در دوردست ها نقطه ی سیاهی می بیند.چشمانش را ریز می کند و روی آن نقطه متمرکز می شود.لکه ی سیاه هرلحظه بزرگ و بزرگتر می شود.ناخودآگاه انگشتش روی ماشه می رود. اسلحه اش را محکم تر به سینه اش می فشارد. ذهنش به تکاپو می افتد. یعنی بالاخره وقتش رسیده است؟ سالهاست هزاران نفر مثل خودش منتظر این لحظه اند. لحظه ای که بالاخره "آنها" بیایند و تکلیف یکسره شود. این تعلیق و انتظار دیگر غیرقابل تحمل است. مگر چقدر می شود انتظار کشید؟ ده سال، بیست سال، سی سال؟ دوباره همان سوال همیشگی از ذهنش می گذرد:" نکند هیچ وقت نیایند؟ نکند تمام مدت برای هیچ و پوچ انتظار کشیده باشیم؟ ". سرش را با شدت تکان می دهد تا این افکار منفی را از خودش دور کند. وقتی "او" می گوید آخرین جنگ قریب الوقوع است، حتما راست می گوید. تابحال کسی از "او" حرف دروغ نشنیده.برای اینکه دلشوره اش را از بین ببرد بخودش قوت قلب می دهد:" حتما خواهند آمد. احتمالا اول جنگنده ها را می فرستند تا مناطق استراتژیک را فلج کنند. بعد از چهار طرف وارد خواهند شد. زورشان بیشتر است. پول و تجهیزات بیشتری دارند. توی هوا و دریا حریفشان نیستیم. ولی اینجا خاک ماست. توی زمین دخلشان را می آوریم.بیچاره ها خبر ندارند چه چیزی در انتظارشان است. "

سیاهی نزدیکتر می شود و امیدش دوباره به انتظاری مرگ آور تبدیل می شود. دست از ماشه بر میدارد و اسلحه توی دستش شل می شود. ماشین لندرور خاکی رنگ در مرکز گرد و خاکی که پشت سرش بپا کرده است نزدیک و نزدیک تر می شود و در نهایت جلوی اتاقک نگهبانی ترمز می کند. همزمان هر دو در لندرور باز می شوند و راننده و یک نفر دیگر با لباس خاکی و ماسک و جلیقه ی ضدگلوله پیاده می شوند. راننده را نمی شناسد. هرچند تشخیص قیافه ها از پشت ماسک کار چندان ساده ای نیست، اما از روی هیکل و طرز راه رفتن فهمیده است همیشه راننده ای که با مهمانان داخل مقر می شود با راننده ای که آنها را برمیگرداند فرق دارد. تابحال از حیاط مقر آن طرف تر نرفته است. یعنی اجازه اش را ندارد. خیلی دلش میخواهد با آن آسانسور فلزی که فقط یکبار دزدکی دیده است پایین برود و ببیند در اعماق مقر چه خبر است. یک بار رئیس نگهبانان گفت بالاخره این افتخار به او هم خواهد رسید تا با یکی از مهمان ها به داخل مقر برود.

این بار راننده مردی است قدبلند و لاغر. هیکلش به ورزشکارها می خورد. مسافرش مردی است چاق و قد کوتاه که از فرط چاقی کم مانده دکمه های لباسش کنده شوند. او را می شناسد. به اسم که نه. ولی برایش آشناست. هفته ای یک بار می آید و برمیگردد. باید آدم خیلی مهمی باشد که این همه به مقر رفت و آمد دارد. همان کلت بزرگ همیشگی را به کمر بسته است. دست چپش را چنان مشت کرده که گویی چیزی را در آن پنهان کرده است.

راننده با سرعت اطراف را می پاید و بعد مثل یک محافظ مرد چاق را بسمت نگهبان می برد. نگهبان خوب میداند راننده بار اولش است که به مقر می آید.  در حرکاتش نوعی ناشیگری و اضطراب دیده می شود. سرباز هیچ حرکتی نمی کند. راننده می گوید: سلام رفیق. چه خبرها؟

سرباز هیچ نمی گوید و راست توی چشمهایش خیره می شود. از پشت ماسک تشخیص چشمها کار سختی است. ولی چشمهای راننده درشت و سیاه است یا شاید قهوه ای، با یک نور و شادابی خاص که گویای عدم درکش از موقعیتی است که در آن قرار دارد.اگر می فهمید کجاست حتما توی چشمهایش ترس و اضطراب دیده می شد. سرباز با صدای گرفته ای از پشت ماسک می پرسد: اسم رمز چیه؟

راننده خیره و گیج نگاهش می کند. مرد چاق در حالی که چیزی را توی مشتش می فشارد پیش می رود و رو در روی سرباز می ایستد.همان دستی که مشت کرده و چیزی در آن پنهان کرده را روی قلبش می گذارد و می گوید: هرچه داریم از آنِ "اوست! " 

سرباز بلافاصله سلام نظامی می دهد. از جیبش بیسیم بزرگی را بیرون می کشد و چند عدد را فشار میدهد. بلافاصله پشت سرش دری مخفی کنار می رود. مرد چاق با سر به راننده اشاره می کند. راننده مردد می ایستد. مرد دوباره با سر اشاره می کند و می گوید: "برو تو دیگه! وقت نداریم."

