونم.آخه من... من یکی از اونام. دلم میخواد با شما باشم. ولی ریشه ام یه جای دیگه است. دلم ولی مال همینجاست. واسه همین باید بمونم و عذاب بکشم. باید اون قدر با خودم بجنگم تا بالاخره بتونم از ریشه ام دل بکنم. که فراموش کنم مال کجام و کی هستم. باید دوباره متولد بشم. اینجا. تو این خاک. ولی تو باید بری. خدا به همرات. شاید منم یه روز اومدم. نمیدونم. شاید...
در حالی که هنوز زیر لب زمزمه می کرد: شاید... شاید...، گونه اش را بوسیدم و به طرف در راه افتادم. صدایم کرد: یاشار.
برگشتم. چشمانش خیس بود. دستش میلرزید. با صدایی لرزان گفت: وقتشه امانتی بابات رو بهت پس بدم. عصر یه سر بیا خونه. منتظرم ها!
عصر رفتم در خانه ی عمو داوود و تفنگ برنویی را که توی نمد پیچیده بود از دستش گرفتم. دو لول بود با دسته ی نقره ای.گفت:خیلی مراقبش باش.کلی خاطره با این دارم.یه زمانی با ابوالفضل میرفتیم شکار. کل. خرگوش. کبک. یه روز ابولفضل گفت من دیگه نیستم. پرسیدم: چرا؟
گفت اینا مال این سرزمینند. این کوه و دشت هم مال اینهاست. مال ماست. باید گلوله ها رو نگه داریم واسه بیرون کردن اونایی که اینجا ریشه ندارن و میخوان ریشه ی ما رو هم بزنن. بابات همیشه می گفت این آخرین راهه. آدم تا نفس داره باید دنبال صلح و صفا باشه. ولی بعضی وقتها نمیشه. یعنی نمیذارن. چون اگه صلح و صفا همه جا باشه خیلی ها بی مصرف میشن. موجوداتی که مثل انگل باید به دیگران بچسبن و فاسدش کنن تا خودشون زنده بمونن. اون وقته که باید دست به این ببری.
دستش را گرفتم و توی چشمهایش خیره شدم. گفت: امیدوارم شماها برای بچه هاتون زندگی بهتری بسازین. ما که گند زدیم.
در آغوشم کشید، توی صورتم خیره شد و گفت: عین بابات شدی. و من برای همیشه ترکش کردم.
از روزی که عمو داوود را ترک کردم تا همین دیشب که زدم بیرون درست می شود دو ماه! دو ماه توی خانه خودم را حبس کرده بودم. نمی خواستم هیچ کسی را ببینم. فقط روزی یک بار به عمه زنگ میزدم تا هم حالش را بپرسم و هم او از حالم باخبر شود و دلش شورم را نزند. نه حمام می رفتم، نه ریش میزدم، نه غذای درست و حسابی میخوردم. مویم بلند شده بود و میریخت جلوی چشمانم. پوستم کم کم داشت کهیر میزد. لکه های خاکستری بزرگ و کوچک اینجا و آنجا در می آمدند. گوشهایم! بالای لاله ی هر دو گوشم بدجوری درد می کرد. انگار از گوشهایم آویزانم کرده بودند. صداها را هزار بار قوی تر می شنیدم. صدای ماشین لباسشویی همسایه ی بالایی برایم مثل صدای ماشین بتونگیر بود که هی می چرخید و قژ قژ میکرد.توی دو ماه گذشته شب و روز کتاب می خواندم. 1984. سه تفنگدار.کنت مونت کریستو. شاهنامه. فیلم هم نگاه می کردم. اسپارتاکوس. شجاع دل. ژاندارک.میهن پرست. هرلحظه تصویر مهدی و رحیم و افسانه جلوی چشمهایم بود. صبح تا شب می نشستم روی مبل و خاطراتم را ورق میزدم.
دیشب داشتم آلبوم ها را ورق میزدم. عکس های دبیرستان. من و مهدی و رحیم، کله ها، همه کچل. زیر درخت توت حیاط مدرسه. صفحه ی بعد. حیاط دانشگاه؛ رحیم و مهدی، لبخند به لب، چسبیده به هم. من و افسانه، دست توی دست.پشت سرمان بزرگ نوشته: "این انقلاب مال..." افسانه جلوی لغت بعدی را گرفته است. باقی جمله از بعد از جایی که من ایستاده ام دیده می شود: "... نشینان است". هرچه فکر کردم لغتی را که پشتمان مانده بود یادم نیامد که نیامد.
