خدا کنه امشب برف بباره !
پسر جوان و قد بلندی پشت پنجره ی آشپزخانه ایستاده است . هنوز پشت لبش سبزنشده ، ولی قد بلندش باعث شده بزرگتر از سنش به نظر بیاید .
پشت سرش کابینت های طرح چوبی زیر نور مات لامپ کم مصرف صف کشیده اند .
- خدا کنه امشب برف بباره . خیلی وقته که ندیدمش . لا اقل به بهانه ی برف ریختن میتونم برم رو پشت بوم و با هم حرف بزنیم . بابای نامردش که تا فهمید تلفنی با هم حرف میزنیم ، خط تلفن اتاقش رو قطع کرد . بابای ما هم که بدتر از اون ! همه اش مواظبه سراغ تلفن نرم یا تو کوچه بهش چپ نگاه نکنم . خدا رحم کنه ! اگه بگم میخوام بگیرمش چه بلایی به سرم میاره ؟!
نگاهش را از آسمان می گیرد . به درخت خرمالوی کنج حیاط همسایه که به زحمت از گوشه ی پنجره دیده می شود زل می زند . به یاد روزهایی می افتد که دختر به بهانه ی خوردن خرمالو زیر درخت می ایستاد و از همین فاصله با ایما و اشاره با هم حرف می زدند . لبخندی بر لبانش نقش می بندد .
.....................................................................
دخترک شربت سینه را روی لبه ی پنجره می گذارد . با دست های کوچکش به زحمت یک صندلی را بلند می کند ، جلوی پنجره می گذارد و روی آن می پرد تا بهتر بتواند بیرون را تماشا کند . با آستینش بخار پنجره را پاک می کند . موهای لخت و سیاهش روی شانه هایش ریخته و قسمتی از صورت زیبایش را پوشانده است . کشی را به دندان می گیرد ، موهایش را پشت سرش جمع می کند و با کش می بندد . اکنون زیباتر به نظر می رسد . صدای سرفه هایی خشک از اتاق بقلی شنیده می شود .
- خدا کنه امشب برف بباره ! خدا کنه اون قدر بباره که فردا همّه ی مدرسه ها تعطیل بشن . همّه ی همّه شون ! تا اگه بچه ای مثل من مامانش مریض بوده و نتونسته مشقاش رو بنویسه ، خانم معلم دعواش نکنه . حتما خانوم ناظم میگه : " بازم مشقات رو ننوشتی !؟ این دفعه دیگه باید بابات رو بیاری مدرسه ! "
بابا ! این کلمه غم کهنه ای را در ذهنش تازه می کند . کلمه ای که بعد از مرگ پدرش معنایی دیگر یافته است .
کلمه ای گمشده که معنایی برایش نمی یابد . چیزی که هست و نیست . وجود ندارد ، ولی موثر است .
با این افکار ، دانه های درخشان اشک بر روی گونه های ظریفش می غلطد و یک قطره از آنها روی شیشه ی شربت می افتد ، هزاران تکه می شود و در میان پرزهای فرش فرو می رود .
.....................................................................
مرد از پشت شیشه ی کدر به آسمان سرخ نگاه می کند . چین و چروک های صورتش بیشتر از سنش نشانش می دهد . کار های سنگین ساختمانی بدنش را از فرم انداخته است . کتی که زمانی اندازه اش بود ، اکنون بر روی شانه هایش زار می زند . سر شانه هایش تا روی آرنجش پایین افتاده اند .
- خدا کنه فردا برف بیاد . زمستون که میشه ما کارگرهای بدبخت دیگه بیکار میشیم . اگه این یه قّرون دو زاری که از برف پارو کردن جمع می کنم نباشه که از گشنگی می میریم !
خدایا ! خودت کمک کن که پیش زن و بچه ام شرمنده نشم .
سرمای هوا صورتش را قرمز نکرده است .این سرخی از شرم نداری است .
.....................................................................
ذرات درشت برف تا خودِ صبح رقصیدند و پایین آمدند . مانند زوج های جوانی که لباس سفید پوشیده اند ، به دور هم می چرخیدند و برای رسیدن به زمین جشن می گرفتند . صبح که شد ، همه جا سفید بود .
گندم ها سیراب شدند . خواستگاری ها به هم خوردند . عاشق ها رخ معشوق را دیدند .مدارس تعطیل شدند و بچه ها از شادی به خیابان ها ریختند و به کارگرانی که با صدای بلند و کشیده داد می زدند : "برف ، پارو ، می کنیییم ... برف ، پارو ، می کنیییم " گلوله برفی زدند .
.....................................................................
ولی هیچ کس نمی داند که در کنج ِ تاریک ِ یک بن بست ِ تنگ و باریک ، پیرمرد بی خانمانی از شدت برف و سرما یخ زده است . یک کارتن خیس روی پاهایش انداخته و بدن بی جانش را به دیوار آجری سرد تکیه داده است. چشمان بدون سویش ، ملتمسانه به آسمان آبی خیره شده اند . آسمانی که چند ساعت پیش سرخ بود . دستان بی حسش باز و رو به آسمان روی کارتن خیس افتاده اند . گویی دعا می کرده .
شاید دعا می کرده برف نیاید .
* چله ی بزرگ : از اولین روز زمستان تا دهم بهمن ماه . چهل روز بعدی را چله ی کوچک می نامند . عقیده بر این است که چله ی کوچک سردتر و عصبانی تر است .
"بینایی"