راننده می گوید: "ولی من قرار بود شما رو تا اینجا بیارم. "

مرد چاق با صدای بمی که با جثه اش همخوانی دارد  می گوید:" تو قرارداد نوشته شده باید تا مقر با من باشی. اینجا که مقر نیست. از چی می ترسی؟ ده دقیقه دیگه کارت تموم میشه.  "

راننده با قدم هایی نامطمئن از در مخفی داخل مقر می شود. نگهبان زیر چشمی به مشت مرد چاق نگاه می کند که باز می شود. کف دستش یک عکس سه در چهار از زنی جوان و بسیار زیبا دیده میشود. تصویر زن آن قدر زیباست که نگهبان حتی از پشت ماسک هم با دیدنش بر خود میلرزد. چشمان درشت و روشن، بینی فندقی و  موزون، لب های قلوه ای اناری و ابروهای کم پشت کمانی در صورتی گرد و بی نقص زیبایی و معصومیت غیرقابل تصوری به تصویر زن بخشیده است.نگهبان برای یک لحظه در دلش نسبت به مرد چاق احساس حسادت و نفرت می کند. بعد سرش  را تکان می دهد که این افکار از مغزش بیرون بروند. تصویر صورت کشیده، چشمان سیاه و پوست سفید و براق همسر خودش را پیش چشمانش تصور می کند. خیلی ها هستند که به خود او برای داشتن چنین همسری حسادت می کنند. مرد چاق دستی روی شانه اش میزند و می گوید:" پشت سر ما در رو ببند. "عکس را توی جیبش می چپاند و پس از راننده وارد حیاط مقر می شود. در مخفی پشت سرشان بسته می شود. 

 

راننده گیج و بهت زده به حیاط مقر نگاه می کند. تا چشم کار می کند دیوار است که می رود و می رود تا به دامنه ی کوه ها می رسد. دو طرف مقر پشت به دو کوه بلند و صخره ای داده است که بودنشان وسط این بیابان عجیب می نماید. حیاط مقر از درب ورودی تا جایی که دو تا کوه به هم می پیوندند شکلی دلتا مانند ساخته است که قاعده اش در طرف در ورودی و نوکش به نقطه ی تلاقی دو کوه ختم می شود. جایی که یک ساختمان بتنی مکعبی شکل بدون هیچ پنجره ای ساخته شده است. ورودی ساختمان درب فلزی عظیمی است که هیچ درز و شکافی ندارد. راننده با خود فکر می کند حتما این در فقط از داخل باز می شود. شکل قرار گرفتن کوه ها و درب فلزی میان آنها مانند زنی است که بر زمین نشسته و پاهایش را باز کرده است که وضع حمل کند و بچه اش را از میان آن در بزرگ بیرون بیندازد. یاد زنش میفتد. نوعروس زیبایش را در خانه تک و تنها رها کرده و آمده وسط بیابان و بین این قلتشن ها. بخاطر یک ذره پول. با خود فکر می کند که خیلی بی انصاف است. واقعا پول خوبی میدهند. آن هم فقط برای یک روز حمل و نقل یک اردک چاق. یک ماه باید جان بکند تا این مقدار پول جمع کند. برای خرج ماه عسل به پول این ماموریت نیاز دارد. به لغت ماموریت فکر می کند. هرچند فقط یک راننده ی کرایه ای است، ولی در یک مقر نظامی و بین سربازهای دوره دیده است. پس ماموریت لغت خیلی خوبی است. هرچند خودش هم نمی داند چطور سر  از اینجا در آورده و قرعه به نام او افتاده است. حیران و مبهوت مدام سرک می کشد و همه جا را دید میزند. دور تا دور حیاط تا خود کوهها را دیوارهای بلند و سیم های خاردار پوشانده است. انواع ادوات و ماشین آلات جنگی مختلف گوشه و کنار حیاط قرار گرفته اند و سربازها پشت هر کدام چنان موضع گرفته اند که انگار همین الان یک دشمن قوی پشت همین دیوارها میخواهد حمله کند. در کنج شرقی حیاط دو هلیکوپتر بزرگ آرام گرفته اند. روی قله ی هر دو کوه یک بشقاب ماهواره ای بزرگ نصب شده است.کف حیاط مقر بجای اینکه مثل محیط اطرافش ماسه ای باشد، پر از سنگ های ریز و درشت است که زیر پایش قرچ قرچ می کنند.راننده چنان محو تماشای اطرافش است که ناخودآگاه در مسیر مستقیم از طرف نگهبانی به طرف درب فلزی بزرگ کشیده می شود. مرد چاق با چند قدم فاصله نفس زنان پشت سرش در حرکت است. جلوی درب فلزی دو نگهبان مثل همانی که جلوی در بود منتظرشان هستند. راننده با خودش فکر می کند: "عجب دم و دستگاهی به هم زدن. یعنی این همه تجهیزات واسه چیه؟ مگه قراره جنگ بشه؟"  