فیلمهایی را که با گوشی گرفته بودیم نگاه می کردم. بخصوص آن یکی را که توی کوه گرفته بودم. الموت. تاریک و روشن غروب بود که بالاخره با هزار بدبختی به قله رسیدیم. آتش روشن کردیم و دور تا دورش ولو شدیم. مهدی. رحیم. افسانه. من هم فیلم می گرفتم. پشت سر رحیم بازمانده های قلعه ی الموت پیش زمینه ی تصویر شده بود. باد ملایمی می وزید. افسانه بلند شد و پرید روی یک صخره ی بزرگ و تخت. شده بود مثل بازیگری که روی صحنه ی نمایش تک و تنها ایستاده است. روسری اش را برداشت و چپاند توی جیب مانتوی سفیدش. چشمهایش را بست. بالهایش را باز کرد و خودش را به صلیب کشید. باد می زد و موهای بلند سیاهش را افشان می کرد. داد زد:" خدایا! چی می شد من یه عقاب بودم؟"
چند لحظه همانطور ماند. داد زدم:" کسی چه میدونه؟ شاید یه روز تو هم عقاب بودی. شاید یه روز دوباره بتونی عقاب بشی و پر بکشی.
چشمهایش را باز کرد و لبخند پهن همیشگی روی صورتش نشست. بعد روسری اش را بست و بی توجه به نگاه های خیره و لبخندهای یک وری ما برگشت و سر جایش نشست. دست کرد توی کیفش و چهارتا گردنبند درآورد. چهارتا قلب یشمی که به بندهای نخی بافته شده وصل بودند. ساده و زیبا. گفت:این نشانه ی دوستی ماست. تا پای مرگ.
هر کدام یکی از گردنبندها را از دستش گرفتیم. بعد هرکس گردنبندی را که دستش بود انداخت گردن بغل دستی اش. رحیم انداخت گردن مهدی. مهدی انداخت گردن من. من درحالی که هنوز گوشی توی دستم بود و فیلم می گرفتم گردن بند را جلو بردم تا به گردن افسانه بیندازم. دوربین نزدیک صورتش شد و چشم درست و سیاهش تمام قاب تصویر را پر کرد. ته چشمش نور لرزانی می رقصید. تصویر تکان مختصری خورد و به عقب برگشت. دوربین را روی سینه ی افسانه زوم کردم. گردن بند زیر نور نارنجی غروب می درخشید. رحیم انگشت اشاره اش را جلو آورد. ما هم همین کار را کردیم. انگشتانمان را مثل چهارتا شمشیر بالای آتش روی هم گذاشتیم و با هم گفتیم: چهارتفنگدار: یکی برای همه، همه برای یکی.
فیلم تمام شد. دوباره نگاهش کردم. و دوباره و دوباره دوباره. تا اینکه باطری موبایلم تمام شد. اشک از روی گونه هایم سرازیر شده بود. تصویر بچه ها مدام جلوی چشمانم تکرار می شد.گوشی را کوبیدم به دیوار. خرد و خاکشیر شد.
چشمانم از خواب سنگین بودند. افتادم روی تخت. اما دوباره خارش بدنم شروع شد. این بار از همیشه بدتر بود. انگار هزاران مورچه داشتند روی بدنم راه می رفتند. مدام توی رختخواب غلط میزدم. آخرش هم نفهمیدم کی خوابم برد. تا پلکهایم روی هم افتاد افسانه آمد. با همان مانتوی سفید و شال آبی که صورت سفیدش را قاب گرفته بود. دور بود، اما می دانستم خودش است. دو تا بال بزرگ مثل بالهای عقاب پشتش داشت. بال نمی زد. آرام و رها پیش می آمد. انگار بر بادی سبک سوار است. بی آنکه قدم از قدم بردارد کم کم از دل تاریکی سر میخورد و به طرف من می آمد تا اینکه تمام قد روبرویم ایستاد. همان ابروهای سیاه و کشیده که کمانه کرده بودند روی چشم های درشت و شبگیرش. و همان لب های سرخ و قلوه ای که فقط یک بار دزدکی و گذرا بوسیدمشان. نفس گرم و خوشبویش را روی پوست صورتم احساس می کردم. بین چشمهای خوابالود من و چشم های درشت و درخشان او چند انگشت بیشتر فاصله نبود.مثل قدیم ها نوک دماغش را به دماغم مالید و لبخند پهنی روی صورتش نشست. گفتم: افسانه! کجایی؟ کجا بردنت؟
انگشتش را روی لب توت فرنگی رنگش گذاشت و گفت: هیییس! می شنون!
گفتم:: کی؟ مگه اینجا هم هستند؟
در حالی که دزدکی اطراف را می پایید زیرلبی گفت: لعنتی ها همه جا هستند. حتی اینجا.
دهانش را نزدیک گوشم آورد. مثل قدیم ها بوی مطبوع شامپو از لای موهایش زد توی صورتم. موهایش از زیر شال شره کرد و چانه ام را نوازش داد. توی گوشم زمزمه کرد: باید برگردی یاشار! باید برگردی.
