رده را کامل پس کشیدم و پنجره راباز کردم. آفتاب مطبوع و خوش رنگ ژانویه ریخت بر صورتم.هوا ملایم وسبک بود و با صدای گنجشک ها و های و هوی بچه ها در هم آمیخته بود.بوی نارنج های حیاط همسایه زد زیر دماغ ام.خوش خوشانم شد .اما  باز خسرو پیدا شد. داشت باز نصیحت ام می کرد و راه کار نشانم می داد. آمد جلوی چشم ام."باید انگلیسی اتو خوب کنی و بعد هم کمی عشوه کارسازه.آرایش یادت نره .گوش کن من تجربه دارم تا حالا برای صد نفر کار درست کردم .اینجا اینطوری جواب می ده ".

دوباره به صورتم در آینه نگاه کردم.

 

زن بایدم در چهل – پنجاه سالگی آرایش کند.وگرنه سگ هم نگاهش نمی کند!

 

از این فکر وحشیانه خنده ام نگرفت.حقیقت را باید پذیرفت اگر حتا تلخ تر از زهر هلاهل باشد.به چشم هایم خیره شدم و به چین های پیشانی ام .جلوی آینه سعی کردم لبخند ملیحی بزنم اما نمی دانم چرا یک باره خنده ی ملیح شد کرکر خنده!

 

واااای چه چین های ریز و درشتی دور چشم هایم درست می شد از این خنده ها .نه ! اصلا بهتراست  نخندم.بهتراست ساکت و صامت و با وقار یک زن شرقی جلواشان بنشینم و به آرامی جواب سوالاتشان را بدهم!

وقار زن شرقی....این هم جمله ی پر طمطراقی ست!

 

سی دی زبان انگلیسی خوب جا نمی رفت.دوباره سعی کردم.صدایش در آمد:

"وات ایز یور نیم؟

- مای نیم ایز عصمت"

...

و دوباره خسرو آمد با همان اداهای همیشگی .راه می رفت و حرف می زد:

"عصمت نه.هم تلفظ اش سخته و هم خوش لفظ نیست.بگو سوزی و یا کتی.قبول می کنن"

برای اولین بار به تلفظ و  لحن خوش و ناخوش اسم ام فکر کردم.

 

ای ی ی پس عصمت اینطوری بود!

 

پنجره را بستم .دلم هوای یک فنجان پر، قهوه موکا کرده بود .قهوه موکا را از همسایه ی فلیپنی ام شناخته بودم و طرز درست کردنش را هم یک روز خودش یادم داده بود .همسایه ی خوشحال و پاکیزه ی من 50 سالی داشت. شوهر و بچه هایش فیلیپین بودند و او اینجا کار می کرد و برایشان پول می فرستاد.با خودم فکر کردم اگر من جای او بودم ؛آیا این کار را می کردم؟ گاهی که به صورتش خیره می شدم ؛ به نظر راضی می آمد.خوش به حال اش...

 

قهوه را سریع درست کردم ونشستم تا ازخوردنش لذت ببرم. باز یاد مصاحبه افتادم .خواستم کمی خودم را دلداری بدهم .اماچطور؟ ....قهوه را تلخ نوشیدم و با خودم فکر کردم؛ باید از پس اش بربیایم .

 

دوباره رفتم جلوی آینه و صدای دی وی دی  پلیر را هم زیاد کردم. رو به آینه ایستادم باچشم های خمار آلود  و لحنی پرغمزه، مستقیم به تصویر خودم خیره شدم و تکرار کردم:

مااای ننییم ایز سوووزی

آآآی اَم فِرام ایران "

نویسنده : مهتاب کرانشه