نگهبان ها اسلحه ها را به طرفشان می گیرند. یکی که به نظر قلدرتر است و ریش بلندش از زیر ماسک بیرون زده پیش می آید و از راننده می پرسد: گوشت گوسفند کیلویی چنده؟

راننده با دهانی باز نگاهش می کند. مرد چاق نزدیکش می شود و می پرسد: فیله یا راسته؟

نگهبان می گوید: راسته.

مرد چاق جواب می دهد: شمال شهر 20000، جنوب شهر 12500.

نگهبان سلام نظامی می دهد و با سر به همکارش اشاره می کند. او هم چیزی توی بیسیم می گوید و درب کوچکی از گوشه ی درب فلزی بزرگ باز می شود. راننده که هنوز توی بهت است به مرد چاق نزدیک می شود و می گوید: چرا دروغ گفتی؟ گوشت گوسفند چهل سال قبل از این گرونتر بوده.

مرد چاق می زند زیر خنده. در حالی که شکمش بالا و پایین می رود می گوید: آخه تو از این چیزها چی می فهمی؟ 

راننده می پرسد: واسه چی همه ماسک زدیم؟ مگه اینجا کارخونه ای چیزی هست؟

مرد چاق لحظه ای می ایستد و غضبناک نگاهش می کند. راننده حتی از پشت ماسک هم می تواند قدرتی را که در نگاه مرد هست حس کند. مرد چاق با صدایی که از خشم می لرزد می گوید: آخه شما گوسفندها چی میدونین؟ مردک نفهم! دشمن هرلحظه ممکنه حمله ی شیمیایی بکنه!

راننده میخواهد بپرسد: کدام دشمن؟ ولی از ترس حرفش را می خورد. با خود فکر می کند:" اینها بالاخونه رو دربست اجاره دادن". و از در فلزی کوچک وارد می شود. راهروی فلزی عریض و نیمه تاریکی پیش چشمانش نقش می بندد. چراغ های فلورسنت اینجا و آنجا چشمک می زنند. چند در کوچک فلزی در دو طرف سالن قرار دارند که همه بسته هستند. بیست متر که پیش می روند راهرو تمام می شود. راننده دور و برش را نگاه می کند. بن بست است. به مرد چاق خیره می شود. مرد چاق به طرف بشکه ای که یک گوشه افتاده است می رود. تکانش می دهد و دستش را به دیوار می کشد. بخشی از دیوار روبرویش کنار می رود و اتاقک فلزی آسانسوری پدیدار می شود. مرد چاق وارد آسانسور می شود و با سر به راننده اشاره می کند که سوار شود. راننده آرام و مردد به طرف آسانسور می رود و وارد می شود. مرد چاق می گوید: دکمه ی 3 رو فشار بده. راننده پشتش را به مرد چاق می کند و به دکمه های درخشان آسانسور خیره می شود. با خودش فکر می کند:" مگه اینجا چند تا طبقه داره؟ از بیرون که هیچ چی معلوم نیست. اصلا اینها اینجا چیکار می کنن؟ من رو واسه چی داره با خودش میبره؟ ".  دکمه ی 3 را فشار می دهد. دکمه فرو نمی رود. دوباره می زند. باز هم هیچ. دکمه ی دیگری را امتحان می کند. و دیگری. و دیگری. هیچ کدام کار نمی کنند.همه نمایشی هستند. با تعجب به طرف مرد چاق برمیگردد. مرد چاق ماسکش را در آورده است. چشمهای ریز و لپ های افتاده اش که با ریشی انبوه پوشیده شده اند توجه راننده را جلب می کند. اولین فکری که به نظرش می رسد این است که این آدم با این هیکل چطور می تواند نظامی باشد؟ پوزخندی روی لبهای مرد چاق نشسته است. نگاه راننده به دست مرد می افتد که جلد کلتش را چسبیده است. مرد چاق با سرعتی باورنکردنی کلت را بیرون می کشد و یک گلوله وسط چشمهای بهت زده ی راننده خالی می کند.