پرسیدم: کجا؟ کجا باید برگردم؟
دوباره رو در روی من ایستاد. چشم در چشم. توی نگاهش التماس مهدی را می دیدم.آرام زمزمه کرد: باید برگردی. بچه ها منتظرت هستند. وقتش داره میرسه. زودباش پسر! وقت نداریم.
ناگهان شال از سرش عقب افتاد و مردمک چشمهایش گشاد شدند. دهانش را باز کرد و چنان توی صورتم جیغ کشید که موهایم سیخ شدند و به عقب پرت شدم. دستم را دراز کردم و فریاد زدم:"افسانه!"
دو دست بزرگ و پرمو بالهایش را گرفتند و او را از پشت به زمین کوبیدند. یکی از دست ها مثل یک مرغ بی پناه بالهایش را نگه داشت و دیگری موهایش را چنگ زد و توی سیاهی مطلق کشید.چهره ی افسانه از درد فرو ریخت. به دنبالش دویدم، ولی هر چه می دویدم از من دورتر می شود. فریاد زد:" برو یاشار! برو! برگرد پیش بچه ها". و توی سیاهی محو شد.
با وحشت از خواب پریدم. بدنم یکپارچه خیس از عرق بود. قلبم داشت توی سینه ام می ترکید. انگار همه ی دنیا روی سینه ام آوار شده بود.فریاد زدم: افسانه! و با مشت کوبیدم به دیوار. دیوار لرزید و جای مشتم از همیشه عمیق تر روی دیوار ا فتاد. احساس می کردم قدرت دستهایم ده برابر شده اند. دوباره مشت زدم. تکه ای از گچ سقف کنده شد و کف اتاق افتاد. چند بار محکم و پشت سر هم مشت زدم. صدای جر جر در واحد کناری آمد. فرهاد داشت توی راهرو قدم میزد. چند لحظه پشت در ایستاد. سایه اش را از زیر در می دیدم. مکثی کرد و بعد آرام به در تقه زد. در را که باز کردم نفسش بند آمد. چشمهایش داشت از حدقه بیرون میزد. من من کنان گفت:
یا...شار. چرا اینطوری شدی؟ شدی عین ... جنگلی ها!
با عصبانیت گفتم: چیکار داری؟
گفت: فکر کردم یکی داره دیوار رو میشکنه. صدای چی بود؟
گفتم: داشتم تابلو میزدم به دیوار.
گفت: تابلو؟ 3 نصفه شب؟
گفتم: مشکلی داری؟ چهار دیواری، اختیاری.
نگاهش بر روی مشتهای گره کرده و خونالودم لغزید. چشمهایش گشاد شدند. چند قدم عقب عقب رفت، بعد با دستپاچگی برگشت توی واحدش و در را بست. صدای قفل کلیدش را که سه بار چرخید شنیدم. و صدای گوشی تلفن را که برداشت و سه تا دکمه را فشار داد.
دیگر بدنم نمی خارید. رفتم و خودم را توی آیینه ی قدی پذیرایی نگاه کردم. موهای بلند و پف کرده ام تا روی شانه هایم می رسیدند. ناخن هایم بلند و تیز شده بودند.آماده برای شکار. پیراهنم را بالا زدم. تصویرم توی آیینه پر از موهای نرم و درخشان با خال های سیاه و قهوه ای بود. احساس کردم پاهایم بلند و کشیده شده اند.احساس قدرت داشت توی وجودم جولان میداد .می خواستم از در و دیوار بالا بروم. هوس کوه کردم. دلم میخواست از روی صخره ها و سنگ ها بپرم و جست بزنم. دلم میخواست دریک شب مهتابی روی قله ی کوه بایستم و پنجه در ماه بکشم. عوض شده بودم. دیگر آن موجود ضعیف پیشین نبودم. میدانستم وقتش رسیده که برگردم. صدای افسانه مدام توی گوشم زمزمه می کرد: :"برو یاشار! برگرد پیش بچه ها!" تصویر درون آیینه دندانهایش را به من نشان داد. تیز و بلند. تصویر پلنگ وارم برایم خرناس کشید. من هم جوابش را دادم. بعد هر دو با هم خرناس کشیدیم و به هم لبخند زدیم.
گفتم: تو توی آیینه ی من چیکار میکنی؟
خندید وگفت: خودت تو آیینه ی من چیکار می کنی؟
گفتم: پس بالاخره برگشتی.
گفت: آره. دیگه وقتش رسیده بود. حاظری؟باید بریم. الان وحشی ها میرسن.
گفتم: بذار بیان. دیگه تموم شد.دیگه فرار نمی کنم. می ایستم و می جنگم.