مغز راننده با قدرتی باورنکردنی به تکاپو می افتد. هزاران تصویر و صدا مثل یک گردباد عظیم همزمان در سرش به گردش در می آیند. دیگر قدرت تشخیص آنها را ندارد. سلول های مغز راننده در آخرین تکاپوهای خود مدام این سوال را توی سرش تکرار می کنند که چرا او را برای این کار انتخاب کردند؟ زانوهایش تا می شوند، کف آسانسور می نشیند و به دیواره ی آهنی آن تکیه می دهد. چشمانش هنوز به مرد چاق خیره مانده اند. خونش کف آسانسور جاری می شود. آخرین تصویری که در ذهنش ثبت می شود مرد چاق است که کنارش زانو می زند، چیزی را از جیبش بیرون می کشد و پوزخند زنان پیش چشمانش می گیرد. چشمان راننده بزحمت آنچه را پیش رویش قرار گرفته است تشخیص می دهد. دهانش  را باز می کند و می گوید: مادرقح... . همه جا تاریک می شود.

 

مرد چاق خودش را کنار می کشد که پوتینش خونی نشود. راننده تمام کرده است. با خود می گوید: " یه احمق دیگه کم شد." از پیش پای مرد راننده بلند می شود، دست در پشت قاب قلابی دکمه ی آسانسور می اندازد و آن را تکان می دهد. قاب از جایش در می اید و یک اسکنر الکترونیکی در پشت آن دیده می شود. مرد چاق چشم راستش را جلوی لنز آن می گیرد. اشعه ی نوری از دستگاه بر مردمک چشمش می تابد و بلافاصله آسانسور فعال می شود. مرد چاق می گوید: سالن کنفرانس. آسانسور رو به پایین حرکت می کند. مرد چاق چند لحظه وقت دارد که به راننده نگاه کند. ماسک را از روی صورت خونی اش بر میدارد. چهره ی خونین مردی جوان و خوش سیما که صورتش را از ته تراشیده است پدیدار می شود.چشمانش هنوز باز هستند و با نفرت به او خیره شده اند. مرد چاق با پوتین توی صورتش می کوبد. جسد بی جان راننده کف آسانسور ولو می شود.

آسانسور می ایستد و در کنار می رود. مرد چاق بر روی جسد راننده تف می اندازد و از آسانسور خارج می شود. دو نگهبان، در ورودی سالن عظیمی که در اعماق زمین از بتن خالص ساخته شده ایستاده اند. بلافاصله نگهبان ها وارد آسانسور می شوند، جسد بی جان راننده را بلند می کنند و کشان کشان از در فلزی کوچکی که سمت چپ آسانسور قرار دارد بیرون می برند. افتان و خیزان و اردک وار به سمت ته سالن پیش می رود. هر پنج، شش متر در دو طرف سالن دو در فلزی روبروی هم دیده می شود که همه بسته هستند. چراغ های فلورسنت اینجا هم چشمک میزنند و سایه های بلند و مهیب ستون های سیمانی کلفت سالن را می رقصانند. دو طرف سالن، عکس های خندان یا متفکر " او" و سخنان پرمعنایش را نوشته اند. هربار که مرد چاق از جلوی عکس " او" رد می شود دستش را به نشانه ی احترام روی سینه اش می گذارد و زیر لب برای طول عمرش دعا می کند. به این فکر می کند که عمر 120 ساله ی " او" از معجزات خداوندی است که همیشه پشتیبان آنها  بوده است. در حالی که در افکارش غوطه ور است دست دراز می کند و درب فلزی ته سالن را باز می کند و وارد اتاق کنفرانس می شود.   

اتاق کنفرانس فلزی و مکعب شکل است. نورش مثل باقی جاها از لامپ های فلورسنت تامین می شود. هوای خنکی از دریچه های سقف به درون اتاق می وزد که با هوای داغ بیرون هیچ همخوانی ندارد. وسط اتاق کنفرانس میز گرد و بزرگی قرار دارد و 6 صندلی بزرگ و لوکس دورش چیده شده اند. همه ی صندلی ها پر هستند بجز صندلی خودش که رئیس جلسه است و یکی دیگر از صندلی ها که باید پر باشد و نیست. همه به احترامش بلند می شوند و سلام نظامی می کنند. نفس زنان خودش را سر میز می رساند و با سر سلام میکند. همه دست روی سینه می گذارند و به عکس بزرگ " او" که بر دیوار اتاق اویزان است ادای احترام می کنند. به تک تک قیافه ها نگاه می کند. همه را خودش اینجا جمع کرده است. به نوعی شاگرد خودش و مورد اعتمادش هستند. افراد دور میز با نوعی شرم و تحسین عمیق نگاهش می کنند. با سر به منشی که کنارش نشسته و است و یک کپی لاغر و عینکی از خودش است اشاره می کند. منشی شروع می کند:

- قربان! امروز افراد اینجا جمع شدن که گزارش هفتگی رو تقدیم شما کنن. همه هستن بجز شماره ی3 که هیچ خبری ازش نداریم. به هیچ تماسی جوب نمیده. ردیابش هم غیرفعال شده.

مرد چاق عصبانی مشود. با خودش فکر می کند که با این آدم های بی عرضه به هیچ جایی نمی رسد. سر منشی فریاد میزند:

- یعنی چی؟ تا فردا باید پیداش کنید. مفهومه؟ حالا گزارش بدین. باید زودتر برگردم. 

منشی دستپاچه سری تکان می دهد و به شماره ی 1 اشاره می کند. شماره ی 1 که یک کپی جوان و ریزه میزه از مرد چاق است گلویش را صاف می کند و با صدایی دخترانه می گوید: - قربان! اوضاع شمال فعلا آرومه. هیچ تحرکی از دشمن ندیدیم. اگه به ما می گفتید که دشمن دقیقا در کجا مستقر شده، راحت تر می تونستیم زیر نظر بگیریمش. الان واقعا نمیدونیم باید چه کسی و کجا رو تحت نظر بگیریم. افراد گیج و سردرگم هستند. مدام توی گوش هم پچ پچ می کنند.

مرد چاق پوزخندی می زند و می گوید: آرومه؟ تو از چی خبر داری جوون؟ به من خبر رسیده که همین الان دشمن داره 20 تا کلاهک جدید رو تو همون شمال که تو میگی آرومه مستقر میکنه. یه مشت بی عرضه دور و برم رو گرفتن!

مرد جوان دست و پایش را گم می کند، عرق روی پیشانی اش می نشیند و آرام توی صندلی اش فرو می رود. مرد چاق از این موضع قدرتش سرشار از لذت می شود. کمی هم دلش برای شماره ی 1 می سوزد. جوان با جنم و با عرضه ای است.  اما با خود می گوید اگر این حرف ها را نزند اینها کارشان را جدی نمی گیرند. میترسد بگوید که خودش هم از جایگاه واقعی دشمن بی خبر است. ولی به حرفهای " او"  اطمینان دارد و اگر " او"  می گوید که دشمن آماده ی حمله است ، ردخور ندارد. با خود فکر می کند که برای حفظ روحیه ی جنگاوری در فرماندهان گاهی گفتن این نوع حرف ها لازم است.

منشی با سر به شماره ی 2 اشاره می کند. شماره ی 2 که مثل یک خرس بزرگ و قیافه اش عین مرد چاق است بلند می شود و گزارشش را شروع می کند:

-         قربان! در شرق اتفاق خاصی نیفتاده. چند تا عملیات تروریستی بود که سرکوب شدند. چند تا وطن فروش خودفروخته هم از همون سر و صداهای همیشگی آزادی طلبی و این شر و ور های استعماری راه انداخته بودن که سرشون رو کردیم زیر اب. پرنده پر بزنه تخمهاش رو میکشیم. پشه وزوز کنه تو هوا چهارمیخش می کنیم. خیالتون تخت.

مرد چاق با رضایت سری تکان میدهد. شماره ی 2 آدم به درد بخوری است. همیشه میشود رویش حساب کرد. منشی صندلی خالی شماره ی 3 را رد می کند و با سر به شماره ی 4 اشاره می کند. شماره ی 4 جوان ورزیده و خنده رویی است. یک کپی خوش تیپ و خوش هیکل از مرد چاق. با اعتماد به نفس خاصی بلند می شود، یک احترام بلند و قرّا به عکس " او"  بر روی دیوار ادا می کند و گزارشش را ارائه می دهد: 

-         قربان! زیر سایه ی راهنمایی های دقیق و مدبرانه ی ایشان و فرماندهی بی نظیر شما، اوضاع غرب بسیار مساعده. حواسمون به همه جا هست. جدیدا فهمیدیم که دشمن دست به یک سلسله فعالیت های استراتژیک در مرزهای غرب و جنوب غربی زده. دارن یه ست موشک از نسل جدید کروز رو آماده ی پرتاب می کنن. هواپیماهاشون در حال سوخت گیری هستند. نیروهای زمینی و دریایی دشمن در آماده باش کامل بسر می برند. به امید خدا خیلی زود حمله می کنن و نسلشون رو از روی زمین پاک می کنیم و زمینه رو برای ظهور یک دوره جدید در زندگی معنوی بشر آماده خواهیم کرد.