خندید و گفت: هنوزم قدّی! تنهایی نمیتونی. از پسشون برنمیای. باید بری. بچه ها منتظرت هستن.
گفتم: کجا؟
گفت: "خودت میدونی. "و ناپدید شد. هیچ تصویری از من توی آیینه نبود. مثل یک شبح بودم که هست و نیست. از درون خودم پشت سرم را می دیدم. از درون آیینه چشمم افتاد به جنازه ی گوشی موبایلم که شب پیش به دیوار کوبیده بودم. دستم را به گردنم بردم و قلب یشمی را توی مشت گرفتم.کوه صدایم می زد. باید به کنام برمیگشتم. برنو را از زیر کمد بیرون کشیدم. موهایم را سریع توی دستشویی شستم، شانه زدم و با کش پشت سرم بستم. یک پیراهن سفید تمیز پوشیدم و کراوات قرمزی را که افسانه برایم خریده بود بستم. یک دست لباس تمیز دیگر با تمام کراوات هایم برداشتم و توی چمدان ریختم. صدای آژیر پلیس خیلی نزدیک بود. پریدم توی ماشین و زدم به دل شب.
آرام و خونسرد رانندگی میکردم. نمی خواستم توجه کسی جلب شود. اگر پلیس راه جلویم را می گرفت مجبور بودم درگیر بشوم. آفتاب هنوز نزده بود که کوه جلوی چشمهایم نقش بست. در تاریک و روشن صبحگاهی هیبت باشکوهی از قلعه پیدا بود. بالای سر قلعه عقاب بزرگی بال گسترده بود و چرخ می زد. کمی جلوتر جاده را بسته بودند.مجبور شدم ماشین را همانجا بگذارم و پیاده ادامه بدهم. صدمتر بیشتر نرفته بودم که صدای خش خش پا شنیدم. دست به تفنگ بردم و بیرون کشیدمش. ناگهان چیز سردی را پشت گردنم احساس کردم. سرمایش در یک لحظه از گردن تا مغز استخوانم را سوزاند. ده دوازده نفر به سرعت برق از پشت سنگ ها بیرون پریدند و دوره ام کردند. یکی که از بقیه ریزه میزه تر بود جلو آمد و گفت: اینجا چیکار می کنی؟
توی چشمهایش زل زدم و گفتم: اینجا خونه ی منه. برگشتم به خونه ام. مشکلی داری؟
گفت: کی گفته اینجا خونه ی توئه؟
گفتم: افسانه. مهدی. عمو داوود. رحیم.
اشعه ای از نور خورشید در حال طلوع افتاد توی عینکش و برای یک لحظه برق چشمانش را دیدم. پرسید: اسم رمز چیه؟
انگشت اشاره ام را جلو بردم و گفتم: یکی برای همه، همه برای یکی.
انگشتش را جلو آورد و روی انگشتم گذاشت. اشک توی چشمهایش حلقه زده بود.گفت: رحیم هم بود؟
گفتم: مگه میشه نباشه؟
لبخندی گوشه ی لبش نشست، در آغوشم کشید و گفت: وای پسر! نمیدونی چقدر دلم هوات رو کرده بود! داشتم میمردم از دلتنگی.
گفتم: منم همینطور! دلم لک زده بود واسه بحث و کل کل کردن باهات. اولش نشناختمت! این سبیل نیچه ای و عینک خیلی بهت میاد رحیم!
گفت: واسه تغییر قیافه بود. ولی خوشم اومد، نگهش داشتم. موی بلند هم خیلی به تو میاد. شدی عین رامبو.اصلا از همین حالا بهت میگیم یاشار رامبو!
گفتم: اصالتت رو حفظ کن پسر! رامبو کدوم خریه؟بگو فریدون. بگو آرش. ستارخان. میرزا.
دست توی گردنم انداخت و گفت: مثل همیشه حق با توئه. خب. بیا بریم پیش بچه ها. باید معرفی ات کنم. هرچند تو رو خوب می شناسن. همیشه براشون از چهارتفنگدار گفتم.
یک ساعت بعد روی قله کوه دور آتش نشسته بودیم و پشت سرمان قلعه ی الموت زیر نور آفتاب صبحگاهی می درخشید. یک فنجان داغ چای آتشی را با دو دست محکم چسبیده بودم که گرم شوم. بالای سرمان عقاب بزرگ دوباره بال گشوده بود و با باد خنک صبحگاهی می رقصید. دور و برم چشمهای زیادی منتظر بودند تا لب باز کنم و چیزی بگویم. یک جرعه از چای داغ را سر کشیدم و داستانم را اینطور آغاز کردم:
همه چیز بعد از دستگیر شدن مهدی شروع شد. دیگر طاقت نیاوردم...
پایان رامین رادمنش 4/7/1389
"بینایی"