مرد چاق لبخند به لب به حرفهای شماره ی 4 گوش میدهد. خوب میداند هرچه این جوان می گوید دروغ محض است. با خود فکر می کند این پسر استعداد خارق العاده ای در فرماندهی جنگ دارد. میتواند جانشین خوبی برای خودش باشد. البته هنوز باید تجربه کسب کند. این بار دومی است که این دروغ ها را تحویل می دهد. باید حرف های جدیدی بزند که خریدار داشته باشند. ولی باز هم خوب است. می شود روی این پسر حساب ویژه ای باز کرد.

لبخندی رضایت بخش تحویل شماره ی 4 می دهد و با سر اشاره می کند که بنشیند. رو به منشی می کند و می گوید:" از فعالیت های درون مرزی چه خبر ؟ به کجا رسیدین؟"

منشی سینه اش را صاف می کند و می گوید:" قربان! هفتاد درصد از مراحل سنگرسازی در غرب و بیش از پنجاه درصد در باقی مناطق کشور انجام گرفته. کمتر تپه و کوه و دشتی پیدا میشه که سنگرسازی نشده باشن. مراحل مین گذاری و نصب سیم خاردار در مناطق مرزی 95 درصد پیشرفت داشته. دور تا دور سواحل در شمال و جنوب خندق کندیم. تمام شهرها و روستاهای زیر دویست هزار نفر تخلیه و به شهرهای بزرگ منتقل شدن. عملیات دیوار کشی دور شهرها تقریبا 40 درصد پیشرفت داشته. بخصوص در مناطق مرکزی کار سریعتر پیش میره. دور شهرها هم خندق می کنیم و هم مین گذاری می کنیم. اهالی شهرهای کوچیک و روستاها که به شهر منتقل شدن و کار و باری ندارند رو با حقوق مکفی استخدام می کنیم تا با کمک به سنگر سازی و کندن خندق و دیوارکشی هم پولی بدست بیارن و هم به میهن خودشون خدمتی کرده باشن. اوضاع مردم هم بد ... "

مرد چاق دستش را بالا می برد و حرفش را قطع می کند. با خودش می گوید: مردم! مردم! کدوم مردم؟ منظورش آدمهای احمق و قدرنشناس مثل اون راننده است که اصلا نمیدونن تو دنیا چه خبره.کسانی که بهترین نعمت ها به ناحق در اختیارشون قرار میگیره. یا اونایی که هر روز یه گوشه ای پا میشن و اعتصاب و اعتراض می کنن. حیف این همه وقت و پول و انرژی که صرف محافظت از اینها میشه. باید همه شون رو گذاشت لای دیوار. آیندگان میفهمن ما چکار کردیم.

- "بسه دیگه. من یه جلسه ی دیگه دارم. باید به اون هم برسم. خوبه. همینطور ادامه بدین. به سربازها روحیه بدین. بهشون یادآوری کنید که دشمن منتظر کمترین غفلت ماست. مدام تو گوششون بخونید که دشمن هرلحظه ممکنه حمله کنه. نذارید خیال کنن که دشمن ضعیفه یا قصد حمله نداره. "

نگاهش را به طرف عکس " او" بر می گرداند و می گوید:" ایشون همین امروز صبح به من گفتن که امروز و فردا دشمن حمله میکنه". و با خود می اندیشد که چندصدبار این جمله را از " او" شنیده است.

بلند می شود و می ایستد. نگاهی به افراد وفادارش که روبرویش ایستاده اند می اندازد، دستش را به سینه اش می کوبد و می گوید: جانم فدای ایشان! و همه با هم پشت سرش تکرار می کنند. سلام نظامی می دهد. آنها هم سلام می دهند. مرد چاق بلافاصله برمیگردد و با عجله از اتاق خارج می شود. منشی به دنبالش می دود. مرد چاق می گوید: یه راننده برام بفرست بالا. هر چی دون پایه تر بهتر. اطلاعات کمتری دارن. راحت تر میشه از دستشون خلاص شد. اطلاعات و امنیت مقر نباید دست راننده ها و آدم های نامحرم بیفته.  معطل نکن.کلی کار دارم. گزارش غیبت شماره ی 3 هم تا فردا صبح روی میزم باشه.

 منشی چیزهایی را تند تند می نویسد، سلام نظامی می دهد و با عجله به اتاق کنفرانس برمیگردد. مرد چاق قدمهایش را آرام می کند. دیگر عجله ای ندارد. خودش میداند که هیچ جلسه ی دیگری درکار نیست. این را باید میگفت که افرادش خیال نکنند کارش کار راحتی است.البته جلسه دارد. جلسه ی خیلی مهمی هم هست. الان یک زن رنج کشیده و بی شوهر توی دفترش منتظرش است. لبخندی شیطنت آمیز روی لبهایش نقش می بندد. به طرف آسانسور راه می افتد. لحظه شماری می کند که به خانه برگردد. ترتیب کارها را داده است. تا حالا حتما به زن راننده گفته اند که شوهرش به ماموریت خیلی مهمی رفته است و برای توجیه بیشتر باید با شخص فرمانده حرف بزند. زن الان در دفترش منتظر است که جزئیات ماموریت را بشنود. مرد چاق قیافه ای غمگین به خود می گیرد و به او می گوید که شوهرش توسط دشمن کشته شده است و دشمن ملعون حتی جسد او را هم تحویل نداده است. کلی به دشمن بد و بیراه می گوید و احساسات زن را برمی انگیزد. زن های های گریه می کند. مرد چاق چون پدری مهربان او را در آغوش می گیرد و  می گوید که شوهرش یک قهرمان ملی است. و اینکه او خود را موظف می داند از خانواده اش حمایت کند و زیر پر و بال زنش را بگیرد.

مرد چاق در دلش می گوید: و زیر چند جای دیگه اش رو.

و لبخندی شیطنت آمیز روی لبهایش نقش می بندد. از تصور این نقشه که بارها انجام داده است سرشار از لذت می شود. بیاد مرد راننده می افتد. با خود فکر می کند:" لیاقت این زن رو نداشت. آخرش هم همین زن سرش رو به باد داد. هر چی به سر آدم میاد از همین زن هاست. "و از شرارتی که پشت حرفش است خنده اش می گیرد. عکس زن راننده را از جیبش در میاورد و دوباره نگاه می کند. آن قدر زیباست که نفسش بند می آید. قلبش مثل طبل می کوبد. عضلات صورتش منقبض می شوند. زن را در آغوش خودش تصور می کند. بر سرعت قدمهایش می افزاید تا زودتر به دفترش برسد.از در فلزی کوچکی که نزدیک آسانسور است صدایی شبیه ضربات ساطور بر گوشت به گوش میرسد. کف آسانسور از خون راننده پاک شده است. در بسته می شود و مرد چاق می گوید: همکف. در حالی که آسانسور آرام بالا میرود فکر می کند تا بحال چند نفر از آن موجودات احمق قدرنشناس را فقط توی همین آسانسور نفله کرده است؟ تصاویر مختلفی پیش چشمانش به رقص در می آیند. رقم دقیقش را نمی داند. بی خیالشان می شود. هیچ کدام لیاقت آنچه را که مالکش بودند نداشتند. حقشان بود که برای این ماموریت انتخاب شوند. آسانسور متوقف شده است. مرد قدبلند و چهارشانه ای با ماسک و تجهیزات کامل نظامی پیش رویش ایستاده است. در دست راستش یک پاکت و در دست چپش یک ماسک دارد. ماسک را به فرماندهش میدهد.مرد چاق می پرسد: راننده تویی؟

دیگری جواب می دهد: نخیر قربان! راننده بیرون منتظر شماست. بنده این افتخار رو نداشتم که در خدمت شما باشم.

مرد چاق لبخندی میزند و می گوید: امیدوارم هرچه زودتر این اتفاق بیفته سرباز.

ماسک را بر صورت می زند، از درب فلزی بزرگ وارد حیاط مقرمیشود و بی توجه به دو نگهبانی که جلوی در برایش خبردار ایستاده اند به طرف اتاقک نگهبانی راه می افتد. مرد قوی هیکل چند قدم عقب تر از او حرکت می کند. .

 

نگهبان درون اتاقک هنوز مثل سنگ ایستاده و به بیابان خیره شده است. دلش برای زن و پسر کوچکش تنگ شده است. الان شش روز می شود که به مقر آمده است و هنوز یک روز دیگر باید تحمل کند تا یک هفته اش تمام شود. و بعد یک هفته استراحت مطلق! تصورش هم حالش  را جا می آورد. شاید بروند کنار دریا. بعد از یک هفته ایستادن زیر تیغ بران آفتاب بیابان، آب تنی در دریا خیلی می چسبد.

همینطور در افکار لذت بخش خود غوطه ور است که دوباره یک شبح لرزان و وحشت زده  از هرم گرم آفتاب روی شن ها برمیخیزد و به طرفش می آید.آرام و مردد نزدیک می شود، مقابلش می ایستد و توی چشمهای سرباز خیره می شود. میخواهد چیزی بگوید. دهانش بازمی شود، ولی هیچ صدایی از گلویش بیرون نمی آید.  سرباز توی چشمهای شبح خیره می شود. چشمهای درشت  سیاه یا شاید قهوه ای. چشمها به نظرش خیلی آشنا می آیند. ولی هرچه فکر میکند چیزی به فکرش نمی رسد. حوصله اش از شبح سر می رود و با دست او را می تاراند. شبح چند قدم عقب می رود، دوباره پیش می آید و رو در رویش می ایستد. نگهبان با خودش فکر می کند: از اون کنه هاست. شبح این بار چشمهای آشنایش را به شیشه ی ماسک می چسباند و در چشمهای نگهبان زل میزند.نگهبان صدایی شبیه یک زمزمه را می شنود. زمزمه ای که گویی از ته چاهی عمیق بیرون می آید: برو! داره میاد!  فرار کن! 

ترس در دل نگهبان رخنه می کند. احساس می کند هزاران مورچه روی پوستش راه می روند. جیغ خفه ای می کشد و دستانش را طوری در هوا تکان می دهد که گویی یک دسته زنبور به او حمله ور شده اند. شبح در حالی که هنوز بی صدا فریاد می کشد به سرعت می گریزد و در میان شن های بیابان محو می شود.

نگهبان هنوز به هیبت محو شبح خیره شده است که صدایی آشنا می شنود. بر روی دیواره ی اتاقک موسیقی موزونی نواخته می شود. نگهبان با دست چند بار مثل علایم مورس به دیوار اتاقک میزند. از طرف دیگر نیز چند علامت متفاوت شنیده می شود. نگهبان بیسیم را از جیبش در می آورد و اعدادی را فشار می دهد. در باز میشود و مرد چاق و به دنبالش یکی از نگهبان ها خارج می شوند. مرد دوم پاکتی را که در دست دارد به نگهبان می دهد. بازش می کند. به او دستور داده شده است که راننده ی مرد چاق باشد و یک هفته بعد دوباره ایشان را به مقر برگرداند. گل از گلش می شکفد. همین که یک روز زودتر از این جهنم سوزان خلاص می شود جای شکر دارد.یک تصویر کارت پستالی خیالی از غروب ساحل در ذهنش نقش می بندد. در تاریک و روشن هوا، رو به دریای آرام که غرق در نور نارنجی رنگ غروب است ایستاده و دست در کمر زن زیبایش انداخته است. پسر کوچکش چند متر آن طرف تر با شن ها بازی می کند.ناگهان رشته ی افکارش پاره می شود. دستی را روی شانه اش احساس می کند. مرد چاق رو در رویش ایستاده است. نگهبان سلام نظامی می دهد و خندان می گوید: باعث افتخاره که در خدمت شما باشم قربان!

مرد چاق در حالی که لبخند میزند می گوید: ازدواج کردی سرباز؟

نگهبان که از این سوال شوکه شده است، می گوید: بله قربان! یه پسر کوچیک هم دارم.

مرد چاق دستش را روی شانه ی نگهبان فشار می دهد و می گوید: مرحبا! پسر خیلی خوبه. پسرها سربازان آینده ی وطن و فدائیان ایشان هستند.

نگهبان از تصور اینکه بیست سال بعد پسرش مجبور است توی همین اتاقک بایستد و در این جهنم داغ نگهبانی بدهد بر خود می لرزد.احساس می کند سینه اش تنگ شده و قلبش در آن جا نمی شود. دلشوره ای بی دلیل به جانش می افتد. با خود فکر می کند که هر چه زودتر باید پیش خانواده اش برگردد و از این یک هفته استراحتی که نصیبش شده است نهایت استفاده را بکند. بی معطلی پست را به مرد قوی هیکل تحویل می دهد. نگاهش می کند و می گوید: "نگران نباش. بالاخره نوبت تو هم میرسه." و خندان به طرف لندرور راه می افتد. در را برای مرد چاق باز می کند. سوار میشوند و در عرض چند لحظه در گرد و خاکی که پشت سرشان بپا کرده اند گم می شوند.

آفتاب سوزان بر شن ها شلاق میزند و هرم گرم آن صدها شبح لرزان را از خاک داغ بیابان بلند می کند. اشباح با نگاهی حسرت بار به ماشینی که به سرعت دور می شود نگاه می کنند. 

 

نگهبان توی اتاقک با خود فکر می کند: یعنی کی نوبت من میرسه؟

 

پایان.

 

21/7/1389